
جو بايدن، معاون رئيسجمهـــور امريكا، در ماه فوريه براي شركت در كنفرانس امنيتي مونيخ به آلمان رفت تا شركاي اروپايي خود را براي مشاركت بيشتر در امور جهاني ترغيب كند. اكنون و بعد از تعطيلي دولت امريكا علت آن سفر بيشتر معلوم شده است. تعطيلي دولت امريكا و بدهي آن به حد 17 تريليون دلار به خوبي نشانميدهد كه امريكا همانند دهههاي گذشته ديگر آن توان مالي براي بار جهاني خود را ندارد اما مشكل كار اينجاست كه شركاي اروپايي آن هم وضعيت بهتري ندارند. شايد وضعيت شركاي اروپايي براي پاسخ به درخواست امريكا همانند وضعيتي باشد كه در مورد ارنست روثرفورد بريتانيايي نقل شده است. روثرفورد دانشمند در زمينههاي شيمي و فيزيك هستهاي است كه با كسب جايزه نوبل شيمي در 1908 مبدل به چهرهاي افسانه در حوزه كاري خود شده اما اين چهره افسانهاي نيز نتوانسته براي راه انداختن برنامه مطالعاتياش كاري از پيش ببرد. او متخصصان مورد نظر خود را براي تحقيقات گسترده در آزمايشگاههايش جمع كرد اما نتوانست بودجه لازم را تهيه كند و سرانجام به آنها گفت: «آقايان، ما ديگر پولي نداريم. اكنون وقت آن است كه شروع كنيم به فكر كردن». مسئله روثرفورد تهيه بودجه لازم براي تحقيقات علمي بود اما وقتي كه در اين سطح از تحقيقات عالي بودجهاي در كار نباشد وضعيت مالي اروپا در ديگر زمينهها معلوم است و اين مسئلهاي است كه حوزه سياست را به ناچار درگير خود كرده است. از اين رو، ميتوان گفت كه سخن روثرفورد به همكاران دانشمندش به نوعي پاسخ شركاي اروپايي به امريكا باشد.
خستگي بر چهره سياستمدارانروشن است كه باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا و معاونش، بايدن، سعي ميكنند تا ژست سياسي خود را حفظ كنند اما منطق بايدن در آن كنفرانس مبناي نياز آنها به طرف اروپايي است كه بر اساس آن مسئوليتهاي بيشتري را از طرف اروپايي در «جهان ناآرام» كنوني طلب ميكنند. اين منطق با آنچه مادلين آلبرايت، وزير امور خارجه اسبق امريكا، در 1998 داشت، تفاوت اساسي دارد. آلبرايت در آن زمان از وجه قدرت در برابر شركا ظاهر ميشد به اين نحو كه از امريكا به عنوان يك «ملت صرفنظر نكردني» سخن ميگفت. 15سال از آن زمان گذشته و واقعيت اين است كه امريكا در زير بار بيش از يك دهه يكهتازي در عرصه بينالملل كمر خم كرده و اكنون چنان خسته شده است كه بيشتر مايل است به امور داخلي خود توجه كند تا جايي همانند افغانستان يا خاورميانه. شايد برخي هنوز تصور امريكا در دهههاي گذشته را در ذهن دارند اما واقعيت فعلي برخلاف چنين چيزي است. اين امر با مقايسه دوران جنگ سرد قابل تأييد است زيرا دوران كوتاهي از جنگ سرد گذشته اما سربازان امريكايي دو برابر آن دوران درگير جنگ بودهاند. اين دوران كوتاه تنها فشاري بر سربازان امريكايي نبوده و بايد به مخارج سنگين آن نيز توجه كرد زيرا باعث شده تا براي مثال، امريكا در 2011 بيش از مجموع 16 قدرت نظامي ديگر در زمينه نظامي خرج كند و سهم هزينههاي نظامي در بدهي عمومي به حد 16 تريليون دلار برسد. وقتي كه باراك اوباما براي بار دوم و در مراسم عمومي تحليف خود در برابر شهروندان امريكايي سخن ميگفت، جملهاي كليدي بر زبان آورد. «اكنون، دهه جنگ تمام شده است». اين جمله را ميتوان با سخنراني كندي در مراسم تحليف 1961 مقايسه كرده بود كه گفته بود «امريكا هر هزينهاي را خواهد پرداخت، هر باري را خواهد كشيد. . . تا آن كه بقا و موفقيت آزادي را در سر تا سر جهان تضمين كرده باشد.» اين سخن كندي آمادگي به معناي آمادگي امريكا براي هر جنگ است اما اوباما وارث آن امريكاي خسته است كه ديگر نميتواند بجنگد و از اين رو اعلام ميكند زمان جنگ به پايان رسيده است.
چرخش ضروري در سياست خارجي
اين امريكا نياز اساسي به چرخش در سياست خارجي دارد و حضور بايدن در مونيخ نيز تا اندازه زيادي به دليل همين نياز است. اوباما قبل از اعزام بايدن گامهاي نخست چرخش را با چهرههاي جديد در كابينه خود انجام داده است كه يكي از اين گامها تعيين چاك هاگل در سمت رياست پنتاگون است. هاگل با كلكسيوني از نشانهاي افتخار نظامي براي اوباما يك نمونه از آيزنهاور است كه به او اطمينان ميدهد سربازان امريكا را از هر آسيبي حفظ ميكند. اوباما با تعيين او اين پيام را به شركاي اروپايي داده كه امريكا بعد از اين ديگر در خط مقدم قرار نخواهد گرفت بلكه به عقب رفته و بيشتر مايل است تا در پس ديگران قرار بگيرد و به اصطلاح نقش «رهبري از عقب» را داشته باشد. به همين دليل است كه امريكا ديگر همانند دوره بوش نيروهاي خود را روانه ميدان جنگ نميكند و بيشتر مايل به بازي فرانسه و ديگر شركاي اروپايي است و البته تعيين هاگل به معناي تداوم اين جريان است چراكه بنا بر ارزيابي انديشكده مشهور بروكينگز، اوباما نياز دارد تا موفقيتهاي بسياري در سياست خارجي كسب كند.
نگاه نگران امريكااكنون كه دستگاه ديپلماسي امريكا در فكر تغيير جايگاه جهاني اين كشور و دادن مسئوليتهاي بيشتر به ديگران در عرصه بينالملل است، مسئله جايگزين از اهميت خاصي برخوردار شده و طبيعي است كه آنان نگران كشوري باشند كه بتواند به اين جايگاه دست بيابد. آيا لبخندهاي بايدن در مونيخ به معناي آن است كه او يا ديگر سياستگذاران واشنگتن توانستهاند جايگزيني مطمئن پيدا كنند؟ چين جداي از توان اقتصادي آن و امكان شدت يا كندي رشد اقتصادي آن براي امريكا چندان مطلوب نيست و حتي ميتوان گفت كه وحشتآفرين است. در حال حاضر بسياري از تحليلگران در واشنگتن قانع شدهاند كه چين در دهههاي آينده به جاي شريك، رقيب جدي امريكا چه در حوزه پاسيفيك و چه در ديگر حوزههاي بينالملل خواهد بود. روسيه در دوره پوتين در خط مستقيم تقابل با امريكا قرار گرفته و امكان نفتي آن ابزار مهم اين تقابل به شمار ميرود. ديگر قدرتهاي به اصطلاح نوظهور همانند هند و برزيل نيز نه آنقدر تواني دارند كه بتوانند مسئوليتهاي مورد نظر امريكا را به عهده بگيرند و نه آن كه چندان تمايلي به اين نقش در عرصه بينالملل دارند. روشن است كه سياستگذاران امريكايي همانند دهههاي گذشته ميتوانند بيشتر چشم اميد به شركاي اروپايي داشته باشند اما مسئله اين است كه بحران مالي اتحاديه اروپا تا چقدر اجازه بازي به قدرتهاي اصلي اروپا در اين عرصه ميدهد. ايان برمر، نظريهپرداز سياسي، در كتاب اخير خود به نام «هر ملت براي خود» معتقد است كه ما خود را در جهاني مييابيم كه دچار «خلأ رهبري» شده است. شايد رهبران اروپايي با نقشآفريني در مناطقي همانند خاورميانه مايل به پر كردن اين خلأ باشند اما آنچه آنان در شرايط فعلي انجام ميدهند به دور از شرايط داخلي كشورهاي خودشان نيست و حتي ميتوان گفت كه رفتار آنان نوعي از فرافكني است. فرانسه درگير با بحران مالي، بيكاري و اعتصابات مستمر داخلي به كشوري همانند مالي لشكركشي ميكند تا آنكه نسبت به مشكلات داخلي خود فرافكني و حمايت جريان افراطي همانند جبهه ملي مارين لوپن از آن تأييدي بر اين سياست است. اين نقشآفريني به معناي خلأ رهبري و جايگزيني براي نقش امريكا نيست و حمايت كاخ سفيد از آن نيز تأييدي بر جايگاه جديد فرانسه نيست. در واقع، اوباما به همان دليلي گام به عقب گذاشته كه اتحاديه اروپا را از برداشتن گامي به جلو بازداشته و آن مسئله بحراني است كه چند سال تداوم يافته و تا سالهاي بعد نيز ادامه خواهد يافت. ايگناسيو رامونت، تحليلگر لوموند، در مقاله خود به نام «جهان در سال 2013» و در يك بررسي كلي از وقايع 2012، چندان خوشبين به بعد نيست و ترسيمي از اروپا را نشان ميدهد كه نشاني از جايگزين امريكا در عرصه بينالملل ندارد. در واقع، چند سال بحران چنان گرد خستگي بر سيماي امريكا و اروپا افشانده كه توان پر كردن خلأ رهبري را از آنها گرفته و هر كدام به ديگري مينگرد تا از بار خود در اين زمينه بكاهد.