کد خبر: 611255
تاریخ انتشار: ۱۸ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۱
روايتي از زندگي شهيد علم الله علومي از شهداي شاخص قرآني
اولين يادواره گراميداشت شهداي شاخص قرآني شهر تهران به همت سازمان قرآن و عترت بسيج تهران بزرگ در هفته دفاع مقدس برگزار مي‌شود. اين مناسبت بهانه‌اي را برايمان فراهم آورد تا گذري بر زندگي علم الله علومي از شهداي شاخص قرآني كشور داشته باشيم.

محمدرضا سوري |

گاهگاهي ز لطف يادم كن چند صباحي دعا نثارم كن

شايد كه رسد به قرب خدا بيدارم كند به فضل صبا. . .

اين بخشي از سروده‌هاي شهيد علم الله علومي است كه در 22خرداد ماه 1338 در خانواده مذهبي در روستاي طاروم از توابع شهر ميانه چشم به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده بود، خانواده‌اي كه در كنار تمامي مشكلات دنيايي ايمان، صداقت و تقوا پيشه كرده و زندگي ساده‌اي را براي خود فراهم كرده بودند.

پدر علم الله، روحاني بود و علوم ديني را تحصيل مي‌كرد. اما در كنار آن براي امرار معاش خانواده خود نجاري هم مي‌كرد. نام علم الله را پدر براي او انتخاب كرد. اين شهيد بزرگوار از كودكي آرام، سر به زير و متين بود و نسبت به همسالانش بسيار متدين و باوقار بود.

تا آنجا كه خانواده‌اش به ياد دارند، علم الله هيچ وقت هيچ درخواستي از آنها نداشت. پايه ابتدايي را تا سال چهارم در روستا تحصيل كرد و با نمره‌هاي عالي رتبه‌هاي تحصيلي را طي كرد. او هميشه به خاطر اخلاق خوبش مورد تحسين معلمانش قرار مي‌گرفت. به دليل نامعلومي يك سال مدرسه روستا تعطيل شد. يعني معلم به روستا نمي‌آمد. در آن سال پدرش او را به مكتبخانه قرآني برد و در طول يك سال علم الله روخواني قرآن را به نحو احسن به پايان رساند. از همين جا انس شهيد با قرآن شروع شد و از همان موقع با كتاب الهي انس گرفت.

عاشق گفت‌وگو با خدا

علم الله پايه پنجم و ششم ابتدايي را در شهر ميانه با موفقيت به پايان رساند. شهيد علومي عاشق سخن گفتن با خدا بود، او همراه مادر به نماز مي‌ايستاد و به راز و نياز به درگاه خدا مشغول مي‌شد. علم الله كمي كه بزرگتر شد. همراه پدر در صفوف مسجد به نماز مي‌ايستاد. حتي دو سال قبل از سن بلوغش هم نماز‌هايش قضا نمي‌شدند. هميشه اول وقت نماز مي‌خواند و به دوستانش هم توصيه مي‌كرد كه نماز اول وقت بخوانند. در تمام مناسبت‌هاي مذهبي در مسجد حضور پيدا مي‌كرد. او هميشه و در همه جا به همه توصيه مي‌كرد كه مساجد نبايد خالي بماند و مخالف جدايي هيئت‌ها و تكيه‌ها از مساجد بود.

پدر و مادر به ياد ندارند كه علم الله هرگز با صداي بلند با آنها سخن گفته باشد. احترام خاصي براي آنها قائل بود، از بدو ازدواجش طبقه بالاي منزل پدري زندگي مي‌كرد. مادر شهيد تعريف مي‌كند: پسرم از دمپايي ابري بدش مي‌آمد؛ يك روز ديدم روي پله يك جفت دمپايي ابري مردانه هست. گفتم علم‌الله تو كه دمپايي ابري دوست نداشتي چطور شده خريدي؟ گفت: براي بيرون نخريدم! فقط براي پله‌ها كه وقتي بالا مي‌روم صداي پاهايم شما را اذيت نكند.

اگر خواسته‌اي ازمادر يا پدرش داشت خيلي برايش سخت بود كه آن را عنوان كند، ‌خيلي با متانت آرام و با شيرين زباني با مادرش در ميان مي‌گذاشت. ايشان نه خانه دوستانش مي‌رفت و نه كسي را منزل مي‌آورد. مي‌گفت: «نمي‌خواهم مزاحم خانواده‌هايشان بشوم.» با دوستانش در مدرسه به شايستگي رفتار مي‌كرد، هيچ وقت كسي از او شكايت نكرد، دوستانش هم مثل خودش مذهبي بودند.

وداع با مادر

علم الله از 9 سالگي با قرآن انس گرفت، به دليل اينكه روزها كار مي‌كرد و شب‌ها هم درس مي‌خواند، كمتر مي‌توانست در امر آموزش قرآن به ديگران ياد دهد ولي خودش قرآن قرائت مي‌كرد و به ديگران سفارش مي‌كرد با كلام الهي مانوس شوند. ايشان جز نفرات اول در ختم قرآن در ماه مبارك رمضان بود. در مسجد امام جعفر صادق (ع) واقع در افسريه با امام جماعت وقت حاج آقا طالبي همكاري و فعاليت داشت، كه در سن پانزده سالگي فعاليت خود را به مدت طولاني در اين مسجد شروع كرد. همه او را در مسجد مي‌شناختند. علم الله از هجده سالگي در صنايع دفاعي مشغول به خدمت شد. دو سال بعد ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج دو دختر به نام‌هاي فاطمه و سميه و يك پسر به نام عبدالله بود. فاطمه معلول ذهني بود، هميشه او را در حالي كه دو سال داشت، روي گردنش مي‌نشاند و به مسجد مي‌برد. فاطمه در سن چهارده سالگي فوت كرد، سميه و عبدالله هم ازدواج كرده‌اند.

از زماني كه علم الله به كار در صنايع دفاع مشغول شد، مشتاق تحصيل علوم حوزوي شد. براي همين تا ساعت 15 در محل كار بود و از آنجا براي تحصيل علوم ديني با اشتياق زيادي به حوزه مي‌رفت. يك روز مادرش را صدا كرده و مي‌گويد: «مادرجان، تصميم گرفتم بروم جبهه» مادر بدون هيچ حرفي با چشمان اشك آلود مي‌گويد: « به او گفتم مواظب همسر و فرزندانت هستم» به برادرش هم سفارش كرد كه مواظب مادر و خانواده‌اش باشد.» علم الله به خانواده و والدينش قول داد:« اگر شهيد شدم شما را شفاعت مي‌كنم و قبل از شما‌ها وارد بهشت نمي‌شوم.» علم الله به مادرش مي‌گويد: «دعا كن زخمي و اسير يا جانباز نشوم چون اصلا دوست ندارم. مي‌خواهم مثل امام حسين(ع) شهيد شوم. »مادر هم به او مي‌گويد: «از اسير شدن تو مي‌ترسم. »اما به لطف خداوند شهيد علومي به آرزويش رسيد، نه جانباز شد و نه اسير. هجده بارهم به جبهه رفته بود. هر بار يك ماه يا چهل روز طول مي‌كشيد. هر وقت مي‌خواست برود، تا ظهر مي‌رفت سركار و غروب حركت مي‌كرد به سمت جبهه، وقتي زود مي‌آمد خانه همه مي‌فهميدند كه باز عزم سفر به جبهه دارد. شهيد در جواب مخالفت خواهرانش براي رفتن به جبهه به آنان مي‌گويد: خواهش مي‌كنم ادامه ندهيد، نمي‌توانم نروم و وقتي شهيد شدم صبور باشيد و از همسر و فرزندانم دلجويي كنيد و هيچ گاه از سختي جبهه چيزي نمي‌گفت.

صورت غرق خون

مادر شهيد از چگونگي اطلاع از شهادت علم الله مي‌گويد: وقتي خبر شهادت پسرم را دادند رفتيم براي شناسايي‌اش. از اينكه مي‌خواستم براي آخرين بار او را ببينم دلم خيلي گرفته و حالم بد بود. وقتي نوبت به ما رسيد، خانمي آمد نزديك من و گفت: گريه نكنيد. گفتم: نمي‌توانم. گفت: من يك پسرم را ديروز در بهشت زهرا دفن كردم، امروز خبر شهادت پسر ديگرم را دادند و آمدم او را نيز در كنار برادرش دفن كنم. من توانستم تو هم مي‌تواني به حضرت زينب(س) متوسل شو، نگذار دشمن شاد شويم. ببين چقدر مرد اينجاست، نگذار روحيه‌ اينها تضعيف شود.‌ وقتي نوبت من شد كه شهيدم را ببينم فقط صورتش را نشانم دادند كه غرق در خون بود. نگذاشتند بدنش را ببينم گفتند: «شيميايي شده» فهميدم كه به من دروغ مي‌گويند. اصرار نكردم، درست بود شيميايي شده بود، اما چرا صورتش و محاسنش غرق خون بود، بعدها فهميدم غير از شيميايي شدن دو تا تير هم خورده، يكي گلويش و يكي به پهلويش. خلاصه اينكه گفتند نياز به غسل ندارد. التماس كردم گفتم بگذاريد صورتش را خودم بشويم. با گلاب صورت و محاسنش را شستم و بوسه بارانش كردم گفتم:‌ گلويت فداي گلوي امام حسين (ع) و علي اصغر (ع) ولي هرچه اصرار كردم بدنش را ببينم نگذاشتند فقط يادم هست استخوان ساق پايش را هنگام جابجايي ديدم گوشت نداشت.

شهيد علومي در بند آخر وصيتنامه‌اش نوشته بود: خدايا من آن روز در پيشگاه حضرت زهرا(س) خجالت مي‌كشم كه بدن ناپاك من سالم باشد و بدن مطهر فرزند زهرا قطعه قطعه شده باشد. فهميدم راز تير پهلو و گلو را و خدا را شكر كه پسرم شرمنده حضرت زهرا نشده. راستي علم الله دوازدهم شعبان به دنيا آمده بود و دوازدهم شعبان نيز شهيد شد. با امام زمان(عج) خيلي دوست بود مي‌گفت: وجود امام زمان را در جبهه در كنارمان خيلي راحت حس مي‌كنم.

خاطره‌اي از مادر شهيد

هميشه به من مي‌گفت:« تو با بقيه فرق داري محبتت، رفتارت.» گفتم:« خوب اين رفتار و محبت مال مادر است و بس. » يك روز صبح رفت سر كار و نيم ساعت بعد برگشت. رفت بالاي منزل خودشان و برگشت اتاق من و گفت: ‌مادر 10 تومان داري به من بدهي؟! گفتم چي شده ؟! گفت: از سرويس جا مانده‌ام پول نداشتم با ماشين بيرون بروم. به سينه ام زدم و گفتم: ‌ واي مادرت بميرد باز من را بغل كرد و گفت اين هم يكي ديگه از كارت كه ميگم با بقيه فرق داري به هر كي گفتم: ‌از سرويس جا مانده‌ام و پول ندارم بروم سركار، به من خنديدند ولي تو به سينه زدي گفتي مادرت بميره.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار