محمد تقي فهيم، منتقد و كارشناس حوزه سينما كه امسال با مستند «ملخي غول شد» در بخش سينما حقيقت جشنواره سي و دوم فيلم فجر حضور دارد با انتشار يادداشتي در واكنش به فيلم «قصه ها»ي رخشان بني اعتماد كه در برخي خبرگزاريها منتشر شد، آورده است:
بنياعتماد به نظر ميخواسته به هر قيمتي فيلم بسازد. براي همين همه چيز ميشود شعار و پيام و نهايتاً مضمون و هنر سينمايي در اين فيلم ناكام ميماند. به اين شكل بني اعتماد در قصهگويي تمام شده نشان ميدهد و همين است كه قصهها، غصه ميشود. رخشان بنياعتماد، پس از چند سال، فيلم قصهها را - كه تجميع چند فيلم كوتاه است – ساخته است. او با اين شعار كه «هيچ فيلمي، هيچ وقت، توي كمد نمونده، بالاخره ديده ميشه، چه ما باشيم، چه نباشيم» ناظر نمايش آن در جشنواره است. فيلم قصهها ساخته شده از چند فيلم كوتاه است؛ روايت چند آدم آمده از فيلمهاي قبلي كارگردان؛ شخصيتهاي چند فيلم 10، 20 سال قبل در فضاي جامعه شهري امروز. شخصيتهايي كه آش و لاشتر از قبل به هر دري ميزنند تا ادامه دهند. اما نگارنده با موضع فوق كاري ندارد و آنچه برايم ارجح و جاي تأمل دارد، بحث فرميك و ساختار اثر است.
حتي اينكه قصهها فيلمي در راستاي ديگر آثار بني اعتماد است يا نه هم خيلي اهميت ندارد، بلكه آنچه مهم است اينكه قصهها فيلم مضمون و شعار است تا فرم و هنر. براي نگارنده كه همواره سينماي بني اعتماد را دوست داشته، قصهها يك «غصه» است. از «خارج از محدوده» تا «خون بازي» پيگير آثار بني اعتماد بودهام. بهرغم تفاوت نگاهم با او، اختلاف فكري فيمابين، حتي خون بازي را پذيرفتهام. يا به رغم فرم ضعيفتر گيلانه مثلاً نسبت به «روسري آبي» و خصوصاً «زيرپوست شهر»، آن را دوست داشته و جزو برگزيدههايم بوده است. به طور كلي از سينماي اين فيلمساز استقبال كردهام.
سينماي بني اعتماد همواره سينماي تعادل بين مضمون و ساختار بوده است. ترجيحاً مفاهيم با فرم منتقل شده است. داستانهاي پرمايه، شخصيتهاي خوندار، مقدمهچيني به اندازه، نقاط عطف بجا، ميزانسنهاي فكرشده، دكوپاژهاي سنجيده، داستانكهاي كامل، فضاسازي باورپذير، طراحيهاي صحنه و لباس درخدمت مفهوم، زمان و مكان دراماتيك، ديالوگهاي ظريف حساب شده براي هر كاراكتر و پيامهاي بيشعار (حتي آنجايي كه بوي سياسي داشته است)، خلاصه اينكه آن معاني مورد نظر فيلمساز از طريق ساختار منتقل ميشده است براي همين بيرون نميزد و حتي براي مخالفان فكرياش نه تنها قابل تحمل بود بلكه پذيرفتني ميشد. در حالي كه قصهها حكايت افتادن از آن سوي بام است براي همين به «غصه» تبديل شده است.
اولين مشكل بارز و برجسته قصهها اين است كه داستان ندارد. قصه كم ميآورد. اين ربطي به چند قصهاي بودنش ندارد. اصولاً هر قصهاي (چه بلند و چه كوتاه) بايد كامل باشد؛ شخصيت داشته باشد؛ سر، ميانه و پايان داشته باشد كه در يك دايره به فينالي متحد برسد. چه فيلم را اپيزوديك بدانيم، چه جمع شده از چند داستان كوتاه، فرقي نميكند نخستين انتظار، داشتن داستان پرمايه و بعداً شگفتيساز است.
داستان همه چيز است. زرد قناري كه هنوز ديدني است، داستان دارد. روسري آبي كه همچنان ميتواند قابل تحمل باشد از داستان قدرتمندش سرچشمه ميگيرد. زيرپوست شهر اگر تكان ميدهد، قصهاش آدم را ميلرزاند. گيلانه اگر فرصت نميدهد، تماشاگر اشكش را پاك كند، داستانپردازي خوبش باعث ميشود. اما در قصهها با اثري فاقد داستان روبهروييم. داستان كه نباشد شخصيت هم نيست، فراز و فرودي هم وجود ندارد، ديگر ضرورتي براي تعبيه نقطه عطف ندارد، مقدمهچيني و دادن اطلاعات محلي از اعراب ندارد، ديالوگها روي هوا، تبديل به شعار ميشوند.
جان لستر ميگويد: «اگر داستان خوبي نداري، كار را شروع نكن». اين اصل اساسي در قصهها نديده گرفته شده است. بنياعتماد به نظر ميخواسته به هر قيمتي فيلم بسازد. چه كنم چه كنم او را به صرافت اين انداخته كه خب آدمهاي فيلمهاي قبلي را با تغييراتي ميشود در زمان حال بسط داد و براي آنها مشكلاتي تراشيد. آنها را روانه گوشه و كنار شهر كرد. آسيبهاي و معضلات اجتماعي موجود را هم مانند بيكاري، عقب افتادن حقوق كارگران، اعتياد، مديران بيتعهد و رياكار، شعارهاي سياسي دانشجوي ستاره دار و. . . خلاصه مواردي از اين دست را به آنها وصله كرد تا بشود «قصه ها»ي امروز آدمهاي ديروز فيلمهاي قبلي.
براي همين همهچيز ميشود شعار و پيام و نهايتاً مضمون، هنر سينمايي قبلي، در اين فيلم ناكام و در نطفه ميماند. همينجاست كه براي امثال من كه با فيلمهاي او همراهي كردهايم، بني اعتماد در قصهگويي تمام شده نشان ميدهد و همين است كه قصهها، غصه ميشود. چنين به نظر ميرسد كه بني اعتماد خودش هم بر اين نقص مهم و كلي فيلم واقف بوده است. وي در مصاحبههايي گفته: «گرچه فيلم قصهها روايتي كاملاً مستقل دارد اما براي خود من و كساني كه فيلمهاي قبليام را ديدهاند، مروري بر سرنوشت آدمها و شرايط اجتماعي سه دهه گذشته است». اين حكم قطعي و غيرقابل كتمان است كه هر اثري خود بايد مستقلاً قدرت و تأثير انتقال مسائل مورد نظرش را داشته باشد. قصهها به صورت جدي فاقد اين ظرفيت است.
كدگذاريها و نشانههاي موجود در لايهبندي فيلم، آن را در بهترين حالت واجد ميل و درك طيفي خاص از تماشاگران سينما ميكند. حتي براي آن دسته از مخاطبان فيلم (مانند نگارنده) كه دنبالكننده فيلمهاي قبلي و آشنايي با شخصيتهاي پيشين و مشكلات آنها ميباشد، باز هم فيلم در ارتباط و برانگيختن همذاتپنداري كم ميآورد، چه رسد به نسلي از تماشاگر كه يا آن فيلمها را نديده يا برخي را جسته و گريخته از تلويزيون ديده است، حالا چگونه بيدرك پيشينه، خاستگاه، جايگاه و خواستههاي شخصيتهاي اين فيلم تاب تحمل تا آخر را دارد.
فيلمي هم كه شخصيتهايي چند وجهي با عناصر شناسنامهاي ذكر شده نداشته باشد، اساساً در زمينه ماندگاري بيتوان است. پس آنچه ميماند در سطح، توفيق به دست ميآورد همان رويكرد پيامدهي، مضمونگرايي مورد نظر طيف خاصي كه سينما را براي هدف فرهنگي و سرگرمي مؤثر نميخواهند و فقط انتظار چند شعار و پيام دارند. بني اعتمادي كه در آثار قبلياش تا حد لازم به ژانر و استانداردهاي قصهگويي توجه دارد در اينجا اساساً براي «گونه» محلي از اعراب قائل نميشود. اگر چنين بود در شخصيتپردازي به اين اصول پايبند ميماند كه «وقتي شخصيتتان دچار دردسر ميشود شايد بد نباشد كه سروكله فرشته مهرباني پيدا شود». اينكه چرا در قصهها از فرشته مهرباني خبري نيست باز ميگرديم به همان حرف اول كه چون اساساً قصهاي در كار نيست. داستاني نبوده كه فيلم ساخته شود بلكه حرفهايي در ميان بوده است كه حالا فيلم شده است.