فضاي لوكيشن بايد كليتي را فراهم كند تا داستان درون آن شكل بگيرد. دوربين بايد توان و قدرت نمايش داشته باشد تا تمام داستان به تصوير كشيده شود و مخاطب حس ديدن يك فيلم را داشته باشد. و الخ. حالا تصور كنيد يكي لنگ بزند يا بدتر چند عضو لنگ بزند آن وقت فيلم ديگر فيلم نيست. يا بهتر بگوييم، سينما نيست. حالا اينكه سينما چيست بحثي است مفصل كه در اين مقال نميگنجد، اما براي شروع لازم بود اندكي مقدمهچيني كنم تا بگويم «عاشقها ايستاده ميميرند» فيلم نبود. قابهاي تلويزيوني تصاوير لوكيشن بكر را خراب كرده بود و اول از همه آرزوي ديدن تصاوير سينمايي از منطقهاي بكر و زيبا را به دلمان گذاشت. دوربين نتوانسته بود در خدمت آن كليت واحد قرار بگيرد. بسياري از نماها ظرفيت بيشتري داشت تا مخاطب را محو تماشا كند و تماشاگر را درون فضاي خود غرق كند، اما حيف از. . .
گفتم بدتر وقتي كه اين لنگ زدن بيشتر شود و چند عضو لنگ بزند. مثلاً بازيگر نقش اول كه قرار است از بار فيلم را به دوش بكشد اصلاً نقشش را نفهميده باشد و دست و پاي زيادي زدنش باعث شود هر چه بيشتر در باتلاق فيلم غرق شود. آنقدر حركاتش مصنوعي و اگزجره ميشود كه نقش جدي را گاهي كميك ميكند و فليم و موضوع بكرش را خراب. و هم خودش و هم مخاطب بلاتكليف. اين هم از دوميش.
حالا سوم. اگر نداني كه چه ميخواهي بگويي يا بداني اما بلد نباشي كه چطور بگويي، حتي خودت هم يادت ميرود كه سر و ته داستان كجا بود و مجبور ميشوي موقع تدوين مدام فكت صدا و فلاش بك بياوري كه ساماني به فيلم بدهي، تا معلوم شود اصلاً چه شد كه داستان به اين بيراهه كشيده شد و چه شد كه اين شد. خلاصه اول بايد بداني چه ميخواهي بگويي و مهمتر اينكه بداني چطور بايد بگويي تا هم خودت بفهمي و هم مخاطب بيچاره كه به اميد يك اميدي آمده است پاي ديدن فيلم. نه اينكه هم گيج شود و هم آنقدر تلخي به كامش بريزي كه اميدي به يك دلخوشي ساده هم به دلش بماند حتي آنجا كه تمام تلاشت را كردهاي كه پايانش را با دست پر برگشتن مسافر خوب تمام كني، اما حواست نبوده كه اين همه تلخي با اندكي شيريني، شيرين نميشود. سينمايت رنگ افسردگي به خود ميگيرد و نامت را از اين به بعد ميگذارند كارگردان ابزورد. البته كه ابزورد هم استاندارد و چارچوبي دارد كه آن هم نبود. ميشود تقليدي بد از سينمايي بد.