حافظ قرآن شهيد زكريا زندهدل
عارف به الله
زكريا در هشتمين روز خردادماه 1336چشم به جهان گشود. دوران كودكي را چون ديگر همسن و سالانش سپري كرد. زكريا در سن 10 سالگي پدرش را از دست داد و سرپرستي خانواده به عهده برادر بزرگتر ايشان قرار گرفت. وي براي كمك به مخارج خانه وخانواده مشغول به كار شد تا به برادرش كمك كند.
او در سن جواني جذب ورزش فوتبال شد و مدتي نگذشت كه يكي از بهترين بازيكن فوتبال در محله شد. پس از فارغالتحصيلي از دبيرستان راهي خدمت سربازي شد كه ميتوان اين دوران را نقطه عطف و دگرگوني زكريا در اين دوره از زندگياش دانست، به طوري كه پس از اتمام وظيفه عمومي ديگر نشاني از زكرياي شوخ و بازيگوش به چشم نميخورد. از ديد اطرافيان او انساني با وقار، آرام، فروتن و محبوب بود. آري! به جرئت ميتوان گفت كه بعد از نظام وظيفه زكريا به يك انسان ديگري تبديل شده بود و اين موضوع براي همه مشهود بود. بعد از خدمت جذب آموزش و پرورش شد تا به آموزش و تربيت كودكان بپردازد كه همواره آرزوي آن را در سر داشت.
مدت زيادي از اين كار نگذشته بود كه آداب، رفتار، كردار و اعمال وي زبانزد خاص و عام در محيط مدرسه و محله شد و روزبهروز به شاگردان وي جهت يادآوري مطالب اخلاقي چه در مدرسه و چه در مسجد و محله افزوده شد. طوري كه زكريا وقت براي خود نداشت. او خود را وقف اسلام، انقلاب و مستضعفين كرده بود. وقت خويش را براي تربيت ديگران گذاشته بود. بعد از گذشت زمان ديگر زكريا به عنوان يك عارف بسيجي دلاور معلم قرآن و اخلاق در منطقه شناخته شده بود به صورتي كه تمام مردم محله وي را به عنوان امين شان ميشناختند. شهيد زكريا زندهدل حافظ نيمي از قرآن بود.
در انتظار رجعت پيكر
او شاگرداني بسيار براي نظام جمهوري اسلامي معرفي و تربيت كرد كه چند تن از آنها اكنون جزو مسئولان نظام هستند. زكريا در دانشگاه الهيات مشهد در مقطع كارشناسي قبول شد و جهت ادامه تحصيل به مشهد رفت. مدتي نگذشته بود كه ديگر روح عارفانهاش طاقت اين دنياي فاني را نداشت و از همانجا به نداي پروردگار لبيك گفت و عازم دانشگاه انسانسازي ديگري به نام جبهه شد.
وي جلسات متعددي را با موضوع قرآن و نهجالبلاغه برگزار و اداره ميكرد. در اين جلسات جوانان علاقهمند و مستعدي شركت ميكردند و از بيانات توضيحي و تفسيري آن شهيد بزرگوار كه بسيار دقيق و اثرگذار بود استفاده ميكردند. از جمله جلسات ايشان تفسير جزء 30 قرآن و نيز شرح خطبه متقين 140 اميرالمومنين بود. براي دوستان و جوانان جلسه تفسير خطبه متقين نهجالبلاغه برگزار ميكرد و به گونهاي اين خطبه را شرح ميداد كه گويي خطبه در تمام وجودش تجلي پيدا كرده و هميشه اخلاقي صحبت ميكرد. هرچند زكريا در ابتدا خودش عامل بود و بعد به ديگران عامل به قرآن و دستورات الهي را توصيه ميكرد.
شهيد زندهدل بنا به فرمان امام و لبيك به مقتدايش به سوى جبهه شتافت و در اين راه با اهدافى كه داشت فداكاريهاي زيادي از خود نشان داد. اما پس از مدت كوتاهي حضور در جبهههاي حق عليه باطل در سال 1365 در سليمانيه عراق به درجه رفيع شهادت نائل شد.
پس از شهادت پيكر پاك و مطهر شهيد به ايران نيامد و در حالي كه همه دوستان و عاشقان وي منتظر چنين روزي بودند، پس از گذشت شش سال تنها چند تكه استخوان از شهيد جهت تشييع به كشور بازگشت و با خيل مشتاقانش در قطعهاي از بهشت زهرا(س) به خاك سپرده شد و كنار رفقاي شهيدش آرام گرفت.
همرزمانش از آموزش قرآن به هممحليهايش كه از اتباع افغاني بودند روايت ميكنند: زكريا شبها براي كارگران افغاني كه روزها براي كسب درآمد كارگري ميكردند، كلاس قرآن ميگذاشت. براي زكريا زبان، چهره و مليت مهم نبود. براي او تنها انسان بودن و بنده بودن مهم بود و در درجه اهميت قرار داشت.
گلواژههاي مادرانه
مادر شهيد در غربت فرزندش ميگويد: يك روز كه به مهماني رفته بوديم، كليد خانه را در منزل فاميل جا گذاشته بوديم. جلوي در اتاق كه رسيدم، زكريا همزمان رسيد. گفتم: «مادر كليد را جا گذاشتم.» گفت: «برويد كنار تا من در را باز كنم.» لحظهاي بعد در اتاق باز شد. به ايشان گفتم: «زكريا! چه كار كردي و چگونه در را باز كردي؟!» ايشان گفت: «مادر انگار نه انگار كه شما چيزي ديدي!» بعد از شهادتش فهميديم ايشان به مقاماتي رسيده بود. دوستانش نيز مواردي برايمان تعريف كردهاند كه اين موضوع را تأييد ميكند. يك روز بعد از شهادتش هم پيرمردي در منزل ما آمد و سراغ زكريا را گرفت. وقتي به او گفتيم: فرزندم شهيد شده، گفت: «يك روز كفش بنده پاره بود. زكريا از مدرسه ميآمد وقتي كفشم را ديد كفش خودش را درآورد و به من داد.» آري! عارف بودن به حرف نيست، زكريا مراحل و سير عرفان را يك شبه طي نكرد. بلكه با تهذيب نفس به مراحل والا رسيد. هر گلي يك بويي دارد، چه گلي بوي حسين فاطمه را دارد. مولايش پرواز كرد تا در بهشت در جوار اربابش محشور شود و خدمت نمايد.
پسرم حقوقي كه از آموزش و پرورش ميگرفت، سه قسمت ميكرد. يك قسمت را براي گذران زندگي، قسمتي را به من جهت گذران امورات زندگي هديه ميداد و بخش اعظم ديگرش را به فقرا اختصاص ميداد. شبانه مانند مولايش اميرمؤمنان بدون اينكه فردي او را بشناسد، در منازل فقرا حضور مييافت و براي آنان مايحتاج زندگيشان را فراهم ميكرد. همواره در مباحث قرآني دوستانش را جهت حضور در مسابقات قرآني تشويق مينمود.
در كوچه و محله براي مردم كلاس قرآن ميگذاشت و تا زمان شهادتش اين موضوع ادامه داشت. يك بار براي خريد لباس با يكي از دوستان به فروشگاه ميرود. لباسي انتخاب ميكند. لباس كمي زدگي داشته و دوست ايشان متوجه اين موضوع شده به شهيد ميگويد: «اين لباس را به اين علت نخريم و ايشان ميگويد، اگر نگيريم اسراف كرديم و فردي هم آن را نميخرد، پس بهتر است اين پيراهن را بگيرم تا اسراف نشود.»
نامه شهيد به مادرش
به خانواده شهيد عزيزي سر بزنيد
بسمه تعالي
مادر جانم سلام
اميدوارم حالتان خوب باشد و از اين فرزند كوچكت راضي باشي. به تمام آشنايان سلام برسانيد و حلاليت بطلبيد. به خانواده شهيد عزيزي اگر بنده برنگشتم سري بزنيد و از الطاف ايشان تشكر كنيد و از اينكه بدون اجازه شما به جبهه رفتم معذرت ميخواهم. يقين دارم با شناختي كه از شما دارم صبرتان زياد است. براي ديگران الگو خواهيد بود. گريه شما چون دشمنان را خوشحال خواهد كرد خوب نيست. اصلاً راضي نيستم گريه كنيد. خدا را شكر كنيد كه راه خوبي پيدا كردم و براي اسلام از جان خود گذشتم. ديگر چيزي كه به درد شما بخورد ندارم، التماس دعا دارم.
فرزند كوچك شما- زكريا
4 فروردين 1365
مربي قرآن شهيد محمود درهوشت
قاري رزميكار
25 دي ماه سال 1340 در محله صفاري تهران فرزندي به دنيا آمد كه نام او را محمود گذاشتند. او فرزند سوم خانواده بود و چهار برادر و سه خواهر داشت. از كودكي و نوجواني در مسجد موسيبن جعفر نارمك فعاليت ميكرد و از فعالان جلسات قرآن بود و استعداد خوبي داشت. بعد از مدتي فعاليت به حفظ قرآن پرداخت و شاگردان متعددي را در صوت و لحن قرآن آموزش داد.
علاوه بر فعاليت قرآني شاگردان را در زمينه ورزشي و نظامي تشويق ميكرد و خود نيز از رزميكاران بنام تهران بود و در مسابقات تهران حضوري فعال داشت.
او براي خود صاحبنام بود. برخلاف ورزش رزمياش هرگز جوياي نام و قدرت نبود. تواضع را از مولايش حضرت اميرالمؤمنين آموخته بود. با شروع مبارزات انقلاب محمود نقش مهم و اساسي در مبارزات عليه رژيم منفور شاه در شرق تهران داشت. بارها توسط ساواك مورد تعقيب قرار گرفت اما با زيركي و قدرت بدني بالا از دست آنان فرار ميكرد. با شروع جنگ تحميلي بارها در جبهههاي جنوب و غرب به عنوان بسيجي لشكر 27 محمد رسولالله(ص) تهران در واحد «ش م.ر» صادقانه سربازي اسلام و انقلاب را انجام داد. او همواره دفاع از اسلام و مرز و بوم را براي خود واجب ميدانست. پس از ماهها مجاهدت خالصانه و فيسبيلالله در جريان عمليات مرصاد و در مقابله با منافقين كوردل در 6 مرداد سال 1367 در دو راهي اسلامآباد به فيض شهادت نائل شد و شربت شهادت را نوشيد.
قرآن در كنار ورزش
شهيد درهوشت در مسجد موسيبن جعفر(ع) نارمك همزمان با داير كردن كلاس قرآن براي نوجوانان، كلاس رزمي برپا ميكرد تا علاوه بر افزايش معرفت ديني در زمينه دفاع رزمي و مبارزه با دشمنان شاگرداني لايق تربيت كند و سنت ائمه را اجرا نمايد.
تلاوت قرآن
خواهرزاده شهيد ميگويد: ساعت 2 ظهر بود. در منزل مادربزرگ بوديم، مادرم هم حضور داشت. مشغول استراحت بوديم يكباره دايي آمد، خيلي خسته بود مشخص بود چند شب نخوابيده است. راديو قديمي را برداشت و گوشهاي از اتاق به تلاوت قرآن گوش داد و آرامآرام به خواب رفت. قرآن جزو جداييناپذير زندگياش شده بود. دايي هميشه با قرآن به آرامش ميرسيد.
در همين رابطه خواهر شهيد هم ميگويد: يك بار در خيابان در حال عبور بودم كه ناگهان برادرم مجيد را ديد. به او سلام كردم اما او سرش پايين بود، گويي اصلا صداي من را نشنيده باشد، دوباره سلام دادم و صدايش كردم ناگهان سرش را بلند كرد و گفت: «خواهرم متوجه نشدم.» در حال زمزمه كردن بود. از او پرسيدم حواست كجاست؟! گفت: «سوره قيامت را ميخواندم.» او با قرآن الفتي عجيب داشت.
آخرينبار
يكي از همرزمانشان تعريف ميكند: آخرينبار كه با محمود و چهار دوست ديگر به جبهه اعزام شده بوديم، محمود گفت: اين بار كه به جبهه برويم من و مشايخي شهيد ميشويم و شما و ديگري جانباز! گفتم: «اين چه حرفي است كه تو ميزني؟» و او هم با متانت هميشگياش گفت: «خواهي ديد.» انگار عطري از باغ بهشت به مشامش رسيده و ميوهاي از آن خوان الهي چيده بود، همين طور هم شد. شهادت لياقت زحمات او بود.
فرازي از وصيتنامه شهيد
يا الهي و سيدي من لي غيرك
چگونه ما ميتوانيم شكرگزار نعمتهاي خداوند باشيم. اينجانب محمود درهوشت به وجدانيت خداوند تعالي شهادت ميدهم كه محمد(ص) آخرين فرستاده خداوند است و شهادت ميدهم كه علي(ع) و فرزندان آن امام، امامان ما شيعيان هستند و تعهد ميدهم كه تا آخرين قطره خون خود پايبند به موازين و اصول مقدس دين اسلام بوده و همواره در راه اهداف مقدس جمهوري اسلامي قدم بردارم و از رهبريت امام خميني كمال استفاده را برده و اميدوارم كه بتوانم به اميد حق تعالي در خط اين رهبر بزرگ قدم بردارم.
والسلام عليك و رحمهالله
29 فروردينماه 1364