محمد رضا شعبانعلی در سایت خود نوشت:
استاد
سیدالماسی، از اساتید بزرگواری هستند که هرزمان فرصتی بوده و خدمتشان بوده
ام، خاطرات بسیار شیرین و آموزنده ای از ایشان شنیده ام.
وی که مدیر
عاملی چندین بانک بزرگ را در قبل از انقلاب و نخستین مدیرعامل بانک ملی پس
از انقلاب را در کارنامه خود دارند، گنجینه ی زنده صنعت بانکداری ایران
هستند.
گفتم یک خاطره کوتاه از ایشان را به عنوان هدیه ای برای دوستان خودم، اینجا نقل کنم:
«سال ۱۳۵۸ بود و من در بانک ملی، مسئول بودم که یکی از مدیرکل ها، ناراحت و
دلگیر، وارد اتاقم شد و گفت: الان یکی از مراجعین که معلم هم بود، در یک
گفتگو عصبانی شد و به صورت من سیلی زد. آمدم به شما بگویم تا حمایتم کنید…
چه باید میکردم؟ مدیر من، ناراحت و دلگیر بود و از من انتظار حمایت داشت و
از سوی دیگر، تحت هیچ شرایطی نمیخواستم با مشتری بانک، به هر دلیل و با هر
انگیزه، برخورد بدی انجام شود. چند دقیقه ای سکوت کردم. فکر کردم. آرام آن
مدیر را در آغوش گرفتم و گونه اش را بوسیدم، سپس به او گفتم: من ایستاده
ام. می توانی محکم به گوش من سیلی بزنی…
آن فرد، در سکوت و
تعجب من را نگاه میکرد. به او گفتم: کسی که به گوش تو سیلی زده، از تو
دلگیر نبوده و با تو مشکلی نداشته، او از بانک ملی دلگیر بوده و مدیر بانک
منم. مطمئن باش که میخواسته سیلی در گوش من بزند و چون دسترسی به من
نداشته، تو به عنوان نماینده ی من قربانی شده ای. آن سیلی که خوردی، مربوط
به من است و من منتظرم تا جبران کنی…
آن فرد، لحظاتی سکوت کرد، مرا در آغوش گرفت و آرام، به سراغ کار خود رفت…»