کد خبر: 613553
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۲ - ۱۶:۱۵
گفت‌وگوي «جوان» با سردار محمد‌علي فلكي از پيشكسوتان لشكر 10 سيدالشهدا(ع)
محمد‌علي فلكي خاطراتي دارد كه گويي اكنون در حافظه تاريخي كشورمان كمرنگ شده‌اند.

عليرضا محمدي |  اين پاسدار ورودي سال 58 حال و هوايي را به ياد مي‌آورد كه جوان‌هاي انقلابي سبز‌پوش خميني كبير حتي براي گرفتن اندك حقوق پاسداري عرق شرم بر پيشاني مي‌نشاندند و حراست از انقلاب اسلامي را نه يك شغل كه وظيفه خود مي‌دانستند. فلكي كه از پيشكسوتان تيپ 10 سيدالشهدا(ع) است و از ابتداي تشكيل اين يگان در آن حضور داشته، فرماندهي شهدا و چهره‌هايي چون علي موحد دانش، حاج كاظم رستگار و حاج علي فضلي را به ياد دارد. ساعتي پاي صحبت‌هاي سردار محمد‌علي فلكي نشستيم تا روند رزمندگي او را از خطه سيستان تا كردستان و خوزستان و تمامي آنچه جبهه‌هاي نبرد با دشمنان نظام اسلامي است دنبال كنيم. در اين گفت‌وگو كه در ايام سي‌وسومين سالروز هفته دفاع مقدس انجام گرفت سعي كرديم تا هر آنچه از خاطرات، ‌واگويه‌ها و يادگاري‌هايي كه يك رزمنده پيشكسوت در سينه نهان دارد سراغ بگيريم و تقديم حضورتان كنيم.

براي شروع از چگونگي ورودتان به لشكر 10 سيدالشهدا(ع) بگوييد. از اين رهگذر مي‌شود گذري به نحوه ورودتان به كسوت رزمندگي داشته باشيم.

سال 58 كه وارد سپاه شدم 22 سال داشتم. دقيقش برج سوم اين سال بود كه اقدام به ورود كردم و تنها يك ماه بعد از گزينش، يعني در شهريورماه 58 به سيستان و بلوچستان اعزام شدم. ما عضو گروهان سوم از گردان يكم سپاه تهران بوديم كه شهيد ناصر كاظمي فرماندهي اين گروهان را برعهده داشت و با همراهي ايشان هم به سيستان رفتيم. بنابر اين اولين باري كه كسوت رزمندگي به تن كردم در همان ايام آغازين تاسيس سپاه بود. البته در سيستان درگيري نداشتيم. بيشتر بحث محروميت آنجا و راه‌اندازي سپاه‌هاي برخي از شهرهايش مثل ايرانشهر، زابل و... مطرح بود. براي تأمين امنيت هم به مدت دو ماه در منطقه مرزي زهك بوديم. بعدها يك دوره آموزشي تخصصي را مي‌گذراندم كه ماجراي ناآرامي‌هاي سنندج پيش آمد و مأموريت يافتيم به آنجا برويم. برج دو 59 هم به كردستان رفتيم و تقريبا از همان زمان درگير ناآرامي‌هاي غرب و بعد جنگ تحميلي شديم.

گفتيد به سيستان رفتيد، يكي از مناطق دور افتاده از مركز كه همين الانش هم محروميت‌هاي خودش را دارد، چطور آن زمان مشكلي براي خدمت در چنين مناطقي نداشتيد؟

جنگ يكسري انسان را براي كشور ساخت و انقلاب هم يكسري انسان‌ها را براي جنگ و شرايط سخت ديگر. من به جرئت بگويم كه اغلب بچه‌هاي پاي كار و رزمنده در دوران انقلاب و التهاب‌هايي كه وجود داشت آبديده شده بودند. صرفنظر از اين موضوع، اغلب بچه‌هاي انقلابي نظام اسلامي را براي خودشان مي‌دانستند و هركاري را براي حفظ آن انجام مي‌دادند. يك مثال ساده بزنم. تصور كنيد يك مادر چند فرزند دارد كه يكي‌ از آنها معلوليت دارد، آن مادر به كداميك از بچه‌ها بيشتر مي‌رسد؟ مسلما هماني كه مشكل دارد. چرا؟ چون مال خودش است. به آن عشق مي‌ورزد و هر كاري را براي نجات و سلامتش انجام مي‌دهد. انقلاب هم براي بچه‌هاي سال 58 سپاه يا ساير مردم انقلابي همين طور بود. دوستش داشتيم و آن زمان كه هنوز نظام اسلامي كاملاً پا نگرفته بود، هركاري براي اعتلايش انجام مي‌داديم. حالا رفتن به گرما و بيابان‌هاي منتهي اليه مرز‌هاي شرقي كشور باشد يا جنگيدن در سرماي سخت كوهستان‌هاي غرب كشور.

خود شما هم از آن دست جواناني بوديد كه طي كوران انقلاب ساخته شويد؟

من زنداني سياسي سال 56 بودم كه به خاطر فعاليت‌هاي انقلابي مدتي در زندان به سر بردم. بگذاريد مطلبي را عرض كنم. اغلب بچه‌هاي مذهبي آن زمان كه تحت لواي نهضت امام(ره) قرار گرفتند، شايد از معلومات زيادي برخوردار نبودند، ‌اما همين معلومات كم از سطح عميقي برخوردار بود. شايد در يك مقايسه با بچه‌هاي الان بتوانيم بگوييم كه معلومات زياد است اما از عمق برخوردار نيست. ما هم اگر پذيرفته بوديم كه رژيم شاه، يك رژيم طاغوتي است و بايد نظام اسلامي را جايگزينش كنيم، مصرانه در اين ميدان وارد شديم و نهايت تلاش‌مان را هم كرديم.

جايي شنيده‌ام كه اوايل تاسيس سپاه وقتي بچه‌هاي پاسدار مي‌خواستند حقوق بگيرند، اين كار را با شرمساري انجام مي‌دادند، ‌دليلش چه بود؟

در واقع ما پاسداري از انقلاب را نه يك شغل كه وظيفه‌مان مي‌دانستيم. براي همين اغلب بچه‌ها از اينكه حقوقي دريافت كنند خجالت مي‌كشيدند. البته آن اوايل حقوق چنداني هم داده نمي‌شد. مثلاً يادم است در يك اتاقي در ورودي پادگان ولي عصر(عج) يكسري لوازم گذاشته بودند تا هركس احتياج داشت به عنوان حقوق بردارد. اولين حقوق من هم يك چراغ علاءالدين بود كه از همان اتاق برداشتم. از برج شش سال 58 كم‌كم حقوق دادند. هركس هم برحسب نياز دريافت مي‌كرد. خوب يادم است بچه‌ها وقتي به اتاق مالي مي‌رفتند كه كسي آنها را نبيند. خب خيلي‌ها متأهل بودند. خرجي داشتند. ولي روي‌شان نمي‌شد به خاطر پاسداري از كشور و انقلاب حقوق بگيرند. رفته‌رفته حقوق‌ها قواعد خاص خود را گرفتند.

گفتيد كه موقع رفتن به سيستان همراه شهيد ناصر كاظمي بوديد، يكي از فرماندهان گمنامي كه بعدها در كردستان شهيد شد. خوب است پرداختن به ايشان را بهانه‌اي براي بررسي رابطه فرماندهان و رزمنده‌ها قرار دهيم.

خلاصه شهيد كاظمي اين مي‌شود كه او تمامي خصوصيات يك رزمنده تمام عيار را داشت. اخلاص، پاكي، تواضع، روراستي و هر صفت خوبي كه مي‌شود براي بچه‌ها و جوان‌هاي باصفاي آن دوران سراغ گرفت. خود من تنها وقتي متوجه شدم او دانشجوي رشته تربيت بدني است كه به شهادت رسيده بود. فرماندهي ايشان هم شرايط همان دوران را داشت. يك فرمانده در دوران جنگ اول خودش مي‌رفت بعد به بقيه مي‌گفت بيا. نه اينكه طرح بريزد، دستوري بدهد و بگويد برو. اين پاي كاري فرمانده‌ها، بهترين تعريف براي رابطه يك رزمنده و مافوقش است. خيلي وقت‌ها پيش مي‌آمد كه يك فرمانده گردان از برخي نيروها كم سن‌تر بود. اما اغلب اين تصور بين بچه‌ها بود كه او را مثل پدر قبول داشتند و حرفش را گوش مي‌كردند.

بپردازيم به لشكر 10 سيدالشهدا(ع). خوب است تاريخچه‌اي از تشكيل اين يگان ارائه بدهيد.

اولين بار در بحبوحه عمليات الي بيت‌المقدس شهيد داوود كريمي طرح تشكيل اين تيپ را به شهيد وزوايي داده بود. البته تصميم براي ايجاد يك تيپ از قرارگاه خاتم الانبيا و فرماندهي سپاه گرفته مي‌شد. ولي شهيد كريمي طرحش را داد و شهيد وزوايي به دوكوهه رفت تا از بدنه تيپ 27، ‌سيدالشهدا(ع) را تشكيل دهد. البته پس از ديدار و گفت‌وگوي ايشان با حاج احمد متوسليان تيپ تشكيل نشد، تا اينكه شهريور سال 61 با حكم آقاي محسن رضايي فرمانده وقت سپاه، شهيد علي موحد دانش، تيپ 210 سيدالشهدا(ع) را تأسيس كرد. بعدها اين تيپ تبديل به لشكر 10 سيدالشهدا(ع) شد كه عدد 10 به دليل شهادت امام حسين(ع) در روز دهم محرم، به عنوان جزئي از نام تيپ قرار گرفت. عقبه تيپ سيدالشهدا در هنگام تشكيل پادگان امام حسين(ع)‌تهران بود كه بعد از تشكيل و ساماندهي به اسلام آباد غرب آمد و در پادگان الله‌اكبر مستقر شد.
 
 

ادامه از صفحه 8

براي اولين مأموريت هم اين تيپ در عمليات زين‌العابدين در منطقه سومار شركت كرد. اين را هم عرض كنم كه هنگام تشكيل جانشين لشكر شهيد رستگار پناه بود. مسئول عمليات احمد غلامي و رئيس ستاد هم قمي بود.

چهار گردان علي اكبر، قاسم، قمر بني‌هاشم و علي اصغر گردان‌هاي اوليه تيپ 10 سيدالشهدا(ع) بودند. با گسترش تيپ و افزوده شدن گردان‌ها همچنان اين اسامي اصحاب امام حسين(ع) بود كه روي گردان‌هاي تيپ گذاشته مي‌شد. در آخر بايد بگويم محمد خزائي و حاج علي فضلي دو فرمانده بعدي اين تيپ پس از شهيدان علي موحد دانش و حاج كاظم رستگار بودند.

يك سؤال داخل پرانتز اينكه پيشتر از نحوه كناره‌گيري شهيدان موحد دانش و حاج كاظم رستگار صحبت‌هايي شده است، اما دوست داريم شما به عنوان يكي از پيشكسوتان لشكر سيدالشهدا(ع)‌برداشت خودتان را از اين قضايا بگوييد.

شهيد موحد دانش بعد از عمليات محرم و برج هشت سال 61 بود كه از تيپ كناره‌گيري كرد. اگر زمان تشكيل تيپ را شهريورماه در نظر بگيريم، ايشان كلا سه ماه هم فرمانده تيپ نبود. روحيات و نظراتش با قرارگاه يكسان نبود و به همين دليل هم طي مدت كوتاهي كناره‌گيري كرد. البته بعد از آن همچنان در تيپ حضور داشت و هرچند رسماً سمتي نداشت اما همه حرفش را قبول مي‌كردند و از او حرف شنوي داشتند. ولي در مورد شهيد رستگار بحث بيشتر است. يادم است بعد از عمليات خيبر بود كه ايشان تيمي تشكيل داد به اسم خودآموزي كه هر كدام از نيروها تخصص خودش را به ديگري ياد مي‌داد. مثلاً فرمانده گردان‌ها به فرمانده گروهان‌ها آموزش مي‌دادند و... در همين جلسات ما نقاط قوت و ضعف خودمان را بررسي كرديم و به دو نكته رسيديم، اول اينكه در آموزش مشكل داريم و دوم در اتخاذ تاكتيك‌ها ضعف داريم. تا اينجاي كار بحث‌ها دروني به اصطلاح بحث طلبه‌اي بود. اما وقتي كه دو نتيجه ذكر شده به مقامات بالاتر ارجاع شد و خصوصا زماني كه به دفتر آقاي منتظري راه يافت، موضوع سياسي شد. حتي يادم است راديو بغداد از فرصت استفاده كرده و از اختلاف بين نيروهاي ما سخن گفته بود. به همين ترتيب برخي از معاندها هم مثل اكبر گنجي از آب گل آلود ماهي گرفتند و قضايا به نحوي پيش رفت كه نهايتا منجر به كنار رفتن شهيد رستگار شد. اما اين شهيد بزرگوار همچنان در جبهه‌ها حضور يافت و در كسوت يك بسيجي نيز به شهادت رسيد.

اين گفت‌وگو در ايام دفاع مقدس منتشر مي‌شود. مقطعي كه خون شهدا رنگي سرخ به صفحات پربارش مي‌افزايد. لذا دوست داريم بيشتر از ديده‌ها و شنيده‌هاي يك پيشكسوت اطلاعاتي كسب كنيم. آقاي فلكي اولين باري كه شهيدي را ديديد چه زماني بود؟ حتماً روي‌تان خيلي تأثير گذاشت؟

بله، من حتي تاريخ آن روز را به خوبي به ياد دارم. دقيقا 6/2/59 بود كه سه نفر از دوستانم يكجا شهيد شدند. آن زمان ما از تهران به كرمانشاه، ‌سپس سقز و بعد با عمليات هلي برن شهيد كشوري به بانه رفته بوديم. همان روز ورودمان به بانه در سنگرهايي كه در زمين كنده مي‌شدند و به كاسه شباهت داشتند، مستقر شديم. بين سنگر ما و سنگر شهيدان احمد جوادنيا، مظفري و ميرسياه چند متري فاصله داشت. كمي قبل از حادثه، شهيد جوادنيا داشت توضيح مي‌داد كه يك خمپاره چطور منفجر مي‌شود و دستش را هم طوري كه انگار يك غنچه باز مي‌شود، روي هوا نگه داشته و به ما نشان مي‌داد. درست در همين لحظه يك خمپاره آمد و توي سنگرشان منفجر شد. اين سه نفر در جا به شهادت رسيدند. جالب است بدانيد سه برادر ديگر جوادنيا بعدها شهيد شدند و نام اين چهار برادر در هميشه تاريخ اين مرز و بوم در كنار اسامي ساير شهدا جاودانه ماند.

گويي برادر خود شما هم به شهادت رسيده است؟

بله، ‌شهيد محسن فلكي كه در والفجر يك به شهادت رسيد. يك كتاب هم در مورد ايشان به نام روياي پرواز منتشر شده كه برگرفته از خاطرات و واگويه‌هاي خودم است.

با نگاهي به فضاي جبهه‌هاي جنگ به فضايي سرزنده و پر شور و نشاط برمي‌خوريم كه از تصور اغلب آدم‌ها در مورد جبهه‌هاي جنگ خارج است. چرا با وجود خطرات و سختي‌هاي موجود در جنگ رزمنده‌هاي ما چنين روحيه‌اي داشتند؟

هركسي كه در جبهه‌ها حضور مي‌يافت داوطلبانه بود. رزمنده فكرش را كرده و تصميمش را گرفته بود. پس مي‌دانست براي چه سختي را تحمل مي‌كند و چرا بايد شهيد يا مجروح شود. براي همين اين بچه‌ها نه تنها شوخ طبعي و سرزندگي داشتند كه اصلا در منطقه زندگي مي‌كردند و از هيچ كاري هم باز نمي‌ماندند. مثلاً در نيمه ماه رمضان سال 62 من براي يكي از همرزمانم به نام محمد نخستين در دزفول عروسي گرفتم! او با يك دختر بومي ازدواج كرده بود كه اتفاقا خواهر عروس خانم با مرحوم ميرغفاري از ديگر رزمندگان ازدواج كرد.

اگر بخواهيم از ميان همرزمانتان و همين طور شهدا يكي را به خاطر عرفانش گلچين كنيد، آن فرد كيست؟

به جرئت مي‌توانم نام شهيد عبدالله نوريان فرمانده گردان تخريب را ببرم كه به واقع يك عارف به تمام معنا بود. نماز شب‌هاي او كمتر از دو ساعت نبود، حجب و حياي مثال زدني داشت و شايد بتوان گفت در جميع خصايل و رفتارها سرآمد بود. يك‌بار همراه او در جزيره مينو مشغول شناسايي حاشيه اروند رود بوديم. با ديدن نخل‌هاي اطراف گفتم اگر در اينجا عملياتي شود همه اين نخل‌ها از بين مي‌روند. نگاهي به من انداخت و گفت چرا نمي‌گويي چقدر جوان در ميان اين نخل‌ها و اروند خون‌شان ريخته مي‌شود؟ اين خاطره را بيان كردم تا بگويم كه نگاه نوريان و بچه‌هايي مثل او هميشه عميق بود. آنها در عين جواني چنان پخته فكر كرده و رفتار مي‌كردند كه آدم از انسان‌هاي پخته و جا افتاده هم انتظار نداشت. به جرئت مي‌توان صفات حسنه شهيد نوريان را با عرفاي نامي مقايسه كرد در حالي كه ايشان در زمان شهادت شايد بيشتر از 24 سال نداشت.

در پايان دوست داريم از آخرين لحظات يك شهيد برايمان بگوييد.

در عمليات والفجر 8 من فرمانده يكي از گردان‌هاي لشكر 10 و معاونم شهيد سيد‌آيت طباطبايي بود. قبل از عمليات ما بچه‌ها را براي آخرين توجيه جمع كرديم. حتي فيلم آن روز را دارم. بعد از صحبت مداحي كرديم و همه آماده رفتن شديم. آيت كه هم معاون گردان و هم سيد بود يك قرآن به دست گرفت تا بچه‌ها را از زيرش رد كند. همه كه رفتند من و او تنها مانديم. براي خداحافظي يكديگر را در آغوش گرفتيم كه من زير گلوي ايشان را بوسيدم. احساس كردم بوي خوشي از تن او مي‌آيد اما آن موقع دقت نكردم و به هرحال به عمليات رفتيم. همان شب در نهر عرايض يك تركش درست به نقطه‌اي از گلوي ايشان خورد كه من بوسيده بودم. آنجا بود كه فهميدم بوي خوش زير گلويش به خاطر نزديكي شهادت اين بزرگوار بود و درست همان نقطه كه بايد پذيراي تركش دشمن باشد، چنان بوي خوشي مي‌داد. در طول دفاع مقدس من به اين نتيجه رسيدم كه شهدا صرف‌نظر از آثار معنوي تغييرهاي ظاهري نيز مي‌يابند. نورانيت چهره‌شان يا همان طور كه در شهيد آيت ديديم بوي خوش تن‌شان از نزديكي شهادتشان سخن مي‌گفت. به شخصه معتقدم هر شهيد قبل از شهادت مي‌دانست كه به زودي شهيد خواهد شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار