ابوي ميگويد كه مديركل دفتر هدايت نيروي كار و كاريابيها وزارت تعاون، كار و رفاه اجتماعي ميگويد كه در هشت ماهه نخست سال جاري حدود يكصد هزار نفر از طريق مؤسسات كاريابي به كار گماشته شدهاند.
ميگويم: مؤسسات كاريابي، نه شبكه ملي كه هنوز هشتش گرو 9 است و ميخواهد چهار ساعت وقت فرم پر كردن بگيرد.
ميگويد: خب آنها به اينها متصلند يا اينها به آنها. درست است كه اين شبكه در حال حاضر با مشكلاتي روبهروست اما با توجه به نوپا و جديد بودن آن، اين مشكلات طبيعي به نظر ميرسد. طرف گفته هرچه از فعاليت اين شبكه ميگذرد، مشكلات آن نيز در حال جمعآوري و اصلاح است، آخرين اصلاحات و تغييرات بر روي اين شبكه هم تازگي صورت گرفته است.
ميگويم: استانبول نميخواهد بروي پدرم. يكسر برو سايت استانداري تهران. شنيدم استانداري دنبال راهاندازي يك سامانه الكترونيكي به منظور ثبتنام از كارجويان استان بوده. شايد نفر اول باشي. آن وقت به جاي تركيه ميفرستمت همين خيابان استانبول كه يك هوايي هم تازه كني.
ابوي ميگويد: تا حالا كه هيچ مجوزي از وزارت تعاون، كار و رفاه اجتماعي براي اين منظور گرفته نشده و اين وزارتخانه مجوزي در اين زمينه صادر نكرده است. پس غيرقانوني است و با وزارت كار هر كه در افتاد، در افتاده است ديگر. ميگويم: عجب. اينها كه اهل همافزايي بودند. پس ساز وزير كشورشان فرق دارد! يعني مجبورم واقعاً بفرستمت استانبول؟
ابوي ميگويد: دنيا را چه ديدي. يك وقت ديدي با يك زن خواننده ترك هم ازدواج كرديم و بعدش رئيسمان شد بابك زنجاني و دستي هم براي تو بالا زديم. ما در آنجا و تو در اينجا با هم مشغول ميشويم. آنجا هم كه از فيلتر ميلتر خبري نيست. تو تصوير و صدا و پيام مرا ميبيني و ميشنوي و ميخواني. من هم كه ميخواهم صد سال سياه از تو خبري نباشد. حل است!
ميگويم: خوب است اما بگذار حداقل سبد كالايت را بگيريم و بعد بروي. حيف است!
ميگويد: اسم من و تو در كجا ثبت شده كه به ما سبد كالايي بدهند؟ كارگر يا كارمند كجاييم؟ فكري به حال ما نكردهاند. خاطرت جمع. همان يارانه را هاپولي نكنند، بس است. مثل مرتضوي وقتكشي نكن. بليت من كو؟ نكند كارت زرد ميخواهي! من دلم لك زده كه مثل دكتر سياري معاون وزير بهداشتمان اشرافي زندگي كنم و به خبرنگاران پز بدهم كه به جاي نان خشك، شبها شير و سالاد و ميوه ميخورم و سالي دوبار نوشابه مصرف ميكنم و پنير پيتزا را خالي خالي ميخورم و. . . تو هي كشش ميدهي؟
ميگويم: نترس ميروم آرژانتين و برايت بليت اتوبوس اسكانيا به شرط چاقو ميخرم.
ميگويد: اين ديگر يعني چه؟
ميگويم: اگر قول دادند كه آتش نميگيرد ميفرستمت.
ميگويد: قول هم بدهند من نميروم. با كمتر از هواپيما راضي نميشوم.
ميگويم: آخر معلوم نيست سهامدار كدام يك از ايرلاينهاي ايراني بابك زنجاني است. يكهو ميبيني اجازه نميدهند هواپيما در خاك تركيه بنشيند. اينجا برايش گوسفند قرباني ميكنند و مدال ميدهند، آنجا آقازاده و وزير و خواننده ترك را قرباني و مستعفي و بيكار.
ميگويد: بيخيال. زنگ ميزنم پسر سوپري همسايه كه خارج است از آنجا، اينجا را برايم ثبت نام كند. ما امروز از تو كاسب نميشويم.
ميگويم: يك وقت بو ببرند كه او براي تو اين كار را كرده بد نشود. فكرش را كردهاي؟
ميگويد: به او ميگويم قبل از اينكه اين كار را برايم بكند به حسن قشقاوي ايميل بزند كه مشكل حقوقي در قوه قضائيه نداشته باشد. تازه ديدي دعوتنامه هم برايش فرستادند كه بيايد.
ميگويم: خب اين هم حرفي است. پس ختم به خير شد.
ابوي ميگويد: فقط بيزحمت پول اين تلفن را سر راهت بده تا وصلش كنند تا بتوانم زنگ بزنم خارج تا از آنجا....
حجتالاسلام غلامرضا مصباحیمقدم
حجتالاسلام غلامرضا مصباحیمقدم