«ريشهها: رنجنامه سياهان امريكا» عنوان كتابي از الكس هيلي، نويسنده سياهپوست امريكايي است كه در سال 1976 ميلادي منتشر شد. اين كتاب داستان زندگي «كونتا كاينت» يك آفريقايي سياهپوست در قرن 18 را دنبال ميكند كه در دوران نوجواني به دام بردهداران افتاد و در ايالات متحده امريكا به عنوان برده فروخته شد. انتشار اين كتاب در كنار اقتباس سريال تلويزيوني بسيار محبوب «ريشهها» از آن در سال 1977 ميلادي هر دو منجر به بروز برخي حساسيتهاي فرهنگي در امريكا شد تا آنجا كه از اين دو اثر به عنوان مهمترين آثار قرن بيستم ياد ميشود. در واقع كتاب «ريشهها» بازگويي شجرهنامه ريشههاي آفريقايي الكس هيلي، نويسنده اين كتاب است كه داستان غمانگيز بردگي در امريكا را با محوريت داستان غمبار جد بزرگ او دنبال ميكند.
هيلي رنجنامه بردگي سياهپوستان را از زاويه ديد اجدادش بيان ميكند كه شاهد انقلاب امريكا، جنگهاي داخلي اين كشور و اعلاميههاي آزادي بردگان بودند. چاپ اول كتاب «ريشهها» با ترجمه عليرضا فرهمند سال 56 در ايران منتشر شد و مترجم در مقدمه اين كتاب نوشت: «واقعيت اين است كه در سراسر تاريخ هيچ قومي به اندازه سياهان امريكا زجرو آزار «مردمان متمدن اروپايي» را تحمل نكرده است. وقتي «متمدنها» پا به آفريقا و امريكا گذاشتند، خود را ملزم به رعايت هيچ يك از موازين انساني و تمدن در برابر كساني كه آنها را «بوميان» ميگفتند، نميدانستند. سرخپوستان امريكايي را كه با روحيه مهمان نوازي، تازهواردها را پذيرفته بودند، از مرد و زن و كودك كشتند و در آفريقا هر كه را كه نكشتند، به بردگي گرفتند. امروز همه كساني كه از امريكا فقط به ديدن آسمانخراشها و «دنياي والت ديزني»اش اكتفا نكرده و سري هم به زاغههاي سياهنشين شهرهاي ثروتمندي چون ديترويت و شيكاگو و هوستون زده باشند و نگاهي به زندانها انداخته و پاي حرف قربانيان نژادپرستي معاصر امريكا نشسته باشند يا نوشته كساني چون ملك ايكس (مقتول)، آنجلا ديويس، جيمز باگز و حتي معتدلترهايي چون مارتين لوتركينگ و ابرناتي و جيمز بالدوين را خوانده باشند ميتوانند شهادت دهند كه بخش بزرگي از سياهان امريكا در شرايطي زندگي ميكنند كه مسلماً از وضع سياهان دوران بردگي هيچ بهتر نيست و حتي در مواردي بدتر است.»
در اين كتاب آمده است: «قانون آنها ميگويد اگر سياهي راست در چشم سفيدي نگاه كند 10 ضربه شلاق بايد بخورد. اگر سفيدي قسم بخورد كه سياهي دروغ گفته است حق دارند يك گوش او را ببرند. اگر سفيد بگويد سياه دو بار دروغ گفته است حق دارند دو تا گوش او را ببرند و اينها را توي كليساهايشان ميخواندند.» همچنين ناشر اين كتاب نيز در يادداشتي نوشته است: «اگر امروز ميبينيم كه سياهان، كليسا را در بردگي خود سهيم ميدانند به خاطر جنايتي است كه كليسا بر سر اين مسلمانان آفريقايي آورد. اگر در آثار انقلابي بعضي از رهبران سياهان همچون «ملكم ايكس»، رهبر شهيد اسلامي و دوست و همكار نويسنده، تكيه بر مباني مذهبي و قرآن را باز مييابيم و ميبينيم بر اسلام با شدتي شگفت تكيه دارند و با تعصبي پر شور بدان عشق ميوزند و ديگر سياهان را به آن ميخوانند به خاطر آن است كه تنها در اين مذهب است كه «سيد قريشي را بر سياه حبشي هيچ فخري نيست.»
الكس هيلي كه سالها پيش در گذشته و پيشتر يك بار در جريان جشنواره هنر آفريقايي به تهران آمده كوشيده است كه در كتاب خود يك بار ديگر تاريخ را اين بار از زبان شكستخوردگان بنويسد. او ميكوشد از سياهان در برابر داستانهايي كه از «سرنوشت كودن و تنبل و كم جنبه» آنها وارد تاريخ امريكا شده است، دفاع كند. او ميخواهد نشان دهد كه استقلال امريكا و ثروتمند شدن آن سياهان همنژادش چه نقش عمدهاي داشتند و در نتيجه حق دارند از مواهب امروز امريكا سهم خود را طلب كنند.