کد خبر: 621507
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۵ آبان ۱۳۹۲ - ۲۱:۳۷
حسين قدياني

مثل اين چند سال اخير، چند روز آخر دهه اول محرم 92 را هم در فكه گذراندم به قصد شركت در مراسم عزاي ظهر عاشورا در مقتل‌الشهداي عمليات والفجر مقدماتي. از خادمان برنامه، برادر عزيز و جانباز، جناب آقاي اسلامي‌منش، خاطرات زيادي از جبهه و جنگ تعريف كرد كه سه تايش را براي‌تان نقل مي‌كنم.

خاطره اول: قبل از عمليات الي بيت‌المقدس، در دوكوهه جمع بوديم كه يك پسربچه 13 ساله گير سه‌پيچ داد كه من هم بايد بيايم خط. موضوع را با حاج احمد متوسليان در ميان گذاشتيم كه بي‌برو برگرد مخالفت كرد؛ «اين بچه هنوز به سن تكليف نرسيده، هيچ دوره‌اي هم نديده، من ببرمش منطقه، چي بايد جواب پدر و مادرش را بدهم؟! اصلاً گيرم والدينش موافقت كرده باشند. جنگ است، بچه بازي كه نيست!» حرف حاج احمد را به آن پسر منتقل كردم. خيلي ناراحت شد؛ «باشه، برمي گردم خونه تا به سن تكليف برسم، اما به حاج احمد بگو علي‌اصغر امام حسين (ع) هم به سن تكليف نرسيده بودها!» حاج احمد وقتي طعنه زيركانه پسرك را از زبان من شنيد، شوخي جدي برداشت و گفت: «برو بهش بگو اين فضولي‌ها به تو نيومده! جنگه بابا، جنگ! ما نسبت به خون بچه‌هاي مردم مسئوليم. يه الف بچه آموزش نديده رو ببريم خط مقدم كه چي؟!» من اين حرف حاج احمد را هم به پسرك گفتم. گريه كنان درآمد؛ «اگر وقتي كه به سن تكليف رسيدم، جنگ تموم شده بود، چي؟!» گفتم: «ديگه وقت اين حرفا نيست. پاشو وسايلت رو جمع كن، برو خونه‌تون!» گفت: «باشه». اين گذشت تا اينكه سه روز بعد از شروع عمليات، در اوج آتش و دود و خمپاره، داشتم با حاج احمد و رضا دستواره حرف مي‌زدم كه جل الخالق! همان پسرك را ديدم كه دست به اسلحه دارد براي خودش اين ور و آن ور مي‌رود! رفتم يقه‌اش را چسبيدم كه؛ «با چي اومدي اينجا؟ مگه قرار نبودي برگردي؟» خنديد و گفت: «واقعاً قصد داشتم برگردم، اما نمي‌دونم چي شد كه سر از ماشين غذا درآوردم و اومدم اينجا خدمت شما!» عصباني از حاضرجوابي پسرك، برگشتم پيش حاج احمد و موضوع را با او درميان گذاشتم. حاجي اما خيلي آرام و باحوصله رفت پيش اون پسر؛ «ببين بچه جان! كسي كه دزدكي با ماشين غذا بياد خط، بهتره با همون ماشين هم برگرده! اولين ماشين تداركات كه اومد، برمي‌گردي!» حاج احمد رفت و من مأمور شدم تا رسيدن اولين ماشين غذا پيش پسرك باشم. ازم پرسيد؛ «حالا فكر مي‌كني ماشين كي برسه؟» گفتم: «سر ظهره، يه ساعت بيشتر طول نمي‌كشه». گفت: «من قول مي‌دم اين دفعه ديگه واقعاً برگردم، اما تو هم يه قولي به من بده... قول بده بري پيش حاج احمد و ازش اجازه بگيري تا اومدن ماشين تداركات، منم با شما بتونم بجنگم و اگه توي اين مدت به شهادت رسيدم، حاجي ازم رضايت داشته باشه، نه مثل الان كه ناراحته از دستم». موضوع را با حاج احمد درميان گذاشتم. انگار كه از پسرك خوشش آمده باشد، دوباره رفت پيش او، دستي بر شانه‌اش انداخت و گفت: «تو توي اين مدت، يعني تا اومدن اولين ماشين، شهيد شو، فرمانده‌ات از تو كاملاً رضايت داره!» پسرك هورايي كشيد و رفت بالاي سنگر و شروع كرد كمك كردن به بچه‌ها. نيم ساعت اما نگذشته بود كه از دور ديدم سر و كله ماشين تداركات دارد پيدا مي‌شود! به آن نوجوان گفتم: «نگاه كن! اين هم ماشين تداركات!» خنديد و گفت: «تا به اينجا برسه، خودش دو دقيقه وقته! بگذار برسه اينجا، من روي قولم هستم. مرده و قولش!» اين جمله را گفت و بنا كرد به ادامه جنگ. فكر نكنم 10 ثانيه بيشتر شد كه يك دفعه تيري به قلب پسرك خورد و افتاد روي زمين. سريع رفتم كنارش. تمام بدنش پر از خون شده بود، حتي عكس امام روي جيب پيراهنش! گفتم: «خيلي درد داري پسر جون؟» جوابي نداد... يعني ديگر جوابي نداد! و اين سكوت، بهترين حاضرجوابي نوجوان شهيد بود. ماشين تداركات، تازه به خط رسيد!

خاطره دوم: روز عاشورا در اردوگاه الرمادي، يكي از اسرا تعريف مي‌كرد؛ شروع كرديم عزاداري و سينه زدن. آمدند و مرا بردند انفرادي و به خيال‌شان، چون من باني اين عزاداري بودم، تا مي‌خوردم، زدند و شكنجه كردند. ناگهان از سمت سالن اصلي (همان سالني كه بچه‌ها داشتند عزاداري مي‌كردند) يك صداي «يا حسين» بلندي آمد كه من تا الان هم هرگز «يا حسين» به آن بلندي نشنيده‌ام! از پچ پچ بعثي‌ها فهميدم كه از «يا حسين» با آن شدت و حدت كاملاً ترسيده‌اند و براي آنكه يك وقت در اردوگاه اعتصاب نشود، قصدشان برگرداندن من به سالن اصلي و به نوعي آرام كردن بچه‌هاست. حدسم درست بود. بعد از اين صدا، ديگر مرا كتك نزدند و برم گرداندند پيش بچه‌ها. من آنجا به دوستان گفتم: «از اينجا تا محوطه مربوط به سلول‌هاي انفرادي، خيلي راه است. شما چه جوري «يا حسين» گفتيد كه كل «الرمادي» لرزيد؟ «يا حسين»‌تان جوري بود كه انگار همه‌تان در داخل انفرادي داشتيد نام امام را مي‌برديد!» بچه‌ها متعجب و مبهوت جواب دادند؛ «كدام «يا حسين»؟ تو را كه بردند، ما به خاطر اينكه كمتر شكنجه‌ات كنند، اصلاً عزاداري را رها كرديم و هر يك نشستيم سر جاي خودمان! هيچ كدام هم صداي «يا حسين» نشنيديم!» حالا نوبت من بود كه بهت زده بگويم؛ «يعني شما «يا حسين» نگفتيد؟ پس آن صداي بلند بالا، صداي كه بود؟» من بعد از اسارت، اين موضوع را با حاج آقا ابوترابي در ميان گذاشتم. ايشان گفت: «خانم فاطمه زهرا‌(س) هرگز اجازه نمي‌دهند كه با هيچ بهانه‌اي مراسم عزاي فرزندشان امام حسين‌(ع) تعطيل شود. البته هم امام حسين‌(ع) هم امام حسن(ع) چراكه شبيه اين خاطره تو، براي خود من هم در ايام اسارت اتفاق افتاد، منتهي در روز 28 صفر. ديگه من هيچ چي نمي‌گم، خودت بايد بفهمي!»

خاطره سوم: شب عمليات والفجر 8، يكي از فرماندهان مي‌گفت: «بچه‌ها! عبور از عرض اروند بسيار مشكل است، ليكن اگر ما اخلاص داشته باشيم، خواهيم ديد كه چگونه خداوند كمبود قايق‌ها و كمبود نفرات ما را جبران مي‌كند و چگونه حتي در پارو زدن اين قايق‌ها هم به ما ياري مي‌رساند». واقعاً در آن شرايطي كه ما قرار داشتيم، عبور از عرض اروند به معجزه مي‌مانست. معجزه‌اي كه البته رخ داد! من بعدها در خاطرات يكي از فرماندهان ارشد عراقي خواندم؛ «در فلان محور اروند (جايي كه دقيقاً ما در آن بوديم) تماشاي 2000 قايق نيروهاي ايراني كاملاً وحشت آفرين بود. اين قايق‌ها با سرعتي باور نكردني، خودشان را به آن سوي شط مي‌رساندند». و اين در حالي است كه من به خوبي اروند را با ريز جزئيات يادم هست. اولاً؛ لشكر ما كلا 120 قايق داشت كه خيلي‌هاي‌شان هم غير قابل استفاده بود! ثانيا؛ ما در عبور از عرض اروند، با آن جزر و مد وحشي‌اش، آنچه كه به وضوح نداشتيم همين «سرعت باور نكردني» بود! ولله، در ظاهر، به زور پارو، هر يك دقيقه، فقط چند متر جلو مي‌رفتيم كه همين چند متر هم، با يك تلاطم ديگر آب، مقداري برمي گشتيم عقب! يعني مثلاً 10 متر مي‌رفتيم جلو، با يك تكان آب، دوباره 7 متر پرت مي‌شديم عقب! كلي طول كشيد برسيم آن ور اروند. سرعت باورنكردني كجا بود؟! آنچه اما ما را در چشم دشمن، بزرگ كرده بود، خدا بود و بس! گريه براي امام حسين (ع) بود و بس! و اين بود كه بچه‌هاي محور ما هنگام پارو زدن، «ولله ان قطعتموا يميني...» زمزمه مي‌كردند و بس!

توي خواننده جايت خالي بود كه اشك‌هاي جانباز عزيز جناب اسلامي منش را ببيني هنگام تعريف اين خاطرات، آن هم در غروب رويايي فكه. بالاي يك خاكريز زمان جنگ، نشسته بوديم رو به كربلا... آن هم غروب عاشورا... من به او گفتم: «فكر مي‌كني بهترين چيزي كه از حفظ داري براي خواندن چيست؟» گفت: «خطبه حضرت عباس (س) بر بام كعبه در سال 60 هجري قمري، زماني كه بدترين اشرار عالم مي‌خواستند حسين بن علي (ع) را در خانه خدا به شهادت برسانند». گفتم: «يعني از بري؟» بلند بلند گريه كرد و ايستاد و دست روي سينه گذاشت و جواب داد؛ «بسم الله الرحمن الرحيم. ستايش خداوندي كه اين خانه (كعبه) را به قدوم پدر او {پدر امام حسين} شرافت داد؛ جايي كه ديروز براي او خانه بود، امروز قبله گرديده است.‌اي كافران فاجر! آيا راه بيت (كعبه) را بر امام نيكوكاران مي‌بنديد؟ چه كسي سزاوارتر از او به اين خانه است؟... اگر حكمت‌ خدا و اسرار بلندمرتبه‌اش آشكار نمي‌شد و براي امتحان مردم نبود، هر آينه قبل ‌از آنكه او به طواف بيايد، خانه كعبه به سويش پرواز مي‌كرد. به تحقيق، مردم حجرالاسود را استلام مي‌كنند، و حجرالاسود دست حسين را استلام مي‌كند و اگر مشيت اراده مولايم حسين از مشيت خداي‌ رحمان سرچشمه نمي‌گرفت، هر آينه مانند باز شكاري غضبناك كه بر پرندگان در حال پرواز هجوم مي‌آورد، بر شما هجوم مي‌بردم. آيا قومي را مي‌ترسانيد كه در كودكي، مرگ را به بازي مي‌گيرند! پس در بزرگي چگونه است؟
 

شما در گمراهي غلطي واقع شديد كه قريش در آن قرار داشتند، آنها مراد‌شان كشتن رسول‌خدا (ص) بود و شما اراده كشتن فرزند دختر پيامبرتان را داريد و تا زماني كه اميرالمؤمنين‌ (ع) زنده بود، كشتن پيامبر براي‌شان ممكن نبود، پس چگونه براي شما كشتن ابا‌عبدالله الحسين(ع) ممكن شود در حالي‌ كه من زنده‌ هستم؟! بياييد تا شما را به راهش آگاه كنم؛ به كشتن من اقدام كنيد، گردن مرا بزنيد، تا مرادتان حاصل شود!»

جناب اسلامي منش! مهم‌تر از اينكه جانباز باشي و يك پا نداشته باشي، يا يك پاي كاملاً مصنوعي داشته باشي، اين است كه رد پايت، ديگران را به «عباس» برساند، به قله. تو خود، عصاي مايي برادر و نقشه راه ما... كدام سال بود كه در فكه، خنده كنان برايم گفتي؛ «از جنگ چند سال مي‌گذره؟ هنوزم يه وقتايي، همين كه صبح از خواب بلند مي‌شم، فكر مي‌كنم هر دو تا پام سالمه!... و تلپ مي‌خورم زمين! همه فكر مي‌كنن من، همينم كه اينجام، اما من، در اصل، اون پاي چپمم! شناسنامه من اونه! اصل من، اونه! من بايد به اون بپيوندم، نه اون به من! من بايد برم پيش اون، اون ديگه برنمي‌گرده! گاهي حتي خوابش رو مي‌بينم! نه خواب بخشي از خودم را، خواب همه خودم را! من پاي چپم رو دادم، پوتين پاي چپم اما هنوز هست! دور كه ننداختمش هيچي، هر هفته تميزش مي‌كنم! برق مي‌زنه مثل چي! باز مي‌رسن اين دو تا به همديگه! باز مي‌رسيم ما دو تا به همديگه! من نه پدر شهيدم، نه فرزند شهيد! بلكه شاهد به شهادت رسيدن عضوي از بدنم هستم! شاهد شهادت يك پا... يك پاي بامعرفت، اما عجول! گاهي به پاي چپم مي‌گويم؛ بامرام! از دست راست خرازي ياد بگير...

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۱
فتحی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۲۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۶
0
0
خدا قوت. اجرتون با مولا حسین .امیدوارم همیشه قلمتون حسینی باشه.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار