مينا عبدي | از نخستين نشانههاي بشري در پهنه سرزمين ايران گرفته تا عناصر و فضاهاي عصر اسلامي، همه و همه برگرفته از يك خاستگاه فكري واحدند. در هنر ايراني هميشه يك اصل ثابت وجود داشته كه تداوم آن را بعدها در هنر سدههاي نخست و حتي متأخر اسلامي نيز ميتوان ديد. هنر ايراني تابع نوعي سمبليسم پيچيده است كه ميتوان آن را به تفضيل مورد پژوهش قرار داد. هنر ايراني از نخستين تا واپسين نشانههاي برجاي مانده از آن به نوعي نمادپردازي مانند است كه برگرفته از ادبيات فكري مردم اين سرزمين است.
گرچه نبايد اين حقيقت را از نظر دور داشت كه هنر بينالنهرين در ذات خود هنري رمزي و تمثيلي است و اين برخلاف دنياي واضح و شفاف هنر غرب است كه صراحت در عميقترين نشانههاي تصويري آن موج ميزند. علاوه بر آن كه فرهنگ مردمان مشرق زمين از خاورميانه گرفته تا شرق دور باورهاي آئيني نظاممندي دارند كه هنرشان گوشهاي از اين باورها را تجلي ميدهد.
ايران نيز به عنوان اصليترين پايگاه تمدن خاورميانه آداب و سنن فكري و سمبليسم عميق و ريشهداري در دستگاه فكري خود داشته و دارد كه ميتوان گفت هنر ايراني از اين تفكرات برگرفته شدهاست.
در هنر ايران فرمها گوياي يك حقيقت متعالياند. انديشههاي زميني در هنر مردم ايران جايي ندارد و ميتوان اين ادعا را با بررسي نقوش برجاي مانده از تمدنهاي شهر سوخته، شوش، لرستان، مارليك و دهها تمدن ديگر سرزمين ايران ثابت كرد. در تمدن ايران عالم معنا پس از ورود اسلام شكل تازهاي به خود گرفت. سمبليسم هنر ايراني با ورود اسلام با باورهاي اين مذهب تازهوارد همساز شد و شكلي نومايه به خود گرفت. جالب آنكه در اين هنر و در مايه اين مذهب تازه نيز هنر ايراني متفاوت از تمام سنن و تمدنهاي همارزش نمود يافت و جلوهاي درخشان از تفكر اسلامي را به نمايش گذاشت.
هنر ايراني در سنت تصويرگري نسخههاي خطي كه ميتوان ريشههاي آن را در كتب مكتب فكري ماني جستوجو كرد، يكي از بيبديلترين شاخصههاي خود را به نمايش گذاشت. تصويرگري به عنوان يكي از هنرهاي درباري نه در خدمت بيان عظمت حكومت كه بسان گوهري ميمانست كه تمدن ايراني بدان ميباليد و از آن به عنوان نشاني از شكوهه تمدن خود بهره ميگرفت. برترين نسخههاي خطي ايراني مصوراند و به غير از قرآن كه تصوير به گونهاي متفاوت يعني در هيئت نقوش گياهي در آن نمود يافت، متون ديگر از دنياي خيال هنرمند ايراني به صورت شگرفي سيراب شدند.
تصاوير نسخههاي خطي فارسي گرچه نمايانگر جهان ماده بودند اما عناصري كه در آن به نمايش درآمد حكايت از جهاني ديگر داشت. جهاني كه به گفته افلاطون تصوير درخشاني از عالم مُثُل است. در حقيقت آنچه نقاش ايراني آن را در اثرش بازنمود بخشيد، تجسم بيواسطه دنياي ظاهر يعني آنچه در هنر روم و يونان از سده سوم پيش از ميلاد تاكنون ميبينيم، نبود. هنر ايراني تابع اصول و قواعد اقليدسي نبود اما از باورهايي تبعيت كرد كه بارزترين وجوهش را ميتوان در نوشتار شيخ اشراق ديد.
نگارگري ايران هرگز به قوانين دو بعدي كاغذ خيانت نكرد اما به بهانه فرمها و رنگهاي گوناگون، اين سطح دو بعدي را به مراتب وجود مبدل كرد و موفق شد هنر را از جهان ماده به مرتبهاي عاليتر از حيات روحاني ارتقا دهد. اين جهاني بود كه فلاسفه اسلامي آن را صور معقله يا صور خيال ناميدند. اين ويژگي منحصر به فرد در هنر ايراني بعدها جهان غرب را چنان به خود متوجه و متمركز كرد كه ديويد هاگني نقاش برجسته اروپا در آستانه مدرنيته هنري اعتراف كرد: «جهان غرب سعي در تصرف عالم از راه علم دارد و جهان شرق سعي در نگه داشتن راز جاودانگي آن دارد كه هميشه حرفي براي گفتن دارد». هاگني و همعصران او معتقد بودند: «توجه به هنر شرق جهان غرب را از خواب غفلت بيدار كرد.» شايد عدم نمايش دورنماي سه بعدي در آثار هنر تصويرگري ايراني اين موضوع را كه تصويرگري ايراني معرف مراتب فراجسماني و نه نمايش جهان واقع است، مورد تأكيد قرار ميدهد. به اعتقاد سيدحسين نصر هنرهاي درباري با «اسرار صغير» يعني فروع حقايق عرفاني سر و كار دارد.
واقعيتهاي تاريخي و داستانها در ادبيات ايران با جنبهاي افسانهاي در هم ميآميزد يا جنبه اخلاقگريي به خود ميگيرد. نبردها به ماوراءالطبيعه متصل ميشوند و در انتها به خير و شر و نمايش آن پيوند ميخورد. از سوي ديگر به حقايق فلسفي متصل ميشود و تاريخ اساطير را دربرميگيرد و از آن طريق به سلسله مراتب عرفاني ميگرايد. حتي گياهان و حيوانات نيز در تصويرگري ايراني به عينه از طبيعت تقليد نشده بلكه كوششي از نمودن گونه بهشتي آن است. تصاوير نسخههاي خطي، موسيقي و تذهيب هنرهايي ديني و معناگرا هستند. گفته ميشود كه اين هنرها برخاسته از جهان برزخ يا عالم خيالند. جهاني كه ملاصدراي شيرازي آن را مقر بهشت ميداند.
به همين سبب است كه مصور ايراني تلاش ميكند تا آنچه نيك ميپندارد در قالب رنگها و نقوش به صفحه كاغذ بياورد. در واقع نقوش نسخ خطي يك بهشت زمينياند.
در واقع همانگونه كه محيالدين عربي در توصيف مراتب هستي ذكر ميكند، ملكوت جايگاهي است كه عالم مُثُل ناميده ميشود. عالم لطيفي كه در معناي اشراقي جسم رستاخيز را شامل ميشود و همه اجسامش واقعي است. در واقع اين عالم تصوير بهشت است. در باور اسلامي آنچه در اين دنيا لذتبخش است، تصوير لذتي بهشتي در عالم والاست و هنرمند ايراني دقيقاً همين نقطه وجودي را تصوير كرده است. باقي ماندن در جهان ماده و محدوديت در تفكر زميني يعني آنچه اسلام از آن منع كردهاست، هرگز در هنر ايراني ديده نميشود. در هنر ايراني تمام عناصر قدسياند و حكايت معناگرايي هنرمند ايراني و عرفان شرقي را به مدد نقشها نمايش ميدهند.