کد خبر: 620094
تاریخ انتشار: ۱۵ آبان ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۶
بهنام محمدي نوجوان 13- 12 ساله‌اي بود كه در تمام روزهاي مقاومت خرمشهر از 31 شهريور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند.

شهيد بهنام محمدي

 به قول تمام بچه‌هاي خرمشهر او باعث دلگرمي رزمنده‌ها بود. اينكه نوجواني در آن سن و سال و با آن قد و قواره كوچك در شهري كه بيشتر از اينكه بوي زندگي بدهد بوي مرگ و خون مي‌دهد مانده، شايد امروز براي من و تو باور‌پذير نباشد اما او با ايستادگي‌اش بعد از دو، سه هفته به مدافعي تبديل مي‌شود كه بعد از رفتنش همه همرزمانش بي‌تاب مي‌شوند. بهنام نمونه و تصويري كامل از حماسه‌آفريني رزمندگان اسلام است كه به خلق تفكر و فرهنگى غنى منجر شد كه مي‌توان از آن به عنوان «فرهنگ مقاومت و پايدارى» يا «فرهنگ ايثار و شهادت» نام برد. در مقاطع آغازين نبرد نابرابر ملت شريف ايران در برابر متجاوزان بعثي، بهنام برگ زريني از خود برجاي گذاشت كه براي هميشه در حافظه تاريخ جاودانه باقي خواهد ماند.

مادر اين دانش‌آموز شهيد در خصوص خاطرات فرزندش مي‌گويد: هنگام آغاز جنگ تحميلي بهنام 13 سال و هشت ماه داشت، نخستين فرزندم بود، او در 12 سالگي به من مي‌گفت: «مي‌خواهم طوري باشم كه در آينده سراسر ايران مرا به خوبي ياد كنند و يك قهرمان ملي باشم.» يك روز گفت: مادر دلم مي‌خواهد بروم پيش امام حسين(ع) و بدانم كه چگونه شهيد شده! روزي ديگر كاغذي به من نشان داد كه درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون مي‌خواهم شهيد شوم، تو هم از خرمشهر برو، اينجا نمان، مي‌ترسم عراقي‌ها تو را ببرند. يكي از همرزمانش برايم تعريف كرد كه 28/ 7/ 59 نزديك فروشگاه فرهنگيان در خيابان آرش خرمشهر تركشي به سينه‌اش خورد و شهيد شد.
 
 

شهيد ناهيد فاتحي كرجو

ناهيد فاتحي كرجو در چهارمين روز از تير ماه سال 1344 در شهر سنندج در ميان خانواده‌اي مذهبي و اهل تسنن به دنيا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمري بود و مادرش سيده زينب، زني شيعه، زحمتكش و خانه‌دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بيت(ع) بزرگ مي‌كرد.

با شروع حركت‌هاي انقلابي مردم ايران، ناهيد هم به سيل خروشان انقلابيون پيوست و با شركت در راهپيمايي‌ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرار گرفت. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و شروع درگيري‌هاي ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاري‌اش را با نيروهاي ارتش و بسيج و سپاه آغازكرد. شروع اين همكاري، خشم ضدانقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم‌خورده فعاليت‌هاي انقلابي اين نوجوان و ساير دوستانش بود، برانگيخت. ناهيد علاوه بر همكاري با بسيج و سپاه بيشتر وقتش را به خواندن كتاب‌هاي مذهبي و قرآن و انجام فعاليت‌هاي اجتماعي مي‌گذراند.

اوايل زمستان سال 1360 به شدت بيمار شد و به درمانگاهي در ميدان مركزي شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خيلي گذشته بود و خانواده نگران شده بودند. خواهرش به دنبالش مي‌رود و بعد از ساعت‌ها پرس و جو پيدايش نمي‌كند. خبري از ناهيد نبود. انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود. آن وقت‌ها پدر ناهيد در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهايي همه جا دنبال او مي‌گشت. تا اينكه بالاخره از چند نفر كه ناهيد را مي‌شناختند و او را آن روز ديده بودند شنيد كه: چهار نفر، ناهيد را دوره كرده، به زور سوار ميني‌بوس كردند و بردند.

چند وقتي از ربوده شدن ناهيد گذشته بود كه خبر گرداندن دختري در روستاهاي كردستان با دستاني بسته و سري تراشيده به جرم اينكه «اين جاسوس خميني است» همه جا پخش شد. يك روستايي گفته بود: آنها سر دختري را تراشيده بودند و او را در روستا مي‌گرداندند. گفته بودند آزادت نمي‌كنيم مگر اينكه به خميني توهين كني.

اما ناهيد با شهامت و ايستادگي قابل تحسين از مقتداي انقلابي خود حمايت كرده و زير بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرايط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعيت شكنجه وحشيانه اين دختر اعتراض كرده بودند اما هيچ گوش شنوا و مرد عملي پيدا نشده بود كه ناهيد، دختر جوان و انقلابي را از چنگال ستم آنها رهايي بخشد.

از روز ربوده شدن او 11 ماه مي‌گذشت كه پيكر بي‌جان و مجروح و كبود او را با سري شكسته و تراشيده در سنگلاخ‌هاي اطراف روستاي هشميز پيدا كردند. روايت ديگر حاكي است كه اشرار براي وادار كردن ناهيد به توهين نسبت به حضرت امام(ره) او را زنده به گور كرده بودند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار