يك: «يكي از ملوك عجم، طبيبي حاذق به خدمت مصطفي صلي الله عليه و سلم فرستاد. سالي در ديار عرب بود و كسي تجربه پيش او نياورد و معالجه از وي درنخواست. پيش پيغمبر آمد و گله كرد كه مرين بنده را براي معالجت اصحاب فرستادهاند و درين مدت كسي التفاتي نكرد تا خدمتي كه بر بنده معين است به جاي آورد. رسول عليهالسلام گفت اين طايفه را طريقتي است كه تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقي بود كه دست از طعام بدارند. حكيم گفت اين است موجب تندرستي. زمين ببوسيد و برفت.»
حالا اين حرفهاي سعدي را بگذاريد كنار حرفهاي دكتر حسين دلشاد دبير علمي كنگره پيشگيري و درمان چاقي ايران كه گفته نيمي از تهرانيها با مشكل اضافه وزن روبهرو هستند. وزير بهداشت هم گفته 60 درصد ايرانيها اضافه وزن دارند.
دو: حالا دوباره بازگرديم به حكايت سعدي. حرف حساب سعدي در اين حكايت چيست؟ سعدي ميگويد يكي از پادشاهان غيرعرب، پزشكي را خدمت پيامبر ميفرستد كه در سرزمين مسلمانان طبابت كند. آن پزشك يكسال در سرزمين مسلمانان ميماند و آخر سر هم ميرود در مطب را تخته ميكند چون اصلاً در يك سال مشتري سراغش نميآمده، بعد هم لابد براي تظلم و شكوه و شكايت ميآيد پيش رسولالله كه اين ديگر چه طايفه و مردماني هستند كه براي تندرستي خود ارج و قربي قائل نيستند و اصلاً با پزشك بيگانهاند. پيامبر(ص) هم پاسخ ميدهند اتفاقاً اين طايفه چون تندرست است نيازي به طبيب ندارد. پيامبر(ص) ميتوانست به همين مقدار بسنده كند و راز تندرستي اين جماعت را هم فاش نكند اما چون پيامبر(ص) رحمتللعالمين و دلسوز است لابد براي آنكه اقامت يك ساله آن طبيب را از سر مهر بيپاسخ نگذارند راز اين مراجعت نكردن مسلمانان نزد طبيب را هم برملا ميكنند و ميفرمايند وقتي پاي غذا در ميان باشد اين طايفه دو عادت مهم دارد. اولاً تا اشتها بر اينها غالب نشود و حقيقتاً گرسنه نشوند دست به طعام نميبرند و در ثاني وقتي هم بر سر سفره حاضر ميشوند و دست بر طعام ميبرند با طمأنينه و آرامش ميخورند و سير نشده دست از غذا ميكشند. طبيب هم وقتي اين راز را ميشنود تصديق ميكند كه همين رفتار، موجب سلامتي مسلمانان است پس به رسم ادب، زمين را ميبوسد و ميرود.
اگر همين حالا در تهران يا ايران فراخوان بدهيم كه لطفاً شناسنامههايتان را بياوريد كه ببينيم شما پيرو چه ديني هستيد مسلم بدانيد بخش قابل توجهي به شهادت شناسنامههايشان اعلام خواهند كرد مسلمانزاده و مسلماناند. اما اگر آن گفته پيامبر در برابر آن طبيب را ملاك قرار دهيم كه مسلمان تا اشتها بر او غالب نشود دست به طعام نميبرد و سير نشده دست از غذا ميكشد چند نفر شناسنامههايشان آن بالا خواهد ماند؟
سه: مثل هميشه در توجيه پيله عادتهايي كه گرفتارمان كرده ميتوان هزار و يك بهانه تراشيد. بهانه كنيم زمان پيامبر كه اين همه دعوت سرسامآور به خوردن نبود، اين همه تبليغ و تنوع خوردني. خرمايي بود و نان جويي يا نهايتاً گوشت گوسفند و نان گندمي. حالا اما ميروي يك هايپرماركت و از خوشي غش ميكني و دوست داري مثل يك جاروبرقي اين ترش و شيرينها و چرب و چيلهاي رنگارنگ را جارو كني و بريزي در سبدت تا اينقدر به تو چشمك نزنند و بيچارهات نكنند.
قضيه ساده است چون دو دستور ساده بيشتر كه نيست. تا گرسنه نشدهاي نخور تا سير نشدهاي دست از خوردن بردار. اما همين دو دستور ممتنع و جانكاه است چون خيلي از عادتهاي ما بايد زير و زبر شود تا برسيم به اين نقطه كه آدمها از اين آزمايشگاه به آن آزمايشگاه ندوند كه چربيشان به كجا رسيده، با كوه چربيهايشان چه كنند؟ كلسترولشان را كجا جا دهند و گره قندشان را چطور باز كنند؟
چهار: ما گرسنگي آگاهي داريم. افسردهايم چون گرسنگي معرفت داريم. چون نميدانيم دنبال چه ميدويم و چرا ميدويم. افسردهايم و چون افسردهايم ميخوريم. اين عطش را ميتوان با بازگشت به سمت معنا فرونشاند. فرض كنيد درد من اين است كه دعا نميكنم. درد من اين است كه يك ديگري بزرگ را در معادلات ذهنم راه نميدهم و توكل نميكنم. چه بسا تنوره اين درد من با خواندن چند فراز از دعاي كميل يا صحيفه سجاديه فروكش كند، چه بسا درد من يا نورالمستوحشين في الظلم باشد، چه بسا كمي گريه كنم و استغاثه، سبك ميشوم، سرحال ميشوم اما چون نشاني را اشتباه ميروم ميبينم از افسردگي پناه بردهام به غذا خوردن. ميخورم و ميخورم و ميخورم كه نوري بيايد، دري باز شود به سمت بهجت و شادي، اما نه تنها نوري نميآيد بلكه تاريك و تاريكتر ميشوم. ته قلبم ميدانم اين گرسنگي با خوردن فروكش نخواهد شد. ميدانم اين ظلمتي كه در درونم حس ميكنم با خوردن روشن نخواهد شد اما چون نميخواهم قدم از قدم بردارم پناه ميبرم به خوردن، بعد هم لشكر بيماريها تنوره ميكشد در من. يعني بسياري از دنياي عادتها در من بايد زير و رو شود. عادتهايي كه مثل يك بازي دومينو به هم متصلاند و بر همديگر سايهاندازي ميكنند.
پنج: آخر يك بسمالله چيست؟ چقدر طول ميكشد تا بگويي بسمالله الرحمن الرحيم؛ اما سر سفره و پيش از بردن طعام به دهان فراموش ميكنم. باور كنيد فراموش ميكنم قبل از غذا خوردن بگويم بسمالله الرحمن الرحيم، كه آن خوردنها همه معنا و اعتبار بگيرد كه اصلاً براي چه و كه ميخورم. اميرالمؤمنين علي(ع) ميفرمايد «يارب قو علي خدمتك جوارحي/ بارالها به جوارح من نيرو بخش كه در خدمت تو باشند» بعد مثلاً من هم اقتدا كنم و بگويم يارب قو علي خدمتك جوارحي آن وقت به آن خوردن جهت دادهام. آن نيرويي كه آن غذا به من ميدهد و نيرويش را كه در خرد شدن و هضم به من ميبخشد تا در رگهاي من جريان داشته باشد معنا و اعتبار ميگيرد.