جهاني كه ساخته ميشود همواره منتج از تحولات عظيم و نقاط عطفي است كه در مقاطعي از تاريخ رخ ميدهند، هرچند اين تحولات در بستر زمان و مكاني خاص رخ مينمايند اما تأثيراتي فرازماني و فرامكاني برجاي ميگذارند. از همين منظر تحولات تاريخي از زاويه درجه تأثيرگذاريشان به دو دسته كوتاهمدت و بلندمدت قابل تقسيم هستند.
برخي از اين تحولات تأثيراتي شگرف بر جاي ميگذارند و زمينهساز ساخت تمدني ميشوند و جهاني نو را نويد ميدهند و بنا ميكنند و برخي نيز تأثيراتي مقطعي بر جاي ميگذارند و ابعاد جهاني از لحاظ مكاني و ابعاد بلندمدت از لحاظ زماني نمييابند. سده بيست و يكم را ميتوان آبستن رخنمايي تحولاتي دانست كه نويددهنده ساخت تمدني جديد است. تمدني كه مانند تمدن مدرنِ غرب كه در نتيجه رنسانس پديد آمد، اين بار صرفاً ابعاد مادي ندارد. تمدني كه هانتينگتون نويد تقابلش با تمدن غرب را ميداد و اميد ساخت اين تمدن نوين را در شرق بايد داشت.
از همين منظر تحولات سالهاي اخير برخي از متفكران را بر آن داشت تا جهان را در آستانه گذار از نقطه عطفي مهم كه «پيچ تاريخي» مينامندش بدانند. عبور از گردنهها و پيچها همواره داراي اهميتي فراوان است و البته اقتضائات و شرايطي را لازم دارد مانند دقت، آمادگي، حركت صحيح، گردش به موقع و البته شناسايي آفتها و مشكلات احتمالي و... و البته اين پيچ تاريخي داراي «نشانهها» و «هشدار» نكاتي است كه ما در اين مقال به صورت گذرا به برخي از آنها اشاره مينماييم. نشانههاي اين پيچ تاريخ كه نويددهنده ساخت جامعهاي جديد است را ميتوان به صورت زير دستهبندي نمود.
اولين نشانه ضعف روزافزون جهان غرب و افول از مرحله ابرقدرتي است. نشانههاي اين ادعا را ميتوان در جنبش ضدسرمايهداري موسوم به والاستريت در امريكا دانست كه برخلاف تظاهرات دهههاي پيشين كه خواهان اصلاح نظام سرمايهداري بودند، به مخالفت با اصل مدل سرمايهداري پرداختند، از سوي ديگر بدهكاري 16تريليون دلاري امريكا نشانهاي ديگر بر اين افول است و به اينها شكست نسبي در عراق و افغانستان را ميتوان اضافه نمود. نشانه ديگر را ميتوان ورشكستگي برخي از دولتهاي اروپايي دانست كه برخلاف دورههاي پيشين با بدهكاري كلان روبهرو هستند و قادر به اصلاح دروني خويش نيستند و به اين نشانهها ميتوان موج تغيير دين و ميل به سوي معنويات را اضافه نمود. همه اين نشانهها را ميتوان حاكي از افول هژموني غرب مدرن نسبت به نيمه دوم قرن بيستم دانست كه به طور جد تمدن غرب را در آستانه فروپاشي قرار دادهاند؛ هر چند اين فروپاشي ممكن است تا دو دهه ديگر نيز رخ ندهد ولي زمينه را براي اين فروپاشي فراهم كند.
دومين نشانه اين پيچ تاريخي را ميتوان ضعف روزافزون رژيم صهيونيستي به عنوان مولود تمدن غرب دانست كه در تاريخ اين رژيم بيسابقه بوده است. در اين باب ميتوان به علائم زير اشاره نمود: شكست در جنگهاي 33روزه، 22روزه و هشت روزه، بحرانهاي اجتماعي دروني اين رژيم كه در سال گذشته ميلادي به صورت تظاهراتهاي بزرگ و خودسوزيهاي فراوان رخ نمود، دست برداشتن از شعار از نيل تا فرات و محدود كردن خود به محدوده سرزمينهاي اشغالي و محصور كردن خود با ديوار حائل، قدرت گرفتن جريانات ضدصهيونيستي در مرزهاي اين كشور از قبيل حماس، جهاد اسلامي و حزبالله.
نشانه ديگر اين پيچ تاريخي را ميتوان تحولات منطقه غرب آسيا و شمال آفريقا دانست كه تحت عنوان «بيداري اسلامي» تحليل ميشوند. موج بيداري اسلامي كه متأثر از انقلاب اسلامي ايران بوده است بدون شك تأثيراتي بر جاي گذاشته كه اگر هم كاملاً ضدغرب و ضدامريكايي نباشد، سبب تضعيف قدرت و تسلط امريكا در اين منطقه از يكسو و فعالتر شدن جريانات اسلامي از سوي ديگر شده است. در حالي كه اين تأثيرات حداقل در نيم سده اخير كمنظير بوده و با به راه افتادن اين موج اخير، حقيقتاً امريكا در رابطه با حفظ منافع خويش در منطقه با مشكلات عديدهاي روبهرو گرديده است. فهم معناي بيداري اسلامي آنگاه بهتر ميسر ميگردد كه تحولات حداقل نيمقرن اخير در اين منطقه را از نظر بگذرانيم. در اين مدت تمام گرايشهاي انقلابي و تحولخواه در منطقه بر حول ايدئولوژيهاي سوسياليستي و غالباً ناسيوناليستي شكل گرفت كه با شكست اين ايدئولوژيها زمينه براي طلوع نگرش اسلامي فراهم گرديد.
قدرت گرفتن شرق آسيا به طور اعم و چين به طور اخص و تبديل شدن به دومين اقتصاد دنيا نيز نشانهاي از قرار گرفتن در آستانه تحولي بزرگ است و اين تحول بزرگ ميتواند چين را به ابرقدرت جهان و شرق آسيا را به قدرتهاي تأثيرگذار تبديل نمايد. بدون شك اين تغييرات در توازن قدرت جهاني، تأثيراتي وسيع در عرصه بينالملل بالاخص در ساختار نهادهاي بينالمللي در پي خواهد داشت و البته از قدرت گرفتن و اظهار وجود دوباره روسيه نيز نميتوان غفلت نمود.
پنجمين نشانه اين نقطه عطف تاريخي را ميتوان عيان و علني شدن بغض فروخفته ملتها نسبت به استكبار جهاني و بالاخص امريكا دانست و اين را ميتوان حاكي از، از دست رفتن پايگاه استكبار در ميان ملتها از يكسو و حركت استقلالطلبانه ملتها و تكيه بر داشتههاي بومي خود از سوي ديگر دانست. اين نكته را ميتوان حاكي از توفيق كم غرب در همراه كردن ملتها با خود از طريق ديپلماسي عمومي دانست، بنابراين ميتوان اين پنج نشانه را نويددهنده تحول احتمالي عظيمي دانست و البته مسير اين تحولات و اينكه اين تحولات به چه نوع تمدن و نظام بينالمللي نويني ختم شود، بسته به رفتار كشورهاي مختلف در آينده دارد و البته ما اميدواريم بتوان اين تحولات را مصادره به مطلوب نمود و بتوان بر خرابههاي تمدن غرب تمدني اسلامي بنا نمود و اجازه نداد تا اين تمدن جديد نيز در ذيل تمدن الحادي شرقي يا غربي شكل بگيرد و البته مصادره به مطلوب اين تحولات خود شرايطي دارد كه به صورت تيتروار به برخي از آنها اشاره مينماييم: مقاومت كشورهاي اسلامي در برابر زورگوييها و عدمتمكين از فرامين قدرتهاي جهاني، وحدت امت اسلامي هم در اعتقاد به توانايي اسلام در ساخت تمدني نوين و هم در اتحاد رويه و پرهيز از اختلافافكنيهاي قومي و فرقهاي، در صحنه ماندن مردم براي از ميدان به در كردن ديكتاتورها و تشكيل حكومتهاي اسلامي- مردمي، به صحنه آمدن علماي واقعي دين براي هدايت نهضتها، حركت به سمت مدلسازي از جمهوري اسلامي براي ارائه به كشورهاي ديگر با لحاظ نمودن شرايط مكاني و مذهبي هر كشور و از همه مهمتر اعتقاد و اعتماد به وعدههاي خداوند كه لازمه پيروزي را مقاومت و صبر در برابر مشكلات ميداند. تكيه بر اين مسائل ميتواند نويددهنده تمدني نوين ذيل انديشه اسلام ناب محمدي(ص) باشد وگرنه باز بايد تا سالهاي متمادي ديگر در ذيل تمدن شرقي يا غربي زيست نمود.