دنيا حيدري | خودش را به زمين ميكوبيد و بر سر و صورت خود ميزد و فرياد ميزد كه غلط كردم مادر... اشتباه كردم...
به خدا ديگر روي حرفت حرف نميزنم. ديگر اخم نميكنم، ديگر برسرت فرياد نميكشم. ديگر مسخرهات نميكنم. ديگر نميگويم با من راه نيا، اصلاً هر چه تو بگويي ميگويم چشم. اصلاً خفه ميشوم. فقط بلند شو. چشمانت را باز كن. حرف بزن. برگرد مادرم برگرد... به خدا ديگر هيچ اعتراضي نميكنم، برگرد مادر. چشمانت را باز كن...
اشكهايش بيامان ميباريد و پهناي صورتش را كامل خيس كرده بود. خيس كه نه، در واقع گلي!اشك چمشانش با خاكي كه از سر مزار مادر بر سر و صورتش ميماليد، قاطي شده بود و چهرهاش را كاملاً گل آلود كرده بود!
اما بيش از چهره گل آلود، آن حال نزار بود كه دل هر رهگذري را به رحم ميآورد؛ حالي كه نتيجه اهمالي بزرگ بود كه حالا حسرت وار، فرياد زده ميشد!
نميخواهم با تو بيايم. تو خودت برو من هم خودم ميروم. خوشم نميآيد با تو راه بيايم. با آن لباس پوشيدنت! هميشه باعث خجالتم ميشوي. آبرويم را جلوي دوستانم ميبري. دست از اين افكار و رفتار و پوشش قديميات هم بر نميداري و تا اين طور رفتار ميكني و لباس ميپوشي توقع نداشته باش شانه به شانهات در خيابان راه بروم و خودم را مضحكه ديگران كنم. اين را ميگويد و كيف جديدش را كه به قول خودش مارك است روي دوش انداخته و به سمت در حياط ميرود و بعد از بيرون رفتن، آن را محكم به هم ميكوبد تا ادامهاي باشد بر فريادهايي كه بر سر مادر زده بود و دنباله اعتراضهايش به حساب بيايد!
هيچ رقمه حاضر به كوتاه آمدن نيست. ندارم و نميتوانم برايش هيچ معني ندارد. دست به سياه و سفيد هم نميزند. فقط غر ميزند و دستور ميدهد. هر بار هم كه مادر لب به اعتراض ميگشايد كه مگر من كلفت هستم يا از خستگياش ميگويد، شاكي ميشود كه مگر من خواسته بودم، شما مرا به اين دنيا دعوت كردهايد و حالا از برآوردن كمترين خواستههايم عاجز ماندهايد و با داد و بيداد و گاه نيز با اشك و ناله راهي اتاقش ميشود و مادر را با دنيايي از غصه پشت در تنها ميگذارد.
سرفههايش اوج گرفته. رنگش كمكم سياه ميشود و نفسش به شماره ميافتد. به سختي خود را به آشپزخانه ميرساند تا چند جرعه آب ولرم بنوشد شايد گلويش نرم شده و نفسش بالا بيايد. هنوز دستش به ليوان نرسيده كه صداي اعتراضي آشنا، برجاي ميخكوبش ميكند. «هزار بار گفتم برو دكتر. شب و نصفه شب سرفه، سرفه. مراقب كه نباشي همين ميشود ديگر. ديشب كه از صداي سرفههايت بلند شدم ديگر خواب به چشمانم نيامد. الان هم كه... دوست داري ديگران را نگران كني؟»
و باز هم سكوت و سكوت. اين تنها جواب مادر به اعتراضهاي گاه و بيگاه دخترش است؛ اعتراضي كه مادر ميداند از روي دلسوزي است اما، دلسوزي كه دل او را بيشتر به درد ميآورد تا آرام كند. چشمانش را ميبندد و از خدا ميخواهد زودتر از اين همه سختي خلاصش كند تا هم خودش ديگر اذيت نشود وهم ديگران.
تن رنجور و نزارش روي تخت بيمارستان مثل تكهاي چوب ميماند كه پارچه پيچ شده باشد. تمام اتاق را صداي سكوتي در بر گرفته كه حرفهاي زيادي دارد اما هيچ دهاني براي بيانش باز نميشود. هر كس گوشهاي كز كرده و با چشماني نگران و اشكآلود به تخت گوشه اتاق چشم دوخته است؛ تختي كه موجودي روي آن خوابيده كه سالها فرشتهوار از همه مراقبت كرده و آنقدر انرژي گذاشته كه حالا از او هيچ چيز جز مقداري پوست و استخوان باقي نمانده. پوست و استخواني كه حرفهاي دكتر ميگفت كه آن هم بايد به زودي زير خروارها خاك مدفون شود.
ديگر صداي نفسهايش نميآيد. آرام خوابيده. ديگر حتي سرفه هم نميكند كه كسي را از خواب بيدار كند. چهرهاش لبخندي محو دارد. چشمانش بسته شده براي هميشه.
حسرت، در چشمان دختر موج ميزند. ديگر نميتواند خودش را كنترل كند. صداي گريهاش تمام اتاق را پر ميكند. خود را به پايه تخت آويزان كرده و التماس مادر ميكند كه چشمانش را باز كند و بلند شود تا با آنها به خانه برگردد. اين اولين باري نبود كه او را به بيمارستان آورده بودند. بايد مثل هميشه بعد از مدتي با هم به خانه باز ميگشتند اما اين بار، همه چيز فرق ميكند. او ديگر قرار نيست با آنها به خانه بيايد. مقصد او حالا جاي ديگري است. اول سردخانه و بعد هم آن چند وجب جاي تنگي كه زير خروارها خاك انتظارش را ميكشد؛ جايي كه گاه از آن حرف ميزد و باعث عصبانيت اطرافيان ميشد. حالا مادر دارد به همانجا ميرود. همان خانه ابدي و حالا بقيه بايد بدون او به خانه بازگردند؛ خانهاي كه بيروح مادر ديگر نميتوان حتي باغچه و گلهاي رنگارنگش را هم تحمل كرد، چه رسد به در و ديوارهاي آن را.
غلط كردم مادر. ديگر نميگويم از راه آمدن با تو خجالت ميكشم. ديگر برسرت فرياد نميزنم. خاك نريزيد. رويش خاك نريزيد الان بلند ميشود. مادر جان بلند شو با هم به خانه برويم. به خدا شانه به شانهات راه ميآيم. قربان آن لباسهاي گلگليات. بلند شو تو را به خدا. نميخواهم بدون تو بروم. تنهايم نگذار. اشتباه كردم. ببخشيد. غلط كردم. هر چه كه تو بگويي، فقط بلند شو، تو را به خدا بلند شو، نگذار تو را زير اين خاكها بگذارند. بلند شو و يك سيلي به گوشم بزن به جاي تمام سركشيهايم. بلند شو مادرجان...
همه رفتهاند. گوشهاي نشسته بر خاكي كه تمام لباسهايش را به رنگ خود درآورده. زانوهايش را بغل كرده و خيره شده به قبري كه حالا خانه جديد مادر است. ديگر صدايش درنميآيد. چشمانش اما هنوز هم خيسخيس است و دست از باريدن بر نداشتهاند.
حسرت در نگاهش موج ميزند. خيلي چيزها مثل فيلم از جلوي چشمانش رژه ميرود. تمام آن عصبانيتهايي كه حالا با يادآورياش عرق شرم بر پيشانياش مينشيند. ياد فريادهايي ميافتد كه بر سرش ميكشيد و هيچ كدام روا نبود. يادش ميآيد چقدر لباس پوشيدن و حرف زدنهايش را به سخره گرفته بود.
باز به هقهق ميافتد اما ديگر چه فايده دارد. تمام دنيا را هم كه گريه كند، باز هم هيچ چيز تغيير نخواهد كرد. مادر زير خروارها خاك خوابيده و از او فقط خاطراتي مانده كه يادآورياش مايه شرمندگي است؛ خاطراتي كه از فداكاريهاي مادر و قدرنشناسيهاي او حكايت دارد؛ قدرنشناسيهايي كه حالا دنيايي از حسرت و جاي خالي مادر را براي او باقي گذاشته است.خودش را روي قبر مادر مياندازد و يك بار ديگر از ته دل ميگويد «غلط كردم. مرا ببخش كه قدر تو را ندانستم.» ميداند جواب مادر مثل هميشه حتماً يك لبخند خواهد بود و دست رد به سينهاش نميزند اما چه سود كه او ديگر اين لبخند را ندارد و هر چه هست جاي خالي مادر است و روزهايي كه ميشد خيلي بهتر از اين باشد اما به راحتي از دست رفت و هرگز قدر آنها را ندانست؛ روزهايي كه بايد تا آخرين روزهاي زندگياش، حسرت بيتوجهي به آنها را بخورد.