در روزهايي كه بر ما گذشت، شمع وجود يكي از مبارزان ديرپاي استقلال و آزادي اين مرزوبوم به خاموشي گراييد و يار و غمخوار ديرين انقلاب و مظلومان فلسطيني رخ در نقاب خاك كشيد. فقيد سعيد مرحوم حجتالاسلام والمسلمين شيخ مصطفي رهنما به رغم پيشينه درخشان خويش، در زهد و گمنامي ميزيست و در عين حال تا واپسين روزهاي حيات شوق وتكاپوي مجاهدت را در ذهن و ضمير خويش زنده نگه داشته بود. در گفتوشنودي كه درپيميآيد، آن فقيد سعيد پارهاي از مرارتهاي ديرين دوران مبارزه را واگويه كرده است. يادش گرامي باد.
جنابعالي از مبارزان ديرپاي انقلاب و بلكه تاريخ معاصرايران هستيد. مواجهه شما با دستگاههاي امنيتي رژيم گذشته و ساواك ازچه مقطعي آغاز شد و چه سيري را پيمود؟
بسم اللهالرحمن الرحيم. من در مجموع 18 بار توسط ساواك و ساير دستگاههاي امنيتي احضار، دستگير، زنداني و تبعيد شدم كه چهار بار از اين دستگيريها با شكنجه همراه بود و دو مورد هم كوتاه بود. البته مواردي هم پيش آمد كه ساواك موفق نشد مرا دستگير كند. از آن جمله يك بار حسن صدر از حقوقدانهاي وقت و همراه با نهضت ملي به وسيله يكي از آشنايانش كه با ساواك ارتباط داشت، به طور خصوصي به من گفت: «تحت تعقيب ساواك هستي. بهتر است دست به عصا راه بروي» يك بار هم به يكي از روستاهاي گرمسار رفته بودم كه اعلاميه همراه داشتم. وقتي متوجه شدم مأموران ژاندارمري تعقيبم ميكنند، مخفيانه از پشت منزلي كه در آن بودم با اسبي كه يكي از روستاييان به من داد، فرار كردم.
بارها در مواجهه با مأموران ساواك آنها را از داشتن اين شغل برحذر ميداشتم و ميگفتم: «اگر شما برويد بدترين كارها را بكنيد و درآمد كسب كنيد از اين پولي كه از ساواك ميگيريد بهتر است.» در برخورد با آنها اصلاً به تقيه اعتقاد نداشتم و معمولاً با صراحت صحبت ميكردم. يك بار مادرم براي ملاقاتم به زندان آمده بود مأموران ساواك درصدد برآمده بودند ايشان را تطميع كنند. مادرم كه گرفتار بود و احتياج شديدي داشت، وقتي به ملاقاتم آمد اين نكته را به من گفت و من او را منع كردم. در اينباره يك بار ديگر هم مأموران ساواك با لباس آخوندي به روستايي در كرج، روستاي خانواده خانمم رفته و با ديوانه و بيسواد معرفي كردنم سعي كرده بودند ذهنيت مردم روستا را نسبت به من خراب كنند. واقعيت اين است كه دستگيري و زنداني كردن يكي از راههاي ساواك براي مقابله با عناصر مبارز بود. اين دستگاه امنيتي با ترفندهاي متعددي سعي در سركوب و خاموش كردن افراد مقاوم داشت.
ظاهراً براي دستگيريهاي جنابعالي بهانههاي متعددي هم وجود داشته است. مروري برآنها و نيز كيفيت طرح و پيگيري اين اتهامات دراين بخش از گفت وگو مغتنم است.
بله، يك بار دستگاه ساده چاپ ساختم. بدين صورت كه با وصل كردن چوبهايي به هم يك چهارچوب حدود 25 در 40 سانتيمتر درست و سپس يك گوني به آن نصب كردم و جوهري روي آن ريختم و از اين طريق اعلاميه چاپ ميكردم. بعد از مدتي ساواك فهميد، آن را كشف و مرا دستگير كرد. بهانه ديگرشان اين بود كه معمولاً به ارتباط من با سفارتخانههاي خارجي با سوءظن مينگريستند و آن را به حساب جاسوسي ميگذاشتند، لذا كم و بيش مرا تحت نظر قرار ميدادند. چنانكه يك بار كه در تجريش از سفارتخانه سوريه بيرون ميآمدم، دو مأمور سراغم آمدند و دستگيرم كردند. مورد بعد مربوط به مرداد1332بود. در جريان كودتاي 25 مرداد 1332 و فرار شاه، من در نائين بودم. در همان روز بهمحض اطلاع از شكست كودتا و فرار شاه در مسير در قهوهخانهاي عكس شاه را پاره كردم تا اينكه در روز 28 مرداد در برگشت در همان قهوهخانه به اتهام پاره كردن عكس شاه كه ژاندارمي در آن روز شاهد آن كار بود، دستگير شدم و مرا به اصفهان آوردند. در زندان اصفهان به مدت 80 روز با برخي سران حزب توده و ساير مبارزين اصفهان از جمله دكتر حسين آذر، اسماعيل صفوي شغل تاجر، نخودي از داشمشتيهاي اصفهان، امامي مغازهدار و. . . بودم. يك راننده هم به اتهام انداختن مجسمه شاه با طناب و زنجير و همچنين يك روحاني محضردار به نام علمآموز با ما در زندان بودند.
آن زندان دركجا واقع شده بود؟چگونه محاكمه و نهايتاً آزاد شديد؟
آن زندان به نام زاويه در ميدان مسجد نقش جهان و بين دو مسجد شيخ لطفالله و مسجد امام قرار داشت و تعداد زندانيان سياسي آنجا بالغ بر 100 نفر ميشد. به هر حال بعد از مدتي، نوبت محاكمه من رسيد كه قاضي حكم يك ماهه زندان برايم صادر كرد و آزاد شدم، اما بلافاصله از اصفهان اخراجم كردند و بهناچار به قم رفتم. در قم بعد از ديدار مادرم عزم تهران كردم. براي اينكه در تهران شناخته نشوم عينك دودي ميزدم. شنيده بودم در 20 آبان در تهران تظاهراتي عليه شاه برگزار ميشود كه تحقق نيافت.
در شرايط بعد از رويداد 28 مرداد هم تحت نظر بوديد؟ چون در نشريه خود علناً شاه را مورد عتاب و خطاب قرار ميداديد.
بله، در ايامي كه بعد از كودتا در تهران بهسر ميبردم، گويا مأموران فرمانداري نظامي حكم دستگيريام را داشتند و من از اين مسئله بياطلاع بودم. چنان كه در 12 اسفند درحالي كه از خيابان اكباتان وارد خيابان سپه ميشدم، مأموري اهل كرمانشاه مرا شناخت و دستگيرم كرد و به زندان موقت شهرباني كه بعدها به كميته مشترك ضد خرابكاري تبديل شد، برد. در آنجا برخي زندانيان را ديدم، از جمله مهرداد بهار پسر ملكالشعراي ـكه مرد دانشمندي بودـ و همچنين سعيد پسرآيتالله سيدرضا زنجاني را شناختم. از آنجا كه من در مجله حيات مسلمين، هميشه شاه را با القاب توهينآميز خطاب ميكردم، جرمم سنگين بود و به همين دليل شناختهشده و تحت تعقيب بودم. به هر حال در زندان شهرباني سروان شيرازي رئيس زندان از من خواست نامهاي براي شاه بنويسم و آزاد شوم. تهديد كرد يك نفر گردنكلفت اينجا بود كه به خارك تبعيدش كرديم و لاغر شد. ميخواست من راضي شوم كه نامه را بنويسم، ولي ننوشتم تا اينكه به زندان قصر منتقل شدم.
يكي از فصول شاخص درباره دستگيريها و تبعيدهاي شما، تبعيدتان به جزيره خارك است. ازشرايط آن تبعيد و نيز تبعيدگاهتان، چه خاطراتي داريد؟
در مدتي كه در سال 1333 در زندان قصر بهسر ميبردم، انبوه دستگيرشدگان از گروهها و احزاب مختلف را آنجا آورده بودند. در آنجا چهار بند بود و هر بند مخصوص يك نوع از زندانيان. البته زندانيان سياسي در بند عمومي بودند. برخي از زندانيان عادي امور نظافت زندان را به عهده داشتند. وقتي وارد شدم، جمعي از لاتها آمدند و گفتند:«بگو جاويد شاه.» من طوري كه آنها تحريك نشوند گفتم:«ما به خاطر همين چيزها زنداني شديم.» در اين زندان ماجراي تلخي اتفاق افتاد كه هرگز فراموش نميكنم. يك جوان زنداني كه به سه سال زندان محكوم شده بود، توسط نظافتچيها مورد تجاوز قرار گرفت. تا قضيه را فهميدم نامهاي به رئيس زندان سرهنگ جليلوند نوشتم. او مرا خواست و اول با نرمي صحبت كرد و گفت:«رسيدگي ميكنم»، ولي بعد لحنش عوض شد و با تندي گفت:«شما زنداني هستيد چه كار به اين مسائل داريد؟» ماجراي ديگر در اين زندان، اعتصاب زندانيهاي رشت بود. من هم به آنها پيوستم كه گفته بودند فلاني اخلالگر است. اين بود كه مرا بهاتفاق 60 تن ديگر ـكه بعضاً از اعضاي برجسته حزب توده بودندـ به جزيره خارك تبعيد كردند.
تبعيد به خارك چگونه به شما ابلاغ شد؟
به من درحالي كه بيمار و در بهداري زندان بودم، گفتند:«وسايلت را جمع كن و آماده حركت شو.» جمع ما را سوار 11 كاميون كردند و در هر كاميون هم دو سرباز مسلح براي مراقبت از ما گذاشتند. البته تعدادي از جمع ما از زندانيان زندان زرهي بودند. در جمع ما تبعيديهاي سرشناس عبارت بودند از: كريم كشاورز، دكتر اسماعيل شهيد، دكتر صادق پيروز، انجوي شيرازي، ابراهيم تميمي، كريم پويا، چند نفر ارمني و زرتشتي و. . . . جيره ما را روزي دو تومان محاسبه و به سرهنگ زندكريمي دادند كه براي ما هزينه كند. در طول مسير دو شب ما را در دشت ارژن شيراز و مدتي هم در بوشهر نگه داشتند. زندان بوشهر كثيف و گرم بود. البته زمان هم اواسط تير 1333 و هواي جنوب فوقالعاده گرم بود.
اتهام همه شما يكسان بود؟
همه ما متهم به عضويت در حزب توده بوديم! ولي جالب اينكه برخي افراد اصلاً ارتباطي با اين حزب نداشتند، از جمله دكتر اسماعيل شهيدي از اهالي بابل كه پزشك بود و همين طور هم من كه ارتباطي با حزب توده نداشتم. به هر حال از بوشهر سوار كشتيهاي معروف ده تني شده و در خارك پياده شديم. آنجا ما را تحويل سروان وحدتي رئيس زندان خارك دادند. وي قبل از ما جمعي ديگر زنداني داشت كه با ما جمعاً به 117 نفر رسيديم. بيشتر فعاليتهايم در تبعيدگاه تبليغ بود. سعي ميكردم از فرصتهاي مناسب استفاده و اهالي خارك، سربازها و سايرين را هدايت كنم. بهخصوص اينكه برخي افراد به دليل مشكلاتشان به من مراجعه ميكردند.
شرايط تبعيد درخارك چگونه بود؟چقدر آزادي عمل داشتيد؟
در خارك زنداني بوديم، ولي بهطور مشخص چهارديواري زنداني وجود نداشت. مركزي بود كه تحت اداره نظاميان قرار داشت و زيرمجموعه لشكر2 زرهي بود، از اينرو ميتوانستيم بهطور قاچاقي از آنجا خارج شويم و با اهالي تماس بگيريم. يكي از اهالي آن جزيره سوزان باغ قشنگي درست كرده بود كه بعضاً مرا به آنجا ميبرد. جيره ما در خارك روزي دو تومان بود. بسياري از افراد بهرغم دستگيري به اتهام تودهاي بودن نماز ميخواندند و روزه ميگرفتند. يك بار فردي از تهران براي سخنراني و احياناً عفو ما آمده بود. همه تبعيديها از مرام خود دفاع كردند تا اينكه علياصغر احساني از افسران دموكرات آذربايجان كه سالها در عراق و ايران زنداني بود، بلند شد و گفت: «اينجا صحبت از حزب توده نيست. همه ما با شاه مبارزه ميكنيم» و در ادامه افزود:«اين آيتالله رهنما كه اينجاست اهل اين حرفها (عضويت در توده) نيست، ولي به خاطر مبارزه با شاه اينجاست» منظورم اين است كه ما با اينها نوعي هماهنگي داشتيم. متوجه شدم اينها اصلاً اسلام را نميشناسند، چون فكر ميكردند اسلام همان است كه شاه ميگويد كه من پادشاه شيعه هستم، لذا سعي ميكردم به آنها نزديك شوم و با آنها صحبت كنم.
چگونه از تبعيدگاه خارك رهايي پيدا كرديد؟
در دوراني كه تبعيد بودم، روزي مادرم نزد آيتالله ميرزا خليل كمرهاي رفته و با عنايت به رابطه خويشاوندي از وي درخواست كمك كرده بود. ميرزا خليل هم از مادرم ميخواهد نامهاي بنويسد تا او آن را به محسن صدرالاشرف رئيس مجلس سنا بدهد. مادرم نامه را خطاب به شاه مينويسد. روزي كه شاه در پلكان هواپيما عازم سفر لندن بود، صدرالاشرف نامه را به او ميدهد. شاه همان جا نامه را ميخواند و ميگويد: «اين شيخ مصطفي رهنما مرا اذيت ميكند»، ولي نامه را به آجودانش ميدهد تا وي به دادستان ارتش بدهد. اين بود كه گويا سرگرد ديلوقاني از قسمت بازرسي ارتش براي بررسي پروندهام به خارك آمد. به او گفتم:«من با مادرم تنها زندگي ميكنم و حداقل جايي باشم كه او بتواند به ملاقاتم بيايد.» او هم وعده وعيدهايي داد، از جمله اينكه: «كمك ميكنيم مجله و حزب شما گسترش يابد» و حتي اضافه كرد:«كاري ميكنم وكيل شوي به شرط اينكه ارتباطي را كه با سفراي خارجه داري، ادامه بدهي، ولي به ما گزارش بده!».
لازم است عرض كنم ساير اعضاي خانوادهام هم تلاشهايي براي آزاديام كردند. از آن جمله نامهاي از سرهنگ محمدحسن رهنمايي دارم كه برايم به خارك فرستاده و خواسته بود مطلبي بنويسم تا آزادم كنند. بخشي از نامه ايشان چنين است:«نامه شما ديروز رسيد و از خبر سلامتي شما مشعوف شدم. از اينكه تاكنون در تبعيد بهسر ميبريد متأثرم، ولي تقصير را از خود شما ميدانم. شما با اينكه عضو توده نبوديد و از زمان مصدق در روزنامه خود به دولت مصدق حمله ميكرديد [اعتراض ميكردم به اينكه چرا ميخواهيد به انگليسيها غرامت بدهيد؟] چند بار از طريق هواداران مصدق مجروح و مصدوم شديد. از حزب توده اظهار تنفر و نسبت به رژيم مشروطه و سلطنت ابراز وفاداري كن.»
آيا براي آزادي شما به علماي وقت هم مراجعاتي شده بود؟چه ازطريق خانواده وچه از طريق دوستان؟
از پدرم نامههايي دارم كه ايشان در يك مورد از من خواست خدمت آيتالله بروجردي نامهاي بفرستم و گفته بود:«من هم به او مينويسم كه شما را رها كنند.» در نامه ديگري پدرم نوشته بود پيش رئيس شهرباني وقت، سرتيپ بختيار رفته است تا براي آزاديام اقدام كند، ولي نتيجهاي نگرفته است. سپس درخواست كرد: «نامهاي بدين ترتيب كه در صفحه مقابل نوشتهام بنويس و بفرست.» يعني بنويس من پشيمان شدهام و در سياست دخالت نميكنم. در نامه ديگري از مادرم سخن از ديدارش با آيتالله بنيصدر به ميان آورد و اينكه نامه مرا به او نشان داد و آيتالله همان جا با نخستوزير تلفني صحبت كرد و خواست به كار رهنما رسيدگي كند.
در اين باره نامهاي هم از برادرم عبدالمجيد رهنما، از شاگردان باسواد آيتالله بروجردي و امام خميني دارم كه نوشته است: «رفتم تهران و شروع به اقدامات [براي آزادي شما] كردم. ديدم احتمال موفقيت نيست. موضوع را تعقيب نكردم.» بالاخره مادرم صديقه واحدي در نامه ديگري در سال 1333 بدين مضمون نوشتند:«رفتم نزد سرتيپ بختيار و به ايشان گفتم: رهنما كفيل و سرپرستم است و من بيسرپرست ماندهام. بس كه سر بختيار شلوغ بود، درست جواب نداد و گفت: درست ميشود. خيال دارم باز نزد ايشان بروم.» به هر حال گويا مجموعه اين تكاپوها باعث شد مرا بعد از 11 ماه تبعيد از خارك به زندان قصر در تهران منتقل كنند. مدتي در آنجا بودم تا اينكه در مرداد سال 1334 آزاد شدم.
ظاهر اين آزادي هم چندان به طول نينجاميد و در سال بعد مجدداً دستگيرشديد؟
مدتي بعد از آزادي از تبعيدگاه خارك و زندان، مجدداً در سال 1335 در پي صدور اعلاميهاي از ملي شدن كانال سوئز توسط مصريان، مجدداً دستگير شدم. بعد از دستگيري ابتدا مرا به زنداني دژبان و از آنجا به قزلقلعه بردند. آنجا سران حزب توده و جبهه ملي زندان بودند. من با اللهيار صالح همبند شدم و با او در باره اينكه اول بايد اسلام را مبنا قرار دهيم و بعد ايران را گفتوگو كردم. در اينباره يك بار اللهيار صالح مرا مؤاخذه كرد كه چرا وقتي براي كنفرانس سران آسيا و آفريقا ـكه بعدها اين كنفرانس مقدمه تشكيل كنفرانس غيرمتعهدها شدـ پيام فرستادي، ما (جبهه ملي) را در جريان قرار ندادي كه ما هم پيام تبريك بفرستيم. بعدها وقتي كتابي مربوط به اين كنفرانس و قطعنامه صادره آن به زبانهاي انگليسي و فرانسه چاپ و منتشر شد، در آنجا آورده بودند كه از ايران از طرف جمعيت مسلم آزاد براي آنها پيام تبريكي فرستاده شده است.
در اين نوبت ازدستگيري به چقدر زندان محكوم شديد؟
اين بار محكوميت من چهار سال بود كه در دادگاه تجديد نظر به 15 ماه تقليل يافت. من فكر ميكنم اينها نميتوانستند با من خيلي شديد برخورد كنند، زيرا مصالح خارجي آنها اقتضا ميكرد به خاطر ارتباط و آشناييام با بسياري از جنبشهاي آزاديبخش جهان اسلام مراعات حالم را كنند، از اينرو غالباً عليه من تبليغات منفي راه ميانداختند و با اتهامات مختلف سعي ميكردند مرا از صحنه مبارزه خارج سازند. آنها مرا عنصري خطرناك، ماجراجو و حتي جاسوس معرفي ميكردند. يك بار كه با آيات منتظري و رباني شيرازي همبند بودم، سرهنگ بهزادي بازپرس شعبه هفتم، رباني را احضار كرده و گفته بود:«با رهنما تماس نگير. او آخوند ديوانه و جاسوس است.»
يك بارهم مرا به عنوان نويسنده در مطبوعات براي تماشاي فيلم «لورنس عربستان» به سينما سانترال تهران دعوت كردند. قبل از شروع فيلم، سرود شاهنشاهي نواختند. همه بلند شدند. من كه صف اول هم بودم بياعتنا نشستم. تقريباً اواخر فيلم، مدير سينما آمد و گفت:«كسي در خارج از سالن با شما كار دارد.» همين كه رفتم يك افسر با مشت و لگد به جانم افتاد و سپس چهار ماه و نيم بازداشتم كردند.
برحسب اسناد موجود، در آستانه رفراندوم اصول ششگانه انقلاب سفيد، بار ديگر بازداشت شديد. ماجرا از چه قرار بود؟
بعد از ماجراي لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي و در آستانه رفراندوم، مأموران به منزل آيتالله غروي كاشاني ريختند و جمعي از وعاظ را كه در آنجا حضور داشتند، دستگير و به زندان قزلقلعه آوردند. اكثر آنها از ائمه جماعت و علماي معتبر تهران نظير آيات و حججالاسلام تنكابني، خندقآبادي، غروي كاشاني و... بودند. در اين ميان آيتالله غروي فرد زاهدي بود كه حاضر نشد پيشنمازي مسجد را قبول كند و گفت:«كسي پشت سر من نماز نخواند.» به هر حال من هم كه همان روزها بازداشت شده بودم، با آنها همبند شدم. فرصت را غنيمت شمردم و قدري از مسائل مبارزه و زندان را براي آنها توضيح دادم، تا اينكه مأموران ناگهان آمدند و مرا از آنها جدا كردند. البته مدتي بعد از آزادي مجدداً در آستانه قيام 15 خرداد دستگير شدم كه داستان آن را در خاطراتم آوردهام.