
پيروزي انقلاب اسلامي، رهاورد پايمردي شخصيتهاي بزرگي است كه در دوران غربت مبارزه، مظلومانه علم جهاد را در كف گرفتند و در اين طريق، هزينهها دادند. در گفتوگوي پيش رو عالم فرزانه حضرت آيتالله زينالعابدين قربانيلاهيجي از روزهاي دشوار مواجهه با ساواك در استان گيلان ميگويد. اميد آنكه رنجها و واگويههاي امثال اين بزرگوار، هماره در برابر ديدگان ما باشد و از ياد نبريم كه اين انقلاب مقدس، به بهاي چه محنتهايي تداوم يافته است.
اگر اجازه بفرماييد، در شنيدن خاطرات شما از انقلاب اسلامي، از زادگاه خودتان آغاز كنيم. در سالهاي منتهي به انقلاب اسلامي، شرايط استان گيلان چگونه بود؟ در آن برهه روحانيت اين خطه چه نقشي داشت؟ و نيز روشنفكران آن؟
بسماللهالرحمنالرحيم. واقعيت اين است كه نميگذاشتند ما تهران يا قم باشيم يا جاي ديگر و ما را به شهرمان ميفرستادند، براي اين بود كه در شهر خودمان زنداني بوديم و مردم نوعاً دنياطلب، قدرتطلب و عافيتطلب بودند و علماي منطقه هم كه ما تحتالشعاع آنها بوديم، حركتي نداشتند و احياناً آن را محكوم ميكردند! در اين ايام فقط عده معدودي از بازاريان مؤمن با ما ارتباط داشتند ولي در محاصره و بچههاي انقلابياي بوديم كه دانشجو، فرهنگي و بعضيهايشان اداري بودند و اينها با تهران و قم ارتباط داشتند. خود من هم جزو هيئت تحريريه مجله مكتب اسلام بودم و ارتباطي با دوستان، علما و بيوت مراجع داشتم.
از سوي ساواك منطقه، تا چه حد روابط و تماسهاي شما كنترل ميشد؟
عجيب اين است كه تمام تلفنهايي كه در آن ايام به دوستانم در قم و جاهاي ديگر ميكردم، ضبط شده و در پروندهام هست. همه شنود ميشد، حتي بعضي از خوديهايشان را مأمور مراقبت از ما ميكردند، مثلاً يك روحاني تقريباً ساواكي بود و ايشان با من تلفني صحبت ميكرد تا از من حرف بگيرد و براي آنهايي كه در پي گرفتار كردن من بودند سند بشود و استفاده كنند ولي حاج رستمي آن وقت در مخابرات لاهيجان بود و مرا از كنترل تلفنهايم باخبر ميكرد. از بچههاي انقلابي ميتوان به مرحوم شهيد ابوالحسن كريمي از دوستانمان، ارسلان انصاري، علي پورقاسمي، يونس مؤمني، مهدي سيگارچيان، حسين زيبايي، علي قيامتيون، علي توكلي، حسن عليپور، محمدباقر رستمي و... اشاره كرد كه بسياري از اين بچهها در دانشگاه، آموزش و پرورش و مدرسه عالي مديريت بودند كه با ما ارتباط داشتند. رفقايي از تهران و قم با من مرتبط بودند و ما يك زنداني در خانه بوديم، منتها گاهي اين دوستان براي احوالپرسي ميآمدند. روحانيت و توده مردم در گيلان حركتي نداشتند، جز طلاب جوان، دانشجويان و معدودي از روحانيون و بازاريان. علت اين سكوت و عدمتحرك انقلابي هم اين بود كه بزرگان علماي گيلان نجفي و تحصيلكرده نجف بودند. آيات مهدوي لاهيجاني، ضيابري، بحرالعلوم و امثال اينها نوعاً تحصيلكرده نجف بودند و تفكر نجفي داشتند!
يعني ميخواهيد بفرماييد اين عزيزان متأثر از علماي حوزه علميه نجف بودند و با حوزه علميه قم و حركتهاي آنجا ارتباط و اعتقاد نداشتند؟
همين طور است. خاطرم هست كه مرحوم آيتالله عميد زنجاني برايم نقل كرد بعد از پيروزي انقلاب در سال 58 به نجف رفتم. آيتالله خويي به ديدنم آمد و گفت:«هيچوقت فكر نميكردم مشت بر درفش پيروز شود. هيچوقت فكر نميكردم امام بتواند سلطنت به اصطلاح 2500 ساله را به زبالهدان تاريخ بيفكند ولي ديدم اين غيرممكن، ممكن شد و به دست اين سيد (امام خميني) اتفاق افتاد و الان شبها در مظان استجابت دعا ايشان را دعا ميكنم.» علماي بزرگ بيدين نبودند. فقط براي منافع مادي نبود كه حرفي نميزدند يا اقدامي نميكردند يا احياناً همكاري جزئي ميكردند بلكه منطق و عقيدهشان چنين بود. ميگفتند: اگر بياييم مثل قم عمل كنيم، اينجا كشت و كشتار ميشود و نتيجهاي هم ندارد. جواب اين خونها را چه كسي بايد بدهد؟ به علاوه كاري از ما ساخته نيست، چون مشت با درفش نميتواند مقابله كند. در صورتي كه اين مورد از موارد هدم اسلام و وجوب امر به معروف و نهي از منكر ولو بلغ ما بلغ بود و تشخيص آقايان چنان كه ديديم نادرست بود. از آنجا كه اواسط روحانيت به بزرگان خويش نگاه ميكردند، وقتي ميديدند بزرگانشان اين طرز تفكر را دارند به خودشان اجازه هيچ كاري را نميدادند و سكوت ميكردند ولي وعاظالسلاطين نانشان را در همين ميديدند، يعني آقايان ِ اعلام ساكت باشند و آنها سخنراني، شاه را هم دعا و حتي با ساواك همكاري كنند و عليه انقلابيون گزارش بدهند و به مناسبت جشنهاي 2500 ساله، 5/2 ماه ازدواج را مجاني اعلام كنند! طبعاً در آن شرايط مردم گيلان يار و ياور انقلابي نداشتند. يار، همكار و پناهگاه مردم همان يك عده روحانيون جوان و بازاريان معدود و بچههاي مذهبي دنبالهرو امام بودند.
به طور مشخص درآن دوره، چه كساني با شما همگامي نشان ميدادند؟ و با چه مشكلاتي مواجه ميشدند؟
مرحوم ابوالحسن كريمي در لاهيجان بازوي من بود. يك كانون بحث و انتقادي در آن وقت به وجود آورده بودم كه فرهنگيان و روشنفكران در آن شركت ميكردند. ساواك يكي از اعضاي جلسه ما را كه معلم بود، جذب كرده بود و او تمام جزئيات جلسات ما را به ساواك گزارش ميداد. بعد از آنكه فهميديم و او را شناختيم اين فرد گم و گور شد و هنوز هم كه هنوز است نميدانيم كجاست و هيچ اطلاعي از او نداريم. فقط با يك عده بچههاي انقلابي و روحانيون دلسوز از قم ارتباط داشتيم، به عنوان مثال آيتالله فيض از قم به لاهيجان ميآمد و سخنراني ميكرد. آقاي جعفريگيلاني، آيتالله محفوظي، آيتالله ربانياملشي، آيتالله گيلاني، حجتالاسلام قائمي، حجتالاسلام فومني، حجتالاسلام مظفري، حجتالاسلام سجادي و... هم ميآمدند و سخنراني ميكردند. بچههاي انقلابي مثل عبدالكريمي، ابوالحسن كريمي، علي قيامتيون، عليمحمد بشارتي وزير كشور سابق و امثال اينها هم در كانون بحث و انتقاد انقلابيون را جمع و سخنراني ميكردند. گاهي از شخصيتهايي مثل آيتالله مطهري، آيتالله مكارمشيرازي، فخرالدين حجازي، حجتالاسلام رضا گلسرخي، دانشمند فرزانه مرحوم استاد علي دواني، استاد عميد زنجاني و... را به لاهيجان دعوت ميكرديم و ميآمدند سخنراني ميكردند. در غرب گيلان آدم انقلابي كم داشتيم. دو نفر بودند كه با ما همكاري ميكردند، يكي مرحوم شهيد افتخاري، نماينده شهر فومن بود كه با من همكاري ميكرد. اطلاعيهها كه ميرسيد ايشان ميآمدند، ميگرفتند و آن قسمت گيلان را پوشش ميدادند و ديگري حجتالاسلام عبدالعظيم يكتا، امام جمعه صومعهسرا بود، البته حجتالاسلام مير عبدالعظيمي با همه سوابق مبارزاتي كه در زمان مرحوم نواب صفوي داشت در چنبره قدرت روحانيون وابسته اسير بود و نميتوانست كاري بكند.
در خارج از منطقه گيلان هم، جلسات فرامنطقهاي داشتيد؟ مثلاً براي هماهنگي و مشاوره؟
شش ماه قبل از پيروزي انقلاب مرحوم بهشتي تلفني مرا به تهران دعوت كرد. من با پسرم، محمدحسين به منزل آقاي بهشتي در تهران رفتيم. ديديم آقايان قانعفر، اولين رئيس جهاد گيلان و نيري كه بعدها نماينده امام و رهبر در كميته امداد شدند در خدمت ايشان بودند. آن شب جلسه ما تا 2 نيمهشب به طول انجاميد. شهيد بهشتي فرمود:«شاه رفتني است. انقلاب پيروز ميشود. اگر مذهبيها حركت كنند، انقلاب اسلامي ميشود، اگر ما حركت نكنيم چپيها برنده ميشوند، چون مردم ما اكثراً مسلمان و تابع مراجع تقليد هستند، اگر قيام كنيم، حكومت را ما ميبريم ولي اين راه شهادت، شكنجه، زندان، در به دري و آوارگي دارد.» فرمود:«من شما را براي گيلان انتخاب كردم. شما بايد از تنكابن، رامسر تا آستارا و اين مناطق را پوشش بدهيد. پوستر، نوار و امكانات ميخواهيد كه برايتان مهيا ميكنيم و رابط من با شما آقاي قانعفر هستند و به شما ميرساند و شما بايد منطقه را آماده كنيد.»
دامنه فعاليت شما در كليت منطقه گيلان بود يا تنها بخشهايي از آن؟
من ميتوانستم شرق گيلان را تأمين كنم، چون در آنجا ساكن بودم و دوستانم هم در آنجا بودند، ولي در رشت و غرب گيلان كسي را نداشتيم. افتخاري از قم با من رفاقت داشت. شايد پيش من درس خوانده باشد. ايشان و مرحوم حجتالاسلام يكتا، امام جمعه سابق صومعهسرا را خواستم و گفتم در اين راستا به من كمك كنيد و اينها هم بهخصوص آقاي افتخاري به من كمك كرد و سر اين قضيه زندان رفت، شكنجه و گرفتاري ديد. ما غرب گيلان را به وسيله اينها و شرق گيلان را هم خودم با دوستانم كه حضور داشتيم پوشش ميداديم. اتفاقاً جرياني پيش آمد كه خيلي شنيدني است. روز 22 آبان سال 1357 چماقداران شاه به شهر لاهيجان ريختند و در و پنجره خانههاي انقلابيون از جمله خانه مرا شكستند. در زمان حمله چماقداران دو نفر از پزشكان لاهيجان كه ملي- مذهبي بودند، در كتابخانهام با من جلسه داشتند. چماقداران در خانهام را شكستند و عربده كشيدند و رفتند ولي ديگر وارد اتاق نشدند. زن و بچهام از ترس رفتند و پنهان شدند. 20 دقيقه بعد از اين قضايا ديديم صمد يكي از بچههاي اعزامي از سوي آقاي شهيد بهشتي يك جعبه به ظاهر پرتقال آورد، چون در خانهام باز بود روي ايوان گذاشت و رفت. فهميدم اين جريان، پرتقال نيست. زنگ زدم به يكي از معلماني كه عضو كانونم بود، گفتم:«بيا اين چيزها را ببر.» گفت:«من ميترسم.» زنگ زدم به مرحوم شهيد عبدالكريمي كه ايشان آمد و آن جعبه به ظاهر پرتقال را برداشت و برد و از لنگرود تا رامسر پخش كرد. در چنين شرايطي سعي ميكرديم به وسيله اين عزيزان كاري انجام بدهيم.
آيا تهديدهاي ساواك تنها به صورت مستقيم بود يا به شكل غيرمستقيم هم عمل ميكردند؟
هر دو. در ايامي كه انقلاب داشت پيروز ميشد، يك اطلاعيهاي گروه پايداري طرفدار شاه پخش كرد كه الان در آرشيوم موجود است، اين اطلاعيه خطاب به امام جمعه قلابي آن زمان لاهيجان، محمد متضرع است كه به قرباني بگوييد:«آن طوري كه در جاهاي ديگر خانههاي خائنان را آتش زديم و سوزانديم و چنين و چنان كرديم، خانه تو را نيز ميسوزانيم و زن و بچهات را ميكشيم.» البته اين گروه در شهرهاي آستانهاشرفيه، بجنورد و بوشهر دست به چنين كارهايي زده بودند. وقتي اين نامه به من رسيد، پنجشش نفر از بچههاي انقلابي را دعوت كردم و گفتم: «از اينكه خانهام را بسوزانند باكي ندارم، اما يك عمر زحمت كشيدم، يك كتابخانه به وجود آوردم، كتابهايم را از خانه بيرون ببريد.» تمام كتابهاي مرا تا ساعت 8 شب از خانه بيرون بردند، من ماندم و پسرم محمدعلي. بچههاي كوچك را به خانه پدرزنم فرستادم. بعد از اينكه كارها را انجام داديم من و محمدعلي نردبام گذاشتيم و از روي ديوار خانه وارد كوچه شديم و به خانه همسايه رفتيم. آن شب را در خانه آقاي چايچي مانديم و با توجه به اينكه خطري بوديم، ايشان و خانواده محترمشان از ما پذيرايي كردند. واقعاً خطر بزرگي بود، ديگر نيامدند خانهام را آتش بزنند اما نميتوانستم بيرون بروم و لذا در يك راهپيمايي جمعيت جلوي خانهام آمدند و در خيابان به امامت حجتالاسلام علي اشراقي نماز جماعت خواندند و پراكنده شدند. يكي از دوستانم به نام حجتالاسلام نخعي كه خدايش رحمت كند، به خاطر اينكه شبانهروز در خانه زنداني بودم، شبها ميآمد و با ماشين فولكسي كه داشت مرا ميبرد تا كمي هوا بخوريم و درددل كنيم. يك شب كه با ايشان به طرف آهندان و بوجايه ميرفتيم و در راه سياهكل بوديم، ديديم يك موتورسوار دارد ما را تعقيب ميكند. توقف كرديم، موتورسوار هم توقف كرد، وقتي مطمئن شديم دارد ما را تعقيب ميكند، منصرف شديم و برگشتيم.
اين تعقيبكنندگان را ميشناختيد؟ يا بعدها توانستيد آنها را شناسايي كنيد؟
بله، باجناقم، مرحوم حسين جنابي بازاري بود و با روستاييان داد و ستد اقتصادي داشت و او را ميشناختند. همان شخصي كه شب ما را تعقيب ميكرد، صبح روز بعد پيش ايشان رفت و گفت:«ما به حاجآقا ارادت داريم، ولي به ما دستور دادند اگر ديديد ايشان شبانه جايي ميرود به عنوان قاچاقچي ماشينش را بزنيد. ما ديشب خواستيم اين كار را بكنيم، ولي چون به حاجآقا ارادت داريم، اين كار را نكرديم. به حاجآقا بگوييد شب بيرون نيايد» و از آن به بعد ديگر شب هم نتوانستيم بيرون بياييم. در چنين وضع اسفباري بوديم و بزرگان روحانيت گيلان از بزرگان نجف تبعيت ميكردند. در آن زمان روحانيت متحركي نبودند، ولي نان به نرخ روز خورها همه جا منبر ميرفتند و به شاه، خاندان سلطنت و مسئولان نظام دعا و اعمال ما را محكوم و احياناً به شكلهاي مختلف از آنان حمايت ميكردند!
بخش اعظمي از اطلاعيهها و سخنرانيهاي حضرت امام توسط شبكهاي كه شما ايجاد كرده بوديد در گيلان پخش ميشد تا به اطلاع مردم برسد. در استانهاي ديگر كانونهاي شكلگيري مبارزه را ميتوان برشمرد، مثل فلان مسجد، فلان كانون و... آيا در گيلان چنين كانوني بهطور مشخص داشتيم؟
اولي مسجد پدر زنم، مسجد الهادي سر ميدان لاهيجان بود كه در آنجا نفوذ داشتيم. برادر شهيد كريمي، خود كريمي و اين قبيل بچهها ميآمدند و آنجا نماز ميخواندند. روضه بود، شركت ميكردند و آنجا كتابخانهاي به وجود آورده بودند، مسائلي را رد و بدل ميكردند. دومي بقعه آسيد حسين، نزديك قبر كاشفالسلطنه بود كه بنده در ماه مبارك رمضان قبل از پيروزي انقلاب ـكه شش هفت ماه به آن مانده بودـ در آنجا فقط نماز جماعت ميخواندم و نشسته درس تفسير ميگفتم. گاهي جمعيت آنجا تا نزديك قبر كاشفالسلطنه ميرسيد و آنجا محل تجمع بچههاي انقلابي شده بود. از املش، رامسر، بندرانزلي، صومعهسرا و... ميآمدند و در مجلس ما شركت ميكردند. شب عيد فطر در آنجا صحبتي كردم كه بچهها از پاي صحبتم بلند شدند و تمام عرقفروشيهاي شهر، مراكز فساد، مراكز عياشي و بيبندوباري را از بين بردند، غوغايي در شهر به وجود آمده بود كه مپرس. قصابي در آن مجلس بود به نام علي آپرتا ـكه خدا رحمتش كندـ ايشان ما را سوار ماشينش كرد و براي فرار از دست ساواكيها با يك دور قمري از پشت كوه به منزل آورد. به خانمم گفتم:«امشب بنده را دستگير ميكنند» و وصيتهاي لازم را به ايشان كردم. آن شب همسرم داس به دست تا صبح كنارم بيدار ماند كه اگر براي دستگيريام آمدند از من دفاع كند، ولي آنها نيامدند. صبح كه همسرم رفت در خانه را باز كند، ديد بوي گند و كثافت كوچه را پر كرده است. ديدند كثافت آوردند و در و ديوار خانه ما را آلوده كردند و بوي تعفن كوچه را گرفته بود و ايشان شلنگ را گرفت و با گريه شروع به پاك كردن در و ديوار كرد و آن روز برايم روز سختي بود.
خانمم در سختي وگشايش، در كنار و همراهم بود. حتي از زندان كه بيرون آمده بودم به اتفاق ايشان و پسرم دكتر محمد به مشهد رفتيم. رهبر معظم انقلاب حضرت آيتالله خامنهاي (دام ظله) خبردار شد كه از گيلان آمدم و در فلان مهمانپذير هستم، با برادرش آسيد محمد خامنهاي به ديدنم آمدند و فرمودند:«اينجا نمانيد، به خانه من بياييد» چون همراه داشتم عذر خواستم. يكي از دوستان نزديك همراهم بود. فرمود:«پس بعدازظهر ما ميآييم و شما را به خواجه اباصلت ميبريم. فردا ناهار هم مهمان ما هستيد.» آقا بعدازظهر آمدند و بهاتفاق به خواجه اباصلت رفتيم. پذيرايي شديم و برگشتيم. شب را در مهمانپذير مانديم و فردا ناهار را خدمت آقا رفتيم.
آقا در آن شرايط به شما پيشنهاد يا رهنمودي داشتند؟
آقا به من فرمودند:«شما نميتوانيد منبر برويد، سخنراني كه نميتوانيد بكنيد، نماز جماعات را هم كه تعطيل كردهاند، چه بهتر كه در مشهد بمانيد او با هم كارهاي علمي كنيم.» گفتم:«اجازه بدهيد با همسرم صحبت كنم تا ببينم نظر ايشان چيست؟ چون ايشان شريك زندگيام هستند.» آقا موافقت فرمودند. با همسرم صحبت كردم. گفت:«حاجآقا! من حرفي ندارم، ولي تهران رفتيد شما را بيرون كردند، قم رفتيد شما را بيرون كردند، اگر شما را از لاهيجان هم بيرون يا دستگيرتان كنند، پدرم است و ميتواند بچههايم را سرپرستي كند، اما اگر اين اتفاق در مشهد بيفتد، من چه كسي را در اين شهر دارم؟» اين حرف را به آقا عرض كردم، فرمود:«حرف درستي است، پس شما به لاهيجان برويد، ما ارتباطاتمان را خواهيم داشت.» در آن ايام ارتباط ما با آقا، انقلابيون و آقاي بهشتي تنگاتنگ بود، منتها در وطن خودمان چنان غريب بوديم كه عدهاي از ترس با ما سلام عليك نميكردند!
در ايام مبارزه تا پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي ايران مبارزان زيادي را در چهارسوي ايران تبعيد بودند، كداميك از بزرگواران در گيلان تبعيد بودند؟ آيا با آنها ارتباط داشتيد؟ و آيا اين ارتباطات مستمر و مداوم بود يا هر از گاهي صورت ميگرفت؟ چند نفر از عزيزان را نام ببريد.
آيتالله يزدي و آيتالله خلخالي در رودبار تبعيد بودند كه بنده گاهي به زيارتشان ميرفتم و هدايا و امكاناتي برايشان ميبردم. مرحوم مولانا كه روحاني بود و در قم كتابفروشي داشت، از دوستانم در قم بود كه در فومن تبعيد بودند. آقاي حائري شيرازي نيز در فومن تبعيد بودند، گاهي به ديدن آنها ميرفتم و احوالشان را ميپرسيدم، منتها آنها در وضعي بودند كه خود آقاي يزدي ميگفت:«در تمام مدتي كه در رودبار بودم يك نفر از آقايان به ديدنم نيامدند!» آنها تصور ميكردند دستگاه بر اوضاع استان مسلط است، چون روحانيت كه حرف نميزد، وعاظالسلاطين هم از آنها حمايت ميكردند و هم آب بيار و آتش بيارشان بودند و مردم هم كه ميترسيدند براي گاو و گوسفندشان ضرري داشته باشد، فقط يك عده جوان انقلابي بودند كه دستشان هم به جايي بند نبود.
هر چه احتمال پيروزي انقلاب بيشتر ميشد درگيريها و چندگانگيها هم رو به تزايد ميگذاشت. وقتي به 22 بهمن 1357 نزديك ميشديم، حال و هواي گيلان و كشور چگونه بود؟ در منطقه شما كدام گروهها بيشتر حضور و فعاليت داشتند؟
در منطقه ما كمونيستها فعاليت بيشتري داشتند. گاهي بعضي از راهپيماييهاي كمونيستها بعد از انقلاب به 5 هزار نفر ميرسيد. علتش هم دو چيز بود؛ يكي اينكه رضا رادمنش، رئيس حزب توده ايران لاهيجاني بود، دوم اينكه مادر فرح هم لاهيجاني بود و طبعاً وابستگي را بيشتر احساس ميكردند. ما در لاهيجان يك عده مؤمن بيتفاوت و يك عده جوان انقلابي داشتيم كه سر از پا نميشناختند، اما تعداد انقلابيون معدود بود، اكثريت كمونيستها و كساني بودند كه سرشان به جاهاي ديگر بند بود. ما با يك عده از اين جوانها توانستيم با تشكيل كانونها و جلسات و به اصطلاح كميته بدهيم كه بعد از انقلاب هم بنده رئيس كميته و آقاي علي قيامتيون كه الان از مفاخر و بچههاي مطرح كشور است، مسئول عمليات كميته ما بودند. روزهاي نزديك به پيروزي انقلاب چماقداران و مأموران شاه در شهر تيراندازي كردند و حدود 13 نفر شهيد و مجروح شدند و شهيد سجادي يكي از آنهاست. يادم ميآيد جلوي مسجد جامع يك سخنراني داشتيم. آن وقتي كه مرغ توفان، بختيار ميگفت من بايد چنين كنم و روحانيت بايد چنان كند، آنجا سخنراني كرديم. آيتالله فيض سخنراني كرد. مردم شعارهاي انقلابي سر دادند و آقاي علي قيامتيون براي اولين بار در اين سخنراني تيراندازي هوايي كرد. يعني نشان داد ما مسلحيم و ميتوانيم بعضي كارها را انجام بدهيم و با اين بچهها توانستيم جلوي تحركات آنها را بگيريم و به مردم روحيه بدهيم و در همين زمان مجسمه فرح را در نزديك استخر پايين آورديم و در همان جا ماندم «وَ قُلْ جَاء الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا»را خواندم و سخنراني كردم.
ظاهراً دامنه فعاليتهاي چپيها در اين منطقه، تا يكي دو سال پس از انقلاب هم ادامه داشت. در اينباره چه خاطراتي داريد؟
در اوايل انقلاب چپيها كارخانهها را مصادره كرده بودند و سعي ميكردند اموال سرمايهداران را مصادره كنند. ما در برابر آنها ميايستاديم، ميرفتيم و سخنراني ميكرديم. خوبي اين بود كه مردم ما را قبول داشتند، براي اينكه سالها در آن منطقه منبر رفته و فعاليت كرده بودم. حرفهاي ما را گوش ميكردند. از طرف ديگر من داماد مرحوم آقاي كوشالي بودم. آقاي كوشالي در آنجا محبوبيت خاصي داشت. از يك طرف نماينده امام و از طرف آيات عظام مجاز و عضو هيئت تحريريه مكتب اسلام بودم و مراجع و بزرگان تأييدم ميكردند. در نتيجه توانستيم تقريباً به قسمتي از آن شلوغيها مسلط شويم. بنده اولين رئيس كميته انقلاب اسلامي لاهيجان و شرق گيلان بودم. آيتالله مهدوي كني بنده را به تهران احضار كردند و حكم رياست كميته از رامسر تا آستانه را به من دادند. اسلحه آوردم و ميان بچههاي كميته توزيع كردم. روز 22 بهمن كه خبر فرار مرغ توفان و پيروزي انقلابيون پخش شد يك راهپيمايي بزرگ راه انداختيم و سر چهارراه من و آقاي فيض سخنراني كرديم كه خوشحالي آن روز غير قابل توصيف است. شهرباني و ژاندارمري لاهيجان و سياهكل را در اختيار گرفتيم.
در 22 بهمن 57 در گيلان چه اتفاقي افتاد؟
بنده در روز 22 بهمن در منزل بودم كه ديدم صداي بوق ماشينها بلند شده است. فرستادم ببينم جريان چيست، گفتند مسئله تمام شده و انقلاب پيروز شده، بختيار هم رفته است و مردم به خيابانها ريختهاند. آن وقت از خانه بيرون آمدم و جلوي چهارراه لاهيجان، از طرف رشت به لنگرود، جايي كه جمعيت انبوهي جمع شده بود سخنراني بلندي كردم. مردم خوشحال بودند، شيريني پخش ميكردند و به يكديگر تبريك ميگفتند و شروع كرديم به در اختيار گرفتن شهرباني و ژاندارمري و حفظ امنيت شهر و منطقه كه خود داستان ويژهاي دارد. لازم ميدانم پيشنهادي بدهم كه تاريخ انقلاب گيلان درست نوشته نشده و چيزهايي هم كه نوشته شده يا اختصاصي است يا برداشت شخصي يا مربوط به روزهاي مقارن انقلاب است اما گيلان از سال 40 چه وضعي داشت؟ انقلابيون آن چه وضعي داشتند؟ چه كساني زنداني سياسي بودند؟ گرفتاران ساواك چه كساني بودند؟ شكنجهشدهها چه كساني بودند؟ در اين موارد بحثي نشده است. لذا پيشنهادم اين است كه عدهاي اهل فن جمع شوند و راجع به تاريخ انقلاب در گيلان كاوش و تحقيق اصولي بكنند، تحريف تاريخ خيانت به تاريخ است و اگر تحريف در تاريخ صورت بگيرد، باورهاي مردم دگرگون ميشود و اين انتظار را دارم و با بعضيها صحبت كردم و بناست به من كمك كرده و با من همكاري كنند تا كتاب تاريخ انقلاب را بنويسم.
در فراز پاياني اين گفتوگو هستيم. درحال حاضر اگر بخواهيم دستاوردهاي جمهوري اسلامي را ثبت و آنچه را كه گذشته است براي آيندگان به يادگار بگذاريم و داشتههايي را كه در اين 30 سال به دست آوردهايم بسط و گسترش بدهيم، چه بايد بكنيم؟
به نظر من دستاوردهاي انقلاب اسلامي آن قدر زياد است كه با نوشتن يكي دو كتاب نميشود حق مطلب را ادا كرد. اخيراً شوراي سياستگذاري سه جلد كتاب براي ما فرستاد كه البته مال دو سه سال قبل است و اگر اين سالها بدان اضافه شود فوقالعاده خواهد شد. مثلاً تا ديروز چند كيلومتر جاده آسفالته، چند بيمارستان، چقدر دانشجو و چقدر دانشآموز داشتيم، ديروز صنعت ما در چه حدي بود و امروز در چه حدي است. معتقدم مسئولان بايد در اين زمينه كارهاي زيادي انجام بدهند. راديو و تلويزيون براي مردم مطرح كنند. بايد در اين زمينه خود ائمه جمعه، مطبوعات، گويندگان و نويسندگان از باب «وَ أَمَّا بِنِعْمَه رَبِّكَ فَحَدِّثْ»(2) نعمتي را كه خدا به ما داده است، يعني نعمت انقلاب را براي مردم بازگو كنيم.
بعضيها خيال ميكردند اگر انقلاب پيروز شود، بايد زنها در كفن سياه پيچيده شوند و در خانه بنشينند و مردها هم در كنار محراب بنشينند و مشغول دعا، نماز و غيره شوند. الان ميبينيد شصت و چند درصد دانشجويان خانمها هستند كه بيش از مردان است. چقدر خانمهاي متخصص و داراي پستهاي بالا داريم. در صنعت، زيردريايي، هواپيما، ماهواره اميد و موشكهاي شهاب 2 و 3 ميسازيم و در سلولهاي بنيادي، نانو و غيره پيشرفتهاي چشمگيري داريم.
«باش تا صبح دولتت بدمد/ اين هنوز از نتايج سحر است» والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته.