کد خبر: 630596
تاریخ انتشار: ۰۲ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۹:۰۲
«دكترين آمريكا درشكستن مقاومت درمنطقه خاورميانه» درگفت وشنود با دكتر محمد مهدي مطهر نيا
شاهد توحيدي

درآمد: دميدن به «كوره بحران»درسوريه، از راهبردهاي مشترك رسانه هاي محور آمريكا،رژيم صهيونيستي وكشورهاي اروپايي است.بي ترديد درپس اين رويكرد،تئوري پردازي متناسب صورت پذيرفته وجوانب آن ديده شده است.اين گفت وشنود درصدداست تااين راهبرد را رصد نمايد.

از ديدگاه شما ،تمركز تمام نيروهاي نرم افزاري سخت افزاري كانون هاي قدرت جهاني براي براندازي نظام سوريه، چه توجيهي دارد؟به عبارت ديگر مگر سهم سوريه درجريان مقاومت تاچه حد شاخص است كه اين همه تمركز بر روي آن صورت ميگيرد؟

به نکته‌ای که شما می‌گویید، باید از چند جنبه نگاه کرد. ابتدا از سطح تحلیل کلان می‌گویم. در چهارچوب معرفت‌شناسی تحولات سیاسی باید به این نکته همواره تأکید کنیم که اراده سیاسی همواره بر قوانین و ضوابط حقوق بین‌الملل حاکم بوده است. اگر این قاعده را بپذیریم، باید بگوییم در بافت متن نظام بین‌الملل که در آن اساساً قواعد الزام‌آور حداقل در مقایسه با قواعد داخلی ضمانت اجرایی کمتری دارند، این پرسش، پرسشی است که می‌توانیم بگوییم تعریف آشکار کلانش آ« است که اراده بازیگران اصلی نظام بین‌الملل از نگاه بیرونی بر این قرار می‌گیرد که مسئله سوریه را کنترل کند. سوریه مرکز ثقل مقاومت است. من معتقد هستم اگر مقاومت را تعریف نظری کنیم، مرکز ثقل و مغز متفکرش در تهران است، ستون فقراتش در سوریه و بازوانش در فلسطین و لبنان قرار دارد. لذا این موضوع باید از زاویه قدرت‌های بین‌المللی رقیب که مقاومت را در منطقه خاورمیانه چالش اصلی خود برای مدیریت ناامنی در خاورمیانه و گسیل داشتن قدرت به طرف رقیب اصلی‌شان یعنی چین دارند، نگریسته شود.

اگر دکترین آزادسازی برنهایم، یکی امپراتوری شیطانی، دومی حقوق بشر و سومی جنگ ستارگان بود، آمدند تئوری نظم جهانی را گذاشتند، بعد تئوری هانتینگتون (نبرد تمدن‌ها)، سپس تئوری تنتف (مبارزه با تروریسم) را گذاشتند که همین الان هم جاری است. در دهه 1990 که شوروی و دیوار برلین فروپاشید، امریکا دچار بیماری فربهی قدرت شد و توانست در دکترین هفتم خودش بر اروپا حاکم شود. حالا باید دایره هژمونی‌اش را کامل کند، لذا باید به سراغ خاورمیانه بیاید.

نكته همين جاست.رويكرد شكست مقاومت ازچه راهكارها وتئوري هايي بهره ميگيرد؟

خاورمیانه عرصه مقاومت است، بنابراین نمی‌تواند همین طوری با مقاومت درگیر شود. باید افکار عمومی جهان را بسازد و پرورش دهد. برای پرورش افکار عمومی جهان اول نظم نوین جهانی را اعلام کرد که پنج مؤلفه دارد. بعد تئوری هانتینگتون را مطرح کرد. از اینجا آمدند و تروریسم را بیان کردند و زیر مسئله تروریسم بنیادگرایی اسلامی را پوشش دادند. در اینجاست که می‌بینیم این حرکت باید به سمت و سویی برود که بتواند مقاومت را بشکند. آیا می‌تواند مغز را بزند؟ امریکایی‌ها ابتدا به افغانستان حمله کردند. بعد به عراق آمدند و سپس سراغ کشورهای پیرامونی رفتند.

همه شما خراطی را دیده‌اید. وقتی اره را نزدیک گره کنید، چوب ترک برمی‌دارد و قابل کنترل نیست. ایران همان گره است. اگر بدان نزدیک شود، می‌شکند. باید ستون فقرات مقاومت را بزند. در این فضاسازی است که باید یک قدرت متوسط و ضعیف منطقه‌ای را به یک تهدید منطقه‌ای و ملی تبدیل کند. این است که وارد بزرگ‌نمایی قدرت و توان کشورهای هدف می‌شود. تئوری جنگ نامتعادل این طور می‌خواهد که قواعد حقوقی را دور بزند و افکار عمومی را اقناع تا حرکتش ضد سوریه، ضد ایران و گسیل داشتن نیرو به خلیج‌فارس یک اجبار ناشی از امنیت جهانی جلوه کند.

بند 2 ماده 7 منشور سازمان ملل متحد حق حاکمیت کشورها را به مرزهای ملی‌شان محترم می‌شناسد، ولی سون تزو می‌گوید شما در سه جا می‌توانید حق حاکمیت را نقض کنید:

1. نقض حقوق بشر

2. نقض امنیت منطقه‌ای و جهانی

3. نقض صلح جهانی

امریکا می‌گوید می‌توانم وقتی صلح و امنیت جهانی تبدیل به تهدید می‌شود، در حاکمیت کشورهای دیگر دخالت کنم. برای شوروی نمی‌توانست این را مطرح کند، تئوری حقوق بشر را در آزادسازی امنیتی‌اش مطرح ساخت. الان برای کشورهایی مثل ایران و سوریه این موضوع را مطرح می‌کند که اینها تهدید هستند که تحت عنوان محور شرارت مطرح شد. محور شرارت سه جمله بود: اینها دنبال سلاح غیرمتعارف هستند و تروریسم را ترویج می‌کنند. اگر امروز می‌گوییم سوریه برای ایران مهم است، برای این است که در واقع سوریه الگوی کوچک‌شده برخورد با مردم ایران است. امریکا این طور فکر می‌کند. من قول می‌دهم امریکا این کار را می‌کند و تفکر امریکایی‌ها این است. پس اگر قواعد بین‌المللی را این گونه دور زد، با بزرگ‌نمایی سوریه به عنوان یک تهدید برای صلح و امنیت منطقه خاورمیانه و به تبع آن نظام بین‌الملل است. من و شما این را قبول نداریم، ولی رسانه‌های غربی این کار را کردند. اولین گام جنگ نامتعادل کنش رسانه‌ای است. بر اساس کنش رسانه‌ای وارد جنگ روانی می‌شوند. زمان آغاز جنگ روانی کی بود؟ وقتی بود که اوباما آن نکته را در مورد استفاده از سلاح‌های شیمیایی گفت و آن خط قرمز را مشخص کرد، لذا اینها اراده سیاسی را بر قواعد نظام بین‌المللی حاکم کردند و برای اقناع افکار عمومی در جهت اولویت اراده سیاسی بر قواعد حقوق بین‌الملل از تئوری جنگ نامتعادل استفاده کردند. این تئوری در سوریه جدید نبود. گام اول در عراق بود. گفتند صدام بمب اتم دارد. صدام هم خوشش آمد و فکر کرد در مقابل اینها عددی است. خودش آمد و چند جمله در این باره گفت و بعد هم سرنگونی صدام صورت پذیرفت.

سئوالی اینجا هست که تحت لوای بحث تروریسم در مورد عراق و سوریه کارهایی کردهاند. در عراق از مدل نظامی خودش استفاده کرد و در سوریه نیروهای چندملیتی تروریسم منطقهای را بسیج کرد. آیا این دو مدل تضاد ندارند؟

امریکا در زمان بوش به هژمونی بسیط معتقد بود و تئوری‌های هژمونی‌های بسیط را دنبال می‌کرد. در زمان اوباما به تئوری جوزف نای پرداخت که هژمونی مرکب را مطرح کرده است. در هژمونی مرکب شما یک میدان‌دار اصلی دارید که می‌شود مرکز یک چند قطبی. امریکا یک قطب وسط است و هزینه‌ها را به کشورهای پیرامونی گسیل می‌دهد. برنده اصلی چه کسی است؟ امریکا. امریکایی که در سوریه هیچ حرفی برای گفتن نداشت. بالاخره حداقل‌های خودش را در سوریه نسبت به گذشته افزایش داده است. از سوریه‌ای که مرحوم اسد بزرگ آن قدر تلاش کرد و ساخت، با آن سه دیدارش در خارج از مرزهای سوریه با رؤسای جمهور امریکا ایستاد. دیپلماسی بسیار فعالی داشت و سوریه را ساخت. الان چه چیزی مانده است؟ وقتی شما می‌خواهید کمر کسی را بشکنید، نمی‌خواهید او را از بین ببرید، بلکه می‌خواهید آن را منکوب کنید. او نمی‌خواهد بشار اسد را به این زودی بردارد. می‌خواست دوران «پساـ‌بشار اسد» شروع شود و بر این باور هستند که این دوران شروع شده است. شما ستون فقرات را باید تخریب کنید و وقتی این کار را انجام دادید، این اتصال از بین می‌رود و ارتباط مغز با اعضای دیگر قطع می‌شود. پس به دنبال قطع نخاع است و عجله‌ای هم برای دولت پسا‌ـ‌بشار اسدی ندارد. فقط می‌خواهد دوران پسا‌ـ‌بشار اسدی به وجود بیاید که استمرار هم داشته باشد، چون دارد این دولت را می‌سازد. دائماً مدل‌ها را در حرکت سوریه می‌بیند. به عقیده من بر همین اساس بود که اهمیت نفت در مورد مسئله هسته‌ای را خوب فهمید و به بهانه آن حجم وسیعی از نیرو را به خلیج‌فارس وارد و بین خلیج‌فارس و عدن مستقر کرد.

يعني ازديدگاه شما،بخش عمده تمركز آمريكا دراين منطقه از طريق نرم افزار ورسانه صورت ميگيرد؟

رقیب اصلی امریکا در قرن بیست و یکم کیست؟ ما هستیم یا چین؟ امریکا می‌داند قواعد حقوقی چیست، ولی چون می‌خواهد دموکراتیک رفتار کند، با رسانه‌ها افکار را می‌سازد. شما دائماً مانور می‌دهید. امریکا می‌گوید ببینید دارند مانور می‌دهند و اینها تهدید هستند. من باید بروم آنجا و مستقر شوم تا امنیت جهانی را حفظ کنم. از زاویه دید اروپایی‌ها باید این را اقناع کند. به این می‌گویند تئوری جنگ نامتقارن. به باور من این در سوریه یک تئوری امتحان‌شده با بافت متن در عراق بود. امریکا همین تئوری جنگ نامتقارن را دائماً بازآفرینی می‌کند.

باید سئوالی بپرسیم که امریکا می‌خواهید مدیریت امنیت کند یا مدیریت ناامنی؟ امریکایی‌ها بعد از مسئله عراق و درگیری‌هایی که با القاعده داشتند، فهمیدند این پتانسیل در منطقه وجود دارد که جنگ‌های فرقه‌ای و مذهبی را به صورت آرام، به جنگ شیعه و سنی تبدیل می‌کنند و الان دارند این پروسه را طی می‌کنند. بعد آن را به نفع خودشان برای ایجاد فضایی که درگیری القاعده افراطی با ایالات متحده امریکا در 11 سپتامبر به درگیری القاعده افراطی با شیعیان در لبنان یا در سوریه تبدیل شود، مدیریت می‌کنند.

در واقع شما امروز می‌بینید القاعده یک طرف ایستاده است، نیروهای این طرف هم به هر تقدیر، با هر تعریفی در کلیت مسلمان‌اند و اینها در حال ستیز با هم هستند. امریکا دارد از بالا این را مدیریت می‌کند. هر دو دارند هزینه می‌کنند. اگر القاعده، النصره و... دارند می‌جنگند، با پول چه کسی می‌جنگند؟ با پول عربستان و قطر. از طرف دیگر بشار اسد است که دارد تضعیف می‌شود و این تضعیف شدن باید استمرار پیدا کند و وقتی به یک نقطه کلیدی رسید، حرکت کند. دموکراسی چیزی نیست که تأسیسی باشد.

در امریکا یک عده از جنگطلبان به بوش افتخار میکنند که به عراق حمله کرده است.اينگونه مواضع چگونه توجيه ميشود؟

اتاق فکرهای امریکا به هیچ‌وجه اعتقاد ندارند که دموکراسی یک امر تأسیسی است، بلکه اعتقاد دارند تکوینی است. آنها به دنبال منافع خودشان هستند. منفعت این است که منازعات منطقه‌ای را بومی کنند، مدیریت ناامنی هم حضور خودشان را در منطقه برای جهان بیرون از منطقه توجیه کنند. حقوق بین‌الملل را همین گونه دور می‌زنند. حقوق بین‌الملل جوابگو نیست. این اراده دولت‌هاست که باید آن را عملیاتی کند. وقتی به نفعشان نباشد، عملیاتی نمی‌کنند، به باور من این نکته وجود دارد که در منطقه خاورمیانه فعلاً مدیریت امنیت در دستور کار امریکا نیست. مدیریت ناامنی با کمترین هزینه‌ها در دستور کار امریکایی‌هاست، لذا بشار اسد را زده‌اند. این یعنی یک گام به جلو برای امریکایی‌ها.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار