اصالت عقل
فلاسفه غربي در مقام تبيين پيدايش تصوّرات بر دو دسته تقسيم ميشوند: يك دسته معتقدند كه عقل خود به خود يك سلسله از مفاهيم را درك ميكند بدون اينكه نيازي به حسّ داشته باشد چنانكه «دكارت» درباره مفاهيم «خدا» و «نفس» از امور غير مادّي و درباره «امتداد» و «شكل» از امور مادّي، معتقد بود و اينگونه صفات مادّيات را كه مستقيماً از حسّ دريافت نميشود «كيفيّات اوّليه» ميناميد. همچنين «كانت» يك سلسله از مفاهيم را به عنوان ما «تقدّم» يا «قبل از تجربه» به ذهن، نسبت ميداد.
اصالت حس
دسته ديگر معتقدند كه ذهن انسان مانند لوح سادهاي آفريده شده كه هيچ نقشي در آن وجود ندارد و تماس با موجودات خارجي كه به وسيله اندامهاي حسّي انجام ميگيرد موجب پيدايش عكسها و نقشهايي در آن ميشود و به اين صورت، ادراكات مختلف، پديد ميآيند. چنان كه «جان لاك» بدان معتقد بود.
البته سخنان ايشان درباره پيدايش مفاهيم عقلي، متفاوت است و ظاهر بعضي از آنها اين است كه ادراك حسّي به وسيله عقل، دستكاري ميشود و تغيير شكل مييابد و تبديل به ادراك عقلي ميگردد و بعضي ديگر سخنانشان قابل چنين توجيهي هست كه ادراك حسّي، مايه و زمينه ادراك عقلي را فراهم ميكند نه اينكه صورت حسّي حقيقتاً تبديل به مفهوم عقلي گردد. از سوي ديگر، بعضي از تجربهگرايان مانند «كندياكِ» فرانسوي تجربهاي را كه موجب پيدايش مفاهيم ذهني ميشود منحصر به تجربه حسّي ميدانند در حالي كه بعضي ديگر مانند «جان لاك» انگليسي آن را به تجربههاي دروني هم توسعه ميدهند.
نقد
نقد تفصيلي هر دو مشرب، نيازمند به كتاب مستقلّي است كه سخنان هر صاحبنظري جداگانه نقل و بررسي شود، از اينروي به نقد مختصري از اصل نظرات بدون در نظر گرفتن ويژگيهاي هر قول، بسنده ميكنيم.
1 ـ با فرض اينكه يك سلسله مفاهيم، لازمه فطرت عقل باشد نميتوان واقعنمايي آنها را اثبات كرد و حدّاكثر ميتوان گفت كه فلان مطلب، مقتضاي فطرت عقل است و جاي چنين احتمالي باقي ميماند كه اگر عقل، طور ديگري آفريده شده بود مطالب را بهگونهاي ديگر درك ميكرد. براي جبران اين نقيصه است كه دكارت به حكمت خدا تمسّك ميكند و ميگويد: اگر خدا اين مفاهيم را بر خلاف واقع، در سرشت عقل نهاده بود لازمهاش اين بود كه فريبكار باشد. ولي روشن است كه صفات خداي متعال و عدم فريبكاري او هم بايد با دليل عقلي، اثبات شود و اگر ادراك عقلي، ضمانت صحّتي نداشته باشد اساس اين دليل هم فرو ميريزد.
2 ـ و امّا فرض اينكه مفاهيم عقلي از تغيير شكل صورتهاي حسّي پديد ميآيد، مستلزم اين است كه صورتي كه تغيير شكل مييابد و تبديل به مفهوم عقل ميشود ديگر به شكل اوّلش باقي نماند در حالي كه ميبينيم همراه و همزمان با پيدايش مفاهيم كلّي در ذهن، صورتهاي حسّي و خيالي هم به حال خودشان باقي هستند. افزون بر اين، تغيير شكل و تبديل و تبدّل، مخصوص موجودات مادّي است و چنانكه در جاي خودش ثابت خواهد شد صورتهاي ادراكي، مجرّد هستند.
3 ـ بسياري از مفاهيم عقلي مانند مفهوم علّت و معلول اصلاً صورت حسّي و خيالي ندارند تا گفته شود كه از تغيير شكل صورتهاي حسّي پديد آمدهاند.
4 ـ و امّا فرض اينكه صورتهاي حسّي، مايه و زمينه مفاهيم عقلي را فراهم ميكنند و حقيقتاً تبديل به آنها نميشوند هر چند كم اشكالتر و به حقيقت نزديكتر است و ميتواند در مورد بخشي از مفاهيم ماهوي پذيرفته شود ولي منحصر كردن زمينه مفاهيم عقلي به ادراكات حسّي، صحيح نيست و مثلاً در مورد مفاهيم فلسفي نميتوان گفت كه از تجريد و تعميم ادراكات حسّي به دست ميآيند زيرا چنانكه اشاره شد در ازاي اين مفاهيم هيچ ادراك حسّي و خيالي، وجود ندارد.
تنظيم كننده: محمد زند