نادر و خواهرش در محله لويزان متولد شدند اما زندگي كوتاه خواهرش تنها چند روز بيشتر طول نكشيد. نادر، فرزند دوم خانواده بود و حاصل نذر و توسل مادر در امامزاده لويزان و اما مهدي نامي بود كه به خواسته او بعد از شهادتش روي سنگ مزارش حك شد. آنچه در پي ميآيد روايتي از شهادت مهدي قائمي است.
ضبطي كه هرگز تعمير نشد
مهدي دوران كودكي را در محله لويزان سپري كرد. مدتي بعد، خانواده قائمي به نارمك نقل مكان كردند. اگر چه مهدي سن و سال كمي داشت اما بر حسب علاقهاي كه در خود ميديد براي آموزش كارهاي برقي پيش يكي از اقوام خود رفت. او به اين رشته علاقه خاصي پيدا كرد و ديپلم برق خود را در اين رشته گرفت. هوش سرشارش دليلي شد تا استعدادش در اين رشته بسيار شكوفا شود.
مهدي شبها بيدار بود و به عبادت و تلاوت قرآن ميپرداخت و در كنار همه اينها، به تكميل اختراعات برقياش ميپرداخت. برخورد قاطع او در مخالفت با ترويج فرهنگ غربي و رواج بيبند و باري هرگز از ياد و خاطره همسايهشان نخواهد رفت كه براي تعمير ضبطشان به در خانه مهدي آمد و با پاسخ منفي و قاطعانه او مواجه شد آن هم به دليل اينكه آنها با آن ضبط، آهنگهاي حرام گوش ميكردند! كمكم پاي مهدي به مسجد فاطمهالزهرا باز شد و در آنجا شخصيت اسلامي و انقلابياش شكل گرفت. او همراه چند تن ا ز دوستانش همواره به مساجد و هيئتهاي مذهبي ميرفت. كمي بعد كه به سن بلوغ رسيد و شور جواني در او بالا گرفت، شهادت يكي از دوستان عزيزش به نام حسين روي مهدي تأثير عميقي گذاشت.
بسيج وجهاد در راه خدمت
با شهادت حسين، مهدي در ميان بغضهاي گاه و بيگاه دوري از رفيقش و غربت دنيا كه سراغش ميآمد، فريادهاي «هل من ناصر ينصرني» امام زمانش هم به گوشش ميرسيد، براي همين نزد مادر آمد تا رضايتش را براي راهي شدن به بسيج به دست آورد. مادر كه همواره منتظر اين روز بود، با تأملي خاص به مهدي گفت: دو دسته از افراد به بسيج ميروند؛ دسته اول براي دريافت كارت بسيج و دسته ديگر براي اينكه مسير رسيدن به خدا و جهاد في سبيل الله را از اينجا ميدانند، پسرم تو جزو كدام دستهاي؟!
مهدي سرش را پايين انداخت وگفت: مادرجان به بسيج ميروم براي جهاد در راه خدا...
مادر لبخندي زد و گفت من راضي هستم پسرم و هر سختي هم در اين راه بر من وارد شود، تحمل ميكنم.
بسيجي، مرخصي نميرود
از همين جا گامهاي مهدي استوارتر و راهي شد. ديگر چيزي جلودار غيرت و حميت او نبود. براي سرزمين عشق و نور و ايمان يعني جبههها، دلتنگ ميشد و دلش پر ميزد. ياد جبهه و ياد بچهها بود كه او را همواره راهي ميكرد و باعث غيبتهاي هميشگياش از خانه ميشد، رفاقتي هم با مرخصي نداشت، معتقد بود كه بسيجي به مرخصي نميرود. اما پس از بهبوديهاي نسبي دوباره دل مهدي هواي كرب و بلاي جبههها را ميكرد و ميرفت. جانبازياش هم مانعي براي نرفتنش نبود زيرا او به ساقي دشت كربلا اقتدا كرده بود. بارها با همان دست جانبازش رفت تا حداقل كاري كه از دستش بر ميآيد انجام دهد. رفت تا براي مردان افلاكي خادمي شود و خاك پاهايشان را سرمه چشمان شيدايش كند براي رسيدن به وعده الهي.
خلوتهاي شبانه ميدان رزم
در جبهه، مهدي بود و خلوتهاي شبانه ميدان رزم. سنگرهاي سرد و خالي نيمههاي شب و خاكهاي شلمچه گواه رازهاي پنهان و نيازهاي نهفته در دل شب مهدي بودند؛ شاهدي بر نجواي او با معبود...
سينهزن امام حسين(ع)
سينهزن امام حسين(ع)، وقتي به مزار دوست شهيدش وليان، در بهشتزهرا(س) ميرفت، ساعتها به قبر خالي كنار مزار دوست شهيدش خيره ميشد و مدتها بيخبر از دنياي خود با او نجوا ميكرد... و سرانجام پس از سالها بيقراري، پاييز عشق مهدي سرانجام بهار شد و در نهايت استقامت و سالها انتظار و حضور در عملياتهايي چون كربلاي 4، كربلاي 5 و در مسئوليتهايي مختلف، در ششم فروردينماه 1367 در عمليات بيتالمقدس4 در منطقه دربنديخان بر اثر اصابت گلوله خمپاره با لباني پرخنده و مشعوف به شهادت رسيد اما تنها چيزي كه از پيكرش به خانوادهاش رسيد همان دست و پايي بود كه با تمام وجود در راه اعتقاداتش جانبازشان كرده بود؛ رزمندهاي كه در سختترين شرايط نماز اول وقت، نماز شب و احياهاي شبانهاش، هرگز از ياد همرزمانش پاك نخواهد شد. نادر به آرزوي خودش رسيد و بر حسب وصيتي كه از خود به يادگار گذاشته بود، پيكرش در همان قبر خالي كنار مزار دوست شهيدش آرامش يافت. روي سنگ قبرش با خطي خوانا نوشتند: «شهيد مهدي قائمي». او و همرزمانش ثابت كردند كه شاگرد مكتب خمينياند؛ مكتبي كه در آن برخي «فهميده» شدند و برخي ديگر با ولايت آبرو گرفتند...
و بحق گفتهاند:
اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن
سر جدا، پيكر جدا، در محفل دلدار رفتن
آقا مهدی در سال آخر عمر بسیار پر برکتش در ایامی که به جهت درمان مجروحیت در تهران بود برای تعدادی از نوجوانان و از جمله این حقیر کلاس های برق دائر کرد