کد خبر: 623831
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۹ آذر ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۶
نگاهي به كتاب «ممد ويتامين»
«ممد ويتامين» كتابي با زبان طنز است كه در خود خاطره‌هاي خواندني و شيرين آزادگان سرافراز كشورمان را جاي داده است.
   مبينا شانلو |خاطراتي آموزنده از بزرگمردان و شيرزنان اين مرز و بوم كه مرورش تجديد خاطره‌اي است براي كساني كه روزهاي جنگ را ديدند و براي نسل جوان‌تر، آينه‌اي است تا ناديده‌ها و ناگفته‌هاي جنگ را به نظاره بنشيند. اين كتاب كه به همت عبدالرضا سالمي‌نژاد جمع‌آوري شده در 50 صفحه با بيش از 20 روايت و داستان واقعي، دوران اسارت آزادگان را به رشته تحرير درآورده است.  با آوردن دو خاطره از اين كتاب شما را به خواندن «ممد ويتامين» دعوت مي‌كنم.
    موشك حلبي
مهدي طحاني نوجوان كم‌سني بود كه به همراه پدرش به مناطق جنگي آمده بود تا كمك‌هاي مردمي شهرستان را به رزمندگان اسلام برساند اما در اوضاع وخيم مناطق جنگي گرفتار ارتش عراق شده بود.  او كارهايي مي‌كرد كه حتي ما را به ستوه آورده بود اما محض خنده هم كه شده كارش نداشتيم. مثلاً با گوگرد كبريت‌ها و فتيله‌اي كه معلوم نبود از كجا گير آورده، ترقه‌هايي درست مي‌كرد كه اندازه يك نارنجك صدا مي‌داد. اين شده بود تفريح هر روزش. فتيله را آتش مي‌زد و ترقه‌اش را مي‌انداخت توي حياط. نگهبان تا مي‌آمد ببيند كار كيست، مهدي قايم شده بود.
يك روز وقتي داشت كبريت را به فتيله مي‌رساند، نگهبان مچش را گرفت. آنقدر كتكش زد كه ما گفتيم ديگر از اين كارها نمي‌كند اما آنقدر پرشر و شور بود كه من مطمئن بودم زير كتك خوردن هم داشت نقشه‌اي ديگر مي‌كشيد.
فردايش عراقي‌ها هم كبريت داشتن را ممنوع كردند و هم حلب خالي جاي روغن را. پرسيدم: حالا براي كبريت دليلي داريد ولي چرا حلب داشتن را ممنوع كرديد؟ ما ظرفي جز اين نداريم كه از آن استفاده كنيم؟
آنها پاسخ دادند: وقتي بچه‌هايتان با چوب كبريت بمب مي‌سازند، لابد شما با اين حلب‌ها موشك درست مي‌كنيد و از همين جا بغداد را مي‌زنيد.
    بسيجي يا سرباز
نگهبانان عراقي به بسيجي‌ها كه مي‌رسيدند، مي‌افتادند روي دنده كج. يك افسر عراقي بود كه صبح به صبح در اتاق‌ها را باز مي‌كرد و مي‌گفت: بسيجي تف... مريض بود.
آمد توي صورتم با آن قيافه كريه‌اش پرسيد: بسيجي هستي؟
پاسخ دادم: لا. جندي (سربازم) ترسيدم بگويم: آره.
لبخندي روي لب‌هايش نشست، گفت: احسنت. احسنت.
يك شب ساعت 12بود. چند افسر يهو ريختند توي اتاقمان متوجه شدند كه سالم هستم و روي دو پايم راه مي‌روم.
مي‌دانستند، عربي بلدم.
اين بار پرسيدند: بسيجي هستي يا پاسدار؟
به شك افتاده بودم. چرا به جاي سرباز گفتم: پاسدار. ترسيدم بگويم سرباز، مرا از دوستانم جدا كنند. اگر مي‌گفتم بسيجي كه دروغ‌هايم برملا مي‌شد. مانده بودم چه پاسخي بدهم، يهو چيزي به ذهنم رسيد. پاسخ دادم: سرباز هستم اما توي بسيج خدمت مي‌كنم.
پرسيدند: خوب چطوري؟! پاسخ دادم: توي ايران كسي كه درسش تمام مي‌شود، بايد بره خدمت سربازي وگرنه كار به او نمي‌دهند. با خودم گفتم خدمت سربازي توي ارتش سخته، برم بسيج كه آسان‌تر است.
افسر عراقي گفت: خوب بيا اينها را توي تلويزيون بگو.
يهو جا خوردم با خودم گفتم كه ‌اي داد بيداد، حالا چكار كنم؟ به هول و ولا افتادم كه چه بگويم، چيزهايي سر هم كردم كه تحويلشان بدهم. گفتم: نه من اين كار را نمي‌كنم. پدر و مادرم اگر بفهمند مرا مي‌كشند. نه من نمي‌توانم جلويشان بايستم.
بهتر است به جاي اين پدر و مادرم مرا بكشند، شما مرا بكشيد... افسر كه از حرف‌هايم چيزي دستگيرش نشد نهيبي زد و گفت: برو گمشو.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
مرادی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۲:۲۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۹
0
0
برادر عزیز خاطره اولتون به هیچ وجه درست نیست
برادر عزیزمان آقای طحانیان تنهایی اسیر شده اند

شخص مورد نظر آقای رحیمی می باشند که به اشتباه اسمشون ذکر شده
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار