تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در16 مهرماه 1341 و توسط دولت امیر اسدالله علم، از آن روی اهمیت تاریخی در خوری دارد که نقطه آغاز نهضت امام خمینی(قده) به شمار میرود. شنیدن خاطرات شهود و فعالان سیاسی این دوره از جنبش اسلامی، میتواند به شفافیت این رخداد مهم تاریخی کمکی بسزا داشته باشد. در گفت و شنود پیش روی ،جناب سید مصطفی حائریزاده از اعضای هیئتهای مؤتلفه اسلامی درآن دوره،خاطرات خویش را ازاین رخداد واگویه کرده است.
زمینههای طرح لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی از چه مقطعی فراهم شد؟رژیم شاه درچه شرایطی به اعلام این لوایح دست زد؟
بسم الله الرحمن الرحیم.مرحوم آیتالله بروجردی در فروردین 1340 فوت کردند. پس از رحلت ایشان، آرامشی برقرار بود. عزیزانی از طلاب آن روز که حالا از علما هستند، برای تقلید به حضرت امام مراجعه کردند. امام درآن دوره اعتقاد داشتند این همه رساله وجود دارد و مراجع هستند؛ لذا امام امتناع داشتند. همه جا نوشتهاند و همه میدانند. مطلب مخفی نیست. تا فوت آیتالله کاشانی در اسفند همان سال هم آرامشی برقرار بود و به قول معروف هرکس به کار خودش مشغول. هنگام فوت آیتالله بروجردی شاه تلگراف تسلیتی برای حضرت آیتالله حکیم در نجف فرستاد تا به تصور خودش مرجعیت را به خارج از ایران سوق دهد و برنامههایی را که در زمان حیات مرحوم بروجردی در سر داشت، عملی سازد.شاه تصور میکرد با رحلت مرحوم بروجردی دین صاحبی ندارد و علما هم یا بیکار نمینشینند یا تحمل میکنند. او بر این گمان بود که فرصتی پیش آمده است تا مانند پدرش دیکتاتوری کند.
در واقع طرح این لایحه درفضای سیاسی پس از رحلت آیتالله بروجردی وآیتالله کاشانی انجام شد؟
بله،شاه در نخستین اقدام خود پس از فوت آیتالله بروجردی لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را مطرح کرد. کسانی که آن روز مطلع بودند، تفاسیری از این لایحه داشتند. برخی میگفتند این همان بیتالعدلهایی است که بهائیها در هر شهر و روستایی تشکیل میدهند. مورد مشکوک دیگر در این لایحه سوگند به یکی از کتب آسمانی و متدین بودن به یکی از ادیان رسمی کشور بود. یعنی شرط سوگند به قرآن برداشته شد و دین بهائیها را هم در زمره ادیان رسمی کشور به شمار آورده بودند، زیرا حتی اشاره آنها به یکی از ادیان الهی هم نبود. بلکه ادیان رسمی کشور را مطرح کرده بودند تا به این طریق فرقه منحوس بهائیت را به رسمیت بشناسند. شاه میخواست طرح لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی را امری مربوط به دولت تلقی کند و علما را از اظهارنظر درباره آن باز دارد، اما نامه حضرت امام به اسدالله علم در همین زمینه سرآغاز نهضتی شد که روحانیون آن را ادامه دادند.(1)
این اعتراض که درآغاز شکلی محدود داشت چگونه فراگیرشد وتوسعه یافت؟
پس از انتشار تلگراف امام علمای بلاد نیز آرامآرام وارد صحنه شدند و آنها نیز تلگرافهایی زدند. وعاظ و علمای تهران و مراجع هر یک جداگانه اعلامیههایی دادند و سخنرانیهایی در مساجد برگزار شد. در این میان امینی نخستوزیر هم ارتباطی با علما داشت و سعی میکرد خودش را به آنها نزدیک کند. زمانی هم تصمیم گرفت به دیدار حضرت امام در قم برود. به امام فرمودند آقای دکتر امینی نخستوزیر میخواهد به خدمت شما بیاید. امام فرمود: «خب بگویید بیایند». گفتند: «ایشان میخواهد با شما خصوصی دیدار کند». امام فرمود: «ما مطلب خصوصی نداریم. همه جمع برادران ما هستند». امینی وارد شد و چون حرکت احترامآمیزی از جانب امام ندید، دستش را به روی شانه امام گذاشت به این معنی که خود مانع برخاستن امام شده است. به محض نشستن او هم امام شروع به پرخاش کرد و فرمود: «آقای دکتر! من از شما میپرسم، در کشوری که مردهایش حق حیات ندارند، حق حرف زدن ندارند و نمایندگانش در مجلس جز صحیح و احسنت هنر دیگری ندارند، زنها چه کاری میتوانند بکنند...».خلاصه امینی را بهشدت به باد انتقاد گرفته بودند و ظاهراً امینی هم پس از بازگشت به تهران در مجلس اعلام میکند خطرناکتر از همه اینهایی که در قم هستند، شخص آیتالله خمینی است.
آغازکننده اعتراض شخص حضرت امام بودند یا جملگی علما با هم وارد صحنه شدند؟
واقعیت این است که امام سرآغاز حرکت بود و این نکتهای است که حتی مخالفین هم آن را قبول دارند. امام تکلیف شرعیشان را تشخیص دادند و تنها به میدان آمدند. دیگران هم از ایشان پیروی کردند. به قول مرحوم فومنی که در زمان ملی شدن صنعت نفت زحمات زیادی کشید و اولین روحانیای بود که دستگیر و شکنجه شد، همیشه نمره 100 برای امام است و بقیه همه زیر 100 هستند. هیچکس به پای امام نمیرسید.
عقبنشینی دولت و در واقع شاه در لایحه انجمنها،چگونه صورت گرفت؟سیر واقعه چطور پیش رفت؟
همانطور که عرض کردم از رحلت مرحوم بروجردی چند ماهی نگذشته بود که مرحوم کاشانی هم از دنیا رفت. در آن زمان من 26ـ25 سال داشتم و برای یافتن مرجع تقلید، از بزرگترها سؤال میکردم. آن موقع ارتباطات این اندازه وسیع و گسترده نبود، اما بسیاری از افراد متدین و خوشفکر میگفتند مرجع اعلم آیتالله خمینی است. البته در آن موقع ما هنوز ایشان را نمیشناختیم، ولی پس از اعلان مخالفت امام با لایحه انجمنها که شاه را وادار به عقبنشینی کرد، امام شهرت و محبوبیت زیادی در جامعه یافتند. پیش از آن، برو بیایی در منزل ایشان شروع شده و محضر درسشان هم شلوغ بود، اما بیشتر علما و خواص بودند که به منزل امام رفت و آمد میکردند و شاگردهایشان را میشناختند. تا یک روز صبح که عازم محل کار بودیم، دیدیم دم پلههای مسجد سلطانی اعلامیهای زدهاند حاکی از آن که امام از شاه و دولت خواسته بودند لایحه انجمنها را لغو کنند، چون خلاف شرع اسلام و مصالح مملکت است. در ابتدای امر دولت ارزش چندانی به این اقدام نمیداد، تا آن که برادران مبارز ما و کسانی که تا پیش از آن تاریخ با مرحوم نواب و آیتالله کاشانی همکاری میکردند به نزد سایر آقایان مراجع رفتند و نظراتشان را جویا شدند. آنها هم حضرت امام را تنها نگذاشتند و بلافاصله تلگرافها و اعلامیههای علما از نقاط مختلف کشور آغاز شد. از جمله مرحوم آقا شیخ محمدرضا تنکابنی و آقای آشتیانی اعلامیههایی صادر کردند.امام نیز در تلگراف بعدی خود خطاب به دولت بر شدت لحن خود میافزود و با تأکید و اصرار بیشتری خواهان لغو لایحه انجمنها میشد. کمی بعد تلگرافهای توده مردم هم به دستگاه شروع شد و سرانجام کار به جایی رسید که رژیم پهلوی چارهای ندید جز آن که این لایحه را لغو کند.
لغو لایحه چگونه اعلام شد؟
شبانه به قم اطلاع دادند که دولت لایحه را پس گرفته است و این اولین قدم بود. از آن پس ما و تمامی جامعه ایران هر روز بیشتر با نام امام آشنایی مییافتیم. دستگاه نیز زمانی که مجبور به عقبنشینی شد، دریافت که باید بهگونهای دیگر با آیتالله خمینی رفتار کند و مثل بعضی از مراجع و استادان ساده از کنار ایشان نگذرد. یک ماه پس از ختم غائله انجمنها شاه طرح شش مادهای خود را با نام اصلاحات ارضی و انقلاب سفید ارائه داد.(2) او در یک سخنرانی عمومی، با آب و تاب اجرای اصلاحات ارضی، سهیم شدن کارگرها در سود کارخانجات و تساوی حقوق زن و مرد را به مردم مژده داد و از انتخابات، وکیل شدن زنها و حق انتخاب آنان سخن گفت.
تلقی امام از ادامه داستان انجمنها با ظاهر انقلاب سفید چه بود؟درپس این تصمیمات چه هدفی را میدیدند؟
خاطرم هست همان روزها چند تن از بانوان باحجاب به حضور امام رسیدند تا نظر امام را در این باره جویا شوند. امام هم در همان ابتدای امر بهروشنی فرمود: «اینها میخواهند سر شما کلاه بگذارند، میخواهند فساد و فحشا را ترویج کنند». سپس فرموده بودند: «شما بروید و آن حق و حقوقی را که اسلام برایتان تعیین کرده است و اینها به شما نمیدهند مطالبه کنید که ارزش آن خیلی بیشتر از چیزی است که اینها میخواهند به شما بدهند». پس از آن امام در چندین سخنرانی روشنگریهایی کردند و برای مردم توضیح دادند که هدف از این اصلاحات چیز دیگری است. نفوذ کلام امام در این زمان در میان مردم به اندازهای بود که در یکی از روستاها که سند مالکیت زمین را پیش روی پیرمردی گذاشته بودند، او سند را پس زده و گفته بود: «ما مسلمان هستیم و مرجع تقلیدمان اجازه این کار را به ما نداده است». وقتی این خبر به گوش شاه رسید بهقدری خشمگین شد که نطق توهینآمیزی علیه روحانیت ایراد کرد و آنان را «ارتجاع سیاه» نامید.(3)
برحسب شواهد واکنش منفی دستگاههای حکومتی ،پس از اعتراض امام به طرح انقلاب سفید آغازشد.چون این بار پای شخص شاه درمیان بود و نمیتوانستند عقبنشینی کنند.ازاین فرآیند چه خاطراتی دارید؟
پس از سخنان شاه،روزنامهها هم در پی او شروع به انتقاد کردند. آنان سعی داشتند به مردم چنین القا کنند که آخوندها مخالف اصلاحات ارضیاند. عَلم هم در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: «چرخ زمانه به عقب برنمیگردد». ماشین تمدن به جلو میرود و مردم دیگر به عقب برنمیگردند و البته آقای فلسفی هم در پاسخ به چنین اتهاماتی سخنرانیهایی در مسجد ارک داشت و اعلام کرد چرخ زمانه به عقب برنمیگردد؛ حکومت مشروطه استبداد نمیشود. جمعیت زیادی هم در سخنرانیهای ایشان حاضر میشدند و همین شعار را تکرار میکردند. یک شب هم پاسبانها به مسجد ریختند و مردم را با باتومهایشان مضروب و عدهای را هم دستگیر کردند.
ظاهراً این رفراندوم فرمایشی با تقلبات آشکار انجام گرفت.سیر انجام رفراندم را چگونه دیدید؟
پس از سخنرانیها و تبلیغات مختلف شاه منشور انقلابش را به رفراندوم عمومی گذاشت و روزی را برای رفراندوم تعیین کردند، اما بعضی از آقایان و علما اعلامیه دادند که شرکت در رفراندوم حرام است. برخی هم مثل شیخ مهدوی، پیشنماز مسجد سپهسالار برخلاف آن فتوا دادند که شرکت مردم در رفراندوم واجب است که البته مورد انتقاد شدید امام قرار گرفتند.
دولت هم وقتی با واکنش منفی علما و مردم روبهرو شد، عدهای از کارمندان خود را مأمور صندوقها کرد و در پایان هم مشتی آرای تقلبی از صندوقها خارج کردند. نقل جالبی از این رفراندوم و تقلب در آن دارند که در اینجا بد نیست اشارهای به آن کنم.یک سال پیش از رفراندوم شاه زلزلهای در بوئینزهرا رخ داد که خسارات شدیدی به روستاها وارد شد. پس از آن هر گروه، صنف یا سازمانی مسئولیت تجدید بنای یکی از روستاها را به عهده گرفت. استادان دانشگاه و در رأس آنان آقای راشد شروع به ساختن روستاها کردند. انجمن اسلامی مهندسان و صنف آهنفروشان هر یک بنای روستایی را تقبل کردند. در میان علما هم آیات خوانساری، آشتیانی و شخص حضرت امام روستایی را تجدید بنا کردند.ما در آن موقع در جریان امر بودیم و در روستای عباسآباد که آقای خوانساری تجدید بنای آن را تقبل کرده بودند فعالیت میکردیم. آقایی به نام حاج احمدآقا طاهباز که از تجار بازار بود، مسئولیت امور مالی آن را داشت. چند ماهی به رفراندوم مانده بود که تجدید بنای ده به پایان رسید و کمتر از 200 خانوار متشکل از 180ـ170 مرد و 220ـ200 زن و تعدادی بچه در آن ساکن شدند.
شما به قلابی بودن رفراندم اشاره كرديد و اصرار دارید،این ادعا چه مستنداتی دارد؟
از قلابی بودن رفراندوم فرمایشی همین بس که بعد از اعلان نتایج و رأی 6 میلیونی آن در روزنامهها نوشته بودند بیش از 3500 رأی در روستای عباسآباد بوئینزهرا به صندوقها ریخته شده است! یعنی از جایی که کل جمعیت آن از کوچک و بزرگ و مرد و زن به زحمت به 500 نفر میرسید، 3500 رأی به دست آورده بودند.یا به قول آقایی که میگفت ما در انتخابات زمان شاه ناظر بالاجبار بودیم، نیم ساعت مانده به پایان وقت انتخابات لیستی میآوردند که بنویسید اکثریت آرا اینهاست. تعداد آرای باطله این قدر و صورتجلسه هم میکردند که در حضور مأموران فلانی و فلانی در صندوق باز شد و تعداد آرا به این شرح است.پس از اعلان نتایج رفراندوم سرکوب حرکتهای مخالف با شدت و خشونت بیشتری از سر گرفته شد. بسیاری از روحانیون، بازاریان و طرفداران جبهه ملی دستگیر و بازداشت شدند.امام در پاسخ به خشونت و اقدامات غیرقانونی دستگاه در آستانه عید نوروز سال 1342 عزای عمومی اعلام کرد و ضمن آن اعلامیهای تحت عنوان «روحانیت اسلام امسال عید ندارد» منتشر ساخت. به دنبال عزای عمومی در عید سال 1342 از طرف امام عدهای از علمای تهران و شهرستانها از جمله آیتالله میلانی نیز جداگانه اعلام عزا کردند.
جنابعالی درهمان دوره ،یعنی آغاز مبارزات امام درماجرای انجمنها با ایشان آشنا شدید.ازحالات و منش امام درآن دوره چه خاطراتی دارید؟
خاطرم هست درهمان دوره روزی خدمت امام بودیم. خانه ایشان مملو از کسانی بود که برای دیدار ایشان آمده بودند. همگی نشسته بودند و من و چند تن از دوستان از جمله آقای توکلیبینا و اخویشان بالای سر امام ایستاده بودیم. دو نفر فوکل کراواتی وارد شدند که یکی از آنها افسر شهربانی بود. جلو آمدند و خدمت امام نشستند و یکی از آنها برگهای را دو دستی به امام داد. ما که بالا سر امام ایستاده بودیم، تا آنجا دیدیم که روی برگه نوشته شده بود: احضاریه دادگستری. خواهان: امیراسدالله علم. خوانده: سید روحالله خمینی. ماجرا از این قرار بود که پس از سخنرانیهای امام که در آنها به موضوع سربازی دختران اشاره شده و به آن اعتراض کرده بودند، علم چنین سیاستی را تکذیب و اعلام کرد دولت به هیچوجه چنین قصدی ندارد و نمیخواهد دختران مردم را به سربازی ببرد. پس از آن امام را به جرم افترا بستن به دولت تحت پیگیرد قانونی قرار داده و برایشان احضاریه فرستاده بودند. آن روز امام برگه احضاریه را از دست مأموران گرفت. نگاهی بدان انداخت و سپس در کمال بیاعتنایی با حرکت دست آن را به وسط اتاق پرت کرد. آنگاه بدون هیچ عکسالعملی به ادامه صحبت با افراد بغل دستیاش مشغول شد. برگه احضاریه نیم ساعتی وسط اتاق افتاده بود و کسی به آن توجه نمیکرد. مأموران ابلاغ پس از مدتی انتظار چون جوابی نگرفتند کاغذ را برداشتند و با سرافکندگی بیرون رفتند.
پیش از رویداد 15 خرداد، من به اتفاق چند تن از آقایان از جمله آقای اتابکی ـکه بعدها مکتبالصادق را در آبمنگل تأسیس کردـ هر جمعه به قم میرفتیم. روزی مصادف با عید غدیر در خدمت امام بودیم. جمعیت زیادی به منزل ایشان آمده بود. البته هنوز بیشتر افراد خاص بودند که به منزل امام رفت و آمد داشتند. من به اتفاق آقای شهاب به حضور امام رسیدم. دوستان ما را برگزیده بودند تا درباره ایجاد روزنامهای مطابق با اهداف مبارزه با امام گفتوگو کنیم. آن روز چند نفری اطراف امام نشسته بودند. جلو رفتیم و خود را به امام رساندیم. حاج احمد آقا شهاب مقدماتی را عرض کرد و من هم توضیح دادم که میخواهیم افکار و اندیشههایمان را بهتر به گوش مردم برسانیم، چون اعلامیهها هر چند روز یک بار منتشر میشوند، ما میخواهیم کار را دائمی انجام بدهیم. البته در صورتی که حضرتعالی موافقت بفرمایید. هنگام بیان این صحبتها آن قدر نزدیک امام بودم که محاسن ایشان به صورت من میخورد. امام فرمود: «عیبی ندارد. کار خوبی است». آنگاه افزودم: «اما شاید بنده هنوز صلاحیت لازم یا دانش فنی این کار را نداشته باشم. گذشته از این ما نمیخواهیم یک وقت خدای نکرده بدون نظر شما و بدون جهت فکری و خطمشی مبارزه شما چیزی بنویسیم، به همین علت میخواهیم در صورت امکان روزنامه زیر نظر مستقیم شما باشد». امام این بار فرمود:«خیر و مصلحت نیست که من دخالت کنم،مانع از خیر شما نمیشوم،کارخوبی است،اما اینها منتظرند بهانهای به دستشان بیفتد،پس بهتر است من دخالت نکنم»....خدا درجاتش را متعالی کند.
پینوشتها:
(1) ر.ک به صحیفه امام ،جلد اول،ص50
(2) مفاد این طرح که روز 19 دی 1341 در اجتماعی متشکل از نمایندگان طبقات مختلف مردم، از جمله کشاورزان و کارگران اعلام شد، به این قرار بود: 1ـ الغای رژیم اربابـرعیتی با تصویب اصلاحات ارضی ایران بر اساس لایحه اصلاحی قانون اصلاحات ارضی، 2ـ تصویب لایحه قانون ملی کردن جنگلها در سراسر کشور، 3ـ تصویب قانون فروش سهام کارخانجات دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی، 4ـ تصویب لایحه قانون سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی، 5ـ لایحه اصلاحی قانون انتخابات، 6ـ لایحه ایجاد سپاه و ارتش بهمنظور اجرای تعلیمات عمومی و اجباری.
(3) قسمتهایی از این سخنرانی توهینآمیز که در کتاب «بررسی و تحلیل از نهضت امام خمینی» نقل شده به این شرح است: «یک عده نفهم و قشری که مغز آنها تکان نخورده است همیشه سنگ در راه ما میانداختند، چون مغز آنها تکان نخورده و قابل تکان خوردن نبوده است... ارتجاع سیاه اصلاً نمیفهمد و از هزار سال پیش تاکنون فکرش تکان نخورده است. او فکر میکند زندگی عبارت از این است که چیزی یا مالی به... دست آورد و غذایی بخورد و سر به بالین بگذارد... ولی مفتخوری دیگر تمام شده است. مقرراتی که امروز وضع کردیم از مقررات سایر ملل اگر جلوتر نباشد، عقبتر نیست... اما چه کسانی با این مسائل مخالفت میکنند؟ ارتجاع سیاه، کسان نفهمی که درک ندارند و بد نیت هستند... مخربین سرخ، تکلیفشان روشن است و اتفاقاً کینه من هم نسبت به آنها کمتر. او علناً میگوید من میخواهم مملکت را تحویل خارجیان بدهم. دروغ و تزویر در کارش نیست، ولی کسانی که غیر از این میکنند، یعنی به دروغ دم از وطنپرستی میزنند، ولی در عمل به این مملکت پشت پا میزنند، منظور من از ارتجاع سیاه آنها هستند». (سید حمید روحانی زیارتی، نهضت امام خمینی، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1376، ج 3، صص 263ـ265).