واقعيت تحولات عظيم در ايران لزوم توجه به مسائل بسياري را در سالهاي اخير به وجود آورده است. جنگ و نابهسامانيهاي دوران بعد از جنگ يكي از اين مسائل است.
بعد از پايان جنگ، مشكلات پس از آن ناگهان به فضاي اجتماعي فشار وارد ميآورد و عرصه را براي فعاليت عادي افراد اجتماع مشكل ميكند؛ در اين هنگام شايد ديگر پيروزي يا شكست معناي خود را از دست بدهد زيرا مسائل عديدهاي كه به وجود آمده است، مجالي براي توجه به اين ابعاد باقي نميگذارد.
با اين همه جنگ و ادبيات دوران مقاومت و دفاع مقدس جايگاه مهمي در ادبيات ما به خود اختصاص داده است و در خور توجه و مطالعه است.
ادبيات دفاع مقدس در سالهاي جنگ و كمي بعد از آن موقعيت ويژهاي در ادبيات ما يافت. محتواي تمام داستانها، فيلمها و نمايشنامهها آفرينش و توصيفي معنوي از محيطي قدسي و ماورايي به نام جبهه بود؛ در اين موارد هاله قداستي كه در اطراف رزمنده، جنگ و جبهه وجود داشت جاي هيچ نقد و بازبيني نسبت به جنگ را باقي نميگذاشت. در اين دوران، موضوعات فيلمها و ادبيات تقديس رزمندگان و شرح دلاوريها و رشادتهاي آنان بود و هرگز آنان در بوته نقد مادي مورد بررسي قرار نميگرفتند. در فيلم «از كرخه تا راين» رزمنده موجودي از جان گذشته و به نوعي قديس است و سعي اين قبيل فيلمها بازتعريف اسطورهگونه از رزمنده و جنگ و فضاي جبهه است. رزمندهاي كه به دنياي مادي هيچ تعلق خاطري ندارد و كاملاً در فضاي جبهه گم ميشود. رزمنده هنوز در تصور جبهه و دنياي جنگ سير ميكند و با محيطي كه قبلاً با آن مأنوس بود، بيگانه شده است اما همچنان جبهه فضايي ثابت و عاري از هر گونه رنگ و بوي مادي و غير قدسي است. خانواده رزمنده نيز در اين دوران قدسي بودن جبهه و متفاوت بودن رزمنده را پذيرفتهاند. در كتاب «ارميا» اميرخاني نيز با نگاهي متفاوت باز شاهد اسطورهسازي از رزمندهاي قديس هستيم. فيلم و داستان از اين نوع در ادبيات دفاع مقدس زيادتر از انواع ديگر است. پس دوران اول ادبيات دفاع مقدس را ميتوان دوران اسطورهسازي از جبهه، جنگ و رزمنده دانست و تلاش در نماياندن ابعاد مثبت و معنوي و قدسي جبهه و رزمنده.
در دوران بعد ميبينيم كه بنيان فضاي قدسي جبهه كمي براي رزمنده مورد ترديد قرار ميگيرد و شكننده ميشود. در اين زمان رزمنده باور ميكند كه زمان استفاده از ارزشهاي جبهه تمام شده و با معيارهاي دوران قدسي جبهه نميتوان در دنياي مادي غير قدسي با ديگران اجتماعي تعامل داشت؛ شايد بتوان فيلم «آژانس شيشهاي» را مصداقي براي اين زمان دانست. در اين فيلم دنياي جنگ و محيط جبهه هم چنان براي رزمنده قدسي است و ارزشهاي رزمنده نشأت گرفته از همان فضا است اما ترديدي نسبت به قداست ارزشها و باورهاي جبهه توسط ديگران اجتماعي مهم رزمنده، مثل خانواده وي، صورت ميگيرد و تزلزل بنيانهاي جبهه در ذهن رزمنده از همين جا شكل ميگيرد، پس اغراق نكردهايم اگر اين دوران را زمان شكنندگي قداست جبهه در ذهن رزمنده بناميم. چراكه ارزشهاي جنگ تنها براي آن عده معدود كه تجربه مشترك حضور در جبهه را داشتهاند، مقبول است. نسل جنگ را شكل دادهاند. «مانهايم» معتقد است كه يك نسل حقيقي و تبلور يك آگاهي نسلي متمايز، نتيجه حوادث تاريخي عظيمي است كه افراد حدود 25- 17 سالگي خود در داخل حوزه جغرافيايي واحدي، به طور مشترك آن را تجربه ميكنند. در ايران دوران جنگ، رزمندگان اين تجربه منحصر به فرد را در نسل خود داشتند و اين تجربه عاملي در شكلگيري چارچوب مفهومي قدرتمندي شد كه گرايشات ارزشي آن را به سمت خاصي سوق داد. در نگرش مانهايمي، شكاف نسلي ناشي از اين تفاوت ارزشها و باورها اجتناب ناپذير است. در اين دوران نيز همچنان جبهه مكاني قدسي و ماورايي قلمداد ميشود. در دوران آخر، ادبيات جنگ نسبت به سالهاي نزديكتر به جبهه تفاوتي عميق داشته است. اين هنگام را ميتوان «بازگشت رزمنده به دنياي واقعي» ناميد. يكي از داستانهاي متفاوت با ادبيات قدسي جبهه، مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» نوشته احمد دهقان است. در اين داستان ديگر رزمنده يك تيپ ايدهآل نيست بلكه به فردي عادي و غير قدسي بدل شده كه گناهان انساني از او سر ميزند وگاه براي امرار معاش فضاي قدسي جبهه را به ابزاري در اين راه مبدل كرده است. رزمنده كه در فضاي جبهه يك اسطوره تلقي ميشد ديگر آن هاله مقدس و ماورايي را به دور خود ندارد و يك انسان عادي است. در دنياي متغير و واقعي، داستانها خالي از صحنههاي اسطورهاي جبهه و رزمندهها و ديگر هر كس مسئول كار و عمل خويش است و جنگ در اين مجموعه داستان نه با دشمن بيگانه و خارجي كه جنگ بر سر آرمانها و باورهاي قدسي جبهه و آرمانها و باورهاي دنياي مادي بعد از دوران جنگ است.
شايد بتوان در مورد بسياري از مضامين ادبيات دفاع مقدس كه جبهه را فضايي عاري از هرگونه ناپاكي و زشتي قلمداد ميكند، اين نظر بارت را آورد كه: «اسطوره چيزي را پنهان نميكند بلكه كاركرد اسطوره تحريف كردن و مخدوش كردن است»؛ چراكه در فضاي جبهه نوعي اسطورهسازي شكل گرفته است؛ در صورتي كه در هر اجتماع انساني، هيچ گاه نميتوان گفت كه هيچ انحراف و كجروي از ارزشها و باورها رخ نداده است و تمامي رزمندگان انسانهايي عاري از هر گونه پليدي هستند.