کد خبر: 621693
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۷
عضو شوراي فرماندهي سپاه دشت آزادگان از حماسه شكست حصر سوسنگرد مي‌گويد
آبان سال 1359مصادف بود با محرم؛ درست مثل همين آبان ماهي كه مي‌گذرانيم.
آرمان شريف | جنگ تازه به طور رسمي شروع شده بود و جنوب كشور در آتش جنگ مي‌سوخت. ارتش بعث حملاتش را به شهرهاي جنوبي شروع كرده بود و شهر سوسنگرد يكي از اهداف آنها بود. شهري كه سه بار به محاصره دشمن درآمد ولي اجازه اشغال شدن نداد. دستور حضرت امام، مديريت‌ رهبر انقلاب و شهيد چمران و رشادت رزمندگان باعث شد سوسنگرد به تصرف دشمن درنيايد. «علي بالشي» از رزمندگان اين شهر و عضو شوراي فرماندهي سپاه دشت آزادگان در گفت‌وگو با «جوان» وضعيت شهر و ماجراي فرمان امام و عقب‌نشيني دشمن را بازگو مي‌كند.

آقاي بالشي سابقه رزمندگي شما به چه زماني بر مي‌گردد؟

سال 58 بعد از انحلال كميته موجود در سوسنگرد با هماهنگي دريابان شمخاني كه آن زمان فرمانده سپاه استان بود به همراه دو نفر ديگر مأمور تشكيل سپاه شديم. من، ناصر ربيعي از بهداشت و درمان و شهيد سردار حبيب شريفي كه اوايل جنگ اسير شد و بعد به درجه شهادت نائل آمد مسئول اين كار شديم. اوايل انقلاب با كمبود امكانات مواجه بوديم و از جايي پشتيباني و حمايت نمي‌شديم. از ابتدا عراق نيروهاي خبره و كار كشته خود را در مناطق مرزي از جمله استان عماره كه در غرب سوسنگرد واقع شده مستقر كرده بود. دشمن گروه‌هايي تشكيل داده بود تا از مرز به خاك ايران نفوذ كنند و مواد منفجره و بمب به ايران بياورند. آنها كارهاي خرابكارانه مثل منفجركردن ريل قطار و لوله‌هاي نفت را انجام مي‌دادند. سپاه با تأسيس تشكيلات خود توانست جلوي اينها را بگيرد. يادم مي‌آيد با هماهنگي احمد فروزنده در سپاه خرمشهر مردي60 ساله را گير انداختيم. او به محض ديدن ما سيانور خورد و خودش را كشت. آن مرد جاسوس از عماره آمده بود تا در اهواز نفوذ كند و اقدامات خرابكارانه‌ انجام دهد.

از چه زماني جنگ را در سوسنگرد احساس كرديد؟

از همان روزهاي آغازين سال 57، 58 عراق با ما جنگ داشت و ما هيچ جنگي با عراقي‌ها نداشتيم. ما فقط مدافع بوديم و در خاك خودمان از كشورمان حراست مي‌كرديم. عراق جنگ را به صورت علني از اوايل سال 59 شروع كرد. يعني قبل از 31 شهريور عراق پاسگاه‌هاي ما را در اطراف طلائيه، جفير و چزابه مي‌زد. ما در آنجا مجروح و شهيد داديم. دشمن داخل روستاها نفوذ مي‌كرد و جلوي تردد ماشين‌هاي مردم را مي‌گرفت و باعث ايجاد ناامني، رعب و وحشت در منطقه مي‌شد. در 31 شهريورماه كه زمان رسمي شروع جنگ است هواپيماهاي عراقي تمام مناطق را بمباران كردند و ما با امكانات خيلي كم و با كمك جواناني كه تازه عضو سپاه شده بودند به مقابله با آنها پرداختيم. حدود 200 جوان آموزش ديدند و اسلحه به دست در پاسگاه مرزي سوبله مستقر شده و بعد در چزابه و اطراف بستان مستقر شدند.

با شروع رسمي جنگ چگونه در برابر دشمني كه از حيث تسليحات برتري قابل توجهي داشت ايستادگي كرديد؟

آن زمان هنوز سپاه بستان را تشكيل نداده ‌بوديم. سپاه اهواز هم درگير مبارزه با نيروهاي عراقي در پادگان حميد بود. نيروهاي عراقي از صحرا گذشته و تقريبا تا 10 الي پنج كيلومتري اهواز رسيده بودند. بچه‌هاي حميديه مثل سردار شهيد علي هاشمي و بچه‌هاي رامهرمز، بهبهان و شهرهاي استان هم حضور داشتند. ما هم اطلاعيه داده بوديم و در مساجد اعلام كرديم. روحاني مبارز و خوبي به نام علامه شيخ علي كريمي داشتيم كه خيلي به ما كمك كرد. اين روحاني مانند پدرمان بود. او از اولين روزهاي انقلاب تا تشكيل سپاه در كنارمان حضور داشت و پشتيبانمان بود. مردم را بسيج كرديم و افراد غيرنظامي با اسلحه‌هاي خودشان آمدند. ارتش هم آمد و با ما همكاري داشت. تيپ3 دشت آزادگان هم با تانك‌هايي كه خيلي پيشرفته نبودند و مشكل داشتند آمدند. پل ورودي را منهدم كرديم و آنها يك پل ديگر براي رفت‌وآمد خود زدند و جاده بستان- ‌سوسنگرد را دور زده و از تپه‌هاي الله اكبر شمال سوسنگرد را گرفتند. شهر و روستاها را ‌كوبيدند و تا نزديكي‌هاي حميديه آمدند.

گويا شهيد غيور اصلي اولين عمليات موفق كشورمان عليه متجاوزان را در همين منطقه حميديه انجام داده بود؟

بله، بعد از هجوم اوليه دشمن، 50، 60 نفر از بچه‌هاي رشيد اهواز و حميديه به فرماندهي شهيد «غيور اصلي» كه آن زمان مسئول واحد آموزش سپاه استان بود خود را براي انجام عمليات آماده كردند. عمليات كوچكي بود كه انجام شد. صبح عمليات در گرگ و ميش هوا، نيروهاي هوانيروز آمدند و لشكر دشمن را از هم پاشيدند. آنها تا نقطه صفر مرزي عقب‌نشيني كردند و شكست خوردند. كشته و اسير دادند و ما نيرو و ادواتشان را گرفتيم. نيروهاي عراقي به دو قسمت تقسيم شدند؛ يك قسمت به سمت جنوب سوسنگرد، هويزه و حميديه رفتند و قسمت ديگر با دادن تلفات زياد به سمت نقطه صفر مرزي فرار كردند.

چطور بعد از اين عمليات سوسنگرد دوباره محاصره شد؟

بعد از بيرون راندن دشمن، سوسنگر به نقطه‌اي استراتژيك براي ارتش بعث عراق تبديل شد. صدام تأكيد زيادي روي شهر داشت. ما حرف‌هاي او درباره سوسنگرد را استراق سمع مي‌كرديم. نيروهايي داشتيم كه اخبار را مي‌آوردند. اين نيروها تا نزديكي روستاها و نيروهاي عراقي مي‌رفتند و اطلاعات خوبي درباره آنها به دست مي‌آوردند. لشكر9 عراق بعد از فرار دوباره خود را ترميم و بازسازي كرد و قصد داشت با تقويت نيروهاي زبده‌اش سوسنگرد را بگيرد. آنها ابتدا بستان را گرفتند و اين شهر سقوط كرد. تا دهلاويه آمدند و آنجا زمينگير شدند. درست مثل همين روزها در 23 آبان 59 و از شب هفتم محرم شروع به آتش كردند. آتش تهيه به شهر سوسنگرد فقط با خمپاره، توپ و ادوات دوربرد نبود بلكه با موشك‌هاي هشت و 12 متري و هواپيما شهر را بمباران مي‌كردند. شهر مثل تنور شده بود. آن زمان شهر سوسنگرد كوچكتر از امروز بود. عراق از سه نقطه به شهر سوسنگرد هجوم مي‌آورد.

يكي از جاده سوسنگرد- بستان و تپه‌هاي الله‌اكبر در شمال سوسنگرد، يكسري از نيروهاي بازسازي شده از جاده هويزه- سوسنگرد كه 15 كيلومتر با شهر فاصله دارد آمدند. نيروهاي ديگري هم از كرخه و از شرق سوسنگرد و از جاده اين شهر به اهواز آمدند اما در روستاي ابوحميزه زمينگير شدند. البته زمينگيري آنها دليل داشت. آنها مي‌خواستند بهتر منطقه را زيرنظر داشته باشند و شناسايي كنند. هدفشان اين بود با سه محور ديگري كه جلو مي‌آمدند هماهنگ كنند. تانك‌هاي عراقي در محور سوسنگرد- هويزه تا وسط شهر آمدند. يكي از تانك‌ها هم تا الان در وسط يكي از چهارراه‌هاي شهر قرار دارد. اولين و دومين تانك را بچه‌ها با آرپيجي7 زدند. تمام نقاط را به جز نقطه‌اي كه به رودخانه و مسجد جامع كه پشت آن به هنگ ژاندارمري جاده اهواز- سوسنگرد- بستان منتهي مي‌شود گرفته بودند. مسجد جامع براي رزمندگان هم بيمارستان بود و هم استراحتگاه. بيمارستان را زده بودند و شهر برق، آب و تلفن نداشت. مجروحان شهيد شده بودند و شهدا در سردخانه بدون برق مانده بودند. وضعيت خوبي در شهر حاكم نبود. نقطه‌اي از شهر كه سالم ماند مسجد جامع بود كه حدود 300 نفر از بچه‌هاي تبريز و سوسنگرد آنجا مستقر شدند. ما در نقطه‌اي از شهر بوديم كه به آن هلال احمر مي‌گويند. من به همراه چند نفر ديگر در اين منطقه كه ورودي شهر بود حضور داشتيم. ارتباطي با ديگر نقاط شهر نداشتيم. نه بيسيمي مانده بود و نه تلفني. بچه‌هاي هويزه با بچه‌هاي كازرون در جنوب شهر در يك خاكريز مستقر شدند. آنها با عراقي‌ها كه از هويزه مي‌آمدند درگير شدند. شهر به طور مرتب كوبيده مي‌شد و لحظه به لحظه حلقه محاصره تنگ‌تر.

بعد از اين لحظه بود كه امام را در جريان مي‌گذارند؟

ما از بيرون شهر خبري نداشتيم كه چه اتفاقي در حال افتادن است. بعداً فهميديم كه به امام خبر مي‌دهند و او به رهبر انقلاب كه نماينده ايشان در شوراي عالي دفاع بود و شهيد چمران دستور مي‌دهد كه سوسنگرد بايد تا فردا صبح (25آبان) آزاد شود و تيمسار فلاحي هم مشرف بر عمليات باشد. آقا نامه‌اي خطاب به بني‌صدر كه آن زمان رئيس‌جمهور بود مي‌نويسد و مي‌گويد به تيپ 2 دزفول كه در 10 كيلومتري اهواز مستقر است دستور بده حركت كند و محاصره را بشكند. تعلل مي‌شود و آقا نامه مي‌نويسد و شهيد چمران پاي آن را امضاء مي‌كند و مرحوم سرهنگ قاسمي از بني‌صدر و فرماندهان بالا سري خود لغو دستور مي‌كند و به نامه آقا عمل مي‌كند. تيپ حركت مي‌كند. جاده سوسنگرد- اهواز را محاصره مي‌كند. به روستاي ابوحميزه مي‌آيد و با دشمن درگير مي‌شود. راه را باز مي‌كنند و هر چه نيرو كه از جاده اهواز- سوسنگرد قصد ورود به سوسنگرد داشته را قلع و قمع كرده و محاصره را مي‌شكنند و حدود ساعت 10، بيست و ششم آبان فرجي شده و آرامشي نسبي حاكم مي‌شود. ديگر خبري از شليك و خمپاره نيست. من كه در هلال احمر بودم دودي كه به آسمان بلند شد را مي‌ديدم. فاصله‌ام حداقل سه كيلومتر بود و موانع هم وجود داشت. بعد از ساعت 10 و در ساعت دو آقا وارد شهر شدند و به فرمانداري آمدند. روز 26 آبان 59 كه دهم محرم بود شهر آزاد مي‌شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار