کد خبر: 612003
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۸
«جستارهايي در منش فردي و اجتماعي مرحوم آيت‌الله سيد حسن طاهري خرم‌آبادي»درگفت و شنودي منتشر نشده با مرحوم حجت‌الاسلام سيدمهدي طاهري خرم‌آبادي
علي احمدي فراهاني

مرحوم حجت‌الاسلام ولمسلمين سيد‌مهدي طاهري خرم‌آبادي نخستين فرزند فقيد سعيد مرحوم آيت‌الله سيد حسن طاهري خرم‌آبادي بود كه سه سال قبل و زودتر ازپدر دارفاني را وداع گفت. بنابراين اين گفت وشنود در زمان حيات پدر و در حال و هواي آن دوره انجام شده است. اينك كه اين مصاحبه منتشر مي‌شود براي پدر و فرزند طلب مغفرت و رضوان الهي داريم.

درآغاز گفت وگو مقداري از فضاي حاكم برخانواده وحال وهواي آن بگوييد.

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. مادرم اصالتاً خرم‌آبادي است و قبل از ازدواج با پدرم با ايشان نسبت فاميلي داشته است و پسرعمو و دخترعمو بوده‌اند. گرچه اجداد ما خرم‌آبادي بودند، ولي من بيشتر قمي هستم تا خرم‌آبادي، زيرا بر اساس نقل پدرم يك ماه بعد از تولدم خانواده ما از خرم‌آباد به قم رفتند و مقيم آنجا شدند و اينجانب در قم نشو و نما كرده‌ام. ديگر اينكه مادربزرگم، مادر پدرم نيز قمي بودند و دوران جواني پدرم در قم سپري شده است. ما در قم در خانه همان مادربزرگ زندگي مي‌كرديم و فقط ايام تعطيلات تابستاني يكي دو ماه به خرم‌آباد مي‌رفتيم.

كسالت شما به عنوان نخستين فرزند خانواده، بر زندگي پدر و مادرتان تا چه حد تأثير داشته است؟

يكي از رنج‌هايي كه در طول زندگي‌ام به دل پدر و مادرم سنگيني كرد و هنوز هم شايد آثارش باقي باشد، اين است كه من، يعني نخستين فرزندشان و دردانه خانواده در هشت ماهگي به فلج اطفال مبتلا شدم. اين حادثه ناگوار هميشه آن دو بزرگوار را ناراحت و دل‌آزرده مي‌كرد و موجب زحمات بسياري براي آنها بود. مادربزرگ مادري‌ام خرم‌آبادي و زني بسيار نجيب و متدين بود و من با او نيز انس و الفت داشتم و از او خاطره‌هايي دارم. او نيز برايم قصه‌هايي نقل مي‌كرد. علاوه بر اين دو مادربزرگ واقعي و تني، بانوي بزرگوار ديگري هم بود كه برايم همچون مادربزرگ بود. او نامادري پدرم و هووي مادربزرگم ذكري‌خانم بود كه «هما» نام داشت. جد ما دو همسر داشت، يكي ذكري‌خانم مادر پدرم و دومي هماخانم. جالب اينكه البته مادربزرگم نسبت به هووي خود بسيار مهربان بود. او خواهر حاج‌آقا جزايري و زني بسيار بزرگوار، مدير و عاقل بود و خانه پدربزرگمان در خرم‌آباد را اداره مي‌كرد.

از منش اخلاقي پدر بزرگوارتان در دوران‌هاي گذشته چه نكاتي به خاطر سپرده‌ايد؟

اكنون وقتي به گذشته‌ها فكر مي‌كنم، خاطره‌هايي از پدرم در ذهنم زنده مي‌شود كه شايد خود ايشان خيلي از آنها را به ياد نداشته باشد، ولي همان خاطره‌ها در ساختار شخصيت من از كودكي تأثير پايدار گذاشته است مثلاً مسافرت‌هايي كه براي معالجه پايم به تهران يا شهرها و ممالك خارج مي‌رفتيم، همه براي من خاطره و در تربيت روحي، فكري، اجتماعي و فردي‌ام مؤثر بوده است. همچنين خاطرات زمان خردسالي كه اغلب همراه پدرم به مدرسه فيضيه مي‌رفتم و در آنجا شاهد مباحثه او با طلاب و فضلا بودم، بسيار تأثير داشت. آنجا نماز خواندن پدرم و ديگر علما و طلاب را مي‌ديدم كه مرا مجذوب مي‌ساخت.

در بين راه خانه و فيضيه سؤال‌هايي از پدرم مي‌كردم و ايشان در حد ادراك كودكانه و افكار حساسم جواب‌هاي مناسبي مي‌داد كه گاهي واقعاً لذت مي‌بردم. يادم هست يكي از سؤالاتم از پدر در باره معاني سوره‌هاي «فلق» و «ناس» بود. پدرم نيز در جواب ترجمه بسيار ساده‌اي به همراه توضيحاتي تفسيرمانند از آن دو سوره برايم خواند كه خيلي شنيدني بود. البته ساير سوره‌هاي جزء سي‌ام قرآن را در همان سطح كودكانه ترجمه و تفسير مي‌كرد كه برايم پر از جاذبه‌هاي معنوي و ديني بود.

از مسافرت‌هايي كه در دوره كودكي همراه پدر مي‌رفتيد، چه خاطراتي داريد؟

يادم هست در دوران كودكي و اغلب براي معالجه به تهران مي‌رفتيم. مظاهر فساد و بي‌بندوباري غوغا مي‌كرد و به چشم مي‌آمد. يك روز در ميدان فردوسي سوار تاكسي شديم. من در وسط صندلي عقب نشسته بودم، پدرم يك طرف و دختر بي‌حجاب و بزك‌كرده‌اي در طرف ديگر نشسته بود. راننده از دختر پرسيد: «اين طرف ميدان پياده مي‌شود يا آن طرف؟» و او با صداي كاملاً مردانه‌اي جواب داد: «آن طرف ميدان.» تازه متوجه شديم اين شخص دختر نيست! پسر جواني است كه خود را به شكل دخترها درآورده است. بعد از پياده شدن او، راننده به پدرم گفت: «حاج‌آقا! ديگر واقعاً نمي‌شود تشخيص داد. من از اول كه او را سوار كردم خيال كردم زن است، دختر است. حالا فهميدم پسر است.» وضع ابتذال در دوران طاغوت، به‌ويژه در تهران اين گونه بود. دختران شبيه پسران و پسران شبيه دختران بودند. حتي يادم هست يك بار تحت تأثير محيط مذهبي قم با تعجب از پدرم پرسيدم: «اينها مسلمان‌اند؟» پدر پاسخ داد: «آري مسلمان‌اند.» گفتم: «آخر وضع اينها هيچ شباهتي به وضع مسلماني ندارد.» گفت: «مسلمان فاسدند، گنهكارند، اما بالاخره مسلمان‌اند.»

توصيه پدر تا چه حدي در روحاني شدنتان تأثير داشت؟ ايشان از چه شيوه‌اي براي تشويق شما به اين امر استفاده مي‌كردند؟

پدرم خيلي علاقه داشت تا من از مقطع سوم راهنمايي و از آغاز دوران بلوغ تحصيل جديد را رها كنم و به حوزه علميه بروم و در آن ادامه تحصيل بدهم. جد ما مرحوم حاج‌سيد‌احمد طاهري تعريف مي‌كرد كه وقتي فرزندش سيدحسن، يعني پدر من تصميم گرفته بود به دنبال تحصيل علوم برود و وارد حلقه طلاب حوزه شود، عالم معروف خرم‌آبادي، مرحوم حاج‌آقا روح‌الله كمالوند(1) به ايشان پيشنهاد كرده بود: «شما فعلاً به حوزه نرويد. اول مدرك ديپلم بگيريد و آگاهي‌هاي جديد را اخذ كنيد، بعد به دنبال علوم ديني و حوزوي برويد. پسرم حسن نيز چنين خواهد كرد»، اما پدرم به او گفته بود: «من الان و در اين سنين شوق و ذوق رفتن به حوزه را به‌شدت در خود حس مي‌كنم، اما مطمئن نيستم چند سال بعد كه ديپلم گرفتم، آيا باز هم همين اشتياق و انگيزه را خواهم داشت يا نه؟» به همين دليل پدرم كه هم خودش دوست داشت من طلبه شوم و هم شوق و رغبتم را مي‌ديد، مي‌خواست تا آن آتش شوق در دلم خاموش نشده است از همان آغاز بلوغ به دنبال طلبگي بروم. در اين صورت هم من طلبه مي‌شدم، هم اجباري در كار نبود و من به خواست خودم قدم در اين راه مي‌گذاشتم. او شك داشت كه چند سال ديگر هم آن شوق و علاقه در من مي‌ماند يا نه. البته من نيز ترديدي در خود حس مي‌كردم كه ديپلم بگيرم و بعد به حوزه بروم يا نه. ناگفته نماند براي اخذ مدرك ديپلم در خود علاقه‌اي احساس مي‌كردم و كمي به توقف و بلاتكليفي افتادم. پدر نيز اين حالت مرا مي‌ديد، بي‌آن كه حرفي بزند، به گونه‌اي غير‌مستقيم مرا تشويق مي‌كرد تا اينكه نهايتاً براي آغاز دروس حوزه مصمم شدم.

پدربزرگوارتان در مبارزات نهضت امام به ويژه در سال‌هاي منتهي به انقلاب نقش فعالي داشتند. از خاطرات مربوط به رويداد19 دي 1356 در قم براي ما بفرماييد.

روز 17 دي مقاله‌اي معروف به قلم احمد رشيدي‌مطلق در روزنامه اطلاعات در اهانت به امام خميني چاپ شده بود. صبح 18 دي متوجه شدم پدرم با تلفن حرف مي‌زند و به كسي كه پشت خط است، مي‌گويد: «مگر نديديد به آقا چه اهانتي كرده‌اند؟ درس‌ها تعطيل است. طلاب مي‌خواهند به منازل علما بروند.» من به اقتضاي نوجواني از تعطيل شدن درس‌ها بدم نمي‌آمد، اما دلهره داشتم كه مرحوم آقاي قدوسي مدرسه حقاني را تعطيل مي‌كند يا نه. از طرفي حاج‌آقا چشمش دنبال من بود كه بلند شوم و به مدرسه بروم. من هم رفتم، اما ديدم مدرسه حقاني خالي و تعطيل است. با دوچرخه برگشتم به طرف حرم تا ببينم چه خبر است. آنجا هم خبري نبود، بنابراين به منزل برگشتم. البته شنيدم آن روز عده‌اي از علما، روحانيون و بازاريان قم به منزل مراجع تقليد رفته بودند و سخنراني‌هايي برگزار شده بود. پدرم مي‌گفت: «وقتي از منزل آقاي گلپايگاني بيرون آمديم، ديدم يك دستگاه بولدوزر بزرگ را در وسط خيابان نگه داشته‌اند تا مردم مجبور شوند از پياده‌رو حركت كنند و حالت تجمع در خيابان ديده نشود.»

ظاهراً يك بار ساواك پدرتان را به تبعيد اختياري! فرستاده بود. ماجرا از چه قراربود؟

ارديبهشت 1357 با تمام حوادث و تب و تابش در قم گذشت و اول خرداد رسيد. از ساواك قم به پدرم زنگ زدند كه به ساواك تشريف بياوريد. وقتي پدرم گفت مرا به ساواك احضار كرده‌اند، همه خانواده و آشنايان ناراحت و مضطرب شدند و حتي بعضي‌ها گريه كردند حتماً مشكلي هست و مي‌خواهند آقا را دستگير كنند. پدرم رفت و برگشت و گفت: «اينها از من خواستند دو هفته در قم نباشم. هر جا كه خواستم بروم. فقط در قم نباشم.» در واقع اين خواسته ساواك يك تبعيد محترمانه و اختياري بود. از همان روز ايشان به تهران رفت و بيش از 15 روز در تهران بود. البته هر چند روز يك بار به قم برمي‌گشت و دوباره مي‌رفت و ظاهراً كاري داشت. هدف ساواك اين بود كه پدرم در 15خرداد در قم نباشد، چون احتمال مي‌دادند كاري، فعاليتي يا مراسمي در سالگرد 15 خرداد در قم صورت بگيرد، لذا مي‌خواستند پدرم نباشد.

در روزهاي اوج‌گيري انقلاب از جمله محرم وصفر 1357، پدر در كجا حضور داشتند و چه برنامه‌هايي را به اجرا درآوردند؟

خاطرم هست كه پدرم را براي سخنراني در راهپيمايي اربعين سال 1357 به خرم‌آباد دعوت كرده بودند و ايشان هم پاسخ مثبت داد. يك روز قبل از قم با يك بنز كرايه‌اي به سوي خرم‌آباد راه افتاديم. پدرم، من، برادرم علي‌آقا و آقاي زرگراني ‌كه از طلاب خرم‌آبادي بود و با ما رفت و آمد داشت، بوديم، البته آن زمان هنوز معمم نبود. ما سه نفر در صندلي عقب ماشين نشستيم و پدرم جلو نشستند. از نوارهاي مداحي آقاي محلوجي و خورشيدي گذاشته بوديم و گوش مي‌كرديم و پدرم هم مشغول مطالعه بود. تقريباً همه ماشين‌هاي بزرگ و كوچك را در راه ديديم كه عكس امام را به شيشه‌ها زده بودند، جز ماشين ما. البته يك عكس كوچك در داخل ماشين گوشه شيشه بود. وقتي در 70 كيلومتري خرم‌آباد به پليس راه رسيديم راننده نگه داشت و رفت تا ساعت بزند. پليس آمد و ابتدا روبان قرمزي را كه راننده به آنتن گره زده بود، باز كرد. سپس به داخل ماشين دست برد و عكس كوچك امام را از گوشه شيشه برداشت و رفت و بد و بيراه هم مي‌گفت كه البته داخل ماشين بوديم و صدايش را نمي‌شنيديم. خلاصه راه افتاديم، ولي راننده ناراحت بود و غرغر مي‌كرد كه من بايد جواب اينها را بدهم. آنگاه از داشبورد ماشين عكسي را درآورد كه كاريكاتور شاه بود و گفت: «بايد اين را به شيشه ماشين بزنم.» بعد گفت: «حاج‌آقا! من مي‌خواهم شما را در شهر پياده كنم و برگردم.» نزديك شب بود. پدرم به راننده گفت: «تو نبايد با اين پليس‌ها درگير شوي. راهت را بگير و برو»، اما راننده مي‌گفت: «نه حاج‌آقا! به جدت قسم بايد اين كار را بكنم.» پدرم اصرار كرد كه شب را بمان و فردا برو. گفت: «نه حاج‌آقا! من راننده‌ام و كارم رانندگي است. شب و روز فرق چنداني ندارد. بايد برگردم.» پدرم باز هم سفارش كرد كه با پليس لجبازي نكن. بالاخره ما به منزل پدربزرگم كه از علماي بزرگ و مبارز خرم‌آباد بود، وارد شديم. علماي شهر به ديدن پدرم آمدند و درباره راهپيمايي فردا گفت‌وگو كردند.

راهپيمايي چگونه برگزار شد؟ سخنراني آيت‌الله طاهري در اين راهپيمايي حول و حوش چه مسائلي بود؟

مردم در ميدان امام خميني خرم‌آباد تجمع كرده بودند. حجت‌الاسلام آقاي سيد‌مجتبي طاهري كه بعدها داماد ما شد و آن موقع هنوز معمم نبود، پيامي از امام خواند. حتي يادم هست در پايان نام امام را نگفت، يعني يادش رفت. والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته را گفت و كنار رفت، بعد دو باره برگشت و گفت: «با عرض معذرت، روح‌الله الموسوي الخميني» و اين مسئله براي ما كه تقريباً بچه بوديم مايه انبساط خاطر شد. پدرم، آيت‌الله طاهري يك سخنراني سياسي و علمي بسيار مهم بر اساس كتاب تازه چاپ‌شده نهضت‌هاي اسلامي صد ساله اخير از مرحوم استاد مطهري ايراد كرد. اين كتاب آن زمان تازه منتشر شده و به خاطر اوضاع سياسي و اجتماعي ايران و نهضت اسلامي بسيار مورد توجه خاص و عام بود. آيت‌الله طاهري خرم‌آبادي بيشتر به مباحث آفات نهضت، عوامل پيشبرد نهضت، عوامل بازدارنده و توقف و نابودي آن پرداختند. روي اسلاميت نهضت بسيار تأكيد و شعارها و گرايش‌هاي غيراسلامي گروه‌هاي غيرمذهبي و كمونيستي را تخطئه كرد. ايشان نقش مؤثر مراجع تقليد و علماي بزرگ را در حفظ اسلام مورد توجه قرار داد و به نفي گرايش‌هاي مادي‌گري و ماركسيستي پرداخت و نهضت امام حسين(ع) را سرمشق نهضت اسلامي ايران و رهبري امام خميني را نمونه معرفي كرد.

درخلال سخنراني پدر مشكلي يا واقعه‌اي رخ نداد؟

مطالبي كه در سخنراني پدرم جلب توجه كرد، حركت يك نفر التقاطي و كمونيست بود. وقتي حاج‌آقاي طاهري در رد مكاتب مادي و كمونيستي داد سخن سرمي‌داد، همان شخص كه معروف به كمونيست و توده‌اي بود، به پدرم نزديك شد و حرفي در گوش ايشان گفت. من كه پايين بودم و نمي‌دانستم چه گفت، اما دايي‌ام محمد و آقامجتبي طاهري كه در جايگاه و نزديك پدرم بود، مي‌گفتند به پدرم گفت: «حاج‌آقا! مردم خسته شده‌اند، بهتر است تمام كنيد.» اين شخص كه خيلي مظنون به بي‌ديني و كمونيسم و از بستگان درجه دوم و سوم ما هم محسوب مي‌شد، دو سه سال پيش از دنيا رفت. معمولاً فاميل به خانه او رفت و آمد نداشتند و مي‌گفتند: «اگر در خانه او چيزي بخوريد بايد دهانتان را آب بكشيد، چون او ايمان به خدا و اسلام ندارد.» به هر حال تحليل افراد از سخن آن شخص اين بود كه او نمي‌خواست در خرم‌آباد سخني در باب رد و تخطئه كمونيسم گفته شود.

سخنراني اربعين ايشان چه هدفي را دنبال مي‌كرد؟ ايشان به دنبال چه بودند؟

سخنراني حاج‌آقا جنبه وحدت‌بخشي در بين اقشار مختلف مردم داشت و مردم اصلاً خسته نشده بودند. بلكه بعد از سخنراني باز هم به حالت راهپيمايي و با شعار و نظم به خانه‌هايشان برگشتند. جالب‌تر اينكه جلوي هر گروهي از مردم يك نفر روحاني حركت مي‌كرد و شعارها همه جنبه اسلامي و ديني داشت و اتفاق خاصي هم نيفتاد. پدرم عصر آن روز خرم‌آباد را به مقصد خوزستان و ماهشهر ترك كرد. قرار بود در دهه آخر صفر در آنجا باشد. من و برادرم علي‌آقا در خرم‌آباد مانديم.

در روزهاي ورود حضرت امام، آيت‌الله طاهري در كجا بودند و چگونه خود را به مراسم استقبال رساندند؟

پدرم وقتي شنيده بود امام به ايران برمي‌گردد دهه آخر صفر را در ماهشهر نيمه‌تمام گذاشت و به قم برگشت. ظاهراً همان شب آقاي معاديخواه به منزل ما آمد و با پدرم درباره بازگشت امام به ايران به گفت‌وگو پرداخت كه امام چه برنامه‌اي دارد. مي‌خواهد در ايران چه بكند؟ به كدام قدرت تكيه مي‌زند؟ يادم هست پدرم هم مي‌گفت: «آري واقعاً عجيب است، اما امام در طول مبارزاتش موفق بوده است. وقتي در عراق نگذاشتند بماند به پاريس رفت و اين هجرت برايش موفقيت‌آميز بود و انقلاب را به اين مرحله رساند. حالا كه تصميم گرفته است به ايران برگردد، حتماً برنامه‌اي دارد و موفقيتي حاصل خواهد كرد.» روز بعد پدرم به تهران رفت تا در ستاد استقبال از امام حضور داشته باشد. من هم مي‌خواستم با ايشان بروم، ولي قبول نكرد و گفت: «من برنامه‌هايي دارم و بايد اينجا و آنجا بدوم. تو نمي‌تواني با من همراهي كني.» ايشان رفت و من به همراه مرحوم آقاي وراميني، خانواده و پسرش علي‌آقا به تهران رفتم.

ظاهراً پدر در روزهاي پيروزي انقلاب چند شبي رادر شهرباني به سر برده بودند. ماجرا چه بود؟

از همان شب 22 بهمن راديو در دست مردم بود و شخصيت‌هاي انقلابي مي‌آمدند، صحبت مي‌كردند و پيام مي‌دادند و مردم هم همه گوش مي‌كردند. از قضا در همان روزها من به سرماخوردگي و تب و لرز شديدي مبتلا شدم و مجبور شدم چند روزي در خانه بستري شوم و بيرون نيايم. پدرم و تعدادي از علما چند روزي در شهرباني بودند و كشيك مي‌دادند. سرهنگ كمال نظامي فرماندار نظامي قم را هم دستگير كرده بودند. همان روزها ارتشبد نصيري و ساير اركان نظامي طاغوت دستگير و محاكمه مي‌شدند. اين براي مردم و علما بسيار لذتبخش بود كه آنها كه در سال‌هاي گذشته از هيچ‌گونه هتاكي و اهانت به مردم و روحانيون مبارز در قم، تهران، خرم‌آباد و... فروگذاري نكرده بودند، اكنون ذليلانه به دست انقلابيون افتاده بودند و محاكمه مي‌شدند و اين يك پيروزي بزرگ بود.

پدرم شب‌ها در شهرباني مي‌ماند، چون امور شهرباني به دست علما و صلحا افتاده بود. يك شب حدود ساعت 12 تلفن زنگ زد و يك نفر از پشت خط گفت: «من كارمند مخابرات خرم‌آباد هستم. ما اطلاع پيدا كرده‌ايم تعدادي تانك از آبادان حركت كرده‌اند تا به تهران بيايند و انقلاب و انقلابيون را سركوب كنند.» من هم كمي نگران شدم. بالاخره يك پيروزي باورنكردني نصيب مردم شده بود و هيچ بعيد نبود چنين وقايعي رخ بدهد. من هم اين خبر را به پدرم در شهرباني رساندم. الان يادم نيست به خود ايشان در شهرباني زنگ زدم يا به كس ديگري.

پي‌نوشت‌:

1) متوفاي 1343، مدفون در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(س) در قم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار