کد خبر: 608222
تاریخ انتشار: ۰۲ شهريور ۱۳۹۲ - ۱۲:۲۸
گزارشي از دانشگاه
بعد از كلي دوندگي امروز بالاخره توانستم استاد را در اتاقش ملاقات كنم.

ياسمن بلوردي| چند وقتي است به پيشنهاد استادم قرار شده در ترجمه يكي از كتاب‌هاي «دنيس مك كوئل» كمكش كنم و هم تجربه چاپ كتاب را كسب كنم و هم از اين راه اسمم در بين مترجمين مطرح شود، به هرحال خوردن اسمم در كنار اسم استاد الف كه يكي از محبوب‌ترين و معروف‌ترين اساتيد رشته علوم ارتباطات است صد درصد مثل يك كاتاليزور عمل خواهد كرد و راهم را كوتاه مي‌كند. با ورودم به اتاق با همان لحن دوست داشتني و صميمي‌اش مي‌گويد «چرا پيدات نيست دختر؟ يه هفته است دارم دنبالت مي‌گردم!» مي‌دانم مي‌خواهد دست پيش بگيرد كه پس نيفتد چون بارها برايش پيغام گذاشته بودم كه به اتاقش آمده ام و تشريف نداشته‌اند. فقط نگاهش مي‌كنم و مي‌گويم ببخشيد سرم شلوغ بود! سري تكان مي‌دهد و لبخندي مي‌زند، در اين هنگام آبدارچي وارد اتاق مي‌شود و يك ليوان چاي براي استاد مي‌آورد، لامصب از آن چايي‌هاي خوش آب و رنگ است كه بدجوري وسوسه‌ام مي‌كند. استاد مي‌گويد «دختر جان تو هم چاي مي‌خوري بگم برات بياره؟» دلم بدجوري مي‌خواهد ولي نمي‌دانم چرا مي‌گويم « نه ممنون، استاد» مي‌گويد «بذار بگم برات بياره پولشو ازت نمي‌گيرم! صلواتيه» و بعد بدون اينكه از پشت ميزش بلند شود با صداي رسايي آبدارچي را صدا مي‌زند و سفارش يك ليوان چاي ديگر مي‌دهد.

استاد چند برگه از كيفش در مي‌آورد و مي‌خواهد چيزي بگويد كه تلفنش زنگ مي‌خورد، با دقت به گوشي‌اش نگاه مي‌كند و مي‌گويد اين تلفن را نمي‌شود جواب نداد از آن تلفن هاست! منظورش را متوجه نمي‌شوم، استاد مي‌گويد «912 با كد يكه.» و بعد جواب تلفن را مي‌دهد چند لحظه‌اي مي‌گذرد، متوجه مي‌شوم براي مصاحبه با او تماس گرفته‌اند. زمان انتخابات رياست جمهوري است و بازار مباحثه‌هاي تلويزيوني و مصاحبه با كارشناسان درمورد صحبت‌هاي كانديداها داغ داغ است. استاد با چه وسواسي در حال صحبت كردن است و تقريبا پنج دقيقه‌اي مي‌گذرد و استاد با پرسيدن اينكه «متوجه مي‌شيد چي مي‌خوام بگم؟» سعي دارد توجه فرد مصاحبه‌كننده را معطوف جمله‌اي كه گفته است كند اما ظاهراً صدايي از آن طرف نمي‌شنود و با همان خنده‌هاي نخودي هميشگي‌اش مي‌گويد «هيشكي اونور خط نيست، نمي‌دونم از كي قطع كرده منم واسه خودم دارم حرف مي‌زنم.» نمي‌دانم چه واكنشي نشان بدهم از يك طرف به خنده استاد خنده‌ام مي‌گيرد از طرفي ديگر احساس مي‌كنم اگر بخندم به نوعي به حواس پرتي استاد خنديده‌ام و ممكن است ناراحت بشود. مي‌خواهد برايم توضيح بدهد كه دقيقا چكار بايد بكنم كه دو دانشجو وارد مي‌شوند و خوش و بش اساسي با ايشان به راه مي‌اندازند.

استاد الف عجيب محبوبيتي در بين دانشجويان دارد كه به نظرم بيشتر اين محبوبيتش را مديون طبع طناز و جنبه بسيار بالايش است. به هرحال اغلب دانشجويان ايشان هرگاه گذرشان به اين راهرو مي‌افتد سري به اتاق استاد نيز مي‌زنند و در حد يك سلام و عليك هم كه شده ارادت خودشان را به اين كهنه استاد فروتن و دنيا ديده ابراز مي‌دارند. چهار چشمي حواسم به چايي‌ام كه گذاشته‌ام روي ميز، است تا مبادا يكي از اين دانشجويان كه به اتاق استاد مي‌آيند و مي‌روند زيادي احساس صميميت كند و هورتي بكشدش سر. دانشجوي ديگري براي حل مشكل انضباطي‌اش به نزد استاد الف آمده است و ظاهراً كارش كمي طول مي‌كشد. استاد كه با نگاه اعتراض‌آميز من مواجه مي‌شود مي‌گويد «بداخلاقي نكن الان كار تو رو هم راه مي‌اندازم.» امروز آخرين روزي است كه در تهران هستم و براي ساعت 3 بعد‌از‌ظهر بليط رزرو كرده‌ام و بايد تا خوابگاه بروم و وسايلم را بردارم و بروم به سمت ترمينال جنوب، پس بايد زودتر از اينجا خلاص شوم. به استاد مي‌گويم كه ساعت 3 بليت دارم و بايد زودتر بروم، سري تكان مي‌دهد و دوباره مشغول كار آن دانشجو مي‌شود. در همين هنگام باز سروكله آبدارچي پيدا مي‌شود و نامه‌اي از دفتر رئيس دانشگاه به استاد مي‌دهد. با خواندن نامه استاد الف بدجوري پكر مي‌شود و ناراحتي بر چهره‌اش مي‌نشيند. خدا مي‌داند چه در آن نامه نوشته شده است هرچه هست چيز خوشايندي نيست. استاد الف از معدود اساتيدي است كه حرف‌هايش هميشه رك و راست است و خيلي آدم محافظه‌كاري نيست و اغلب اوقات هم بابت ايستادن پشت حق و حقوق دانشجويانش مورد مواخذه قرار مي‌گيرد. استاد دستش را به پيشاني‌اش مي‌زند و در فكر فرو مي‌رود.

ساعت يك بعدازظهر است و من مي‌دانم كه اگر همين حالا نروم ممكن است به اتوبوس نرسم. پس، از استاد عذرخواهي مي‌كنم و خداحافظي. استاد شماره تلفن، ايميل و آدرس منزلمان را مي‌گيرد تا فصل‌هايي از كتاب را كه قرار است من ترجمه كنم كپي بگيرد و برايم پست كند.... هر طوري هست خودم را بموقع به ترمينال مي‌رسانم و سوار بر اتوبوس راهي شهرمان مي‌شوم.

كم‌كم تابستان به پايان مي‌رسد و هنوزهيچ خبري از بسته پستي استاد الف نشده است! ظاهراً ايشان به انگليس رفته‌اند و حالا حالاها هم برنمي‌گردند. اما حسرت دو چيز هنوز با من است؛ يكي آن چاي خوش رنگ و لعاب كه سرد شده روي ميز استاد باقي ماند و يكي فرصت سه ماهه تابستان كه قرار بود صرف ترجمه كتاب مك كوئل شود و به بطالت در حال گذر است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها