راوي خاطراتي كه پيش رو داريد، پير خردمند و پرسابقهاي است كه به رغم پيشينه پرماجراي خود، علاقهاي به بازگويي خاطراتش ندارد. جناب محمد علي الشريف كه از وكلاي مشهور و پرسابقه اهل اصفهان است، در دفتر كارش با ما از خاطرات دوران نهضت در اصفهان گفت و نيز كاركرد برخي رجال آن تا پيروزي انقلاب اسلامي. كوتاه و پرنكته سخن ميگويد، اما روايتهايش از اهميت فراواني برخوردارند و ميتوانند سمت و سوي تحليل تاريخنگاران را به طرفي ديگر سوق دهند. اميد ميبرم كه ايشان با استفاده از فراغت اين روزهاي خويش بتوانند خاطرات خود را تدوين كنند.
جنابعالي از چه زماني وارد جريان نهضت ملي شديد؟ چه چيز عامل اين ورود شد؟
بسماللهالرحمنالرحيم. از هنگامي كه ديپلم گرفتم، به طور طبيعي و متأثر از فضايي كه در آن بودم، به حضور در اين جريان علاقهمند شدم. دوستانمان بودند، ما هم با آنها همراه شديم. در آن دوره، موضوع نفت و بيرون كردن انگليسيها از ايران خيلي داغ بود. البته ما حزب يا دار و دستهاي نبوديم، يك عده رفيق بوديم كه دركنارهم فعاليت ميكرديم.
شهر اصفهان، اعم از مردم و نخبگان، چقدر با نهضت ملي همراهي ميكرد؟
بسيار زياد، چون علما در آن فعال بودند. آقاياني كه مريد داشتند و موقعيت محليشان خيلي خوب بود، با نهضت همراه بودند.
مثلاً چه كساني؟
آيتالله آميرزا حسن چهارسوقي، آيتالله اردكاني اصفهاني، آقاي صِهري و آيتالله خادمي از چهرههاي دخيل در نهضت ملي در اصفهان بودند. خاطرم هست در جريانات منتهي به 30 تير در اصفهان، آقاي اردكاني به ميان جمعيت آمد و مردم نيز شروع كردند به تظاهرات و شعاردادن. قواي نظامي هم به تظاهركنندگان حمله و از آب پاش استفاده كردند. آقاي اردكاني هم از گزند اين حمله در امان نماندند.
برحسب شواهد در اعتراضات منتهي به قيام 30 تير1331، مردم اصفهان زودتر از تهران فعال شدند. يعني در تهران در 30 تير قيام اتفاق افتاد، اما در اصفهان، در 29 تير! از اين روزها چه به ياد داريد؟
درست است. شايد 27 يا 28 مرداد بودكه اعتراضات آغازشد و در بيست ونهم به اوج رسيد. حضور و اعتراض عمومي بسيار جدي بود. حتي يك نفر به اسم اسماعيل چهارشكن هم سر پل خواجو كشته شد. يك سرهنگ او را كشت.
برخي از شاهدان آن روز، از جمله شهيدآيتالله بهشتي نقل ميكنند يكي از مراكز تجمعات تلگرافخانه اصفهان بود. درآن تجمع حضور داشتيد؟
بله، همه ميرفتيم و آنجا جمع ميشديم. چون حزب و تشكلي وجود نداشت و طبعا محلي هم به عنوان مركز تجمع نبود. وقتي قرار بود به تهران تلگراف اعتراضي بزنند، طبعا همه به تلگرافخانه ميرفتند. يادم هست درشكه گرفتيم و تعدادي نان خريديم و براي كساني كه در آنجا جمع شده بودند برديم. مردم به اين شكل، خودشان تحصنها و تجمعها را اداره ميكردند. چرا، در اوج نهضت ملي علاقه داشتيم. در 30 تير، از بس به نفع دكتر مصدق شعاردادم، گلويم خراش پيدا كرد! اين درشرايطي بود كه مرحوم آيتالله كاشاني هم قويا از مصدق حمايت ميكرد، منتها آنها بعدها، در مورد كاشاني جوانمردي نكردند.
وقتي خبر استعفاي قوام به اصفهان رسيد، واكنش مردم چگونه بود؟
شادي عمومي و اجتماعي بسيار زيادي ايجاد شد. همان روز با رفقايمان در چهارباغ بوديم. كوچهاي هست كه كنسول انگليس در آن بود كه بعدها معروف به «كوچه مصدق» شد. خبر كه از راديو آمد، همه ما خيلي خوشحال شديم. ساعت 2 بعدازظهر بود كه خبر را شنيديم و با رفقا بلند شديم و رفتيم به طرف آن كوچه. همه مردم از اين پيروزي شاد بودند.
در جريان نهضت ملي، از كي با تهران مرتبط شديد؟
دوستي داشتيم به نام آقاي دكتر ميرعمادي. ايشان در فعاليتها حضوري بسيار مستمر و مخلصانه داشتند و خيلي هم براي كار نهضت، صميميت خرج ميدادند. ايشان با تهران ارتباط و در آنجا قوم و خويشي داشتند به نام آقاي دكتر نعمتاللهي كه از دراويش و استاد دانشگاه هم بودند. ما از اين طريق با كانونهاي نهضت درتهران ارتباط پيدا كرديم. درمورد خودم بايد نكتهاي عرض كنم، براي شخص بنده آن قدر كه آيتالله كاشاني ودنبالهروي از ايشان اهميت داشت، خودِ نهضت اهميت نداشت! من ودوستانم برحسب علاقه به دين و روحانيت، همواره دوست داشتيم دنباله رو آقاي كاشاني باشيم.
شما براي اولين بار آيتالله كاشاني را كي ملاقات كرديد؟
شايد ايشان را كلاً دو بار ديده باشم. يك مورد آن برميگردد به بعد از 28 مرداد 32 كه به تهران رفتم تا براي ليسانس امتحان بدهم. اين در زماني بود كه آقا مصطفي كاشاني فرزند آيتالله را كشته بودند و آقاي كاشاني آمده بود سر قبرش در آستانه حضرت عبدالعظيم(ع). بخشي از آستانه بود كه اشخاص معروف را در آنجا دفن ميكردند، آقاي شاهآبادي را هم در آنجا دفن كرده بودند، به آن ميگفتند«تكيه ابوالفتوح». من براي اولين بار، ايشان را در آنجا ديدم.
شهيدنواب صفوي را براي اولين بار در كجا ديديد؟ چگونه او را شناختيد؟
ايشان كتابي به نام «راهنماي حقايق» منتشر كرده بود كه مايههاي مذهبي و سياسي داشت. در واقع اين كتاب، دستورالعمل حكومت اسلامي بود. خيلي هم محكم نوشته بود. ما هم در آن حال وهوا، دوست داشتيم كه يك حكومت اسلامي ايجاد شود. خيلي هم به مباني آن آشنا نبوديم، اما به دليل علايق مذهبي، به ايجاد آن علاقهمند بوديم. خاطرم هست كه شب هفت پسر مرحوم آيتالله شاهآبادي بود كه مرحومان نواب صفوي و واحدي هم شركت كردند. براي اولين بار ايشان را در آنجا ملاقات كرديم.
دركجا؟
در مسجدي در بازار تهران. سيد را خيلي تكريم ميكردند، هم اطرافيانش و هم عموم مردم مذهبي و متدين. عجيب احترامش ميكردند. هر كس ميديد متوجه ميشد كه اين سيد مراد اينهاست. اينطور محوش بودند. اين ديدار هم خيلي اتفاقي پيش آمد، چون من موقعي كه به دانشگاه ميرفتم، خيلي در تهران نميماندم و همين كه امتحان ميدادم سوار ماشينهاي گيتينورد ميشدم و به اصفهان برميگشتم.
وقتي بين آيتالله كاشاني و دكتر مصدق اختلاف افتاد، فضاي فعالان نهضت در اصفهان چگونه شد؟ برخي مدعي هستند كه در اصفهان، نخبگان عمدتا پشت سر دكتر مصدق قرارگرفتند.
دار و دستهاي كه دنبال مصدق رفتند، عمدتا دانشجويان و دانشگاهيان بودند. امثال همين دكتر نعمتاللهي و دوستانشان بودند، ولي علماي اصفهان ازقبيل آقاي چهارسوقي و ديگران وفادار ماندند و حتي دراين باره نامههايي هم نوشتند.
سندي هست كه بخشهايي از حوزه علميه اصفهان هم ازدكتر مصدق حمايت كردند.
در ميان آنها آدم صاحب عنواني نبود. علماي شاخص نبودند. مثل ما بچهها بودند كه چيزي سرمان نميشد! آنها هم عدهاي طلبه كم سن وسال بودند كه اين كارها را ميكردند.
در تهران بعد از قيام 30 تير و متأثر از فضا و دوگانگي كه بين رهبران نهضت پيش آمد، نوعي بيتفاوتي نسبت به جريانات سياسي پيش آمد تا منتهي به 28 مرداد 32 شد. آيا اين فضا در اصفهان هم وجود داشت؟
بالاخره در اصفهان نفوذ روحانيون بيشتر بود و آقاي كاشاني هم بين روحانيت اصفهان موقعيت خوبي داشتند. اما به هرحال از فضاي عمومي كشور و شهر تهران كه جدا نبود. درروز 28 مرداد خانه ما در دستگرد بود. وقتي خبر سقوط دكتر مصدق را شنيديم آمديم به شهر و فهميديم شاه برگشته است. طرفداران شاه يك حقهبازي هم كردند و گفتند: شاه براي زيارت به مشهد رفته است! درحالي كه او از كشور فراركرده بود. مردم هم كه احساساتي و البته مذهبي بودند، از اين خبر متاثر شدند...
البته شاه درآن دوره، هنوز چندان وجهه بدي در ميان طبقه متوسط اجتماعي نداشت...
به هر حال اين دروغ را برايش ساختند. اين داستان را فردي به نام«صائب» هم ساخت. با مرحوم برادرم دوست بود. اين افراد با اين كارهاميخواستند برايش وجهه بسازند. ازسوي ديگر هم تودهايها با استفاده از فضايي كه مصدق به آنها داده بود، واقعاً اذيت ميكردند. مثلاً در اصفهان كه يك شهر كارگري بود، تودهايها در ميان كارگران نفوذ كرده ووعده داده بودند كه كارخانه مال خودتان خواهد شد! خاطرم هست قرار بود«لوئيس سايان» رهبر سوسياليستهاي فرانسه به اصفهان بيايد و اينجا منتظرش بودند، مثلاً بايد ظهر ميآمد، ولي تا غروب نيامد. كارگرها هم رفتند يقه رؤسا را گرفتند كه نمازمان قضا ميشود! آن جماعت، با هم به لب رودخانه رفتند و وضوگرفتند و نمازظهر و عصرشان راخواندند! صحنه جالبي بود.
مردم اصفهان كه قبلا تا آن حد درحمايت از نهضت ملي كوشيده بودند، در 28 مرداد در اصفهان چه كردند؟
مردم تا حزب، گروه و دستهاي نباشد، هيچ كاري نميتوانند بكنند. درآن دوره، تنها تودهايها جولان ميدادند كه هيچ چيزشان درست نبود. دين و مذهب كه نداشتند، آدمهاي درستي هم نبودند.
تودهايها در كنار رفتن مردم از نهضت ملي چقدر تأثير داشتند؟
خيلي. چون مصدق هم در اواخر، با اينها به نوعي همپيماني هم رسيده بود. درچنين شرايطي وقتي گفتند شاه به زيارت رفته است، مردم بيشتر به طرف مقابل گرايش پيدا كردند.
يعني خوشبين شدند.
تقريباً، چون تودهايها درميان مردم و به ويژه مذهبيها، جماعت بدنامي بودند، بدنه مردم به اين باور رسيده بودند كه اينها آدمهاي سرسپردهاي هستند كه اگر قدرت پيدا كنند، همه چيز را از بين خواهند برد.
شما در دوران نهضت ملي با دكتر بقايي آشنا شديد يا پس از آن؟
از طريق آقاي دكتر ميرعمادي كه دوستش ميداشتيم و با ما رفيق بود. مادر اينجا حزب درست نكرده بوديم. يك جايي بود به اسم «سازمان نظارت ملي» كه شبها ميرفتيم و دور هم جمع ميشديم كه ايشان هم مسئولش بود.
قبل از 28 مرداد؟
هم قبل و هم بعد از آن. درسالهاي بعد يكي ازكنگرههاي سالانه حزب زحمتكشان را در اصفهان برگزار كردند. اتفاقاً اولين جايي هم كه دكتر بقايي به آن وارد شد، خانه ما بود. خانه ما لب خيابان بود و اينها آمدند و جلسه در آنجا برقرار شد و دكتر بقايي هم آنجا بود. من هم گاهي خصوصي چيزهايي مينوشتم و بچهها ميبردند و نشانش ميدادند.
برايش نامه مينوشتيد؟
براي همه مينوشتيم. حتي براي مرحوم امام خميني و علماي ديگر كه: آقا! اين كمونيستها دارند خيلي فعاليت ميكنند، شما هم فكري كنيد وجلوي اينها را بگيريد...
دكتر بقايي ظاهرا گرايشات ضد كمونيستي داشت و از اين حرفها خوشش ميآمد. پس شما اولين بار او را در كنگره حزب ديديد؟
بله. البته درآن دوره اين حزب فعاليت چنداني نداشت...
برحسب شواهد، حزب زحمتكشان بعد از ماجراي قتل افشارطوس و متهم شدن به آن، ضربه سختي خورد و نتوانست سر پا بايستد. اينطور نيست؟
بله، توطئه بسيار ناجوانمردانهاي بود، مدعي شده بودندكه دكتر بقايي از قاتلان افشارطوس مهمانداري كرده است و بعدهم رئيس شهرباني را به غار تلو برده و كشتهاند. دكتر بقايي هم چيزي نگفت. همه هم ناراحت بودند كه چرا حرفي نزد. در مجلس هم گفتند از او سلب مصونيت بشود كه بازهم حرفي نزد! تا روزي كه جلسه سلب مصونيت تشكيل شد و آقاي ميلاني رئيس آن جلسه بود. دكتر بقايي درآن جلسه گفت: مدعي هستند كه من از قاتلان افشارطوس مهمانداري كردهام، برويد صورتجلسههاي كميسيون بودجه را بياوريد ـ دكتر بقايي رئيس كميسيون بودجه بود ـ معلوم شد در آن روزي كه متهم به مهمانداري از افشارطوس بوده، از صبح تا شب در كميسيون بودجه بوده است! آنهايي كه اين جار و جنجالها را راه انداخته بودند، تا حدي رسوا شدند. حتي گفته بودند دكتر بقايي قاشق و چنگال را از همسايهها قرض كرده بود كه به اينها ناهار بدهد! در حالي كه آن روز اصلاً از مجلس بيرون نيامده بود.
در برخوردهاي نزديكي كه با دكتر بقايي داشتيد، نقاط ضعف و قوت وي را درچه مواردي يافتيد؟
آدمي بود كه هماني را كه ميگفت، عقيدهاش بود و به همان عمل ميكرد رياكاري هم نميكرد. مثلاً يك بار از من پرسيدند: ايشان نماز ميخواند؟ گفتم: من نديدهام، واقعاً هم نديده بودم. اين جواب دو صورت داشت: ميشود خوانده باشد اما من نديده باشم، ميشود اصلاً نخوانده باشد. ظاهراً نخواندنش، منطقي تر ومحتملتر به نظر ميرسد...!
چون هيچ كس نديده بود؟
هيچ كس را كه نميدانستم، ولي من نديده بودم. اين موجب ضعف موقعيتش ميشد كه هيچ كس فكر نميكرد اهل نماز باشد.
البته برخي گرايشات مذهبي هم داشت. نقل ميكنند كه به امام حسين(ع) خيلي علاقه داشت و در روضهها گريه هم ميكرد، ولي به مناسك ديني، پايبند نبود.
نه، ظاهراً نبود. من هم هيچ وقت نديدم گرايشي به اركان مذهبي داشته باشد. فقط به امامحسين(ع) و عاشورا خيلي معتقد بود. يك بار در شب عاشورا سخنراني بسيار قشنگي كرد. سخنراني در تهران بود، ما اصفهان بوديم، برايمان نوارش را آوردند.
ارتباط شما با او تا كي ادامه يافت؟
تا شش ماه قبل از فوتش. آمد اصفهان و نميدانم روي چه نيتي به من گفت: فلان اصل قانون اساسي بايد تغيير كند! حقيقتش من از شنيدن اين حرفش خيلي ناراحت شدم...
منظورش كدام اصل بود؟ ولايت فقيه ؟
يادم نيست. گفتم: آقا! من با اين حرف شما مخالف هستم و اولين كسي هم كه در اين كار، جلوي شما بايستد من هستم. اين جواب من خيلي خلاف توقعش بود.
به او برخورد؟
بسيار، ديگر هم نديدمش. شش ماه بعد هم شنيدم كه دربيمارستاني درتهران فوت كرد. همان روزي هم كه مخالفت كردم، ناهار مهمان من بود، ديگر يكديگر را نديديم.
دكتربقايي درسخنراني وصيتنامهاش درسال58، از شما نام برده و ميگويد: ما با آقاي الشريف صحبت كرديم، من گفتم ايران برايم از اسلام مهمتر است، آقاي الشريف گفت نه، برايم اسلام مهمتر است. داستان چه بود؟ ظاهراً در سال 58 هم با ايشان بحثهايي داشتيد.
بله، در آن جلسه من به دكتربقايي گفتم ما اول مسلمان هستيم بعد ايراني، او ميگفت نه! ما اول ايراني هستيم، بعد مسلمان! ميگفتم:خب بازرگان هم كه همين حرف را ميزند، پس شما دو تا بايد با هم يكي باشيد. اختلافي نداريد، اما ما اختلاف داريم و ميگوييم اول مسلمان هستيم، بعد ايراني. من يك پيشنويس قانون اساسي نوشتم كه اصل ولايت فقيه هم درآن وجود داشت و براي آقاي منتظري فرستادم، دكتر بقايي هم آن را ديد. قاعدتاً درآن دوره، حزب زحمتكشان هم بايد يك پيشنهادنامهاي مينوشت. رفقاي دكتر بقايي هم چيزهايي نوشته بودند، ولي آنچه را كه من نوشته بودم، مورد قبولِ آقاي منتظري و دكترآيت و همفكرانش بود و سرانجام هم آن را به تصويب رساندند.
با ديدن پيشنويس شما چيزي هم گفت؟
هيچي. اتفاقاً رفت كرمان و مهندس حاتم و ديگران به او گفته بودند كه اين را الشريف نوشته است. دكتر بقايي همهاش را خوانده و هيچ ايرادي هم نگرفته بود! آدمي تودار بود، سريع با چيزي مخالفت نميكرد.
دكتر بقايي بهرغم اينكه اعتقادات خودش را داشت، مورد توجه بخشي از علما و روحانيون هم بود. با چه كساني بيشتر ارتباط داشت. من شنيدم شما در جريان ارتباطش با مرحوم آيتالله رباني شيرازي بوديد؟
بله، مرحوم آقاي رباني شيرازي ازطريق من با دكتر بقايي ارتباط داشت...
يعني شما واسطه بوديد؟
بله، من خودم، خيلي از آقاي رباني شيرازي خوشم ميآمد. بسيار انسان نازنيني بود و فوقالعاده هم به ما لطف داشت، اما او هم كه نميآمد دينش را فداي بقايي كند! او هم ميخواست اول اسلام باشد، بعد سياست. دكتر بقايي هم كه ميگفت من اول ايرانيام. قاعدتاً ميدانيد كه دكتر بقايي يك حرفي هم در جريان اوجگيري انقلاب زد، ولي يخش نگرفت. گفت قانون اساسي را عوض نكنيد، اين قانون اساسياي كه الان داريم، سه تا شاه رويش عوض شده، حالا اين هم چهارمياش باشد!...
شما كه نميتوانستيد با اين حرف موافق باشيد.
من به اين دليل موافق نبودم كه اگر شاه، خودش يا پسرش ميآمدند، ديگر ولكن معامله نبودند. خارجيها هم تأييدشان ميكردند.
آب رفته را به جو برميگرداندند.
بله، به همين دليل موافق نبودم.
ظاهراً دكتر بقايي قبل از روي كار آمدن بختيار ميخواست نخستوزير شود و به دوستانش هم پيغام داده بود كه برنامه خود را ارائه كنيد. از اين ماجرا چه خاطراتي داريد؟
بله، اين اواخر شاه براي دكتر بقايي پيغام داده بود كه بيا. رفقايش هم فكر ميكردند بالاخره از سر دكتر، يك كارهاي ميشوند. به من گفتند تو چه ميخواهي؟ گفتم من كدخداي دستگرد هم نميتوانم بشوم! اين را كه گفتم راحت شدم.
يعني ديگر به سراغ شما نيامدند.
خير، ديگر نيامدند.
شما از رابطه دكتر بقايي با آيتالله صدوقي چيزي ميدانيد؟چون به ظاهر بقايي با ايشان هم مرتبط بود؟
اين راشنيدهام اما خودم شاهدش نبودهام. خاطرم هست در ماههاي منتهي به انقلاب، من رفتم به ديدن آقاي صدوقي و گفتم اين كمونيستها برخي از روحانيون جوان وانقلابي را گول زده و همه اينها دنبال كمونيستها راه افتادهاند! يك كاري كنيد اينها جدا شوند. ايشان گفتند من اهل سياست نيستم، سياست هم سرم نميشود! هر چه آقاي خميني بگويد همان را عمل ميكنم. هيچ كار ديگري هم نميكنم. خدا رحمتش كند. از اينجا رفتيم يزد. نبود. مانديم تا آمد.
ظواهر نشان ميدهد كه حضرت امام در آن اوايل، نگاه مثبتي به دكتر بقايي داشتند. حتي كساني كه در نوفللوشاتو بودند، ميگفتند يكي از كانديداهاي امام براي نخستوزيري دولت موقت دكتر بقايي بود. اين رابطه چه پيشينهاي داشت؟
خب مرحوم امام به منزل آيتالله كاشاني رفت وآمد داشتند و اطرافيان ايشان را از آن دوره ميشناختند.
دفاعي را كه دكتر بقايي از امام خميني(ره) پس از دستگيري ايشان كرده بود، ديدهايد؟
بله، جزوه را دارم.
خيلي تجليل كرده بود، آن هم در شرايطي كه شاه همهكاره بود، ساواك هم بود و همه دستگاههاي امنيتي سر كار بودند و دكتر بقايي به اين محكمي دفاع كرد. خيلي جالب بود. خاطرم هست كه بعدها آقاي پسنديده برادر امام آمد و از ايشان تشكر كرد.
بعد از آن رابطهشان چطور بود؟ چون ظاهراً يكي از كانديداهاي نخستوزيري در اوايل انقلاب، دكتر بقايي بوده است.
مرحوم آقاي پسنديده به من گفت: خوب است از دكتر بقايي و بازرگان، يكيشان رئيسجمهور شود و يكيشان نخستوزير!
اينها كه با هم نميساختند.
من هم تعجب كردم و گفتم آقاي پسنديده نميداند كه اينها با هم آب و آتشند.
آقاي پسنديده با اينكه خودش مصدقي بود اين را ميگفت. از خود امام در اين باره چيزي شنيديد؟
خودم چيزي نشنيدم ولي ديگران چيزهايي نقل ميكنند. من درموارد ديگري با ايشان صحبت كردم. يك بار وقتي بود كه بنيصدر كه ميخواست رئيسجمهور شود، نامهاي به امام نوشتم كه اين آدم حقهبازي است، كتابي درست كرده بود به نام مرحوم مدرس، اما يك كلمه هم درآن از مدرس ننوشته بود! همهاش از مصدق تعريف بود!
بله، وقتي فرانسه بود اين را نوشته بود.
براي امام نوشتم كه اين اصلاً اعتقادي به علما و روحانيون ندارد و فقط دنبال آن خط است. امام گفتند:ديگر دير شده است! رفتيم پيش آقاي مشكيني. گفتند:بله، حق باشماست، بنيصدر در مجلس خبرگان با آقاي رباني، بر سر بياحتراميهاي او با روحانيت، نزديك بود دست به يقه شوند!ما چهارشنبه هم كه با امام جلسه داريم، سعي ميكنيم مانع از آمدن بني صدر شويم. البته بعد امام قبول نكردند.
بعد از انقلاب حزب زحمتكشان يك جلسه ملاقات از امام گرفتند و پيش ايشان رفتند. آيا شما در آن جلسه بوديد؟
بله.
داستان از چه قرار بود؟ بقايي به اين ديدار نيامد؟
بله، دكتر بقايي نيامد. يك نامهاي به امام نوشته بود كه درآن جلسه به ايشان تقديم شد. ظاهراً درآن گفته بود دوست دارم خصوصي خدمتتان برسم و مطالبي را عرض كنم !
برحسب آنچه كه از برخي حاضران درآن ديدار شنيدم، ظاهراً حضرت امام درباره گروه سيد مهديهاشمي صحبت كرده و از مفاسد آنها سخن گفته بودند.
بله، از آنها شديداً انتقاد كردند. خيلي عصباني بودند، منتها وجود آقاي منتظري باعث شده بودكه ملاحظهشان را بكنند. عقلمان نرسيده بود كه ضبط ببريم و حرفهاي امام را ضبط كنيم. همه هم عاشق امام بوديم و فقط زيارت آقا برايمان مهم بود، اين حتي باعث شده بودكه خوب هم گوش ندهيم!
شنيدم كه خود امام گفته بودند ضبط نكنيد و عكس هم نگيريد، چون ميدانستند حزب زحمتكشان هنوز هم ظرفيت تبليغاتي دارد و دعواهاي دوران نهضت ملي دوباره تجديد ميشود. امام سراغي از دكتر بقايي نگرفتند؟
اصلاً، فقط اول كه ديد نيامده است تعجب كردند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، اعضاي حزب زحمتكشان دو گروه شدند. يك عده انقلابي ماندند و هنوز هم هستند. بعضيها هم نهتنها اعتقاد انقلابي را رها كردند كه از دين و مذهب هم بيرون رفتند! به نظر شما چرا اين دودستگي پيش آمد؟
يك عده دنبال خليل ملكي و حزب توده افتادند...
منظورم آن ماجرا نيست. پس از پيروزي انقلاب را عرض كردم.
اين دودستگي از اول هم وجود داشت. خب برخي از اعضاي اوليه حزب، از مريدان جدي آيتالله كاشاني بودند، قديميهايشان مذهبيهاي قرصي هم بودند. همين هم موجب شد كه بعدها بخش اعظم آنها، پشت سر امام قرارگرفتند و پس از انقلاب هم نهايتاً، نتوانستند با دكتر بقايي كنار بيايند و منتهي به استعفا و وصيتنامه سياسي بقايي شد. برخي هم بودند كه در زمره علاقهمندان به شخص دكتر بقايي بودند. اينها تا آخر هم با او ماندند و هنوز هم به او وفادارند. يعني درواقع بعضي از اعضا كه البته اكثريت را تشكيل ميدادند، نوعي آرمانگرايي مذهبي داشتند و برخي هم مريد دكتر بقايي بودند. همين درآينده موجب جدايي شد.
با سپاس از جنابعالي كه در اين گفتوگوشركت كرديد.