کد خبر: 619798
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۹۲ - ۱۴:۵۷
گذري بر آئين عاشورايي گِل‌مالي شهرستان بيجار
حالا ديگر از قطار پياده شده‌ام و راهرو مترو را به سمت در خروجي مي‌پيمايم. پايم كه بر تن حياط مترو مي‌رسد، بوي هم‌آغوشي خاك و نم باران مستم مي‌كند.

علي خدايي بيجاري | بوي ترنم. به آسمان كه مي‌نگرم ابرها سر بر شانه هم گويا منتظر بهانه‌اي براي شكستن بغض ديرمان عزا هستند. بچه‌ها دست‌ها را زير نم نم باران كاسه كرده‌اند و عاقله مرد‌ها در پي ديدار آسمان سر را به قفا برده‌اند باران در اين شهر غنيمتي است زندگي بخش، مثل هوا و ساير حوائج زندگي.

به سرعت ذهنم به تيتر‌هاي نشريات و رسانه‌ها پيوند مي‌خورد. تيترهايي كه با «‌اي كاش‌ها‌» و «‌بايد‌ها‌» و «‌احتمالا ًها‌» درحسرت چكه‌اي باران و كمي بارندگي نشسته‌اند. تيتر‌هايي كه در پس زمينه چوب‌خط خشكسالي چند ماه گذشته رنگ مي‌بازند.

انگار كسي در دوردست‌هاي برهوت ذهنم معادله را حل مي‌كند: «‌باران تحفه ناچيزي است از ابوباب بي‌شمار رحمت مردي كه آسمان بر قدمگاهش سجده مي‌كند.‌» مردي از جنس حق و حقيقت كه جز «‌حسين» (ع) نمي‌تواند باشد.

راه زيادي آمده‌ام. نزديك منزل، چند جوان عاشق كه ديروز داربست‌هاي هيئت را علم مي‌كردند را مي‌بينم كه امروز همه هيئت را آماده كرده‌اند و دارند پيراهني، پرچم بزرگي را بر تن داغدار خيمه هيئت مي‌كنند. پرچم صاف كه مي‌شود، نگاهم به طواف نام نامي «‌حسين‌» مي‌رود. حالا ديگر رسيده‌ام. نوشته پرچم در نگاهم قاب مي‌شود «‌يا حسين (‌ع‌) غريب مادر» نواي مرحوم عاشق سيد جواد ذاكر در ذهنم جان مي‌گيرد:«ياحسين (ع‌) غريب مادر / تويي ارباب دل من / يه گوشه چشم تو بسه / واسه حل مشكل من / ميدونم يه روزآقا جون / رو چشام قدم مي‌ذاري...‌» به جوان‌ها خدا قوت مي‌گويم و سر را به دهان باز در هيئت فرو مي‌كنم. بوي عطر محرم سوار بر حلاوت بخاري به شامه‌ام مي‌نشيند. سه نفر داخل نشسته‌اند. با اشاره تعارف مي‌كنند كه داخل شوم. يكي از آنها نوحه سوز‌ناكي مي‌خواند. تمرين مي‌كند. بدون ميكروفن. عريان و صميمي: «‌بسيار گريست تا كه بي‌تاب شد، آب / خون ريخت ز ديدگان و خوناب شد، آب / از شدت تشنه كامي‌ات،‌اي سقا / آن روز ز شرم روي تو آب شد، آب».

از نواي نوحه دلم مي‌لرزد و بغض محرم به جان و تنم مي‌پيچد و در سينه‌ام چنبره مي‌زند. بغض كهنه‌اي كه به هفت جد مي‌رسد و نيا در نيا مي‌رسد؛ گويا يكه ميراث گرانقدر شيعه است. سرم را بيرون مي‌كشم. آنسو ترك جواني دامن پيراهنش را زير گرماي پيت حلبي گرفته كه پر از خوريژ آتش و تكه‌هاي گداخته ذغال است. نگاه او به بالاست و رفيق خود را در نگاه گرفته و امر و نهي‌اش مي‌كند كه كه برزنت و پلاستيك بزرگ را چنان چون چارقدي به سر هيئت بكشد؛ براي مبادا روزي كه باران قصد عصيان كند.

موج اين فضا روي امواج زندگي‌ام قرار مي‌گيرد و دستم را مي‌گيرد و مي‌برد به دوره كودكي. به شهرم بيجار كه بزرگ و كوچك اين شهر نوكر خانه‌زاد اربابند. نقطه كوري در ذهنم شكل مي‌گيرد و كنجكاوم مي‌كند. فكر مي‌كنم به اينكه چند سال از نوكريم مي‌گذرد و از چند سالگي قلب كوچكم را حراج عشق آقا كردم؟ معامله‌اي كه سود آن بي‌وقفه مي‌رسد و هر سال نوكرترم مي‌كند. نوكر و نوكر‌زاده. نوكري آباء و اجدادي. نوكري پشت اندر پشت و نسل اندر نسل و لذت مي‌برم از اين نوكر صفتي كه تنها داشته يك عمر زندگي‌ام است.

به خاطر نمي‌آورم كه از كي شناسنامه‌ام را دست گرفتم، تا ارباب عالميان پاي آن مهر عاشقي حك كند و گوشوار بندگي را به گوشم كند. نمي‌دانم از كي....

مبدأ دلدادگي من به روزي بر‌مي‌گردد كه براي نخستين بار رخت عزا تن كردم. رختي سبز نه سياه چراكه در باور قوم من كودك و تازه عروسي كه پا در نخستين سال تاهل داشته باشد، بايد رخت عزايي به رنگ سبز تن كند. پس من كودك بودم و ناگزير از اين باور. لباس من دست‌دوز مادر بود. با اين رخت عزا «‌مختار» ي شده بودم كه در تكاپوي سرنگوني ابن سعد بود و ابن سعد و شمر و ابن زياد و خولي و حرمله برايم در جغرافياي قد و قامت «‌محمود‌» عينيت پيدا مي‌كرد. محمود پسر «‌مش اصغر» كه مي‌گفتند پدرش شرابخوار است و من بي‌آنكه درك درستي از شراب و ميگساري داشته باشم از او بيزار بودم و در ذهن كودكي‌ام شرابخواري مش اصغر و ابن زياد را در دو كف ترازو مي‌گذاشتم. چراكه در منطق آن روزگار من جا داشت برادر را به جاي برادر، بر دار كرد.

دو سه سال اول به همين روال گذشت و من از عزاداري سينه‌زني‌هاي آخر شب را ديده بودم كه در مساجد و هيئت برگزار مي‌شد. محرم سالي كه سوم دبستان مي‌خواندم وسعت اين عشق فزوني گرفت و معنا و مفاهيم محرم برايم طور ديگري تعبير شد. آن سال به گونه‌اي غير مستقيم به مراسم نذري‌پزان منزل دايي‌ام دعوت شدم. شب عاشورا و نذري حليم. حدوداً 20 جوان ورزيده به شام دعوت مي‌شدند. شب كه از نيمه مي‌گذشت جوان‌ها گروه‌بندي مي‌شدند و پاسبخشي كه شمار سال‌هاي نوكري‌اش بيشتر بود، بر‌گزيده مي‌شد و با زمان‌بندي دو ساعته، وظيفه هم زدن دو ديگ حليم را برنامه‌ريزي مي‌كرد. جوان‌ها در گروه‌هاي دو نفري و با حدود 10 گروه كارشان را شروع مي‌كردند. پير‌مردها حرمت مجلس بودند و كهنه‌كار دلدادگي. كودكاني چون من هم پا‌دو و ور‌دست طباخ و آب‌آور جوان‌هايي كه دو ساعت سينه به آتش هيزم زير ديگ‌ها سپرده بودند. زن‌ها هم با كوله باري از مراد و مطلب، شمع مي‌افروختند، زار مي‌زدند، ندبه مي‌كردند وگاهي هم حاجت به گرو مي‌گرفتند كه با شرط عمر سال آينده نذر و نذورات خود را فزوني ببخشند و از خجالت ارباب كه شفيع بين آنها و پروردگار بود، در‌آيند. آنهايي هم كه در شمار پيرزنان به حساب مي‌آمدند يا شرم و مانع و رادعي، حجاب مي‌شد، ما كودكان افروختن شمع نذري را به نيابت به نصيب مي‌برديم كه پس از گلاب‌افشاني به عزاداراني كه دست‌هايشان را زير گردن گلاب‌پاش كاسه مي‌كردند، لذت بخش‌ترين كار هيئت بود.

در گرگ و ميش صبح عاشورا كه خورشيد هنوز سر بر مصيبت اين روز بر نياورده بود، در معيت پدر و نزديكان مقابل هيئت رفتيم. دنيايي تازه مقابل چشمانم جان مي‌گرفت. جمعيت عزادار نوحه‌خوان و ندبه‌گو در آنجا گرد آمده بودند تا در حركتي سمبليك گونه ديگري از گونه‌هاي عزاداري را انجام دهند. در مركز اين جماعت خاك رس داشت سرند مي‌شد وچند نفر سنگريزه‌ها و زوائد را از خاك جدا كردند.

مي‌بينم يكي را كه از كوه تل انبار خاك بالا مي‌رود و با بيل خاك را به مانند كاسه‌اي گرد مي‌كند. زن‌ها و كهنسالان از در مجاور در بالايي مسجد و هيئت امير‌المومنين (ع) جريان جاري صبح عاشورا را به نظاره نشسته‌اند. جواني كه شالي مشكي دور گردن پيچيده و روي شانه تحت‌الحنك كرده، پيش مي‌آيد و اولين سطل آب را در دهان باز كاسه خاكي مي‌ريزد و ديگران هم از راه مي‌رسند و سطل‌هاي آب را گودناي خاك وارو مي‌كنند. زني دو شيشه گلاب دست مياندار مي‌دهد و او گلاب‌ها را به گل مي‌افزايد. دادن گلاب چند بار تكرار مي‌شود. مردي در سينه آفتاب قامت مي‌بندد و دو ركعت نماز عشق مي‌خواند. صداي نوحه‌خوان بالا مي‌رود و مي‌خواند: «‌السلام عليك يا ابا عبدالله و علي الارواح التي حلت بفنائك عليك مني سلام‌الله ابدا....‌» نگاه‌ها روي مرد نوحه‌خوان هوار مي‌شود. عزاداران او را دوره مي‌كنند. قبل از نوحه بخش‌‌هايي از زيارت عاشورا خوانده مي‌شود، دو جوان تنومند پاچه‌هاي خود را بُر مي‌زنند و به دهان گشوده حلقه خاك فرو مي‌روند و خاك و آب را هم مي‌زنند. زير نبض آفتاب كه حالا دارد خود را از ديوارهاي مقابل مسجد بالا مي‌كشد گلي سرخ، گل عزا و عزاداري در حال شكل گرفتن است. نوحه‌خوان به آخرين بخش مي‌رسد «‌وعلي الاصحاب الحسين (‌ع)‌» و نواي نوحه در دهان جماعت مترنم مي‌شود و نواي مرد مداح بالا مي‌رود: «‌ساربانا مهلتي آرام جان گم كرده‌ام/ من در اين درياي خون در گران گم كرده‌ام‌» دم نوحه است. جماعت همراهي مي‌كند. نوحه تداوم مي‌يابد: «‌ساربانا مهلتي تا بر سر نعش حسين / راز دل گويم ببارم خون دل از هر دو عين / در عزايش عالمي را پركنم از شور و شين / من برادر در ميان خاك و خون گم كرده‌ام / مهلتي تا جست‌وجويي اندرين صحرا كنم / در ميان قتلگه من كشته‌ام پيدا كنم / بر سرنعش برادر ديده را دريا كنم / خاك بر فرقم كه نور ديدگان گم مرده‌ام‌» دم نوحه جان مي‌گيرد: «‌ساربانا مهلتي...‌»

گل آماده را حالا ديگر چند نفر بار وانت‌ها مي‌كنند. پير مرد اهل دلي مي‌بينم كه خم پشت و زحمت بسيار گل را چنگ مي‌زند و بر سر و روي عزاداران مي‌مالد. پدرم پيش مي‌بردم. ته چهره پيرمرد غم و شادي توامان نشسته. سهل و ممتنع، نه شاد و نه غمناك و نه غمناكي كه جوگير شود و خود را يار راستين مولا نشان دهد. انگار ضجه‌اي در درونش پيوسته فرياد مي‌كند. پير دست‌هاي آغشته به گل را اول به سر شانه‌ها و با دست ديگر وسط كله‌ام مي‌كشد و به پدرم كه تبسمي بر لب دارد، مبارك باد مي‌گويد. شايد از آن جهت كه عزاداري نورسم.

سرماي گل را احساس مي‌كنم. حسي تازه كه برايم هنوز تجربه نشده بود. ازسرماي گل بدنم مور مور مي‌شود. دماغم تير مي‌كشد. پدرم مي‌بيند. نگاهمان در هم گره مي‌خورد. لبخند مي‌زند. خم مي‌شود و لبش را به گوشم نزديك مي‌كند و مي‌گويد كه آن و دمي است كه ميانداران عزاداري، سطل‌هاي آب داغ را بياورند. مي‌گويد چاره‌اي نيست و بايد كمي تحمل كنم. ياد مصائب طفل شش ماهه مي‌افتم. خجل مي‌شوم. به اين فكر مي‌كنم كه 18 برابر آن طفل شير‌خوار عمر كرده‌ام. به يكباره دگرگون مي‌شوم و محكم و مطمئن پدرم را خاطر جمع مي‌كنم كه هستم تا آخر. تا ظهر عاشورا. تا وقتي كه خورشيد را ذبح كنند و نواي «‌يا حسين‌» زير هفت اشكوب فلك بپيچد و به گوش ملك و فلك برسد اين بانگ حزين.

نوحه‌اي از بالا جان مي‌گيرد. سينه‌زنان كه راه افتاده‌اند دم نوحه را تكرار مي‌كنند: «‌نيزه اين زمين پر بلا را نام دشت كربلاست / ‌اي دل بي‌درد آه آسمان سوزت كجاست؟‌» از پي آنها سه اسب و سوار شبيه‌خوان رجز‌خواني مي‌كنند و گردا گرد هم چرخ مي‌زنند. دونفر اشقيا و يكي اوليا. شمر و ابن سعد و عباس. نسخه تطميع عباس به وسيله شمر اجرا مي‌شود. عباس‌خوان لحظه‌اي خُودش را بر مي‌دارد و اشك‌هايش را پاك مي‌كند. دنباله آنان مرد خوش صدايي است كه چاوش مي‌خواند. لميده بر اسبي سفيد: «‌اي زمين كربلا....‌» و چهچهه مي‌زند. زنجير زنان از در بالايي هيئت بيرون مي‌زنند. برخي از سر دسته‌ها ميان دو كتف خود را لخت و عور كرده‌اند. حلقه‌هاي زنجير با نظمي خاص بر كتف و كول زنجير زنان فرود مي‌آيد. پيش مي‌روند و چند نشان و سمبل محلي توسط پير‌مرد‌ها گردانده مي‌شود و نذر و نذورات را جمع‌آوري مي‌كند. كامله مردي پول‌هاي درشت را به تن پارچه سياه سنجاق مي‌كند. همه رفته‌اند. حتي گروهي كه موزيك عزا مي‌نوازند. حالا نوبت عزاداراني است كه خود را گل‌مال كرده‌اند. پيچ كوچه‌اي را رد مي‌كنند. پشت سر دسته‌جات مسجد و هيئت امير المومنين(ع) عزا‌داري مي‌كنند.

سه وانت مملو از گل عزاداري و واتي كه تانك آب داغ همراه دارد. نوحه گل‌گيران گرم شده است و با شور و همراهي نوحه، دو دستي بر سر خود مي‌زنند و دم نوحه را پاسخ مي‌دهند. چند نفر مدام سطل‌هاي خود را از گل و آب داغ پر مي‌كنند و سطل‌ها را ميان حلقه‌هاي نامنظم مي‌برند. عزاداران نسبت به نياز خود، آب و گل برداشته و بر سر خود مي‌زنند و گل بايد خيس باشد كه شور عزاداري را پاسخ دهد. آن هم در هواي سرد زمستان در غرب كشور. اما بر خلاف تصور حتي يك نفر هم از خيس بودن و خيس ماندن سر و بدن خود، بيمار نمي‌شود. در حالي كه از صبع علي‌الطلوع تا ظهر عاشورا اكثريت قريب به اتفاق عزاداران با چنين وضعي عزاداري مي‌كنند و اين رمز كرامتي است كه تنها از اين دستگاه و اين خاندان بر مي‌آيد.

حالا ديگر نوحه‌ها و نوا‌ها به عرش رسيده. صداي طبل و سنج و دمام لرزه بر جان‌ها مي‌اندازد. فرياد يا حسين‌(ع) به گوش فلك مي‌رسد. چشم‌ها گريان و فضاي سينه‌ها بغض‌آلود است. خون گاو و گوسفند‌هاي قرباني زمين شهر را سرخ كرده. غريبه‌ها، مهمانان و عكاسان حرفه‌اي شانه به شانه هم در اطراف و اكناف اين عزاداري بزرگ به نظاره نشسته‌اند. حسين (‌ع‌) امروز بر مي‌گزيند دوستداران خود را. همه از هم پيشي مي‌گيرند كه مدال بندگي سر سپردگي حسين را به سينه زنند و به آن ببالند.

ظهر عاشوراست. دسته‌جات مختلف به مقابل هيئت‌ها رسيده‌اند. همه بر سر و صورت زنان تجسم مي‌كنند ظهر عاشوراي سال 61 هجري را. خيمه‌هاي نمادين به ياد آن واقعه به آتش كشيده مي‌شوند. دلشكستگان و عاشقان ابي‌عبدالله‌(ع‌) هروله مي‌كنند. در هم مي‌شوند. هم درد مي‌شوند. زينب را مي‌بينندكه در ودال قتلگاه اميد زنده ماندن عزيزانش را به خاك مي‌سپارد. سه شعبه تيري كه گلوي نازنين طفل شش ماهه را نشانه مي‌رود، ديده مي‌شود. گلوي بريده آقا، دو دست قطع ابالفضل العباس(‌ع) و پيشاني شكافته از كوبش عمود اهنين حكايت مشك آب، سوز و گداز دل زينب‌(‌س‌) همه و همه بهانه تجديد ميثاق مي‌شود با حسين بن علي(‌ع‌) دست‌ها همه به آسمان قد مي‌كشند و فرياد يا محمدا سر مي‌دهند. نواي گريه و ندبه تا عرش مي‌رسد و تضمين مي‌كند اين بيت را: «‌عاشقي پيداست از زاري دل‌».

چنان چون آغاز سلامت مي‌كنيم ‌اي اولاد پيامبر‌(‌ص) رحمت سلام بر آن كس كه پيمانش شكسته شد/ سلام بر آن كس كه حريم او شكسته شد / سلام بر آن كس كه خون او به ستم ريخته شد سلام بر آن كس كه بدنش با خون زخم‌ها شست‌وشو داده / سلام بر آن كس كه با كاسه‌هاي نيزه سيراب شد / سلام بر آن كس كه ستم كردن به او مباح شد / سلام بر آن كس كه سر مقدسش از پشت سر بريده شد / سلام بر آن كس كه بيابان‌نشينان او را به خاك سپردند سلام بر آن كس كه شاهرگ او بريده شد / سلام بر آن حمايت‌كننده دين كه ياوري نداشت. سلام بر محاسن به خون خضاب شده / سلام بر بدني كه لباس‌هايش ربوده شد / سلام بر دندان‌هايي كه با چوب خيزران كوبيده شد / سلام بر سري كه بالاي نيزه‌ها رفت.

سلام بر تو

سلام كسي كه حرمت تو را شناخته / و در ولايت و دوستي تو اخلاص ورزيده / و با محبت تو به خدا تقرب جسته / و از دشمنان تو بيزاري مي‌جويد / سلام بركسي كه قلبش از مصيبت تو جريحه‌دار و اشكش هنگام ياد تو جاري است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار