با سپاس از ايشان كه علاوه بر انجام گفت و شنود، نتيجة آن را باز خواندند.
همانطور كه در جريان امر هستيد، بحث ما پيرامون گروه فرقان و نقطه اتصال آنها با مسجد قبا و نيز آشنائي آنان با شهيد مفتح است، چون مسجد قبا از معدود پايگاههاي مبارزاتي باقيمانده از يورش ساواك و مطمح نظر همه گروهها، منجمله گروه فرقان بود. نحوة مواجهة شهيد مفتح با پديدة فرقان و نيز حضورشان در مراسم و محافل مسجد قبا چگونه بود؟
از حدود سال 54 و 55 به بعد، مسجد قبا مركز منحصر به فردي براي فعاليتهاي مبارزاتي و انقلابي شده بود. بقيه مساجد، از جمله مسجد جاويد كه شهيد آيتالله مفتح قبلاً آن را اداره ميكردند، مسجد الجواد و حسينيه ارشاد، مسجد هدايت آيتالله طالقاني و مسجد جليلي آيتالله مهدوي كني و بسياري از مراكزي كه براي گردهمائي انقلابيون و همفكري آنها وجود داشت، تعطيل شده بودند و تنها مركز موجود مسجد قبا بود. شايد در درجات بعدي ميشد مسجد همت آیتالله ملكي را هم ذكر كرد، ولي آنها در سالهاي منتهي به پيروزي انقلاب نقش كمرنگي داشتند و پايگاه گروهها و اقشار مختلف اهل مبارزه با گرايش اسلامي، مسجد قبا بود.
افراد مختلفي از جريانات متنوع سياسي در مسجد قبا حضور داشتند. افرادي كه بعدها دانستيم با مجاهدين خلق مرتبط هستند تا جوانها و دانشجويان مبارزي كه گرايش اسلامي داشتند و بالاخره جناحها و گرايشات گوناگوني كه بعد از انقلاب، اختلافات فكري آنها با هم آشكار شد، همه تنها پايگاهشان مسجد قبا بود. طبيعي است كه در اين تجمعات افرادي از گرايش فرقان هم در آنجا حضور پيدا كرده و فعاليتهائي داشته باشند، مضافاً بر اينكه نكتهاي ميتوانست گروه فرقان را به مسجد قبا نزديك كند و آن هم حضور مرحوم شهيد حاج تقي حاج طرخاني در هیئت امناء مسجد قبا بود كه انسان وارسته و حقيقتاً ايثارگري بود. ايشان هرچند تحصيلات حوزوي و ديني يا دانشگاهي نداشت، اما يك بازاري متدين و مبارز بود و به هر جمعيت و گروهي كه احساس ميكرد در راستاي مبارزات اسلامي حركت ميكند، كمك مالي ميكرد. از جمله اين گروهها كه به مرحوم آقاي حاج طرخاني نزديك شده بودند، گروه فرقان بود. ما بعدها ما متوجه شديم كه منبع اصلي تأمين هزينههاي گروه فرقان، مرحوم حاج طرخاني بوده و اين جريان البته تا قبل از شهادت مرحوم آقاي مطهري و ترور آقاي هاشمي رفسنجاني كه ماهيت گروه فرقان آشكار شد، ادامه داشت، از آن پس مرحوم حاجطرخاني كمكهاي خود را به اين گروه قطع كرد و همين هم موجب شد كه گروه فرقان ايشان را به شهادت رساند. اين شهيد بزرگوار از پشتوانههاي مالي مسجد قبا و عضو هيئت امناي آن بود و ميزان مسئوليت و تعهد مالی كه ايشان به عهده گرفت، شاید بيش از ساير اعضا بود. اين مسئلهتنها چیزی بود که گروه فرقان را به مسجد قبا پيوند ميزد.
در آن شبها جمعيتهاي چند ده هزار نفري در مسجد قبا و اطراف آن جمع ميشدند، و همزمان با اعلاميهها و جزواتي پخش که ميشد بعضي كتابها هم بودند كه روي آنها با خط قرمز نوشته شده بود «فرقان» و با استنسيل تكثير شده بودند. ما اين جزوهها را در دست مردم ميديديم كه خيلي هم جلب توجه ميكرد. مرحوم پدر ممنوعالمنبر بود و حق سخنراني نداشت، ولي گاهي اوقات به عنوان تذكر، چند كلمهاي صحبت ميكرد. در چندین مورد ايشان فرمودند كه آن جزواتي كه با رنگ قرمز روي جلدش نامي نوشته شده، مورد تأئيد ما نيست. ايشان نامفرقان را هم ذكر نمیكرد كه تبليغ نشود و به اشارتي میگذشت.
ظاهراً شهيد مفتح با خود گودرزي هم صحبت كرده و ديده بودند كه سواد درستي ندارد. شما از اين موضوع چه اطلاعي داريد؟
من اين مطلب را از اخويآقا مهدی شنيدمو جزئیات آن را نمیدانم. ظاهراً اين اتفاق در منزل شهيد حاج طرخاني پيش آمده بوده. آقا مهدي نقل ميكند حاجطرخاني شیخ اکبر گودرزی را به عنوان طلبهای علاقمند و مبارز به پدرم معرّفی می کند و از پدرم میخواهد که به او در مسجد قبا امکان فعّالیّت بدهند. پدر در جلسهاي با گودرزي صحبت ميكنند و از تحصيلات و سابقه او ميپرسند و مشخص ميشود كه او سوادي ندارد، و لذا با خواهش مرحوم حاج طرخانی موافقت نمیکنند.تفصیلات بیشتر را از آقا مهدی جویا شوید.
شواهد نشان ميدهند حساسيتي كه فرقانيها نسبت به شهيد مطهري داشتند، در مورد شهيد مفتح نداشتند، چون يكي از دلائل مخالف فرقانيها با شهيد مطهري، مواجهة جدي و قاطع ايشان با برخي از آراي دكتر شريعتي بود، در حالي كه شهيد مفتح به آن شكل وارد ماجرا نشدند و معتقد بودند كه نبايد به آن شيوه با دكتر شريعتي مواجه شد. اين عده معتقدند نفس بيرون كردن فرقانيها از مسجد قبا باعث شد كه شهيد مفتح در ليست ترور فرقان قرار بگيرد. نظر شما در اين مورد چيست؟
اينكه نحوه برخورد شهيد مطهري با شهيد مفتح در مورد دكتر شريعتي تفاوت داشت، كاملا روشن است، يعني شيوه برخورد شهيد مطهري با آراي دكتر شريعتي، موافق با برخورد شهيد مفتح و شهيد بهشتي و شايد بشود گفت با ديدگاه قاطبه افراد محوري نهضت نبود. بعد از درگذشت دکتر شریعتی، مرحوم آقای مطهّری نامهای به امام می نویسد، و وقتي امام به مناسبت شهادت حاجآقا مصطفي در نجف صحبت ميكنند، مضامين سخنراني ايشان با مضامين این نامۀ شهيد مطهري كه بعدها چاپ شد، تطبيق دارد، گوئي اين سخنراني در واقع نگاهي به نامه آقاي مطهري دارد. ميدانيد كه امام به آن نامه آقاي مطهري پاسخ مكتوبي ندادند، ولي وقتي انسان به اين سخنراني دقت ميكند، ميتواند پاسخ بسياري از نكات مورد اشاره مرحوم آقاي مطهري را در آن بيابد. در آنجا مرحوم امام برخوردهاي شديدي را كه از سوي بعضی از روحانيون با شخصيت و آراي دكتر شريعتي ميشد، قبول ندارند. مضمون سخنان امام در آن سخنراني به اين شكل است كه در ابتدا ميگويند: «من از روشنفكران گلايه دارم.» و بعد مسائلي را مطرح ميكنند كه همه آنها اشاره به آراء دكتر شريعتي و مخصوصاً سخنان وي در مورد مرحوم شيخ بهائي و علامه مجلسي است.
امام از اين طرف هم ميگويند كه «من از روحانيون گله دارم» و میفرمایند چرا اين نكته را در نظر نميگيرند كه اين روشنفكراني كه مبارزه ميكنند، علاقمند به سرنوشت كشور هستند و دين دارند. ممكن است بعضي از مسائل تاريخي از جمله نقش مرحوم علامه مجلسي را ندانند، ما هم خيلي چيزها را نميدانيم. بهتر است با يكديگر بنشينيد و صحبت كنيد. شما بالاي منبر به آنها توهين نكنيد. آخر فحش دادن هم شد كار؟! مشي امام اين بود كه هميشه سعي ميكردند در نزاعهائي كه حالت انحراف از جريان اصلي نهضت را داشت، ورود پيدا نكنند، لذا در قضيه دكتر شريعتي هم، نه قبل و نه بعد از انقلاب وارد نشدند. در قضيه «شهيد جاويد» هم همين طور. بعد از انقلاب هم امام در يك سخنراني در قم گفتند كه رژيم شاه هرچند وقت يك بار ميخواست ما را به شكلي مشغول و از مسير اصلي منحرف كند، و شهيد جاويد را مثال زدند و گمانم اشارهاي هم به دكتر شريعتي داشتند.
به نظر ميرسد موضعگيريهاي شهيد مفتح و شهيد بهشتي و برخي ديگر از شخصيتهاي محوري نهضت هم بر همين اساس بود و آنها با آثار و افكار دكتر شريعتي برخورد چندان صريحي نميكردند. كتابي تحت عنوان «شريعتي، جستجوگري در مسير شدن» از شهيد بهشتي چاپ شده كه حاصل چند سخنراني ايشان است. ايشان در اين كتاب صريحا اظهار ميكنند كه من با مرحوم شريعتي جلساتي داشتم و ايشان از ما گله ميكرد كه وقتي من چنين جايگاهي در بین نسل جوان دانشگاهی پيدا كردهام و ميتوانم حرف بزنم و حرفم از سوی جوانان شنيده شود، چرا شما نميآئيد به من كمك و راهنمائي و در برخي از زمينهها همكاري كنيد؟ چرا اشتباهاتم را متذکر نمیشوید؟
و اما اينكه گفته شده كه فرقان در مسجد قبا پايگاه داشت و بعد اخراج شد، من اين نظر را قبول ندارم. اين صحبتي هم كه يكي از آقايان مطرح كرده بود كه شهيد مطهري اين را به شهيد مفتح گفت و بعد ايشان فرقانیها را بيرون كرد و اين عامل ترور شهيد مفتح شد، درست نيست. و وقتي با اخوي و ساير افراد باسابقة مسجد قبا هم صحبت كردم، اصلا اين مطلب را تأئيد نكردند و گفتند كه فرقان هيچگاه جايگاهي در مسجد قبا نداشت كه اخراج شدنشان از آنجا باعث كينه به دل گرفتن از شهيد مفتح بشود. آنها هم مثل ديگران حضور داشتند. البتّه صحیح است که عمده كساني كه به مسجد قبا ميآمدند طرفدار دكتر شريعتي بودند؛ کما اینکه اکثریّت افراد جامعه دارای چنین نظری بودند و در تظاهرات انقلاب نیز بعد از عکس امام بیشترین عکسی که در دست مردم بود مربوط به دکتر شریعتی بود؛ ولی آيا ميتوان گفت كه طرفداري از دكتر شريعتي به معنايطرفداری از فرقان و ضديت با روحانیّت بود؟ خير، بلکه به جرئت میتوان ادّعا کرد تمامی ایشان كساني بودند كه هم مرحوم شريعتي و هم روحانیّت را قبول داشتند.البته در همان ایّام، افرادی در مسجد قبا بودند که به خود شهید مفتح نیز اعتقادی نداشتند، ولی اینان انگشتشمار بوده و هیچ زمان در امور مسجد نقش مؤثری نداشتند. به هر حال به یقین فرقانيها در مسجد قبا تريبون و حضور رسمي نداشتند كه اخراج آنها موجب ترور شهيد مفتح شده باشد.

در زمينه نگراني از تفاسير ماركسيستي از قرآن و نيز حساسيت نسبت به حفظ اصالت ديني نهضت، مشتركات شهيد مطهري و شهيد مفتح بيش از ديگران بود. مخصوصا در يكي دو سال منتهي به پيروزي انقلاب، اين نگراني بيشتر هم شده بود. حساسيت اين دو تن نسبت به تفسيرهاي گروه فرقان و نيز افرادي كه اين گروه تحت تأثير تفاسير آنها بودند، تا چه حد موجبات شهادت آنها را فراهم آورد؟
افكار شهيد مطهري و شهيد مفتح در زمينههاي گوناگون مشتركات زيادي داشت، اما اين به معناي اختلاف عميق با ديگران نبود. اينكه حساسيت نسبت به تفاسير غلط درباره احكام ديني و آيات قرآني در شهيد مطهري و شهيد مفتح بيشتر از دیگر بزرگان نهضت بود، من نميتوانم داوري كنم. من در اين حد ميتوانم اين حرف را تأئيد كنم كه شهيد مطهري و شهید مفتح حساسيت بسيار زيادي داشتند. و البته طبيعي بود كساني كه قصد داشتند با ارائه تفسيرهاي انحرافي از قرآن و مباني ديني، مذهبي انحرافي را پيش پاي جوانان بگذارند، اعم از اينكه انگيزههاي دنيوي داشتند يا انديشههاي خودشان انحرافي بود، كينه افرادي را كه با آنها مقابله فكري ميكردند، به دل ميگرفتند.
شهيد مفتح در مورد انحرافاتي كه در جريان انقلاب پديد ميآمد، خيلي حساس بودند. در اواخر رژيم پهلوي كه رژيم آنقدرها قدرت نداشت كه سختگيري و اعمال فشار سابق را داشته باشد و بتواند مانع سخنرانی شهید مفتح بشود، ايشان احساس كردند انحرافي دارد شكل ميگيرد و آن این که جبهه ملي بالاي اعلاميههايش مينويسد «هدف ما حاكميت ملي است!» اين گروه روي حاكميت ملي بسيار تأكيد ميكرد. شهيد مفتح در سخنرانيهايشان تأكيد ميكردند كه هدف ما حكومت اسلامي است و ويژگيهاي حكومت اسلامي را برميشمردند و توضيح ميدادند که حاکمیّت ملّی در جامعه ما در سایۀ حکومت اسلامی قابل تحقق است . اين قضيه به دو سه ماه قبل از پيروزي انقلاب برميگردد كه همه درگرماگرم انقلاب بودند و شايد چندان متوجه اين امور نبودند، ولي شهيد مفتح حساسيت به خرج دادند و سلسله بحثهاي حكومت اسلامي را در مسجد قبا شروع كردند كه ناظر بر همين حساسيت ايشان بود.
يادم هست كه يك بار در مسجد قبا پيرمردي در اواسط سخنراني شهيد مفتح بلند شد و با شور و هيجان اعتراض كرد كه شما چرا اين قدر بر حكومت اسلامي اصرار داريد و خودش روي حكومت ملي پافشاری كرد! پدرم با ملاطفت با او صحبت و او را آرام كردند و به سخنرانيشان ادامه دادند. بعد از سخنراني من از پدر پرسيدم كه قضيه چه بود؟ گفتند من اين فرد را ميشناسم. آدم خوبي است، ولي به جبهه ملي علاقه دارد و ميگويد نبايد اين قدر روي اسلاميت حكومتي كه قرار است سر كار بيايد تكيه كرد. ميخواهم عرض كنم كه ايشان تا اين حد روي اين مسئله حساسيت داشتند كه بهمحض آنكه احساس كردند انحرافي شكل گرفته، موضعگيري و سخنراني كردند كه هدف ما همان گونه كه از اسلام و قرآن بر ميآيد، تشكيل حكومت اسلامي است.
طبيعي است كه در پي ابراز اين سنخ دقّت نظرها، افرادي كينه شهيد مفتح را به دل می گرفتند. خاطرم هست كه در نماز عيد فطر سال 57 در تپههاي قيطريه، شهيد مفتح در خطبه نماز، بسيار بر روي لزوم وجود رهبري واحد در انقلاب، تكيه كردند. این تأکید بر وحدت رهبری در آن زمان بر بسیاری از افراد گران آمد. ما در منزل از سوئی شاهد تلفنهای متعدد از سوی پارهای بزرگان نهضت بودیم و از سوی دیگر تماسهای بعضا تهدیدآمیز از سوی مرتبطان یا علاقمندان به شخصیّتهای روحانی دیگر، که از شهید مفتح میخواستند مسئله وحدت رهبری پس گرفته شود و آن شخصیّتها نیز در حدّ و اندازه امام مطرح گردند که البتّه شهید مفتح بر نظر خود در مورد رهبری واحد حضرت امام تأکید و استدلال میکردند.
تهديدهاي گروه فرقان نسبت به شهيد مفتح از چه مقطعي آغاز شد و به چه شيوههائي صورت ميگرفت؟
اين تهديدها از اوايل پيروزي انقلاب وجود داشت، ولي تا قبل از شهادت مرحوم آقاي مطهري چندان جدي تلقي نميشد. بعد از شهادت ايشان، عدهاي از جوانان علاقمند به انقلاب و شهيد مفتح آمدند و در واقع خودشان را به ايشان تحميل كردند و گفتند شما متعلق به خودتان نيستيد؛ متعلق به انقلاب هستيد و بايد از شما حفاظت شود. به منزل ما هم تلفنهاي زيادي ميشد و مردم با ما و حتي با خود شهيد مفتح دعوا ميكردند كه شما چرا مراقب خودتان نيستيد؟ با ما هم دعوا ميكردند كه چرا ايشان را مجبور نميكنيد كه از خودشان مراقبت كنند؟
بعد از شهادت مرحوم مطهري عدهاي از جوانان قلهك (كه منزل ما در آنجا بود) آمدند و حفاظت از ايشان راداوطلبانه و با اصرار به عهده گرفتند. ايشان سرانجام به خاطر اين اصرارها قبول كردند، اما به هيچوجه اجازه ندادند پاسدارهايشان بيشتر از دو نفر باشند. حتي اصرار بود براي ايشان اسكورت بگذارند كه نپذيرفتند. اين شيوهها را نميپسنديدند و ميگفتند با پاسدار و ماشين ضد گلوله رفت و آمد كردن، ما را از مردم جدا ميكند و براي من عذابآور است.اين قضيه گذشت تا مسئله ترور آقاي هاشميرفسنجاني پيش آمد. پدرم به آقای هاشمی سر میزدند و پیگیر روند درمان ایشان بودند. یک بار وقتي از بيمارستان برگشتند، گفتند: «آقاي هاشمي میگوید مسئلۀ ترور جدی است و بايد حفاظت را جدي بگيريد».
تهديدات به صورت نامه و تلفن و پيغام صورت ميگرفت و قضيه ترور نه تنها براي خود شهيد مفتح كه براي ما هم بسيار عادي شده بود. يك كلت هم به ايشان داده بودند كه از خود مراقبت كنند، اما ايشان آن را هميشه از خودشان دور ميكردند! يك بار ديديم كه ايشان كلت را از قنداق آن گرفتهاند و ميخواهند آن را بالاي يخچال بگذارند! ما آن موقع بچه بوديم و به اين كار پدرمان خنديديم. ايشان گفتند: «چرا ميخنديد؟ خيال ميكنيد بلد نيستم با آن تيراندازي كنم؟ بلدم و با آن تيراندازي هم كردهام، ولي از این ابزار آدمكشي بدم ميآيد!»
آن روزها فضاي انقلاب و آموزش نظامی و اين گونه مسائل بود و ما هم نوجوان بوديم و علاقه داشتيم در اين باره چيزهائي بدانيم.خود شهید مفتح نیز پیش از فرمان امام به تشکیل نیروی بسیج، دستور تشکیل گروه آموزش نظامی جوانان در منطقۀ قلهک تحت نظر تعدادی از پاسداران خودشان را داده بودند که من و برادرم نیز در این برنامه آموزش نظامی شرکت میکردیم. ولی ايشان ميخواستند با شكل برخوردشان با اسلحه، به ما بفهمانند كه از سلاح و ابزار آدمکشی منزجرند، و اسلحه را همراه خود نمیبردند. ضاربين هم دقيقا متوجه اين نكته بودند كه اگر پاسدارها را بزنند، شهيد مفتح براي دفاع از خود اسلحه ندارند.
ايشان به مسائل امنيتي زیاد توجه نميكردند. از دوران طلبگي، با دوستانشان در قم، از جمله آيتالله مكارم و آيتالله سبحاني هر روز بعد از نماز صبح پيادهروي ميكردند و اين همواره عادت ايشان بود. بعد از انقلاب هم ايشان همچنان خود را ملتزم ميدانستند كه هرگاه فرصت مییابند اين پيادهروي بعد از نماز صبح را انجام بدهند و در كوچههاي اطراف منزل، قدم ميزدند. پاسدارها گاهي متوجه ميشدند و دنبال ايشان ميرفتند.
شهيد مفتح از اينكه محافظين نميگذاشتند مردم به ايشان نزديك شوند، بسيار معذب بودند.خاطرم هست كه هفته قبل از شهادت، آقاي مرتضائيفر با ايشان تلفنی صحبت میکرد و از ايشان ميخواست كه در نماز جمعه شركت كنند. گفتند: «من خيلي علاقه دارم به نماز جمعه بیایم، ولي وقتي مردم ميخواهند به من نزديك شوند، ابراز علاقه و صحبت كنند، محافظين نميگذارند و مردم اذيت ميشوند. من تحمل ندارم ببينم مردمي كه ميخواهند بيايند و ابراز علاقه كنند، ناراحت شوند، به همين دليل از اين كار چشمپوشي ميكنم.»
بعد از انقلاب با وجود دغدغهها و مشغلههاي فراواني كه ايشان داشتند، چه شد كه مسجد قبا را ترك نكردند؟
ايشان معتقد بودند كه مسجد پايگاه انقلاب است و نبايد آن را از دست بدهيم. چند سال قبل به مناسبتي همه اوراق و مداركي را كه از شهيد مفتح باقي مانده است، بررسي ميكردم و اين سند را ديدم كه ايشان در همان ماههاي اوليه بعد از انقلاب، براي ساماندهي به امور مساجد اقدام كردند. با وجود اشتغالاتي كه داشتند، از اين امر غفلت نميكردند و غير از حفظ و تقويت مسجد قبا، در فكر تقويت و ساماندهي مساجد سراسر كشور هم بودند.
گاهي اوقات پيدا كردن ايشان در طول روز براي ما مشكل بود، اما ميدانستيم موقع نماز مغرب و عشاء هرجا كه باشند خود را به مسجد قبا ميرسانند و براي خود ما كه خانوادهشان بوديم، جاي مطمئني كه بتوانيم ايشان را پيدا كنيم، مسجد قبا و در حوالي نماز مغرب و عشاء بود. اين به خاطر تأكيد فراوان خود ايشان به حفظ مساجد و نيز محوريت مسجد قبا بود.
خاطرات شما از نحوه اطلاع ايشان از ترورهاي فرقان ميتواند جالب باشد. به عنوان نمونه با توجه به دوستي و صميميتي كه با شهيد مطهري داشتند، به تفصيل بفرمائيد كه چگونه از ترور شهيد مطهري مطلع شدند و خاطرات شما از مراسم تشييع و يادبود ايشان چيست؟
مدتی بود که بدون اطلاع پدرم شبها تلفن را قطع میکردیم تا ایشان زمانی برای استراحت داشته باشند. با توجه به کثرت مراجعات به پدرم و انبوهی مسائل ابتدای انقلاب، ما این مسئله راضروری میدانستیم اگرچه همیشه با اعتراض ایشان مواجه بودیم. صبح روز 12 ارديبهشت، من داشتم با گوشي به راديو گوش ميدادم و اخبار ساعت 6 صبح را ميشنيدم. خواهرم دبيرستاني بود و داشت در آشپزخانه صبحانه ميخورد كه به مدرسه برود، ناگهان در اخبار ساعت 6 راديو گفت: «استاد مطهري را به شهادت رساندند». من احتمال ميدادمپدرم به پیادهروی رفته و بقيه افراد خانه خواب باشند و به خواهرم با صداي آرام گفتم: «آقاي مطهري را كشتند.» ناگهان ديدم كه افراد خانواده از اتاقهايشان بيرون ريختند و پدر و مادرم سراسيمه به آشپزخانه آمدند و پرسيدند چه شده؟ من همان طور كه گوشي به گوشم بود حرفهای گوینده اخبار را تکرار میکردم كه آقاي مطهري ديشب منزل دكتر سحابي بوده و بعد كه بيرون ميآيند، در کوچه ايشان را ترور ميكنند.... نهایتاً گوشي را از راديو جدا کردم تا خودشان بشنوند و جمله آخر را از خود رادیو شنیدند كه «مسئوليت ترور استاد مطهری را گروه فرقان به عهده گرفت». ناگهان چهره پدرم شديداً در هم رفت و به طبقه خودشان رفتند كه كتابخانه و محل جلساتشان بود و نيم ساعتي آنجا بودند. نميدانم در آنجا ارتباط تلفني با كسي داشتند يا نه، چون ما طبقه بالا بوديم. وقتي برگشتند، ديديم كه چشمهايشان از گريه سرخ شده است. به اخوي گفتند مرا به منزل آقاي مطهري برسان. برادرم ايشان را به منزل آقاي مطهري برد. از برنامهريزي براي تشييع و مراسم بعدي، شخصا اطلاعات يا خاطرهاي ندارم.
ارتباط شهيد مفتح با شهيد مطهري بسيار صميمي و نزديك بود. روز قبل از شهادت آقاي مطهري، من موقعي كه از مدرسه به منزل برگشتم، بوي عطر ايشان را در منزلمان استشمام كردم. شهيد مطهري از عطر خاصي استفاده ميكردند كه براي ما بسيار شناخته شده بود. به مادرم گفتم بوي عطر آقاي مطهري ميآيد. مادرم گفتند آقاي مطهري براي ناهار اينجا بودند. ارتباط اين دو بسيار نزديك و صميمانه بود و لذا شهادت ايشان براي مرحوم پدرم بسيار سنگين بود و كاملاً حالت انكسار و شكستگي در ايشان مشاهده ميشد.
دو مورد ديگري كه از دوستان شهيد و ابواب جمعي مسجد قبا بودند، يكي مرحوم آقاي حاج طرخاني و ديگري شهيد عراقي بودند. آيا از واكنش شهيد مفتح نسبت به ترور اين دو خاطرهاي داريد؟
راجع به برخورد شهید مفتح با شهادت مرحوم حاجطرخاني الان چيزي خاصي به يادم نميآيد، اما راجع به شهادت مرحوم آقاي عراقي خاطرم هست كه خيلي متأثر بودند و ميگفتند كه شهيد عراقي وجود ارزشمند و آدم بزرگي بود و ميتوانست براي انقلاب و نهضت، بسيار مفيد باشد.
ظاهراً موضوع ترور آقاي هاشمي رفسنجاني را ابتدا به خانواده شما خبر دادند. ماجرا چه بود؟
در شب ترور آيتالله هاشمي، تلفن زنگ زد و من گوشي را برداشتم. خانم فاطمه هاشمي بود و با حالت هيجان و ناراحتي و گريه گفت كه: «هادي آقا! باباي مرا كشتند! به پدرت بگو به اينجا [] پاسدار بفرستند» و تلفن قطع شد. دوباره كه تلفن زنگ زد، من گوشي را به خواهرم دادم و گفتم ببين ايشان چه ميگويد. خواهرم صحبت كرد و معلوم شد كه ضاربين به منزل آقاي هاشمي رفته بودند. در آن موقع كه ايشان صحبت ميكرد، ظاهراً هنوز پيكر زخمي آقاي هاشمي را به بيمارستان نبرده بودند. ما سريع به پدرم اطلاع داديم و ايشان عدهاي از پاسدارها را براي حفاظت از منزل آقاي هاشمي فرستادند. بعد هم به بيمارستان شهداي تجريش كه آقاي هاشمي را در آنجا بستري كرده بودند، رفتند.
این که اوّلین جائی که از مسئلۀ ترور آیه الله هاشمی مطلع می شود منزل ما بود، امری طبیعی به شمار ميرفت، زیرا علاوه بر رابطه و دوستی خانوادگی ما با خانواده آقای هاشمی، در آن زمان مركزيت و محوريت بسياري از كارها، منزل ما بود. حتيبسیاری از اعلامیّههای امام را در سال 57 ابتدا ما دریافت میکردیم و بعد از طریق افراد فعال مانند گروه «فجر اسلام» در سطح کشور منتشر میشد. مشخصاً یادم است در 26 دي سال 57، موقعي كه شاه فرار كرد، مرحوم حاج احمد آقا از پاريس با منزل ما تماس گرفتند و اعلاميه امام به مناسبت فرار شاه را از آن طرف خواندند و من نوشتم. اعلاميه طولاني بود و ايشان در اواسط آن خسته شدند و اعلاميه را دادند كس ديگر خواند. من هم يادداشت كردن بقيه مطلب را به برادرم واگذار كردم؛ لذا در بسياري از موارد، اولين جائي كه از اين گونه مطالب باخبر ميشد، منزل ما بود.
طبعاً سئوال بعدي ما پرسش از خاطرات شما در بارة جريان ترور شهيد مفتح است.
روز شهادت ايشان من در مدرسه بودم. در كلاس دوم راهنمائي درس ميخواندم. شايد ساعت حدود 10 بود كه مدير مدرسه مرا به اتاق خود خواست و گفت: «اينجا بنشين، من ميآيم.» مدت زيادي آنجا نشستم و يكي دو ساعتي گذشت. معلم رياضي ما آمد كه پليكپيهائي را بردارد و از من پرسيد: «چرا اينجا نشستهاي؟» گفتم: «نميدانم آقاي كاشاني گفتند اينجا بنشينم.» گفت: « شايد مربوط به قضيه ترور بوده! البته پدرت طوريشان نشده و فقط پاسدارهايشان زخمي شدهاند.» اين را گفت و رفت. بعدها فكر كردم شايد ايشان به اين ترتيب ميخواسته ذهن مرا آماده كند. شايد هم در اين فاصله ميخواستند مطمئن شوند كه آيا واقعا پدرم را كه به بيمارستان رساندهاند و چقدر احتمال زنده ماندنشان هست، ولي وقتي شهادتشان محرز شد، مديرمان آمد و نشست و با من مفصل صحبت كرد. قرار شد با معلممان به محل شهادت ايشان، يعني به دانشكده الهيات و بعد هم به بيمارستان اميراعلم برويم، ولي چون جلوي بيمارستان جمعيت زيادي جمع شده بود و امكان داخل رفتن نبود، نشد كه به بيمارستان برويم، اما به دانشكده الهيات رفتيم و خونهائي كه بر زمين ريخته شده بود و جاي گلولهها را روي ديوارها ديديم. به منزل كه برگشتيم، وقت غروب بود و عده زيادي از بزرگان و نيز مردم آمده بودند و جمعيت زيادي جمع شده بودند و عزاداري ميكردند. داخل اتاقها و هال منزل هم مسئولين شوراي انقلاب و سران كشور حضور داشتند.
نحوه اطلاع ما از شهادت ايشان به اين نحو بود، ولي اين اتفاق براي ما چندان غيرمنتظره نبود. من يادم هست روز 13 آبان كه راهپيمائي بود و عدهاي از دانشجويان لانه جاسوسي را تسخير كردند، من و چند تن از دوستانم براي شركت در راهپيمائي رفته بوديم. پدرم براي كارهائي به لبنان رفته بودند، چون بعد از مفقود شدن امام موسي صدر، بسياري از امور مربوط به شيعيان لبنان را شهيد مفتح مديريت ميكردند. در اينجا بد نيست به اين نكته اشاره كنم كه بعد از انقلاب تقريبا شايد هر دو هفته يك بار شهيد چمران، شهيد محمد منتظري و شيخ مهدي شمسالدين به منزل ما ميآمدند، چون اختلافاتی بين شهيد محمد منتظري و جناح امام موسي صدر در لبنان وجود داشت، ولي هر دو جناح، شهيد مفتح را قبول داشتند، يعني هم شهيد چمران و شيخ شمسالدين كه از جناح امام موسي صدر بودند و هم شهيد منتظري، و هر دو سه هفته يك بار در منزل ما جمع ميشدند. پدرم در آبان سال 58 در لبنان بودند و البته اين مسئله محرمانه بود و كسي مطلع نبود. به هر حال در آن راهپيمائي يكي از رفقاي ما آمد و گفت: «شنيدي كه پدرت را ترور كردهاند؟» من چون ميدانستم ايشان لبنان هستند، با خونسردي گفتم: «عجب!» اين برخورد من خيلي براي او عجيب بود. پرسيد: «چطور تو اين طور برخورد ميكني؟» گفتم: «براي اينكه شنيدن اين خبر براي ما چندان عجيب نيست.» البته اين آرامشي كه داشتم به خاطر اين بود كه ميدانستم ايشان در لبنان هستند و خبر دروغ است، ولي در عين حال با شرايطي كه در آن زمان بود، آمادگي اين را داشتيم كه به ما خبر ترور شخصيتها و همينطور پدرمان را بدهند. البته بعدها كه پدرم از لبنان برگشتند، من به دوستم گفتم كه آن روز كه اين حرف را به من زدي و من خيلي عادي برخورد كردم به خاطر اين بود كه ميدانستم ايشان در ايران نيستند و اين خبر، دروغ است، ولي واقعيتش اين است كه اگر هم اين اتفاق پيش بيايد، براي ما خيلي دور از ذهن نيست كه متاسفانه يك ماه بعد، اين قضيه اتفاق افتاد.
ميزان شناخت ضاربين شهيد مفتح از ايشان هم محل سئوال است. بعضيها معتقدند اينكه ضاربين توانسته بودند بهراحتي وارد دانشگاه شوند و ايشان را ترور كنند، نشاندهنده آن است كه حتي محافظين شهيد مفتح هم اينها را ميشناختند. برحسب آنچه كه شما ميدانيد ميزان آشنائي ضاربين با شهيد مفتح در چه حد بود كه حساسيت پاسدارها را برنيانگيخت و توانستند راحت وارد دانشكده الهيات شوند؟
بالاي 70، 80 درصد فرقانيها بچههاي محله قلهك بودند. اكبر گودرزي وقتي ديد نميتواند در مسجد قبا جلسات خود را برگزار كند، به مسجد خمسه قلهك ميرود و آنجا را محل جلسات خود قرار ميدهد. افرادي هم كه پاي صحبتهايش مينشستند، اغلب بچههاي قلهك بودند. آن روزها هم اوج جلسات و سخنرانيها و مجالس بود و صحبتهاي گودرزي هم كه جوانپسند بود و جذبش ميشدند. كمال ياسيني، قاتل شهيد مفتح، مسئول كتابخانه مسجد اعظم قلهك بود. يكي از اعضاي تيم ترور كه الان اسمش يادم نيست، با شهيد جواد بهمني كه از پاسداران شهيد مفتح بود، هم محله و مدتي همكار بودند. محمود كشاني هم كه راننده ماشين بود، در قلهك زندگي ميكرد. او بعد از ترور شهيد مفتح، در ميان عزاداران به منزل ما ميآمده و عزاداري ميكرده است تا ببيند اوضاع و احوال از چه قرار است! اما اينكه شناخت متقابلي بين اينها و شهيد مفتح وجود داشته باشد، اين طور نبود. آن زمان وارد دانشگاه شدن هيچ مانعي نداشت. الان اين طور شده كه كارت دانشجوئي ميخواهند، ولي آن زمان اين طور نبود و بهراحتي ميشد وارد دانشگاه شد. اينها وارد دانشگاه شده و منتظر ايستاده بودند و وقتي ماشين شهيد مفتح آمده بود، دست به اقدام زده بودند. در آن زمان ممنوعيتي براي ورود به دانشگاه وجود نداشت كه آشنائي ضرورتي داشته باشد.
آيا با گودرزي و سپس قاتلين شهيد مفتح برخوردي داشتيد و در دادگاه آنان چه گذشت؟
ازتعقیب آنها فقط اطلاعات كلي داشتيم و ميدانستيم كه قضيه در حال پيگيري است و خانههاي تيمي آنها يكي يكي كشف ميشوند. دستگيري آنها قبل از چهلم شهيد مفتح انجام شد. ما در دادگاه حضور پيدا ميكرديم و غير از اكبر گودرزي، همه برگشته بودند و به غلط بودن افكار و ايدههايشان اذعان داشتند. مرحوم آقاي لاجوردي خيلي با اينها دوست بود و با محبت و مدارا با آنها رفتار ميكرد. آقاي ناطقنوری و آقاي معاديخواه و شهيد لاجوردي یک طرف دادگاه مينشستند و متهمين هم در طرف ديگر. من در جلساتي كه مربوط به محاكمه قاتلين شهيد مفتح بود و همين طور در دادگاهي كه مربوط به محاكمه اكبر گودرزي بود، شركت داشتم. چيزي كه بيشتر به يادم ميآيد و برايم چشمگير بود، حالت توبه و پشيماني اكثر آنها بود، البته غير از اكبر گودرزي كه مصمم روي اعتقادات خودش ايستاده بود! اين سئوال از او شد كه شمائي كه به عنوان ضديت با مرحوم شريعتي دست به اين ترورها زديد، چرا افراد ماركدار ضد شريعتي را ترور نكرديد و چرا به سراغ شهيد مفتح، آقاي هاشمي رفسنجاني و شهيد قاضي طباطبايي رفتيد؟ او در پاسخ به اين سئوال باز ماند. البته يك كمي شلوغ كرد، ولي پاسخ قانعكنندهاي نداشت. من هم كلاس دوم راهنمائي بودم و التهاب روحي پس از شهادت پدرم هم بر من مستولی بود، چون از شهادت ايشان هم مدت كمي گذشته بود، لذا جزئيات بيشتري در ذهنم نمانده است.