کد خبر: 616092
تاریخ انتشار: ۲۰ مهر ۱۳۹۲ - ۱۱:۵۴
«جستارهايي در مفهوم و بسترهاي تحقق جنبش نرم افزاري» در گفت وشنود با دكتر عماد افروغ
شاهد توحيدي

سخن از جنبش نرم‌افزاري، سخن از آن دست مقولاتي است كه نمي‌تواند و نبايد غبار زمان بر آن نشيند و تحت تأثير روزمرگي‌ها قرار بگيرد، چرا كه در آن از امري گفته مي‌شود كه اعتلاي نظام اسلامي و بقاي ملك و ملت را به خويشتن وابسته دارد. آنچه پيش روي داريد برشي از يك گفت و شنود بلند با استاد ارجمند دكتر عماد افروغ در اين‌باره است. اميد آنكه مقبول و مؤثر افتد.

پس از گذشت چندين سال از طرح مقوله «‌جنبش نرم‌افزاري‌» هنوز بر سر تعريف و حد و رسم آن توافق وجود ندارد. از منظر جنابعالي جنبش به چه حركتي اطلاق مي‌شود و مفهوم جنبش نرم‌افزاري چيست؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. نمي‌توان گفت اتفاق نظري در مورد جنبش وجود دارد، ولي با توجه به تحقيقاتي كه خود بنده درباره جنبش داشتم و در ذيل جامعه‌شناسي آن را بررسي مي‌كردم جنبش به حركتي گفته مي‌شود كه هدفدار و آگاهانه و داراي تئوري و ايدئولوژي خاصي است و عضوگيري مشخصي دارد و عمدتاً در عرصه‌هاي غيررسمي اتفاق مي‌افتد و تداوم مي‌يابد، اما جنبش نرم‌افزاري را بايد در توليد علم جست‌وجو كرد. ما هم در فلسفه علم بحث نرم‌افزاري داريم و هم در جامعه‌شناسي علم. البته بستگي دارد ما دايره علم را تنگ يا بسيط تعريف كنيم. در حيطه علم‌شناسي مباني متافيزيكي را نيز بايد در نظر گرفت. به هر حال هر علمي مبتني بر يك‌سري پيش‌فرض‌هاست كه اساس آن علم را تشكيل مي‌دهد. بخشي از آن نيز مربوط به غايت علم است كه اين هم در معرفت‌شناسي علمي جاي بحث دارد كه از آن به عنوان فلسفه تعليم و تربيت ياد مي‌شود.

عوامل محيطي چه تأثيري در اين فرآيند دارند؟

برخي از وجوه نرم‌افزاري اين فرآيند به حيطه‌اي برمي‌گردد كه محقق در آن قرار دارد. به عبارت ديگر، خود فاعل شناسا هم بسته به اينكه در چه جامعه‌اي زندگي مي‌كند و از چه شرايط سياسي، فرهنگي و اجتماعي برخوردار است وجهي ديگر از نرم‌افزارها را رقم مي‌زند. در حيطه جامعه‌شناسي هم همين طور. در حيطه جامعه‌شناسي يك بحث جدي‌اي كه داريم اين است كه چه نسبتي بين جامعه و علم است. مي‌توان جامعه را به صورت وسيع تعريف كرد. فرآيندها و روابط اجتماعي، زمينه‌هاي تاريخي، مسئله‌اي به نام زيست جهان و....

آيا هيچ نسبتي بين اين دو وجود ندارد؟ جامعه راه خودش را مي‌رود و علم راه خودش را؟ راه انديشمندان و دانشمندان از جامعه جداست؟ يا نه نسبتي بين اين دو برقرار است؟ نسبتي كه تاكنون برقرار شده دو نسبت است: يكي نسبتي است كه جامعه‌شناسان برون‌گرا بدان اعتقاد دارند. معتقدند كه تأثير جامعه بر علم و شدت علم است، اما روي محتواي علم تأثير نمي‌گذارد، ولي يك ديدگاه ديگر مي‌گويد اين نسبت هم بر شدت، شكل، محتوا و طرز استفاده از علم و هم بر محتواي علم تأثيرمي‌گذارد. يعني چه؟ بدان معناست كه جامعه فقط تأمين‌كننده ميزان علم يا شدت علم يا نحوه استفاده از علم و امثال ذلك نيست، بلكه روي محتواي علم هم اثر مي‌گذارد. هيچ علمي را نمي‌توان صرف‌نظر از صبغه فرهنگي و اجتماعي‌اش بر جامعه‌اي با زمينه فرهنگي و اجتماعي ديگر تحميل كرد. اينها بحث‌هاي نرم‌افزاري است كه بايد بدان‌ها توجه شود، حتي در معرفت‌شناسي فلسفي يك بحث جدي مطرح مي‌شود تحت عنوان «معرفت در زمينه». به‌طور مثال در مورد معرفت خيلي‌ها فكر مي‌كنند معرفت ناب، تنها يك معرفت تجربي است. خيلي‌ها هم آن را صرفاً ناشي از تأملات ذهني و نظري مي‌دانند. بدون اينكه ما بخواهيم اثر بازبيني‌هاي تجربي را در معرفت منكر شويم يا اثر تفكرات قياسي را در علم ناديده انگاريم، بحث جدي‌اي كه وجود دارد اين است كه بخشي از معرفت ما در زمينه شكل مي‌گيرد. هم به عمل برمي‌گردد و هم به تعاملات ارتباطي ما با يكديگر.

آيا اين عامل غيرتجربي ماهيتي نامرئي دارد؟ اين عامل چگونه در فرآيندهاي نظري نفوذ مي‌كند؟

اتفاقاً اين عمل و تعامل ارتباطي از زبان نوشتاري و گفتاري هم استفاده نمي‌كند، اما به هر حال اين معرفت، توليد و بازتوليد مي‌شود. آنچه مفهوم جنبش نرم‌افزاري را در كشور ما جدي كرده اين است كه ما بدون توجه به شرايط فرهنگي و شرايط و زمينه‌هاي عملي بدون توجه به مباني متافيزيكي، فلسفه تعليم و تربيت خودمان صرفاً با علم به‌مثابه يك معرفت عام و فرازمان و فرامكان برخورد و در اين بين دانشگاهي را تأسيس كرده‌ايم كه آن چنان كه بايد و شايد در زيست جهان مردم، زندگي روزانه مردم، فرهنگ و هويت تاريخي‌شان ريشه ندارد. به همين دليل شاهد يك برخورد برون‌گرايانه با علم در كشور هستيم. من معتقدم اين جنبش بايستي خارج از دانشگاه‌ها صورت بگيرد و دانشگاه‌هاي كشور علي‌القاعده و علي‌الاصول بر پايه پيش‌فرض‌هاي خاصي تعريف شده‌اند. روش‌شناسي، تغييرات و تحولات خاصي را دنبال مي‌كنند و نمي‌شود در اين چارچوب سخن از علم جديد گفت. يك نگاه تازه به انسان، طبيعت، جهان و جامعه كه بايد به‌تدريج به يك جريان اجتماعي تبديل شود، اما با توجه به شناختي كه از دانشگاه‌ها دارم، نظر به قواعد بازي و ابزارهايي كه فعاليت‌هاي دانشگاهي با آن تعريف مي‌شود و با توجه به شاخص‌هاي علمي احساسم اين است كه به هيچ‌وجه نمي‌توان اين جنبش را از دانشگاه‌ها آغاز كرد.

نسبت مفهوم جنبش نرم‌افزاري با مفاهيم وحدت حوزه، دانشگاه و دانشگاه اسلامي و مواردي از اين دست چيست؟

مي‌توان گفت ارتباط دارد، اما رابطه آنها يك به يك نيست. نمي‌توان آنها را به يكديگر تقليل داد. به اين معنا كه وحدت حوزه و دانشگاه همان جنبش نرم‌افزاري نيست، اما معتقدم جنبش نرم‌افزاري، وحدت حوزه و دانشگاه را دربرمي‌گيرد. البته بستگي به اين دارد كه ما وحدت حوزه و دانشگاه را چگونه تعريف كنيم. اگر وحدت حوزه و دانشگاه را به عنوان دو قشر سياسي و اجتماعي تعريف كنيم به نظر من تصوير خوبي از وحدت حوزه و دانشگاه ارائه نكرده‌ايم، اما اگر از ديدگاه نرم‌افزارانه اين دو را تعريف كنيم، به‌نوعي كه بخشي از وظايف را به حوزه بسپاريم و برخي را به دانشگاه و اين دو را مرتبط با هم تعريف كنيم تا حدي گام بلندي در جهت وحدت مبنايي برداشته‌ايم. تقسيم وظايف نيز نبايد عرضي باشد، بلكه بايد به صورت طول تعريف شود. تدوين مباني متافيزيكي ديني و فلسفه تعليم و تربيت ديني را به عهده حوزه بسپاريم و بحث‌هاي ديگر را كه در ذيل اين مباحث است به دانشگاه محول كنيم.

خواه ناخواه بحث جنبش نرم‌افزاري خارج از بحث وحدت حوزه و دانشگاه يا حتي دانشگاه اسلامي نيست. اين بستگي دارد به تعريفي كه ما از دانشگاه اسلامي يا وحدت و دانشگاه داريم. خواه ناخواه برخي از نرم‌افزارهاي ما به دليل مسلمان بودن افراد جامعه بايد اسلامي تعريف شوند؛ بايد فلسفه تعليم و تربيت ما و همين طور مباني متافيزيكي علم مورد نظر ما اسلامي باشد. ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه دين با فرهنگ ما پيوند خورده است و مي‌تواند قسمت اعظمي از وجوه نرم‌افزاري علم را تعين بخشد. حالا شايد توجه به زمينه‌هاي اجتماعي و تاريخي را نتوان الزاماً پايه‌اي براي دانشگاه اسلامي تعريف كرد و بهتر باشد از آن به عنوان دانشگاه فرهنگي ياد شود، اما چون فرهنگ و دين ما درهم تنيده شده در مجموع اسلامي است، طبعاً دانشگاه ما نيز بايد فرهنگي‌ـ‌اسلامي باشد، اما اينكه قابل تقليل به يكديگر باشند، خير، اين طور نيست كه وحدت حوزه و دانشگاه همان جنبش نرم‌افزاري باشد. به نظر من و با تعريفي كه ارائه شد جنبش نرم‌افزاري محدوده وسيع‌تري از حوزه و دانشگاه است و بايستي توجه كرد كه در جنبش نرم‌افزاري فرهنگي و بومي شدن علم و تبديل آن به علم مورد نظر مورد عنايت است.

درحال حاضر اين تفكيك ميان كاركرد علمي دانشگاه‌ها و فضاي عمومي جامعه به چه دليل به وجود آمده؟ چه عنصري موجب عدم پيوند معرف دانشگاهي با روزمره مردم است؟

مردم احساس مي‌كنند بين دانش نظري كه دانشگاه است و دانش عملي كه متن زندگي مردم است، در واقع بين دانشگاه‌ها و نيازهاي اجتماعي آنها چندان نسبت وثيقي وجود ندارد و براي اينكه نمود داشته باشد بايد جنبش نرم‌افزارگونه‌اي را تعريف كرد كه در زندگي مردم حضور داشته باشد و اين حضور كاملاً حس شود. گويي دانشگاه كاملاً بيگانه با فرهنگ است. ممكن است حوزه‌هاي علميه ايرادهايي هم داشته باشند، اما در متن زندگي مردم هستند، اما دانشگاه‌ها با توجه به معيارها، شاخص‌ها و تعريفي كه از آنها ارائه مي‌شود در زندگي مردم وجود ندارند و يكي از نمودهاي جنبش نرم‌افزاري اين است كه در زندگي مردم مطرح باشد و مردم آن را بيگانه از خود نشمارند. به نظر من هنوز اين اتفاق نيفتاده است. اين به‌طور خاص در علوم اجتماعي مشخص است. فرض بر اين است كه علوم اجتماعي بايد مسائل و مشكلات را ببيند و حلاجي كند و طرح و راه‌حل ارائه دهد، اما اين طور نيست به عقيده من دانشگاه‌هاي ما مسئله‌محور نيستند. از مسئله خودمان شروع نكردند تا پاسخگوي مسائل باشند؛ تئوري‌ها را از غرب مي‌گيرند و اين تئوري‌ها به مسائل خاص آنها برمي‌گردد، چون اين تئوري‌ها را مي‌پذيريم در واقع دچار امپرياليسم مضاعف شده‌ايم؛ هم تئوري‌هاي آن را به صورت عام پذيرفته و هم در تاريخشان شريك شده‌ايم، چون پيدايش تئوري‌ها به زمينه‌هاي تاريخي خود برمي‌گردد. بنابراين اينها همه حكايت از آسيب‌پذيري‌هايي مي‌كند كه مي‌تواند جنبش نرم‌افزاري توليد علم را تعريف كند و بُعد ويژه بدان بخشد.

به نظر جنابعالي فرآيندي كه بايد براي رسيدن به غايات و اهداف جنبش نرم‌افزاري طي شود، چيست؟

توجه به همان مسائلي كه اشاره كردم. متوليان آموزش ما كه هم در دانشگاه‌ها و هم در حوزه‌ها هستند بايد توجه به وجوه نرم‌افزاري توليد علم داشته باشند و اين موضوعي است كه در غرب تعريف شده و جا افتاده است. حال ممكن است افق‌ها محدود باشند. دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي ما بايد به مباحث علم‌شناسي توجه بيشتري نشان بدهند، اشراف بيشتري به جامعه‌شناسي و تاريخ علم داشته باشند، در دستور كارشان ماهيت‌شناسي علم را به‌طور جدي دنبال كنند. به نظر من نقطه آغازين اين است كه ما فلسفه علم، جامعه‌شناسي و تاريخ علم را در حوزه‌ها جدي بگيريم و البته اين شامل هر دو نهاد حوزه و دانشگاه مي‌شود. ايجاد چنين درسي در تمامي رشته‌هاي دانشگاهي مي‌تواند فتح بابي باشد براي توجه به جنبش نرم‌افزاري. حال كه مي‌خواهيم راهي را طي كنيم، اولي بهتر است ببينيم مباحث مطرح شده چيست و اختلافات فعلي بر سر معرفت‌شناسي علمي چيست؟ بعد افق‌هاي تازه‌اي را تعريف مي‌كنيم و از طريق منابع خودمان حرف‌ها و استنباط‌هايمان را به جنبش نرم‌افزاري اضافه كنيم. آنچه در غرب در ذيل فلسفه علم و جامعه‌شناسي علم مطرح است يك بحث نرم‌افزاري است. حتي اگر بخواهيم راه غرب را برويم بايد دقت كنيم كه امروز غرب كجاست. نمي‌توانيم به غرب 200 سال پيش تأسي كنيم. همين بحث متافيزيك، فرهنگ و... نيز مطرح است و تا حد زيادي نزديك به جنبش نرم‌افزاري ماست، اما بايد افق جديدي را ايجاد كنيم، مثلاً افق وحياني. مي‌توانيم دريچه معرفت‌هاي بشري را به منبع قرآن باز كنيم. اين افق در اختيار غربي‌ها نيست. ما مي‌توانيم افقي به عنوان كتاب و سنت را باز، بايد معرفت‌شناسي جديدي براي علم تعريف كنيم. اين كاري است كه فقط ما مي‌توانيم انجام بدهيم. اگرچه غرب نقدي بر علم‌شناسي خود زده است، براي مثال جنبه‌هاي زيبايي‌شناختي، اجتماعي و فرهنگي آن را مورد عنايت قرار داده، لكن هنوز دريچه ذهن خود را به روي وحي و فطرت باز نكرده است.

راهكارها و موانع تحقق جنبش نرم‌افزاري در كشور چه چيزهايي است و آسيب‌هايي كه اين حركت را تهديد مي‌كند، چيست؟

موانع، مربوط به نهادهاي معرفتي ما هستند. بخشي از اين موانع مي‌تواند دانشگاه‌ها يا حوزه‌ها باشد. ممكن است حوزه‌ها از اينكه در اين بحث جديد وارد شوند مقاومت كنند. به هر حال حوزه براي خودش سنتي را پشت سر گذاشته و مشغول يك‌سري مباحث خاص است و توجه به مباحث جديد ممكن است خواه ناخواه مقاومت‌هايي را در برداشته باشد. البته من به تجربه، احساس مي‌كنم حوزه استقبال خوبي از اين تغييرات مي‌كند، زيرا خود ميراث‌دار يك فرهنگ كهن آموزشي مي‌داند و چون اين بحث‌ها هم به‌گونه‌اي با فرهنگ، سنت و تاريخ پيوند خورده است، تاكنون مقاومتي از سوي حوزه نديده‌ام. بيشتر مقاومت از سوي دانشگاه است، چون دانشگاه مسئول علم جديد است و علم جديد را در يك بستر جديد و پوزيتيويستي خاص دنبال مي‌كند و مباني متافيزيكي ديني نقشي ندارند؛ كانّه فلسفه تعليم و تربيت، ابعاد ارتباطات عاطفي، زيبايي‌شناختي محقق، زمينه‌هاي فرهنگي، تاريخي و اجتماعي نقشي ندارند و علم به معناي معرفت عام است؛ لازمان و لامكان است و امروز هم اين موارد در كجا توليد مي‌شود؟ در غرب. كافي است نهضت ترجمه را ايجاد كنيم كه البته به نظر من نهضت نيست، يك نوع مصرف‌گرايي حاد است و ما شاهد ترجمه‌گرايي به سبك خامش هستيم، بدون اينكه گزينش كنيم و درست هم ترجمه نمي‌كنيم و بيشتر تحت تأثير جريانات سياسي ترجمه مي‌كنيم. موانع بيشتر اينجا تعريف مي‌شود و جنبش يعني اصولاً حركتي كه در برابر تغييرات غيرقابل پيش‌بيني، ناگوار و ناخوشايند مقاومت مي‌كند و براي ايجاد تغييرات مطلوب با يك‌سري موانع روبه‌رو مي‌شود. اين موانع مي‌توانند سطوح مختلف از كلان تا خرد را دربرگيرند. نمي‌توان اين موانع را در حوزه و دانشگاه خلاصه كرد. اين موانع در خارج از دانشگاه مي‌توانند باشند، اما نبايد به اين خاطر كه موانعي وجود دارد از حركت بازبايستيم. بايد حركت كرد و زماني كه موانع خودشان را نشان دادند بايد جايگزين پيدا كرد، اما به هر حال اين موانع قابل پيش‌بيني است. همين قدر كه موانع را بشناسيم كافي است كه حركت را شروع كنيم و ان‌شاءالله با موانع بعدي هم برخورد معقولي داشته باشيم.

چه مؤلفه‌هايي بايد در فرهنگ عمومي پديدار شود تا اين حركت بتواند به جنبش تبديل شود؟

الان حتي رويكردهاي اثبات‌گرا در جامعه‌شناسي علم معتقدند كه علم بايد با فرهنگ و ارزش‌ها، هنجارها و نگرش‌هاي مردم و... پيوند بخورد. جامعه‌اي كه يك جهان‌بيني خاص دارد كه علم را تقويت مي‌كند، در مقايسه با جهان‌بيني‌اي كه تقويت نمي‌كند، پيشرفت بيشتري مي‌كند. حتي نگرش‌هاي پوزيتيويستي كه مد نظر ما نيستند، توجه به فرهنگ، جهان‌بيني و شرايط اجتماعي و محيطي دارند. اين در واقع مورد نظر آنها هم هست. به هر حال ما هم بايد اول علم خودمان را تعريف كنيم: اينكه اصلاً چه تصوري از علم داريم و اين تصور مربوط مي‌شود به جامعه‌اي كه در آن زندگي مي‌كنيم و بعد بايد تلاش كنيم و دست به يك فرهنگ‌سازي بزنيم كه مردم پشتيباني لازم براي ايجاد علم را ايجاد كنند. نبايد علم را بيگانه از مردم تعريف كرد، حالا اين سؤال جدي مطرح مي‌شود كه آيا به‌گونه‌اي مختلط با مردم است و رافع نيازهاي آنها؟ بيشتر مي‌توان اين علم را فرهنگي كرد، نه آن علم‌شناسي كه با زندگي مردم بيگانه باشد. تعامل ديالكتيكي بين علم و جامعه وجود دارد و اين مسئله مهم است. آيا مي‌توان علم را از آسمان آورد، تعريف و بعد تلاش كرد تا فرهنگي شود و مردم پشتوانه لازم را براي فرهنگي شدن آن تأمين كنند؟ خير! علم خودش مربوط به همين زمينه‌هاست. وقتي مردم ديدند يك فرآيند اصولي و ديالكتيكي بين نيازها، فرهنگ، زيست جهان و هويت تاريخي آنها از يك سو و معرفت‌شناسي علمي از سوي ديگر بيشتر پشتيباني لازم را براي علم فراهم مي‌كنند تا زماني كه بياييم علمي را منفك از اين مسائل به‌نوعي تحميل كنيم و بعد بگوييم فرهنگ‌سازي مي‌كنيم. درست مثل بلايي كه بر سر توسعه كشور آمد: آمدند برنامه توسعه را در يك بستر انتزاعي و مجرد خاص ـ‌كه اغلب از الگوهاي توسعه غربي بودـ تعريف كردند. بعد گفتند بايد در مردم يك تحول فرهنگي ايجاد كنيم، اما مردم مقاومت كردند، زيرا اين برنامه از زيست جهان و تاريخ آنها برنخاسته بود، پس مقاومت كردند. اين يك واقعيت است و الان هم متأسفانه همين طور است. اين مباحث نظري كه ما مطرح مي‌كنيم از آسمان نيامده است، خصوصاً مقوله علم؛ علمي كه به هر حال با نيازهاي مردم پيوند خورده است.

به نظر جنابعالي دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه به عنوان دو ركن اساسي توليد علم، نيازمند چه تحولاتي هستند؟

به عقيده من اين تحول بايد خارج از دانشگاه‌ها آغاز شود، اما مي‌تواند اين خارجيت به بعضي از افراد دانشگاهي و حوزوي برگردد. در نهاد دانشگاه قابل تعريف نيست، اما قابليت نهاد حوزه بيشتر است. در دانشگاه بايد مسئله علم‌شناسي، جامعه‌شناسي علم و تاريخ علم جدي‌تر گرفته شود. اين بحث‌ها مربوط به علوم انساني است و همه بدان نياز دارند، حتي يك مهندس و يك پزشك. به خاطر آن تعريف خاصي كه از علم ارائه شده اين گونه القا شده است كه يك مهندس، پزشك، فيزيكدان و شيميدان احتياجي به دانستن اين بحث‌ها ندارد. به نظر من نياز آنها به دانستن اين علم بيشتر از بقيه است. يعني در واقع نبايد فكر كنند اين آزمايشگاهي كه با آن سر و كار دارند، مجموعه قواعد، روش‌ها، تكنيك‌ها و پارادايمي كه در آن مشغول فعاليت هستند بيگانه با مباحث نرم‌افزاري يا انساني است. دانشگاه و حوزه بايد افق‌هاي تازه‌اي را براي خودش تعريف كند. حوزه بايد بداند اگر مي‌خواهد حياتش تداوم يابد توجه كند مباحث علمي، فلسفه علم و جامعه‌شناسي علم را جدي‌تر بگيرد. حوزه قابليت‌هاي خوبي دارد، اما اين قابليت‌ها به فعليت نرسيده است. بايد اين دريچه‌هاي جديد و حوزه‌هاي نو رو به حوزه باز شوند. با توجه به اين پرسش‌ها و جواب‌هايي كه داده شده است، هم پاسخ‌هاي تازه‌اي ارائه و هم پرسش‌هاي جديدي را مطرح كند. بايد در حوزه تحولي صورت بگيرد. البته من در ميان حوزوي‌ها مشاهده كرده‌ام و افرادي را مي‌شناسم كه به اين مباحث اهتمام مي‌ورزند و متوجه اين نكته شده‌اند كه خود آنها هم بايد تلقي‌شان از قلمرو دين دگرگون شود. تلقي‌هاي تُنُكي در حوزه نسبت به علوم تجربي وجود دارد، حتي بعضاً سطحي‌تر از آنچه در دانشگاه‌ها هست. مثلاً در دانشگاه هر حرفي را نمي‌توانيد به‌راحتي بزنيد، اما در حوزه خيلي راحت اين حرف‌ها را مي‌پذيرند و بدون هيچ مقاومتي آن نگاه پوزيتيويستي را ـ‌كه به خاطر بعضي از اساتيد انتقادي بعضاً در دانشگاه‌ها با حداقل چالش روبه‌روست‌ـ مي‌پذيرند و همان چالش حداقل نيز در حوزه وجود ندارد، اما به نظر من حوزه قابليت‌هاي معرفت‌شناسي خوبي دارد و اگر بدان توجه شود مي‌تواند در واقع پلي بين معرفت‌شناسي علمي و زيست جهان مردم ايجاد كند. ضمن اينكه جايگاه اجتماعي حوزه هم مي‌تواند انگيزه‌اي براي توجه بيشتر به اين مقوله باشد. اين يك مسئله روان‌شناسي سياسي است، يعني در واقع چون در تحولات سياسي اخير حوزه به‌گونه‌اي كنار زده شده است و علم را به‌گونه‌اي پيش مي‌بريم كه روز به روز دانشگاه منقطع از حوزه و مباحث متافيزيكي ديني و ناظر به جهت علم طرح مي‌شود، حداقل بايد متوجه باشند كه موقعيتشان در خطر است، لذا براي ارتقاي جايگاه خودش هم كه شده است بايد فعاليتي داشته باشد و دانشگاه را به نقد بكشد، البته يك نقد خاص.

در جنبش نرم‌افزاري كه بحث‌ها معطوف به علوم انساني است، چگونه مي‌تواند تأثيري در تكنولوژي داشته باشد و نسبت ميان پيشرفت تكنولوژي و توسعه علوم انساني را چگونه مي‌دانيد؟

وقتي مي‌گوييم پيشرفت تكنولوژي بايد ببينيم ابتدائاً منظور ما از تكنولوژي چيست و پيشرفت را چه معنا مي‌كنيم. در حيطه تكنولوژي برخلاف حيطه علم اين مطلب را كه تكنولوژي خنثي است بيشتر مطرح مي‌كنند. در حيطه علم نمي‌توان به‌راحتي اين صحبت را كرد، اما در حيطه تكنولوژي چون بحث ابزار و سخت‌افزار است، راحت‌تر مي‌توان گفت خنثي است اما به نظر بنده اگر دقت كنيم، تكنولوژي لزوماً خنثي نيست. تكنولوژي حكايت از يك روش است، حكايت از يك چهارچوب است، يك اقدام جامعه‌اي است، يك اقدام همه‌جانبه اجتماعي است، چون تكنولوژي فقط ابزار نيست، مهارت به‌كارگيري و ساخت ابزار است. يعني صرفاً ابزار نيست، فن همراه با تئوري و عمل است، يعني مي‌خواهم بگويم تكنولوژي بي‌ارتباط با علم نيست و همان تعريفي كه شما از علم داريد در مورد تكنولوژي هم صادق است، چون امروزه معتقدند تكنولوژي چيزي نيست جز همان علم كاربردي. به هر حال همان بحث‌هاي نظري را كه در مورد علم هست، مي‌توان در مورد تكنولوژي نيز مطرح كرد. در مورد مفهوم پيشرفت هم اين سؤال بسيار مهمي است كه در بحث توسعه مطرح مي‌شود. اصولاً پيشرفت و توسعه يعني چه؟ اگر ما پيشرفت را در صرف دانش اثباتي تعريف كنيم و بگوييم جامعه‌اي كه به لحاظ رسيدن به ابزارها و دانش اثباتي مكان بالاتري دارد، الزاماً توسعه يافته است با چالش‌هاي زيادي روبه‌رو شده‌ايم. بستگي به تعريف شما از توسعه دارد، مثلاً امريكا در اوج دانش اثباتي است، در اوج فناوري پيچيده است، اما آيا اين جامعه جامعه‌اي توسعه‌يافته به لحاظ معيارهاي انساني هم هست؟ آيا مردم آنجا شادتر و امن‌ترند؟ آيا مردم آنجا احساس امنيت وجودي بيشتري دارند؟ با توجه به پيش‌بيني‌هايي كه مي‌شد، پيش‌بيني‌هايي كه غلط از آب درآمد بعد از اينكه دانش اثباتي در دنياي غرب مورد استفاده قرار گرفت، نويد يك جامعه برابر و يك جامعه امن‌تر را مي‌داد، اما ديدند هرچه كه به ابزار و دانش اثباتي بيشتر مي‌رسيدند آن وعده و وعيدهايي كه مثلاً آگوست كنت، سنت سيمون و ماركس مي‌دادند غلط از آب درآمد و آن وعده‌ها به هيچ‌وجه محقق نشد و اين عبارت را مطرح كردند كه توسعه الزاماً پيشرفت نيست. نمي‌توان گفت كه اگر انسان در غرب مثلاً واشنگتن زندگي كند الزاماً راحت‌تر، شادتر و امن‌تر از كسي است كه در نقطه دورافتاده و جاي ديگر از جهان زندگي مي‌كند، يعني خودشان هم به اين نتيجه رسيده‌اند. ضمن اينكه دانش اثباتي نياز به معرفت‌شناسي خاص خودش را داشته و آن معرفت باعث شده است انسان غربي دچار انواع و اقسام بحران‌ها شود. بحران معرفتي غرب بيشينه‌سازي سود بود، يعني ماكزيمم كردن سود و كاهش دادن هزينه. خود اين بيشينه‌سازي ريشه در جريان فرهنگي‌اي داشت به نام اسطوره‌زدايي. از عالم رمززدايي كردند، بدين معنا كه عالم را هيچ رمزي نيست، هيچ رمز و راز و افسوني نيست. اين عالم يك عينيت است، يعني يك شيئيت و مواد خامي براي پروژه‌هاي ماست كه هر كاري خواستيم با اين طبيعت انجام دهيم. اين زمينه لازم را براي بيشينه‌سازي فراهم كرد و به انسان قدرت بخشيد و به بحران معناي او انجاميد و حالا همين طور، انواع و اقسام بحران‌هاي ديگر. اين بحران‌هاي اجتماعي ناشي از سست شدن بنيان‌هاي خانوادگي و اجتماعي است. اين بحران‌ها هيچ‌گاه در كشورهاي به‌اصطلاح غيرپيشرفته ديده نشد و اين در واقع مبرهن است كه كسي كه در دنياي غرب زندگي مي‌كند الزاماً سعادتمند نيست. بايد دقت كنيد كه ما توسعه را به رشد صنعتي تقليل ندهيم و از ابعاد فرهنگي، انساني و اجتماعي قضيه غافل نشويم. بايد توسعه هماهنگ را دنبال كنيم كه امروزه طبق نظريه اقتصاددانان بايد توسعه، توسعه فرهنگي باشد. يعني اين فرهنگ نيست كه بايد خودش را با توسعه وفق بدهد، بلكه اين توسعه است كه بايد خود را با فرهنگ وفق دهد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار