کد خبر: 613543
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۲ - ۱۵:۳۶
گفت‌وگوي «جوان» با حجت‌الاسلام والمسلمين نورالدين حيدري از خاطرات دفاع مقدس و كردستان
هنگامي كه جهان در دو بلوك غرب و شرق تقسيم مي‌شد، شخصي به نام آقا روح‌الله پرچم نظام اسلامي را بلند كرد و با باور ديني و پشتوانه الهي تماميت‌خواهي جهان استكبار را به چالش طلبيد.
پويان شريعت | اما قدرت‌هاي مستكبر جهان كه طاقت تحمل اين شكست و فروريختن هيمنه خود را نداشتند، صدام را آماده كرده و در كنار بحران‌هاي معروف به «خلقي» كه سرتاسر استان‌هاي مرزي ما را فرا گرفته بود، راهي جنگ با كشورمان كردند. يكي از مهم‌ترين مناطق بحراني و سخت‌ترين آنها در قبل و طول دفاع مقدس كردستانات بود كه به لحاظ شكل جغرافيايي و اقليمي شرايط خاص خود را داشت. اين منطقه كه دچار بحران‌هاي خلقي و گروهكي بود، در عين حال نيز مورد تجاوز رژيم بعث قرار گرفت. از اين رو با توجه به مظلوميت شديد مردم، شهدا و رزمندگان كردستان، در سالروز هفته دفاع مقدس بر آن شديم گفت‌وگويي را با حجت‌الاسلام والمسلمين نورالدين حيدري، نماينده امام در سپاه كردستان و همچنين از طلاب رزمي- تبليغي انجام دهيم كه عمر و زندگي خود را در طول دفاع مقدس و بعد از آن وقف جنگ و رسيدگي به مردم مظلوم و محروم كردستان و مبارزه با ضد‌انقلابيون و دشمن بعثي كرده است. در واقع گفت‌وگوي‌مان با وي بر آن است تا حدودي شرايط جنگ در كردستان را براي نسل امروز به تصوير بكشد.

براي آغاز با معرفي خودتان شروع كنيم. از نحوه آشنايي‌تان با امام و انقلاب برايمان بگوييد.

نورالدين حيدري هستم، متولد سال 1317 در زنجان. بعد از گذراندن سطوح درسي به عنوان طلبه وارد حوزه علميه زنجان شدم. در آن زمان حضرت آيت‌الله بروجردي در حيات بودند و عموم طلبه‌ها بعد از گذراندن علوم پايه و سطوح اوليه براي ادامه تحصيل و طلبگي خود را به قم مي‌رساندند تا بتوانند از محضر حضرت آيت‌الله بروجردي و ديگر علماي بزرگ قم استفاده كنند. حقير هم طبق روال همه طلبه‌ها كه وقتي چندي از مدت طلبگي‌شان مي‌گذشت، به قم مي‌آمدند، براي ادامه تحصيل و كسب فيض از محضر بزرگان به اين شهر آمدم. در حوزه قم بود كه آشنايي اوليه و ابتدايي‌ام نسبت به امام و انقلاب و نهضت اسلامي آغاز شد و كم‌كم جزو طلبه‌هاي انقلابي قرار گرفتم، به طوري كه هم درس مي‌خواندم و هم وارد كارها و فعاليت‌هاي انقلابي ‌شدم.

چه اتفاقي افتاد كه به كردستان رهسپار و در آنجا ماندني شديد؟

سال‌هاي پس از انقلاب طلاب در ايام مختلف به دفاتر تبليغات مراجعه مي‌كردند و براي اعزام به تبليغ ثبت‌نام مي‌كردند. سال 59 به دفتر تبليغات مراجعه كردم تا براي ماه رمضان كارهاي اعزام به تبليغ خود را انجام دهم و ثبت‌نام كنم. رفتم آنجا و اعلام آمادگي كردم كه گفتند آيت‌الله مدني در همدان هستند و درخواست كردند تعدادي از طلاب به آنجا بروند. در جواب بچه‌هاي تبليغات گفتم ايرادي ندارد، من را به آنجا بفرستيد. هنگامي كه كارهايم در تبليغات تمام شد و خواستم كارهايم را سر و سامان بدهم تا فردا يا پس فرداي آن روز راهي شوم، هنگام خروج دم در طلبه شهيد ناصر باقري كه از طلبه‌هاي قم بود را اتفاقي ديدم. ايشان فرمود آقاي حيدري كجاييد؟ كلي دنبال شما گشتم. گفتم چطور؟ چه شده است؟ گفت، در جبهه كردستان به طلبه‌ها نياز است و گفته‌اند كه طلبه‌ها به آنجا بروند و من گفتم اگر آقاي حيدري بيايند و مسئوليت ما را بپذيرند ما تعدادي طلبه هستيم كه حاضريم همراه ايشان به كردستان بياييم. گفتم آقاي باقري من نامه‌ام را گرفته‌ام كه خدمت آيت‌الله مدني در همدان بروم و از لحاظ اخلاقي درست نيست كه بگويم نامه‌ام را عوض كنيد. من به همدان مي‌روم و بعد از بازگشت از دوره و بعد از ماه رمضان هماهنگ كنيم تا به كردستان برويم. شهيد باقري در جواب حرف‌هاي من فرمود كه آقاي حيدري اگر شما قول بدهيد بعد از اتمام دوره تبليغ به كردستان بياييد، من و تعدادي از طلاب به كردستان مي‌رويم و منتظر مي‌شويم تا شما به ما در كردستان ملحق شويد. گفتم مانعي ندارد و جدا شديم. بعد از اتمام دوره تبليغ گفتند كه تعدادي از طلبه‌ها را مي‌خواهيم به جبهه اعزام كنيم. بعد از مراجعه متوجه شدم اين ماجرا صحت دارد و طلاب را به جبهه مي‌فرستند. در آنجا اعلام آمادگي كردم و گفتم اسم من را هم براي اعزام بفرستيد. تاريخ اعزام ما شد 7/7/59، دو تا اتوبوس آمد و حركت كرديم به سمت باختران(سابق). باختران كه رسيديم يك شب ما را در آن مقري كه مشخص شده بود نگه داشتند، فرداي آن روز يك ميداني بود كه طلبه‌ها را در آنجا جمع كردند و لباس رزم پوشاندند و مسلح يك رژه‌اي را برگزار كردند. يكي از فرماندهان سپاه آمد و سخنراني براي نيروهاي طلبه انجام داد و في‌الجمله اوضاع و احوال كردستان را براي همه تشريح كرد. بعد از صحبت‌ها گفت، هر كس كه مايل است جنوب برود سمت چپ بايستد هر كس مايل است به كردستان و غرب رود، سمت راست بايستد. در اين حين مي‌ديديم طلبه‌هايي كه در صف كردستان رفته بودند، يكي يكي جدا شده و به سمت صف جنوب تغيير مكان مي‌دادند. علتش را جويا شديم. گفتند كه مي‌گويند جنگ در كردستان سخت است و كردها سر رزمندگان را مي‌برند و به اين دليل ما به جنوب مي‌رويم! من هم كه در صف كردستان بودم دل دل مي‌كردم و در همان لحظه‌اي كه تصميم گرفتم به سمت بچه‌هاي اعزامي جنوب بروم يادم افتاد به آقاي باقري قول دادم بعد از اتمام دوره تبليغ به كردستان بروم. نهايتاً نيروها مشخص شدند و ماشين‌ها آمدند تا نيروها را به مناطق مشخص شده ببرند.

وقتي كه به كردستان رفتيد، شرايط همان قدر كه تصور مي‌كرديد سخت بود؟

اولين دروازه كردستان از سمت باختران شهر كامياران است. وقتي به كامياران رسيديم و در مردم كه با لباس‌هاي كردي و مسلح در شهر مي‌چرخيدند دقت كرديم، متوجه شديم اين شهر آماده و آبستن حوادث است و دلهره ما بيشتر شد و شيطان باز به سراغمان مي‌آمد كه چرا به جنوب نرفتيد اما خودمان را با اين جملات كه امام فرموده و تكليف است، تسلي مي‌داديم. از كامياران آمديم به گردنه مرواري رسيديم و در آنجا متوقف شديم. وقتي ايستاديم ديديم كه كلي ماشين در حاشيه جاده ايستاده‌اند، علت را كه جويا شديم، گفتند ضد‌انقلاب به جاده كمين زده و بچه‌هاي سپاه پاسداران مشغول درگيري و پاكسازي منطقه‌اند. تا جاده پاكسازي نشود اجازه عبور نداريد. بعد از باز شدن جاده راه افتاديم و به سنندج و فرودگاه سنندج رفتيم. شاگرد راننده آمد و گفت عمامه‌ها را برداريد روي زانوهايتان بگذاريد و پرده را كشيد كه باعث دلهره بيشتر ما شد. خلاصه رفتيم تا به مقصد رسيديم. دفتر تبليغات جنب شهرباني سابق سنندج بود، وقتي وارد آنجا شدم يك ساختمان در يك كوچه تنگ بود همين كه خواستم از در به داخل بروم، ديدم آقاي باقري با يك اسلحه از ساختمان خارج مي‌شود، گفت درگيري شده مي‌روم و برمي‌گردم. شما بمانيد تا من برگردم. خلاصه ما را به مقرهاي سپاه بردند كه در منطقه ايجاد شده بود و بسيجيان و پيشمرگان كرد مسلمان به اتفاق در آنها مستقر شده و مي‌جنگيدند.در واقع تمامي طلبه‌هايي كه در قالب رزمي - تبليغي به منطقه آمده بودند به اين پايگاه‌ها اعزام مي‌شدند و طبق روال ما هم به اين پايگاه‌ها و قرارگاه‌ها اعزام شديم و رفتيم. مأموريت ماه اول تمام شد، آمديم تمديد كرديم، ماه دوم به همين روال، خلاصه تصميم گرفتم كه مأموريتم كه تمام شد برگردم قم. مدتي در قم بمانم خانواده‌ام را ببينم و بعد به جنوب بروم. شب خوابيدم كه قصد داشتم صبح بعد از بيدار شدن بروم كارهاي تسويه‌حساب را بكنم و به قم برگردم. همان شب خواب ديدم كه امام در يك اتاق سه در چهار نشسته و تعدادي از طلاب دور امام نشستند و هر كدام سؤالي از ايشان مي‌كند، من هم در گوشه‌اي از اين اتاق نشستم و منتظر شدم تا نوبتم برسد بعضي سؤالات فقهي و بعضي سؤالات سياسي مي‌پرسيدند. من هم پيش خودم فكر مي‌كردم كه از امام بپرسم «تصميم گرفته‌ام از كردستان به جنوب بروم، نظر شما چيست؟ آيا بروم يا بمانم؟» هنگامي كه نوبتم شد امام پاسخي به من ندادند. فقط يك نگاه با تعجب به من مي‌كردند كه اين چه حرفي است. كردستان را رها كنيد و به جنوب برويد؟ همان لحظه بيدار شدم و از خواب پريدم. خلاصه تصميم حقير عوض شد و اين خواب علتي بر ماندن ما در كردستان شد؛ علتي كه ما را سال‌هاي سال در كردستان نگه داشت.

گويا با مقام معظم رهبري نيز در مناطق عملياتي ملاقات داشته‌ايد. خاطره‌اي هم در اين‌خصوص داريد؟

در همان مدت روزي خبر آوردند كه مقام معظم رهبري به كردستان آمده‌اند و فرموده‌اند كه مي‌‌خواهم طلاب حاضر در منطقه را ببينم. آنها را جمع كنيد تا يك نشست يا جلسه‌ يا هر عنواني كه اسمش را مي‌گذاريد داشته باشيم. جلسه‌اي تشكيل شد و آقاي باقري به من گفت كه آقاي حيدري من مي‌خواهم نامه‌اي را به نماينده امام بنويسم و بگويم كه من براي كسب علم و ادامه طلبگي و ارتقاي سطح علمي مي‌خواهم به قم بروم، شما هم مسئول طلبه‌ها هستيد و از لحاظ اخلاقي من بايد از شما اجازه بگيرم و به شما بگويم. گفتم مانعي ندارد هر طور خودتان صلاح مي‌دانيد. در جلسه شهيد باقري نامه را به آقا دادند. آقا پس از مطالعه آن فرمودند كه صاحب اين نامه كيست؟ آقاي باقري فرمودند كه نامه متعلق به من است. آقا شروع كرد يكي يكي از سطح سواد طلبه‌ها پرسيد. در آخر ايشان فرمودند كه ما طلبه شده‌ايم و درس مي‌خوانيم، اين درس خواندن در راستاي هدفي قرار دارد و امروز هدف آن در خطر است. بايد ايستاد و آن طرف را نگه داشت. اين هم شد دليل كافي براي ماندن ما در خطه كردستانات.

بارها از واژه مردم‌ياري در خطه كردستان شنيده‌ايم. اين واژه چه معني دارد؟ روحانيت و سپاه در اين مردم‌ياري چه نقشي داشتند؟

ما وقتي در كردستان ماندني شديم، تصميم گرفته شد كه با تعدادي از طلبه‌هاي اهل سنت كه با ضدانقلاب مي‌جنگيدند و به خاطر فشارهاي آنها هجرت كرده بودند، يك دوره مشترك آموزشي ببينيم. تمام اين ماموستاها كه از ضدانقلاب فرار كرده بودند، جمع شدند در سنندج و قرار شد اين دوره فشرده به مدت 10 روز در مقر لشكر 28 كردستان برگزار شود و بعد از آن همه آنها به كارگيري شوند. رفتيم دوره را ديديم و قرار شد در مقرها تقسيم شويم. سروان همتي كه از عزيزان ارتش بود و بعدها به شهادت رسيد، گفت سپاه در دامنه كوه‌ها دور تا دور شهر مقرهايي را به صورت يك كمربند امنيتي برقرار كرده است. هر كس مي‌خواهد به آنجا (به مقرها) برود بيايد اين طرف و هر كس مي‌خواهد در شهر تبليغ كند برود طرف ديگر. ايشان من را به مقر حاجي‌آباد برد و گفت تلاش كن متوجه نشوند كه شما طلبه و روحاني هستيد. همين يعني مردم‌ياري، يعني ارتباطي كه بين ما يعني پاسداران و روحانيون با مردم بومي و محلي برقرار شده بود. هر كس هر مشكلي داشت از اختلاف تا ... مي‌آمدند پيش ما و اين را بگويم در تمام ارتباط‌ها و قضاوت‌ها فقط خدا حاكم بود و بس. به دليل اينكه همه چيز بوي خدايي و رنگ خدايي داشت، ارتباط قلبي خاصي بين مردم بومي و روحانيون و پاسداران برقرار شد؛ ارتباطي كه هم اكنون هم برقرار است. مبناي اين ارتباط خدا و ائمه و قرآن بود. بناي اين ارتباط انقلاب و امام بود، به همين خاطر وقتي بومي‌ها مي‌ديدند كه بچه‌هاي رزمنده در نهايت صداقت و اخلاص به آنها خدمت مي‌كنند، برف خانه‌ها را پارو مي‌كنند، راه را باز مي‌كنند، امنيت آنها را تأمين مي‌كنند، براي آنها شهيد مي‌دهند و ... در مقابل آنها هم از همه چيزشان براي انقلاب و امام مي‌گذشتند، جان خود را به خطر مي‌انداختند و به ما كمك مي‌كردند. حتي زنان پيشمرگ مسلماني بودند كه به هواي نامه و گرفتن آذوقه از دل ضدانقلاب پيش ما مي‌آمدند و اخبار آنها را به ما مي‌دادند. ورود ما به مقرهاي درون روستاها و مسائل آنجا دري شد براي برقراري رابطه ما با مردم منطقه، امام هم فرموده بودند ميان مردم برويد و با آنها ارتباط بگيريد، به همين جهت من هم رابطه‌ام را با روستاييان بيش از پيش بيشتر مي‌كردم. به آنها محبت مي‌كردم و آنها هم در مقابل همين عكس‌العمل را نسبت به ما داشتند. اينكه ما توانستيم بر فرهنگ و مردم كرد اين قدر اثر بگذاريم، ريشه در قرآن دارد. ما براي كار نيت كرديم و گفتيم خدايا اينها هم انسان هستند، اينها هم برادر ديني ما هستند و به آنها ظلمي مضاعف شده است و دين ما دستور داده نه تنها مسلمان بلكه هر انساني كه مورد ظلم قرار گرفت بايد به او كمك كنيد. ما در مكتب خود كسي مانند اميرالمؤمنين‌(ع) را داريم كه به خانه مستضعفان مي‌رفت و از آنها دلجويي مي‌كرد و آنها را كمك مي‌‌كرد. حال امروز ما به عنون يك روحاني رزمنده شيعه هم پيام‌آور بوديم و هم عمل كننده در منطقه و چشم مردم به عمل ما بود. از آنجا كه شهدا و رزمندگان در عمل و نيت خالص بودند و اخلاص داشتند، خدا و ائمه هم كمك كردند. وقتي مردم كرد مي‌ديدند كه بچه‌هاي رزمنده از روحاني، پاسدار، ارتشي، بسيجي و ... همه در نهايت صداقت و اخلاص جان خود را براي آنها مي‌دهند، آنها هم جان خود را براي ما مي‌دادند. مردم كردستان دوستدار علي و فاطمه زهرا هستند. آنها اغلب شافعي هستند و ما با آنها مي‌گفتيم كه شما شيعه هستيد، ما هم مشتركاتمان را پرورش مي‌داديم و بيان مي‌كرديم و اين باعث اتحاد هر چه بيشتر مي‌شد.

روابط ميان ماموستاهاي كرد و روحانيون شيعه چگونه بود؟

روابط ما از زمان آموزش و دوره مشتركمان برقرار شد. خود من هم علاقه زيادي به ارتباط‌گيري با آنها داشتم و اين يكي از سياست‌هاي من بود. هر كجا در هر روستا كه مي‌ديدم ماموستايي هست، مي‌رفتم و به آنها سر مي‌زدم. وقتي در خيابان مي‌ديدمشان، حتي وقتي لباس روحاني به تن من نبود. مي‌رفتم و سلام و احوالپرسي مي‌كردم. وقتي در منازل يا مقرها با آنها به صحبت مي‌نشستيم از انقلاب حرف مي‌زديم، به آنها مي‌گفتيم كه مسائل ديني و فقهي بايد در جلسات مباحثه و در حوزه‌ها و مراكز مخصوص انجام شود، شما مورد ظلم قرار گرفتيد، ما يك دشمن مشترك داريم و هر دو مسلمانيم. اين انقلاب هم انقلابي اسلامي است، يعني براي همه ايرانيان مسلمان است، به همين خاطر در مباحثي كه جزو مشتركاتمان محسوب مي‌شد صحبت و گفت‌و‌گو مي‌‌كرديم. بعد از اينكه ارتباط ما با هم قوي مي‌شد، به سراغ مبنا يعني انقلاب مي‌رفتيم و ايدئولوژي انقلاب را مطرح مي‌كرديم. انقلاب ما طوري بود كه وقتي براي هر كس درست مطرح مي‌شد، او جذب مي‌شد. آب هر كجا كه برود اثر خود كه رشد است را مي‌گذارد. وقتي اينها توجيه مي‌شدند كه انقلاب و امام و رزمندگان و روحانيت چه مي‌گويند، آنقدر جذب مي‌شدند كه جان خود را هم براي انقلاب و امام و مبارزه با دشمن مي‌دادند.

همانطور كه ما متوجه شديم يكي از فرزندان شما به شهادت رسيده است. از احساس پدر يك شهيد و از زبان يك پدر روحاني شهيد برايمان از آن روزها بگوييد.

بنده چون سال 59 به جبهه رفتم خيلي از رفتن احمد با خبر نبودم. بچه‌هاي من هرچه دارند و به هر كجا رسيدند از تربيت صالح مادرشان است، چون او بود كه يك تنه اين بچه‌‌ها را تحت تربيت صالح بزرگ كرد و پرورش داد تا جايي كه شهيد و جانبازي تقديم اسلام كرد. احمد در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيد. مادرش مي‌گويد كه آمد و گفت عمليات است. من هم به او گفتم كه پدرت رفته منطقه، برادرت هم كه در جبهه است، شما بمان تا حداقل اگر كسي مريض شد، كسي باشد كه يك ليوان آب دست او بدهد. مادرش در ادامه مي‌گويد، احمد ناراحت شد، رفت پتويي به سر كشيد و خوابيد، رفتم به احمد گفتم ناراحت نشو. بسيار خب براي عمليات برو. احمد رفت و در عمليات شهيد ‌شد. من هم بدون اطلاع به قم آمدم. از قضا آوردن پيكر احمد با آمدن من به قم با هم در يك زمان هماهنگ مي‌شود، در نتيجه به ما خبر دادند و رفتم و طبق روال همه خانواده‌‌ها جنازه را گرفتيم و تدفين كرديم. در زمان خاكسپاري شهيد محلاتي براي خانواده‌هاي شهداي والفجر 8 سخنراني مي‌‌كرد و مي‌گفت حتي پسر حاج آقاي حيدري هم در ميان شهداي شماست و پدر اين شهيد در منطقه كردستان در حال جنگ. او نمي‌دانست كه من از كردستان آمده‌ام و در قم هستم. خلاصه اين هم خاطره‌اي شد از روز خاكسپاري و ماندگاري احمد ما.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۳:۱۰ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۷
0
0
سلام بنده خودم ۲سال در خدمت حاج آقا حیدری بودم بدون تعارف تا به حال روحانی به این خوبی ومتواضع وخلاصه هرچی خوبی از ایشان بگویم کم گفته ام انشااله که سالیان سال خداوند حفظشان کند
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار