انصاري در زمره رزمندگاني بود كه مسير پرخطر جهاد را با دل و جان و البته منطق و عقل انتخاب كرده بودند و نكته جالب توجه در زندگي اين شهيد بزرگوار، مصاحبه او با يكي از گزارشگران راديو تنها ساعاتي قبل از شهادتش بود. موسي طي اين مصاحبه درباره انگيزههاي حضورش در جبهه گفته بود: «از اينكه زمان عمليات فرارسيده احساس خوشحالي دارم. انشاءالله خدا ياري كند تا در اين حركت پيروز باشيم و دل خانوادههاي شهدا و جانبازان را شاد كنيم. سرباز امام زمان بودن لياقت ميخواهد و من پيامي جز اين ندارم.» متن زير ماحصل همكلامي ما با مرتضي انصاري برادر اين شهيد است كه ساعتي در خصوص شهداي خانواده انصاري، يعني موسي و برادرش مصطفي به گفتوگو نشستيم.
ضمن معرفي خودتان از نقش برجسته والدينتان در تربيت فرزندانشان برايمان بفرماييد؟!
مرتضي انصاري هستم و متولد 1348. ما چهار برادر و يك خواهر بوديم. موسي و مصطفي در دوران دفاعمقدس شهيد شدند. پدرم نگهبان يك گاراژ بود مادرم هم خانهدار. پدرم براي تأمين خانواده سخت كار ميكرد. والدينمان روي حلال و حرام بسيار توجه داشتند. قرآن نقش تعيينكنندهاي در مسير زندگيمان داشت. بچهها هم قرابت خاصي با كلام خدا گرفته بودند.
با چنين تربيت خانوادگي، دوران كودكي موسي چگونه گذشت ؟
اولين شهيد خانواده موسي بود. او در سال 1338 در قزوين به دنيا آمد. 11 سال بيشتر نداشت كه به تهران كوچ كرديم. دوران كودكي برادرم بسيار خاص بود. در دوران كودكي علاقه فراواني به يادگيري قرآن از خود نشان داد و بيشتر سورههاي قرآن را حفظ كرد. همزمان با ادامه تحصيلش، فراگيري قرآن را هم مدنظر قرار داده بود.
آنچه در اين ميان داراي اهميت است اين موضوع است كه شهدا راه و مسير تعالي خود را از آيههاي قرآن آموختهاند؟! مايليم درباره فعاليتهاي قرآني برادرتان بيشتر برايمان بگوييد؟! !
بله، موسي علاقه زيادي به قرآن داشت. خوب به خاطر دارم بعد از اينكه شاغل شد، از حقوق خودش مسجدي را در محله ساخت. همه حقوقش را هم براي هزينههاي مسجد خرج كرد. خودش كارگري كرد، بنايي كرد. براي توسعه فعاليتهاي فرهنگي مسجد، كتابخانهاي را داير كرد وكتب مذهبي زيادي هم براي كتابخانه خريداري كرد.
بعد از ساخت مسجد صاحبالزمان(عج) در همان مسجد كه با دسترنج، تلاش و مجاهدتهاي خودش ساخته بود، كلاسهاي قرآن برگزار ميكرد و شاگردان زيادي را تربيت كرد. در زماني كه در خانه بود هم بيشتر زمانهايش را براي تلاوت قرآن صرف ميكرد.
برادرتان عليه رژيم طاغوت هم فعاليت ميكرد؟
بله، موسي در آن زمان به مسائل روز آگاهي كامل داشت، او به خوبي ميدانست كه چه فشارهاي روحي و رواني توسط نيروهاي شاهنشاهي روي افراد جامعه وجود دارد. مدتي فعاليتهاي موسي و دوستانش پنهاني بود اما پس از چاپ مقالهاي در ساواك عليه امام و روحانيت فعاليت انقلابيون شكل علني پيدا كرد. موسي تا آنجايي كه در توان داشت، بقيه افراد جامعه را با مسائل و اعلاميهها آشنا كرد. او در روزهاي خونين 17 شهريور و تحصنهايي كه در دانشگاه اتفاق ميافتاد شركت داشت. پس از ورود امام، برادرم و دوستانش در گرفتن پادگانها نقش فعالي داشتند.
از فعاليتهاي او بعد از پيروزي انقلاب اسلامي برايمان بگوييد؟
پس از پيروزي انقلاب اسلامي موسي شبها پاسداري ميداد و روزها هم به ادامه تحصيل ميپرداخت. او از فعالان مسجد بود. علاقه زيادي به برگزاري كلاسهاي قرآن و آموزش جوانان و نوجوانان داشت. بسيار اهل مطالعه بود. كتب استاداني چون مرتضي مطهري، دكتر شهيد بهشتي، دستغيب و باهنر را همواره مورد توجه قرار ميداد و ديگران را هم به مطالعه آثار و كتب اين اساتيد تشويق مينمود. او از اعضاي فعال انجمن اسلامي مسجد صاحبالزمان(عج) بود.
از ورودش به سنگر مبارزه و حضور در مناطق عملياتي برايمان بگوييد.
با شروع جنگ تحميلي، براي فراگيري رزمهاي گوناگون به پادگان رفت، تا آموزش لازم نظامي را ببيند، از آنجا هم عازم جبهه جنوب شد. او هرگز درس و دانشگاه را رها نكرد و در دانشگاه هم قبول شد. برادرم معتقد بود كه جبهه خود يك دانشگاه است كه هر كسي در آنجا درس آزادگي و انسانيت را ميآموزد. او همواره در جبهه شركت داشت از عملياتهايي كه موسي با افتخار در آن شركت داشت ميتوان به عملياتهاي بيتالمقدس (آزادي خرمشهر)، والفجر مقدماتي، والفجر 4، والفجر 8، آزادي فاو، فكه و... اشاره كرد. اما كسي از اهالي محل و يا بستگان اطلاعي از فعاليتهاي ايشان در جبهه نداشتند. هيچ گاه با لباس رزمش به خانه نميآمد و هميشه لباس شخصي ميپوشيد. زماني كه شهيد شد همرزمانش براي تشييع پيكرش به خانه ما آمدند. آنجا بود كه بسياري متوجه شدند ايشان در جبهه حضور داشت. خود ما هم تازه متوجه شديم كه در كجا و كدام منطقه خدمت ميكرد. موسي در لشكر 10 سيدالشهدا(ع) بود.
گويا شهيد انصاري در جبهه به عنوان تخريبچي مشغول فعاليت بود؟
در بين 500 نفري كه در منطقه عملياتي حاضر بودند، 20 نفر براي گردان تخريب انتخاب شدند، برادرم موسي جزو آن 20 نفر بود اما جثه كوچكش باعث تعجب فرماندهان شده بود. موسي 50 كيلو هم نميشد اما كسي نميدانست كه چه مهارتها و توانمنديهايي دارد. ابتدا فرماندهان گفته بودند، گندهتر از موسي نداشتيد كه بياوريد. اما مدتي بعد از نشان دادن تبحرش فرماندهان ميگفتند كه موسي سر جهيزيه ما است و مصرانه او را همراه خود ميبردند. وزن معنوياش بيشتر بود. در كارها كم نميآورد، جثه كوچكش باعث كوتاهي در كارش نميشد. با پشتكاري كه داشت از عهده مانورها و رزمايشها برميآمد. مدتي بعد موسي شد كليد و هنگام گره در كار به كمك بچهها ميرفت. بيادعا در گردان تخريب كار ميكرد. او منيت، غرور و خودبزرگبيني را قبل از هر معبر ميني تخريب كرده، بعد به سراغ ميدان مبارزه رفته بود. از لحاظ توانمنديهاي علمي هم در سطح بالايي بود. در زمينه خنثي نمودن مين تبحر ويژهاي داشت و بعدها از خاطرات او و اقدامات همرزمانش كتابهايي به نشر رسيد. در كارش بسيار جدي بود.
ما از زبان بسياري از همرزمانش نحوه شهادت موسي انصاري را شنيديم، آنچه ميدانيم شهادت ايشان شهادتي در نهايت ايثار بود، چون شمعي سوخت تا دوستان از روشنايي وجودش بهرهمند شوند، ميخواهيم روايت شما را از شهادت برادرتان بشنويم.
آخرين عملياتي كه موسي در آن شركت داشت، عمليات كربلاي يك بود كه با رمز يا ابوالفضلالعباس(ع) اجرايي شد و در اين عمليات شهر مهران از محاصره دشمنان رها شد. موسي در 10 تيرماه 1364 در همين عمليات به شهادت رسيد. قبل از كربلاي يك، موسي به همراه چند تن از همرزمانش مثل محسن اسدي، عليپور و... كه جزو بچههاي گردان تخريب و اطلاعات عمليات بودند براي ارزيابي موقعيت سوقالجيشي منطقه فعاليت ميكنند و چند ميدان مين را نيز باز و پاكسازي ميكنند تا بچهها در جريان عمليات مشكلي نداشته باشند. اما تنها ساعاتي قبل از عمليات، موسي و همرزمانش براي چك كردن محور مورد نظر راهي ميشوند. اما متوجه ميشوند كه عراقيها دوباره در مسير و معبرهايي كه قبلاً باز و پاكسازي شده بود، مين كار گذاشتهاند. تا شروع عمليات زمان زيادي باقي نمانده بود. بنابراين موسي و بچههاي ديگر دست به كار ميشوند و 70- 60 متري مانده به خط دشمن با وجود سيمهاي خاردار حلقوي و بشكههاي فوگاز كه همان بشكههاي انفجاري هستند و از راه دور كنترل ميشوند، كار پاكسازي سختتر ميشود. در اين حين با شنيده شدن صداي انفجاري در يكي ديگر از محورها بالاجبار عمليات خيلي زودتر از زمان مقرر آغاز ميشود. به سرعت بچههاي تخريب، نيروهاي حاضر را از ميان معبرهاي باز شده عبور ميدهند. براي همين چند برانكارد آورده و روي معبر باز شده قرار ميدهند، بچهها از روي برانكاردها عبور ميكنند. دشمن روبهروي منطقهاي كه قرار بود بچهها از آن عبور كنند تيربار كار گذاشته بود. عراقيها منور ميزنند و دوشكاچي عراقي شليك ميكند. در چنين شرايط سختي بشكههاي فوگاز از سوي دشمن منفجر ميشود و برادرم موسي انصاري و شهيد عليپور به همراه چند تن از نيروها آتش ميگيرند و ميسوزند و چون شمع به وصال يار ميرسند. ميان سوختن و شعلهور شدنشان نيروهاي ديگر به ناچار به راه ميافتند تا عمليات را ادامه دهند. بعد از بازگشت لحظات و صحنههاي تلخي در مقابل چشمانشان رقم ميخورد، موسي سوخته و ديگر چيزي از او باقي نمانده بود، روايت دوستانش هم حاكي از اين بود كه به هنگام سوختن حتي چربيهاي بدنش هم چكيده و روي آتش ميريخت و آتش را شعلهورتر ميكرد. گويي برادرم ميخواست تا آخرين ذره در عشق وصال يار بسوزد و خاكستر شود.
وصيتنامه شهيد موسي انصاري
شهيد مصطفي انصاري برادر ديگر خانواده انصاريها بود. مصطفي پس از سپري كردن دوران ابتدايي در كلاسهايي كه جهت يادگيري قرآن گذاشته بودند شركت نمود. او علاقه خاصي به فراگيري كلام الهي داشت و در مجالس مذهبي و قرآني شركت ويژه داشت. . اما در كنار همه اينها توجهي ويژه به تحصيلش داشت و در كنار تمام مبارزات سياسي خود در زمان انقلاب هم، لحظهاي از درس و دانش باز نماند. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي براي اولين بار جهت آموزش نظامي به اسلامسرا رفت و بعد از آن هم جهت تكميل آموزشهاي خود به ستاد شهيد نعيمي رفت. سال اول دبيرستان بود كه عزم ورود به جنگ را نمود. اما به دليل حضور برادرش موسي در جبهه و احتمال مخالفت خانواده، به بهانه شركت درمسابقات ورزشي از خانه رفت و از طريق پادگان بسيج عازم جبهه شد، خانواده از نامهاي كه در مسجد گذاشته بود متوجه رفتنش شدند و بعد از استقرار در جبهه غرب، سقز نامهاي براي خانواده نوشت و از محل خدمت و وضعيت موجود خود برايشان گفت.
4 كربلا بين شهادت موسي و مصطفي فاصله بود
مدتي بعد راهي جبهههاي جنوب شد و در عمليات خيبر شركت كرد و از ناحيه پا مجروح شد. مصطفي در والفجر 8 مجروح شد و براي درمان و استراحت به خانه آمد. موسي هم همزمان با برادرش به مرخصي آمد و چند روز بعد هر دو راهي جبهه شدند تا در عمليات كربلاي يك شركت كنند. موسي در اين عمليات تخريبچي بود و مصطفي آرپي جي زن. در حين عمليات بود كه به مصطفي خبر داده شد برادرش موسي به شهادت رسيده، مصطفي تا پايان عمليات ايستاد و راسختر از پيش مبارزه نمود. بعد از اتمام عمليات به خانه بازگشت تا پيكر برادر را كه به انتظار آمدنش بود، تشييع كند. بچههاي گردان مصطفي را مصطفي عملياتي ناميده بودند، روي سنگ مزارش هم نوشتند: «شهيد مصطفي عملياتي»؛ چراكه يك هفته قبل از عملياتها مطلع ميشد و به منطقه ميآمد.
موسي كربلاي يك و مصطفي كربلاي 5
مصطفي در گمرك مهرآباد مشغول به كار بود اما هرگز جبهه را فراموش نكرد. شهيد مصطفي انصاري با افتخار بعد از شهادت برادرش موسي از عمليات كربلاي يك، والفجر 4، خيبر، والفجر 8 و... تا عمليات كربلاي 5 جسورانه در جبهه شركت نمود. قبل از شروع عمليات كربلاي 5 از خانواده، دوستان و آشنايان حلاليت طلبيد و راهي شد و در نهايت درسن 21 سالگي در تاريخ 22 ديماه 1365 در عمليات غرورآفرين كربلاي 5 با اصابت تركش خمپاره به سينهاش به شهادت رسيد.
قبري كه خالي ماند
بعد از شهادت موسي انصاري پيكرش در قطعه 53 به خاك سپرده شد و مدتي بعد كنار مزار موسي قبري آماده و قاب عكسي نصب شد، همه تصور ميكردند كه مزار شهيد است. اما مدتي بعد از شهادت مصطفي طبق وصيتنامهاش در كنار مزار برادر در همان قبري كه قاب عكسي بالاي سر مزار نصب بود دفن شد، به روايت يكي از دوستان مصطفي پس از شهادت برادرش موسي قبر كنار مزار را خريد و مدتها در انتظار شهادتش ماند... تا اينكه جاي خالي با پيكر شهيدش پر شد. مصطفي انصاري در بخشهايي از وصيتنامه خود از پدر و مادرش خواست تا او را بخشيده و با شنيدن خبر شهادت خنده برلبانشان باشد و اشكي نريزند.