سایت جامع آزادگان: خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده علی اکبر اصغرزاد فیاض است:
گرسنگی آن قدر به ما فشار می آورد که وقتی آیفای حمل نان می آمد، بوی نان را از مسافتی بسیار دور استشمام می کردیم و کلی ذوق زده می شدیم.
وقتی نان می آمد، دو قتر مسئول غذا داشتیم که دو تا از این ظرف های سینی لبه دار غذا را می گرفتند، می رفتند نان بگیرند. بعضی وقت ها پیش می آمد که می خواستیم نان بگیریم، عراقی ها دو تا نان اضافه به مسئول مان می دادند. ما آن دو تا نان را بین ۱۲ نفر تقسیم می کردیم. به هر نفر دو بند انگشت نان اضافه می رسید.
شخصی بود به نام حمید قمری که از آدم های خودفروخته و کثیف بود. بچه ی ارومیه بود و قد بلندی داشت. یک روز من از صبح بی قرار بودم. خیلی گرسنه ام بود و توی فکر بودم. مسئول نان هم بودم، گفتم: شاید دو تا نان اضافه نصیب ام شود، شاید از آن دو تا نان، یک بند انگشتی به خودم برسد. شاید... شاید... شاید...
آن روز صبح، یک ذوق خاصی داشتم. غروب ماشین نان آمد. عراقی گفت: مسئول نان بیاید. باید می رفتیم دو تا پتو از بچه ها می گرفتیم و نان ها را می ریختیم توی آن. تا رفتم حرکت کنم، سرباز عراقی به حمید گفت: کدام آسایشگاه هستی حمید؟
حمید گفت: یک.
گفت: برو پتو بیار نان ببر.
من که حالا، توی دست ام بود، خشک ام زده بود. حمید، رفت نان را گرفت. بغض گلویم را فشرد. داشتم دیوانه می شدم. سهمیه ی نان را که گرفت، عراقی دو نان اضافه هم به او داد. نان ها را که برد گذاشت توی آسایشگاه دو تا نان دیگر هم گرفت و شد چهار نان. هر چهارتا را گذاشت توی جیب اش و شروع کرد به خوردن. ما تازه می خواستیم بین ۱۲ نفر تقسیم کنیم.
گفتم: حمید! این ها را می خوری سیر می شی؟

چیزی نگفت. گفتم: تو همیشه گرسنه تر از ما باقی می مانی. مطمئن باش آدم با این ها سیر نمی شود...
گفت: زیاد داری حرف می زنی ها.. زیاد حرف نزن...
گفتند: مسئول غذا بیاید. رفتم سینی غذا را بگیرم و بروم طرف آشپزخانه، توی فکر بودم. ماشین نان، به بندهای یک تا چهار نان داده بود و جلوی آشپزخانه ایستاده بود. یک مرتبه بوی نان به مشامم خورد. سرم بی اختیار رفت بالا. عراقی صدایم کرد.
گفت: بیا این جا!
جانم لرزید. گفتم: خدایا! نان که نگرفتیم، حالا کتک هم باید بخوریم که تو چرا سرت را بالا کردی؟!
رفتم جلو، احترام گذاشتم عراقی چیزی گفت که نفهمیدم. آماده بودم که سیلی بخورم. عراقی به عربی باز چیزی گفت که نفهمیدم. مترجم عرب زبان گفت: با تو نیست مگه؟ برو بگیر دیگه!
چشمم را باز کردم و گفتم: چی بگیرم؟
گفت: نان اضافه آمده، بروید نفری دو تا بردارید.
گفتم: خدایا! تو چقدر مهربانی...
رفتم بالای ماشین، دو تا نان درشت گذاشتم توی جیب ام. با ذوق و شوق زیاد نان ها را آوردم آسایشگاه.








جالب است حالا هر کس دلش بخواهد... تعریف میکند . ... برای این گفته هایت مدرک و شاهد محکم ارائه کن .... 




