شهيد محمدحسن خليلي معروف به رسول، از مدافعان حرم حضرت زينب(س) بود كه به صورت داوطلبانه براي دفاع از حرمت حرم حضرت امالمصائب زينب كبري(س) به سوريه رفت و عصر روز دوشنبه 27 آبانماه در نزديكي حرم حضرت رقيه(س) به دست وهابيون تكفيري به مقام رفيع شهادت نائل شد. پدر اين شهيد در گفتوگويي كوتاه با «جوان» از پسر شهيدش ميگويد.
محمدحسن از همان دوران كودكي ويژگيهاي منحصر به فرد و خاصي داشت. با اينكه در بعضي موارد من، محمدحسن را راهنمايي ميكردم ولي در خيلي موارد ديگر او از من جلوتر بود و از او درس ياد ميگرفتم.
يكي از بزرگترين الطافي كه خداوند به محمدحسن داشت اين بود كه او را به سمت ولايت و راه سيدالشهدا(ع) هدايت كرده بود. دوستان و رفيقاني كه پسرم انتخاب كرده بود خيلي در تداوم راهش تاثير داشتند. در وصيتنامهاش هم اين موضوع را ذكر كرده و نوشته كه دوستانش خيلي به انتخاب راه او كمك كردهاند. محمدحسن همواره مرگ و شهادت را جلوي چشمانش ميديد. قبل از رفتنش به سوريه همه كارهايش را به ما گفت و وصيتش را كرد. هم براي من و هم مادرش جداگانه وصيتنامه نوشت. حتي عكسهايي كه امروز از او منتشر شده را خودش انتخاب كرد و گفت من همه كارها را قبل از شهادتم انجام دادهام و نميخواهم بعد از رفتنم كسي به زحمت بيفتد. محمدحسن وقتي عازم كشور سوريه ميشد در رفتار و حالاتش تغيير ايجاد شده بود. هنگام رفتن سه بار با من خداحافظي كرد و به من ميگفت من را حلال كنيد. ميگفتم آخر پسر! مگر تو چه كار كردهاي كه من بخواهم تو را حلال كنم، تو بايد مرا حلال كني. حتي كسي را براي ازدواج با او در نظر گرفته بوديم كه گفت حالا بروم و برگردم، ببينيم قسمت چه ميشود. دوستانش ميگويند بالاخره محمدحسن بعد از شهادت يك خواب درست و راحت ميكند. او به هيچعنوان خواب راحت نداشت. هر شب جمعه قرار داشت تا به بهشتزهرا بيايد و حتي جايش را هم انتخاب كرده بود. از جايي كه مدنظرش بوده عكس گرفته بود و ميگفت من را بايد همينجا دفن كنيد. علاقه زيادي به مقبره شهدا داشت و غروبها در بهشتزهرا با شهيدان راز و نياز ميكرد. بعد از بهشت زهرا به حرم عبدالعظيم ميرفت و تا نماز صبح آنجا ميماند. نماز صبح را ميخواند و بعد به خانه ميآمد، يك ساعت استراحت ميكرد و دوباره بيدار ميشد و به كارهايش ميرسيد.
هنگامي كه به خانه ميآمد به قدري آرام و آهسته كارهايش را ميكرد كه كسي متوجه ورودش نميشد. شبهاي آخري كه قصد رفتن داشت ديگر خواب نداشت. دوستان و بچه محلهاي قديمش وقتي خبر شهادت او را شنيدند همه به استقبالش آمدند. او در هر محل و جايي كه حضور داشت از خودش اثر خوبي به جا گذاشته است.
محمد حسن در وصيتنامهاش ميگويد كه من اين راه را انتخاب كردهام. انتخاب راه درست در شرايط فعلي كار سخت و دشواري است ولي او با بصيرت خودش بهترين راه و مسير را انتخاب كرد.
معتقدم اگر مرگ پايان راه و كار همه ماست، چه بهتر كه زيبا برويم و شهادت زيباترين شكلي است كه هر كسي ميتواند از اين دنيا برود. خدا را شكر ميكنم كه خدا اين لياقت را به من داد تا بتوانم دردي از دردهاي حجتبنالحسن را التيام بدهم. آنجايي كه ايشان ميفرمايند من اگر اشك چشمم خشك شود، خون گريه ميكنم. من هم ميخواهم بگويم يا حجتبنالحسن اين كاري بود كه از دستم برميآمد. نه تنها پسرم! بلكه تمام مال و جانم را در راه تو ميدهم و تا زماني كه خون در رگهايم جاري است از راه ولايت دست بر نخواهم داشت. تا لحظه آخر ايستادهام و تسليم حربهها و ابزارهاي دشمن نميشوم. دشمنان اگر بخواهند ما را از راه ولايت منحرف كنند هرگز نخواهند توانست. من نميتوانم خاك پاي سيدالشهدا و يكي از نوكران او شوم. سيدالشهدا با تمام زندگي و هستياش حركت كرد تا موضوع مهمي مثل امر به معروف را زنده و احيا كند. من وقتي خودم را با اتفاقات عاشورا مقايسه ميكنم ميبينم هيچكاري نكردهام.
فقط از خدا خواستهام كه در اين راه مقاوم باشم و خداوند هم كمكم كردهاست. با برنامههايي كه پسرم داشت منتظر بودم تا يك روز خبر شهادتش را بشنوم. روزي كه خبر شهادت محمدحسن را به من دادند من سجده شكر به جا آوردم و نماز شكر خواندم. هميشه دعايم پشت سر او بوده و از خدا ميخواهم كه بتوانم ادامه دهنده راه شهدا و پسرم باشم.