يعني اين انقلاب يك انقلاب اسلامى و مذهبى و معنوي بود و در همان حال يك انقلاب سياسى بود و در جهت حريت و آزادگي گام برميداشت و در همان حال كه انقلاب معنوى و سياسى بود انقلابي مادى و اقتصادى هم بود؛ يعنى اين انقلاب در جهت حريت، آزادگى، عدالت، نبودن تبعيضهاى اجتماعى و شكافهاى طبقاتى به صورت هماهنگ حركت ميكرد.
انقلاب عبارت است از طغيان و عصيانى كه مردمى عليه نظم حاكم موجود، براى ايجاد وضع و نظمى مطلوب انجام مىدهند؛ پس ريشه انقلاب دو چيز است: يكى نارضايتى و خشم از وضع موجود و ديگر آرماني براي يك وضعيت مطلوب. شناختن يك انقلاب نيز در گرو كشف منشأ نارضايتي مردم و نيز شناخت آن آرمان وضعيت مطلوبي است كه قصد دارند به جاي وضعيت فعلي جايگزين كنند.
بررسي عوامل مختلف در پديد آمدن انقلابها
اگر بخواهيم عوامل مؤثر در ايجاد يك انقلاب را به طور كلى دستهبندى كنيم، انقلاب يا ريشهاي مادى دارد، يعنى آنچه موجب وقوع انقلاب شده قطبى شدن جامعه به دو قطب مرفه و محروم، برخوردار و بىنصيب است يا آن عامل محرك ريشه در خصلتهاى آزاديخواهانه انسان دارد يا اينكه ممكن است ريشه وقوع يك انقلاب ماهيت اعتقادى و به اصطلاح ايدئولوژيك داشته باشد، يعنى مردمى به مكتبى ايمان و اعتقاد دارند و به ارزشهاى معنوى آن مكتب عشق ميورزند، آنها هنگامي كه مكتب خود را در معرض آسيب ميبينند احساس نارضايتي ميكنند و در جهت جاري شدن اين مكتب در عرصه زندگي فردي و اجتماعي– به عنوان يك آرمان ـ حركت خواهند كرد.
بررسي نظريات درباره ماهيت انقلاب ايران
در تفسير و تحليل انقلاب ما، گروهي معتقد به تفسير تك عاملي هستند و معتقدند تنها يك عامل در ايجاد اين انقلاب دخيل بوده است البته در ميان اين گروه سه نظر مختلف وجود دارد؛ يك دسته عامل را صرفاً مادي و اقتصادي، دستهاي ديگر عامل را تنها آزاديخواهي و دسته سوم عامل را فقط اعتقادي و معنوي ميدانند. درمقابل اين گروه (سه دسته)، گروه ديگري قرار دارند كه معتقدند انقلاب تك عاملي نبوده بلكه در تكوين و ايجاد اين انقلاب هر سه عامل به صورت مستقل دخالت داشتهاند و در آينده، اين انقلاب با همكاري و ائتلاف اين سه عامل است كه تداوم پيدا ميكند و به ثمر ميرسد.
آنهايي كه معتقدند انقلاب ايران منشأ اقتصادي داشته اينگونه استدلال ميكنند كه در اين انقلاب محرومان عليه مرفهان قيام كردهاند، يعنى دو طبقه در ايران در مقابل يكديگر ايستادهاند و بعضاً به مدعاي خويش رنگ و بوي اسلامى هم مىدهند و به حكم آيه «وَ نُريدُ انْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ ائِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ. وَ نُمَكنَ لَهُمْ فِى الْارْضِ وَ نُرِىَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنودَهُما مِنْهُمْ ما كانوا يحْذَرونَ» استدلالشان را اينگونه مطرح ميكنند كه اساساً اسلام هم تاريخ را بر اساس دوقطبى شدن جامعهها و جنگ ظالم و مظلوم و بعد پيروزى مظلوم بر ظالم تفسير مىكند و انقلاب ايران هم چنين ماهيتي دارد.
نكته ظريف مطلب اين است كه اسلام جهتگيرى نهضتهاى الهى را به سوى مستضعفين مىداند نه اينكه خاستگاه هر نهضت و انقلاب را هم منحصراً مستضعفين بداند! اين تفاوت ميان جهتگيرى و خاستگاه در اين استدلال مورد توجه واقع نشده است. ريشه اساسى مطلب اين است كه اين افراد اشتباهاً انقلابها را خصلتهاى بالذات اجتماعى مىدانند و معتقدند انقلابها ريشهاي در ساختمان انسانها ندارد و منشأ آنها در تغييرات اجتماعى است؛ در صورتى كه اسلام همواره روى فطرت و به تعبير ديگر روى انسان تكيه مىكند ولو به عنوان يك فرد. به همين جهت است كه اسلام مخاطب خودش را منحصراً محرومان قرار نمىدهد و همه مردم (حتي آن مرفه و ظالم) را خطاب ميكند، چون از نظر اسلام در درون هر فرعونى از فرعونها، يك انسانِ در زنجير نهفته است.
در كنار اين نظرات، نظر ديگري وجود دارد كه خود ما نيز موافق آن هستيم در اينجا كوشش ميكنيم تا حد امكان نظر اخير را تشريح كنيم.
انقلاب ايران، يك انقلاب همهجانبه اسلامي
اگر توجهى به ماهيت تعليمات اسلامى داشته باشيم مىفهميم كه اين انقلاب، اسلامى است، البته اسلام با همه شئون و قواعدش. عدهاي وقتى كه مىگويند «اسلامى» منظورشان «معنويت» است، معنويت مذهب يعنى نيايش، آزاد بودن در برقرار كردن رابطه با خدا، آزاد بودن مساجد و معابد و... اما واضح است كه اسلام يك معنويت محض آنگونه كه غربيها درباره مذهب تصور دارند نيست. انقلاب اسلامي ما يك انقلاب همه جانبه اسلامي است، همانند انقلاب صدر اسلام. يعني اين انقلاب يك انقلاب اسلامى و مذهبى و معنوي بود و در همان حال يك انقلاب سياسى، مادى و اقتصادى هم بود؛ يعنى اين انقلاب در جهت حريت، آزادگى، عدالت، نبودن تبعيضهاى اجتماعى و شكافهاى طبقاتى به صورت هماهنگ حركت ميكرد. نكته ظريف در اينجا اين است كه همه اين عوامل (ريشههاي ايدئولوژيكي، معنوي، سياسي و اقتصادي)همگي رنگ و بوي اسلامي به خود گرفت و راز موفقيت اين نهضت اين است كه آن دو بعد(اقتصادي و سياسي) ديگر هم تعريف اسلامي پيدا كردند. يعني در انقلاب ما عدالتخواهي و آزاديخواهي نيز صبغه اسلامي و رنگي از معنويت داشت و نفي جامعهاي با شكاف طبقاتي براي رسيدن به جامعه توحيدي دنبال ميشد. در صدر اسلام هم وضعيت به همين شكل بود و به همين دليل است كه در صدر اسلام به تعبيرات و جملاتى در موضوع حريت و آزادى برخورد مىكنيم كه خيال مىكنيم در قرن هجدهم و انقلاب فرانسه يا در قرن بيستم مطرح شدهاند!
در شماره آينده در مورد دلايلي كه براي اسلامي بودن اين انقلاب ميتوان ارائه كرد ـ به ويژه از طريق نحوه رهبري ـ پرداخته خواهد شد و با توجه به اين ادله، نقشه راه انقلاب ترسيم ميشود. انشاءالله...
تنظيمكننده: محمد زند