از اوايل دهه 80 ميلادي، رشته يا گرايشي به نام فلسفه فيلم در جهان پديدار شد. از اصطلاح فلسفه فيلم ميتوان چنين برداشت كرد كه قرار است فيلم متعلق تفكر يا پژوهش فلسفي قرار گيرد. اين برداشت البته بيراه نيست، ولي همه آنچه بايد گفت نيز نيست. برخي فيلسوفان معاصر چنين اعتقادي داشتند كه ميتوانند انديشههاي خود را تا دل سينما پي بگيرند. به اعتقاد آنها سينما محل مناسبي براي تأمل فلسفي قلمداد ميشد.
شايد پرآوازهترين اين فيلسوفان ژيل دلوز باشد كه تأملات خود در باب سينما را به تفصيل در دو جلد طرح كرد. او البته در اين كار از فيلسوف قديميتر و نامآشنايي به نام برگسون به ويژه در مسئله زمان متأثر بود. دلوز سعي در تفسيري از تجربه سينمايي داشت كه بر نقش زمان و حركت و نيز تعامل مخاطب و فيلم تأكيد ورزد. تفسير دلوز از سينما تفسيري است مهياي استفادههاي متنوع.
به غير از دلوز، ديدگاههاي مختلف روانكاوانه، پديدارشناسانه، فمنيستي، ساختارشكنانه و... هم در فهم فلسفي سينما حضور دارند. برخي از اين صاحبنظران به دنبال اين هستند تا فهم فلسفي از سينما به طور كلي عرضه كنند و برخي به دنبال تفسير فلسفي فيلم هستند و البته بسياري از مواقع اين دو يكي هستند يا مرتبط ميشوند.
اما پرسش مهم اينجا طرح ميشود: چه چيزي باعث ميشود فيلسوفي مانند دلوز يا لكان يا ژيژك به تفسير فلسفي فيلم دست زنند؟ سينما چرا چنين برجستگياي در تفكر اين افراد مييابد؟ آيا اين سينماست كه آنها را دعوت به تفكر در خود كرده است يا اين بسط طبيعي تفكر آنهاست كه فلسفه سينما را برايشان رقم زده است؟ پاسخ به اين پرسش چندان ساده نيست اما پرسش، پرسش مهمي است چراكه نشان ميدهد آيا اصحاب و علاقهمندان سينما قرار است به فهم جديد و بهتري از سينما نائل شوند يا اينكه (اگر هم قرار است چنين اتفاقي بيفتد) بايد در بستر يك ادبيات فلسفي يا وجهه نظر فلسفي خاصي اين اتفاق رخ دهد. اگر قرار است اين اتفاق دوم رخ دهد، ما وسوسه ميشويم كه در آغاز و ابتدا رويكرد كلان خود را با آن فلسفه شفاف كنيم و بعد دقت كنيم كه آيا ميتوانيم با تفسير فلسفي طرح شده درباره سينما، همسخني كنيم يا نه؟
حال دوباره پرسش را طرح ميكنيم: دغدغه فيلسوفان از پرسش فلسفي درباره سينما، شناخت سينماست يا شناخت سينما از طريق بسط ادبيات فلسفي خود به درون اين حوزه؟ شايد كمرغبتي اغلب اصحاب سينما به آثار اين دسته از فيلسوفان، به رغم رغبت خود اهالي فلسفه به اين نوع ديدگاهها، كمكم براي ما روشن سازد كه اين دغدغه معمولاً از نوع دوم است. اگر قرار بود خودِ سينما اولويتي بيابد و سينما در تعامل با اهالي سينما فهم شود، فلسفه سينما بيش از اين مورد توجه قرار ميگرفت اما به نظر ميرسد ما پذيرفتهايم كه مباحث فلسفه سينما به شكلي كه گفته شد، بيشتر تلاشي است براي مواجهه با سينما با ادبيات و رويكرد خاص آن فيلسوف.
ميتوان در مقام دفاع از فلسفه سينما و نقد ديدگاه فوقالذكر كه فلسفه سينما را متهم به تحميلگري ميكند به دو نكته اشاره كرد:
1- آيا ما براي فهميدن ميتوانيم فارغ از ديدگاهها و وجهنظرهاي مختلف عمل كنيم؟ آيا ما ميتوانيم يك پديده فيزيكي را بشناسيم بدون آنكه در شناخت تابع ارسطو يا نيوتن يا انيشتين و... باشيم؟ آيا ميتوانيم يك شعر را نقد كنيم بدون آنكه متأثر از يك نظريه ادبي باشيم؟ آيا ميتوانيم يك مسئله فلسفي را حل كنيم بدون آنكه از رهيافتي فلسفي بهره برده باشيم؟ آيا به همين قياس نميتوان گفت تأمل درباره ذات يا ماهيت سينما، تأملي است كه به هر حال به رهيافتي مشخص يا نظريهاي نيازمند است؟ پس آيا اصحاب فلسفه ذيحق نيستند كه در فهم سينما از ادبيات فلسفي بهره ببرند؟
2- دفاع دوم بر اين مسئله متمركز ميشود كه آيا بهره بردن از فلسفه، خاص اصحاب فلسفه سينماست؟ مگر نه آنكه آندره بازن، مشهورترين نظريهپرداز سينما از مباحث فلسفه معاصر متأثر بود؟ آيا ميتوان به درك فيلمهاي برگمان يا برسون نزديك شد، بدون آنكه از فلسفه اگزيستانسياليسم آگاه بود؟ وقتي كه فيلمسازي، مثلاً ترنس ماليك (فيلمساز روشنفكر هاليوود، سازنده خط قرمز باريك) صراحتاً خود را پيرو فلاسفه ميداند، ميتوان از فلسفه در سينما دست شست؟ وقتي آستروك (از نظريهپردازان سينماي مؤلف) اصلاً براي سينما، نقشي فلسفي قائل است و معتقد است سينما ميتواند جاي فلسفه را بگيرد، ميتوان ادعا كرد ورود فلسفي به فيلم يا سينما، صرفاً يك وجه نظر خاص و محدود است؟
اما اگر چنين است كه سطور فوق بيان ميدارند، پس چرا بازن، آستروك، گودار، تاراكوفسكي، برگمان، ماليك و... در سينما جايگاه دارند ولي ژيژك، دلوز، كازه بيه، لكان و... در بين اصحاب سينما هنوز جايگاه شايستهاي نيافتهاند؟ نميتوان تفاوتي بين لينچ و لكان ديد؟ لينچ فيلمسازي است متفكر كه در تفكر خود متأثر از روانكاوي است اما لينچ فيلمساز است و فيلم او را ميتوان ديد. همچنان كه بازن منتقد است و نقد او را ميتوان خواند. ولي لكان نه فيلمساز است و نه منتقد، او در بين اصحاب خود- فلسفه و روانكاوي- طرفدار دارد. اين شكاف از كجاست؟ آيا نبايد بين دو حوزه مستقل به نام سينما و فلسفه تفاوت قائل شد؟ دو حوزهاي كه ميتوانند از همديگر تأثير بپذيرند ولي به هر حال دو شأن هستند و دو فضاي متفاوت؟
در يكي از همايشهاي جهاني فلسفه و سينما، عنوان چنين ذكر شده بود: «فلسفه و سينما، سينما و فلسفه»، اين عنوان تأكيد بر اين معناست كه شايد بهتر باشد نه فلسفه و رهيافتهاي فلسفي به دنبال تحميلگري بر سينما باشند و نه سينما به دنبال تحميلگري بر فلسفه. شايد راه بهتر، تعامل ميانفرهنگي سينما با فلسفه است. در اين تعامل ميانفرهنگي، سينما از فلسفه بهره ميبرد، اما همچنان سينما باقي ميماند و در برابر اهالي سينما خود را پاسخگو ميداند. فلسفه نيز از سينما بهره ميبرد و در منازعات فلسفي به گفتوگوي فلسفي وفادار ميماند.
تعامل ميانفرهنگي بين فلسفه و سينما قرار است چه مشكلي را حل كند و پاسخگوي چه نيازي است؟ آيا بهتر نيست به جاي اين تعامل، با فلسفه ايدهآل، به سراغ بحثي از سينما برويم؟ دين چطور؟ آيا نميتوان سينماي ديني را كشف كرد؟ در اين صورت ديگر چه نيازي به تعامل فلسفه و سينما داريم؟
مطالعه ميان فرهنگي «نياز و فقدان» را پيشفرض دارد. سالها نظريهپردازي درباره سينما، هنر و فلسفه، هنوز حس استغنا در غرب ايجاد نكرده است و بلكه برعكس، متوجه شدهاند سينما، سينمايي كه بومي آن فرهنگ است و انبوهي نظريه درباره آن وجود دارد، بايد بيشتر فهميده شود و اين بيشتر فهميدن نياز دارد به تعامل حوزههاي مختلف با يكديگر، همچنان كه اين تعامل بين جامعهشناسي با فلسفه، فلسفه با روانكاوي و... ميتواند رخ دهد و ميدهد.
براي ايراني علاقهمند به نظريه بومي درباره سينما، تعامل ميانفرهنگي ضرورتي مضاعف دارد. اين ضرورت از آنجا روشن ميشود كه ايراني نه سينماي بومي دارد و نه نظريه سينمايي بومي. سالها تلاش شهيد آويني و برخي همفكران او نيز در همين راستا بود. شهيد آويني فلسفه ميخواند، هنر ميخواند، ادبيات ميخواند، نظريه فيلم ميخواند، دين ميخواند... و تمام تلاش خود را ميكرد كه انگارههايي درباره نسبت سينما با فرهنگ ما بيابد اگر به اين تلاشها به چشم يك نظريه منسجم و ساختاربندي شده نگاه شود، برخلاف روح حاكم بر آنهاست چراكه شهيد آويني دائم در حال يافتن جديد و گفتن جديد بود. او به عمق ابهام و نارساييهاي ديدگاههاي موجود در اين باره پي برده بود و تا آخرين لحظه از تأمل و تفكر جديد عقب ننشست. تأملات شهيد آويني مصداقي از نحوه تفكر ميانفرهنگي است. تفكري كه در عين توجه به فقدانها، به داشتههاي مختلف فرهنگ داخلي و فرهنگ ديگري توجه دارد و حداقل تلاش ميكند مخاطب را با پرسشهاي درست روبهرو سازد. تعامل فلسفه و سينما در ايران ميتواند نقطه مهمي براي تفكر درباره سينما و يافتانگارههايي درست درباره سينما باشد. در اين تعامل بايد تلاش كرد سينما، سينما باقي بماند و با تئوريسازي و مفهومتراشي، به دنبال تحميل چيزي بر سينما نباشيم- كه در اين صورت تعاملي با سينما انجام ندادهايم و خود را از فهم سينما محروم كردهايم- از سوي ديگر نبايد از مواجهه سينما با فلسفه هراس داشت. فلسفه به اصحاب سينما كمك ميكند تا جزمهاي خود را مورد بازانديشي قرار دهند. فلسفه سينما با روايت ميانفرهنگي آن؛ روايتي كه به اعتقاد ما در وجهه نظر پديدارشناسي- هرمنوتيك بهتر ميسر است، ميتواند فهم ما را از سينما عمق بخشد. اين فهم عميق مقدمه لازم هر نوع نظريهپردازي يا بيان درست و دقيقترديدگاههاست. در اين فهم عميق هيچ فيلمسازي و هيچ نظريهپردازي نميتواند پشت سر نظريهها و ادبيات خاصي مخفي شود بلكه بايد با تعامل و گفتوگو از فعاليت نظري يا عملي خود دفاع كند و سينمايي بودن اثر خود يا غناي نظريه خود را بيان دارد.