کد خبر: 607576
تاریخ انتشار: ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۳:۴۰
«گذر و نظري بر پيام‌ها و پيامدهاي رويداد28مرداد» در گفت‌وشنود با سيدمصطفي حائري‌زاده
شاهد توحيدي
راوي خاطرات و تحليل‌هايي كه در پي مي‌آيد، دوران جواني و شورخود را در مقطع نهضت ملي سپري ساخته و از شاهدان وقايع و رخدادهاي اين دوره از تاريخ كشور ماست. سيدمصطفي حائري‌زاده اينك پس ازسپري شدن 60 سال از كودتاي 28 مرداد، به بازگويي ناگفته‌هاي خويش از اين رويداد مي‌پردازد.

 بسياري از شاهدان و محققان كودتاي 28 مرداد32، ريشه‌هاي اصلي اين رويداد را در فاصله زماني 30 تير 1331 تا 28 مرداد همان سال جست‌وجو مي‌كنند. جنابعالي به عنوان يكي از شاهدان اين دوره زماني، آيا در مقام تحليل اين واقعه چنين گرايشي داريد؟
بسم‌الله‌الرحمن‌‌الرحيم. در پاسخ به شما بايد عرض كنم كه پاسخ مثبت است. دكترمصدق پس از قيام 30 تير، با خون‌هاي ريخته شده مردم، دوباره سر كار آمد، ولي بعد از اندك مدتي با مرحوم آيت‌‌الله كاشاني اختلاف پيدا كرد. در زمينه ريشه‌يابي اين اختلاف لازم مي‌بينم مقدمه كوچكي عرض كنم. وقتي حركتي شروع شد، تغيير، تبديل و تحول در طول حركت زياد پيش مي‌آيد. فرض كنيد عده‌اي قصد دارند به كوه دماوند صعود كنند. ميان آنها كوهنوردان چابك و ورزيده هم هستند، كساني هم هستند كه تا پاي كوه مي‌روند و پشيمان مي‌شوند. برخي تا نيمه راه مي‌روند، اما توان ادامه دادن ندارند و برمي‌گردند. كساني نيز تا پايان راه مي‌روند و به قله كوه مي‌رسند. حال اگر مسائل سياسي آن روز را در نظر بگيريم، نمي‌توان ادعا كرد كه حوادث چند ساله، مصدق و اطرافيانش را عوض نكرده باشد؛ يك نفر وارد ميدان مبارزه مي‌شود، اما همين كه چيزي نصيبش شد، خود را كنار مي‌كشد يا سازش مي‌كند. بعضي هم تا پاي جانشان مي‌ايستند. روز سي‌ام تير عده‌اي از منزل آيت‌الله كاشاني به قصد اعتراض بيرون آمدند. من آن روز در ميدان بهارستان شاهد شور و احساسات آنها بودم. پاسبان‌ها با اسب مي‌تاختند. با باتوم مردم را مي‌زدند يا تيراندازي مي‌كردند، اما مردم عقب نمي‌نشستند و فرياد مي‌زدند «يا مرگ يا مصدق» شب سي تير حكومت نظامي مطلق بود. من به همراه چند تن ديگر در ميدان اعلاميه پخش مي‌كرديم. نوارهايي هم به سينه زده بوديم كه ملت ايران خواهان مقاومت ملي ِمصدق است! درست جلوي مسجد لاله‌زار سربازي جلويم را گرفت و گفت:«آن نوار را از سينه‌ات بردار.» گفتم:«برنمي‌دارم.» گفت:«مي‌گويم بردار.» همان موقع پيرمرد مسني رسيد. آدم خوبي بود. گفت:«من مي‌گويم بردارد.» بعد هم دستم را كشيد و برد و آن طرف‌تر گفت:«پسرجان! بيكاري؟ مي‌زند شكمت را پاره مي‌كند. خب برش دار و چند قدم آن طرف‌تر دوباره بچسبان.» مي‌خواهم بگويم طبع جواني مانع از آن است كه آدم به‌راحتي تسليم شود. آن موقع هم جواناني بودند كه سر پرشوري داشتند و مي‌خواستند حكومت حقي ايجاد كنند، اما بعد از گذشت عمري استقامت و مقاومتشان را از دست مي‌دادند.

مسئله پراكندگي نيروهاي مذهبي و كناره‌گيري آنها از نهضت ملي، از علل مهم شكست نهضت محسوب مي‌شود. سؤال اينجاست كه در مقطع آغاز و اوج‌گيري نهضت، نقش نيروهاي مذهبي تا چه حد مشهود و نمايان بود؟


اگر بخواهيم منصفانه قضاوت كنيم، اصل حركت نهضت هم ريشه مذهبي داشت. مذهبي‌ها حركت را شروع كردند. درست است كه مبارزه از داخل مجلس شروع شد، ولي مدت‌ها پيش از آن، آيت‌الله كاشاني و فداييان اسلام مخالفت خود را شروع كرده بودند. پس مي‌توانيم بگوييم با توجه به اينكه دكترمصدق هم فرد عاقل و سياستمداري بود، در مبارزه خود به مذهبيون اتكا كرد. مذهبيون هم به اين نتيجه رسيده بودند كه چون نمي‌توانند حكومت را اداره كنند و تحصيلات آكادميك ندارند، بايد خود را به مليون نزديك كنند. آن زمان جبهه ملي هم وجود نداشت. هرچه بود، همان حزب ملت ايران بود كه نخشب آن را اداره مي‌كرد. اصلاً صحبت نفت هم نبود. بلكه مي‌خواستند يك حكومت ملي سر كار بياورند كه مورد قبول همه باشد. فداييان اسلام با عمليات مسلحانه و اعدام‌هاي انقلابي خود نقش مؤثري در اين حركت داشتند. در روز سي‌ام تير اعلاميه مرحوم كاشاني مردم را به خيابان كشاند و بازار تعطيل شد.‌اي كاش در آن زمان امكانات تصويربرداري بود و مي‌ديديد مردم چه جنجالي به پا كردند. از زمين و زمان فريادشان به گوش مي‌رسيد كه «يا مرگ يا مصدق» مي‌گفتند. غروب روز سي تير در خيابان بهارستان، يك مأمور انتظامي هم پيدا نمي‌شد؛ كنترل شهر در دست جوان‌هاي مردم بود. پس از آن طبيعي است توهمي پيش آيد كه اين جمعيت نگفتند زنده باد كاشاني، بلكه گفتند زنده باد مصدق! گفتند ملت ايران خواهان حكومت ملي مصدق است و حرفي از كاشاني نبود. به اين ترتيب به فاصله چند ماه بعد براي مصدق و اطرافيانش تصورات جديدي پيدا شد كه پيروزي را فقط از آن خود مي‌دانستند. حتي مدت زماني پيش از كودتا، مرحوم كاشاني نامه‌اي به مصدق نوشت به اين مضمون كه من احساس خطر مي‌كنم، اما مصدق متفرعانه به او پاسخ داد:«اينجانب مستظهر به پشتيباني ملت ايران هستم.»

انتظار مذهبيون در پي پيروزي نسبي نهضت و ملي شدن نفت و رويداد 30 تير چه بود؟ آنها چرا و چگونه دلسرد شدند؟


مذهبيون پس از تشريك مساعي در پيروزي دولت مصدق خواهان آن بودند توقعاتشان در زمينه برقراري دست‌كم برخي از قوانين اسلامي برآورده شود. از جمله آن كه يك سال ماه رمضان آيت‌الله كاشاني موفق شد موسيقي را از راديو حذف كند، اما حكومت مصدق بيشتر جنبه ملي داشت و با ايجاد شكاف ميان او و كاشاني به‌طور كلي صبغه مذهبي خود را از دست داد.

نقش مطبوعات وقت درشكست نهضت و زمينه‌سازي براي كودتا را تا چه ميزان مؤثر ارزيابي مي‌كنيد؟

روزنامه‌ها نيز در ايجاد اختلاف بي‌تأثير نبودند. داخل مجلس اقليتي مانند مكي، بقايي، عبدالقدير آزاد و حائري‌زاده رو در روي مصدق قرار گرفتند. طرفداران مصدق هم شروع به بحث و جدل با آنها كردند و كمونيست‌ها نيز به مسئله دامن مي‌زدند. سرانجام كار به جايي رسيد كه مصدق تصور كرد حالا همه ملت طرفدارش هستند. در صورتي كه آتش بيار معركه كمونيست‌ها بودند. يكي از روزنامه‌هاي توده‌اي به نام «چلنگر» كه مطالب طنز و فكاهي مي‌نوشت، در آن زمان سر به سر مصدق مي‌گذاشت و در مطلب طنزآميز خود او را به سخره مي‌گرفت. معروف بود كه مصدق از خانه‌اش بيرون نمي‌آيد و در خانه و از زير پتو كابينه را هدايت مي‌كند. به‌طوري كه به او نخست‌وزير پتويي مي‌گفتند. گريه كردن او هم زبانزد بود. حتي در ديوان لاهه و سازمان ملل هم گريه كرد يا در سخنراني انتخاباتي‌اش در هنگام تبليغات وقتي حرف از بدبختي و عقب‌ماندگي ايرانيان شد، شروع به گريه كرد و همين باعث شد رأي بياورد. در همين زمينه روزنامه چلنگر درباره او نوشته بود:«از خصايص بارز آن جناب، اشك موسمي و غش اختياري است. جنابش را به پتو علاقه فراوان باشد و از ميان مأكولات، ميل بي‌پايان به پنير ليقوان، پالوده گرمك، بوراني اراك، انار زرند، خيار پشند و...» به هر حال روزنامه‌اي فكاهي بود و از اين چيزها زياد مي‌نوشت. يك بار هم شعري به اين مضمون نوشته بود:«پتو غشي، پتو مونس، پتو غمخوار/ پتوست معدن اشك و پتوست ابر بهار/ پتو نشاند دشمن ما را به خاك تيره و تار» و باز منظورش مصدق بود.

مطبوعات طرفدار مصدق در ايجاد انشقاق ميان ركن ديني و ملي نهضت يا اختلاف‌افكني ميان دكتر مصدق و آيت‌‌الله كاشاني تاچه ميزان مؤثر بودند. آنها در اين مسير به چه اقداماتي دست زدند؟


همان‌طور كه گفتم كساني مثل دكتر فاطمي و كريم‌پور شيرازي با بستن تهمت و افترا به آيت‌‌الله كاشاني موضوعات را بزرگ مي‌كردند و موجب هتاكي روزنامه‌ها به ايشان مي‌شدند. از جمله بارزترين اين بي‌حرمتي‌ها مطالبي بود كه در روزنامه شورش چاپ مي‌شد و چه اهانت‌هايي كه به اين سيد اولاد پيغمبر نكردند. از جمله كاريكاتوري را به ياد دارم كه در روزنامه شورش چاپ شده بود و در آن به شكل شرم‌آوري عمامه را بر سر حيواني كشيده و تصوير مصدق را هم در ماه گذاشته و زيرش نوشته بودند:«مه فشاند نور و سگ عوعو كند.»

‌منش سياسي دكتر مصدق در دوران صدارت را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ او در مقطع زمامداري چه شيوه‌هايي را در پيش گرفت و نتيجه آن به كجا انجاميد؟


مصدق آنچنان كه بايد، خودش از جريانات مطلع نبود. اطرافيان بودند كه او را به اين طرف و آن طرف متمايل مي‌كردند. بيشتر اوقات هم مريض احوال بود كه البته بيماري يكي از ترفندهاي سياسي‌اش محسوب مي‌شد. چنان كه روزنامه چلنگر نوشته بود:«از خصايص بارز آن جناب، اشك موسمي و غش اختياري است»، اما گذشته از اينها مصدق واقعاً ليبرال‌منش بود. حالت مماشاتي در او وجود داشت كه نمي‌توانيم منكرش شويم. با آنكه تعلقات مذهبي نداشت، ولي زماني هم كه به قدرت رسيد، خشن، قدرتمند يا ديكتاتورمآبانه رفتار نمي‌كرد. اقدام چشمگير و آنچناني هم براي سركوب مخالفان انجام نمي‌داد. حتي شب سي تير چند تن را كه ميان مردم وجهه و نفوذ داشتند، از جمله همين دوست ما آقاي عباس نوشاد را مأمور كرد مانع از تخريب و غارت منزل قوام توسط مردم شوند كه البته اين كار به خويشاوندي و بستگي او با قوام نيز ارتباط داشت.

شناخت مهره‌هاي تفرقه‌افكن در هر نهضتي، اهميتي بسزا دارد و جاي دارد كه درباره نهضت ملي هم به بازشناسي آنها اهتمام شود. از نظر شما مصاديق بارز اين افراد در آن دوره، چه كساني بودند؟


مهدي بهار، برادرزاده ملك‌الشعراي بهار كتابي به نام «ميراث‌خوار استعمار» دارد و بحث اصلي كتاب اين است كه چطور در بحران ملي شدن نفت ايران، امريكا از فرصت استفاده كرد و وارد ايران شد. در آن زمان امريكا با پر كردن جاي انگليس در واقع ميراث‌خوار استعمار شد و از آن پس توانست به مرور جاي پايش را در ايران و خاورميانه سفت كند. امريكا مهم‌ترين سياست انگلستان را نيز از ياد نبرد و همچنان به شيوه او بر اساس «تفرقه بينداز و حكومت كن» ادامه داد. برخي از عوامل ايجاد تفرقه در طول تاريخ شناخته شدند و اسناد بسياري از اين افراد، از سازمان‌هاي جاسوسي مختلف به‌ويژه پس از تسخير سفارت امريكا كشف شد. در حركت ملي شدن صنعت نفت هم چه بسا افرادي مأموريت داشتند دو جناح ملي و مذهبي را از يكديگر جدا كنند و ميانشان تفرقه بيندازند. يكي از آنها شمس قنات‌آبادي بود. آدم فرصت‌طلبي كه به نحوي در دستگاه مرحوم كاشاني نفوذ يافت. معرف او مرحوم نواب صفوي بود، ولي خيلي وقت‌ها ممكن است آدم كسي را معرفي كند و بعدها انحرافي از او ديده شود. فداييان اسلام هم به هيچ روي رابطه خوبي با اين فرد نداشتند. آنچه معمول بود، مي‌گفتند آدم بيسوادي است و بهايي هم به او نمي‌دادند، چون بسيار فرصت‌طلب بود و مدام مي‌خواست از موقعيت‌ها به نفع خودش بهره‌برداري كند. اولين باري كه من قنات‌آبادي را ديدم سال 1328 بود. روزي كه آيت‌الله كاشاني از بيروت تشريف آوردند. آن روز در حد و زمان خودش به نسبت ايران در آن زمان به‌راستي استقبال بي‌نظيري از ايشان صورت گرفت. استقبال عظيم و باشكوهي كه سابقه نداشت. تمام روحانيون تهران حتي افراد مسن به استثناي چند نفر به فرودگاه آمده بودند. من در آن زمان 14، 15 ساله بودم و قنات‌آبادي را مي‌ديدم كه داخل ماشين روباز آيت‌الله كاشاني ايستاده بود و مردم را با حركت دست به جلو و عقب هدايت مي‌كرد.

مي‌گفتند در سخنراني مهارت فراواني داشته و در آن دوره، نطق‌هاي مهيجي هم ايراد مي‌كرده است؟

بله، در نهضت ملي شدن صنعت نفت هم يكي دو بار سخنراني‌هايي در ميدان بهارستان كرد و به‌رغم آنكه روحاني بود، سخنانش را بدون بسم‌الله آغاز كرد و گفت:«روي سخن من با آنهايي است كه شور وطن‌پرستي را در سر و شعله ايران‌خواهي را در دل دارند.» يك بار هم در آغاز صحبتش اين شعر را خواند:«من نمي‌گويم سمندر باش يا پروانه باش/ چون كه بهر سوختن آماده‌اي، مردانه باش.» مردم هم سوت و كف مي‌زدند، چون آن موقع «الله‌اكبر» و صلوات رايج نبود و اغلب با احسنت يا صحيح است سخنراني را تأييد مي‌كردند. بعد از 28 مرداد هم به كلي تغيير لباس داد و توليت آستان قدس را هم به عنوان پاداش گرفت. زماني هم كه فوت شد، عده‌اي مي‌گفتند او را از بين برده‌اند.  شخص ديگري كه به اعتقاد بزرگان ما در تشديد اختلاف ميان مصدق و كاشاني نقش داشت، مظفر بقايي بود. بقايي حزب زحمتكشان را تأسيس كرد كه افرادي چون خليل ملكي و علي زُهري گاه و بيگاه در آن جمع مي‌شدند و گپي مي‌زدند. بعضي از اعضاي اين حزب هم برادران مؤمني بودند كه بعدها به مؤتلفه پيوستند و مرحوم غضنفر شريف و آقاي سيدمحمود اميرحسيني در زمره اين اشخاص و جزو برادران خوبمان در مؤتلفه به شمار مي‌رفتند.

حزب زحمتكشان و شخص بقايي درآن دوره، از نمادهاي نهضت به شمار مي‌رفتند و توانستند نخبگاني را هم جذب كنند. به نظر شما دليل اقبال به بقايي در آن دوره چه بود؟


دليل رشد و پيشرفت بقايي در جامعه آن روز هم اين بود كه به قول يكي از دوستان آن موقع در فضاي دانشگاه‌ها فعاليت چشمگيري وجود نداشت. به همين علت وقتي كسي چند كلمه حرف مي‌زد كه از آن بوي مبارزه با زور و ستم مي‌رسيد، همه دورش جمع مي‌شدند. بقايي هم يكي از اين افراد بود و از آنجايي كه در دانشگاه تدريس مي‌كرد، عده‌اي از دانشجويان اطرافش را گرفتند. آن موقع روزنامه «حاجي بابا» در بحر طويلي درباره او نوشته بود:«ليدر خشك اقليت اين دوره وكيلي است جهانديده و سرسخت و سخندان.» بقايي فردي زرنگ و فرصت‌طلب بود. زماني هم كه نهضت امام خميني آغاز شد، او هم براي اظهار وجود چند اعلاميه داد، اما هيچ كدام رنگ و بوي اسلامي نداشتند. فقط به اين خاطر صادر شده بودند كه از قافله عقب نماند. يكي درباره دفاع از حضرت امام و يكي هم در زمينه كاپيتولاسيون بود كه دومي را بعد از تبعيد امام منتشر كرد، اما تاريخ آن را جلوتر زد. به اين معني كه من پيش از همه مطلع شدم و اعلاميه دادم. حركت ديگري از جانب ايشان مشاهده نشد. در تظاهرات‌هايي كه بر پا مي‌شد و جبهه ملي و مؤتلفه در آن شركت مي‌كردند، هيچ‌گاه اثري از بقايي ديده نمي‌شد. حتي چندين بار مراسم ختم‌هايي بود، مثل ختم برادر بزرگ حضرت امام كه بيشتر شخصيت‌هاي موجه روحاني يا ملي در آن شركت مي‌كردند، اما حتي يك بار هم بقايي را در چنين مراسمي نديديم. حالت انزوايي به خودش گرفته بود و بعد از انقلاب هم پير و خانه‌نشين شد، اما در فاصله سال‌هاي 1332 تا 1348 هر جا جلسات سياسي برگزار و صحبت‌هاي سياسي مطرح مي‌شد بقايي را وابسته به دربار مي‌دانستند و حتي مي‌گفتند در جاده كرج زميني از دربار گرفته است.

دوران خانه‌نشيني آيت‌الله كاشاني بعد از كودتاي 28 مرداد، چگونه طي شد؟چنانچه از منش و سبك زندگي ايشان در آن دوره خاطراتي داريد، بفرماييد.

بعد از كودتاي 28 مرداد، آيت‌الله كاشاني خانه‌نشين مي‌شود، اما در همان حال دست‌هايي در كار بود تا ايشان را بدنام كنند. عده‌اي بودند كه از جريانات خبر نداشتند و او را متهم مي‌كردند كه از مصدق حمايت نكرده است و وابسته انگليس‌هاست. از آنجايي كه با دستگاه هم سر سازش نداشت، دولت نقشه گسترده‌اي ريخته بود تا آبروي اين پيرمرد را در آخر عمر خدشه‌دار كند. زماني كه اميني پس از زاهدي، اقبال و شريف‌امامي به نخست‌وزيري رسيد، برنامه‌هاي جديدي براي اجرا داشت كه به كارش رنگ مذهبي داد و اعلام كرد مملكت ورشكسته و خزانه خالي شده است. بعد هم جلساتي با آقايان روحاني تهران گذاشت. به خانه مراجع مي‌رفت و در تمام جلسات مذهبي شركت مي‌كرد. مثلاً يادم است شبي كه آقاي فلسفي در مسجد حاج ابوالفتح سخنراني داشت، جناب نخست‌وزير اميني كفش‌هايش را به دست گرفت و رفت و پاي منبر ايشان نشست. زماني هم كه آيت‌الله كاشاني در بيمارستان بازرگانان بستري بود، اميني به عنوان نخست‌وزير به ديدن ايشان رفت و اين از لطمه‌هايي بود كه در آخر عمر به اين سيد اولاد پيغمبر زدند، چون اين ديدار باعث شد به همكاري و همسويي با دستگاه متهم شود. درباره دوران خانه‌نشيني و بيماري آيت‌الله كاشاني مطالبي هست كه شايد سايرين مطرح نكرده باشند و لازم مي‌دانم در تاريخ ثبت شود. يكي مربوط به زماني است كه بعد از حادثه 28 مرداد، اللهيار صالح و قاسم لاجوردي از كاشان كانديداي مجلس شده بودند. اللهيار صالح كانديداي مليون و قاسم لاجوردي كانديداي دولتي‌ها بود. در اين هنگام اهالي كاشان طوماري امضا كردند و خدمت مرحوم كاشاني فرستادند كه «شما مصلحت مي‌دانيد ما به كدام يك از اينها رأي بدهيم؟»مرحوم كاشاني پاسخ خود را در قالب كنايه‌اي ظريف به اين صورت فرمودند كه «علي چو خانه‌نشين گشت، از ايادي دين، چه طلحه بَر زِبَرِ تخت مصطفي، چه زبير» و براي اهالي كاشان فرستاد. به اين معنا كه در چنين شرايطي فرقي نمي‌كند. هر كسي مي‌خواهد باشد. خاطره ديگري هم هست كه به‌نوعي نقل قول به‌شمار مي‌رود، اما چون آن را شايان ذكر مي‌دانم، در اينجا مي‌آورم. در بازار تهران، سر چهارسوي بزرگ به سمت كوچه هفت تن كه مي‌رفتيم، يك سلماني داشتيم به نام حاج علي آقا كاشاني. پدر خانم من مي‌گفت من 40 سال است پيش او اصلاح مي‌كنم و آيت‌الله كاشاني هم از زماني كه از عراق به اينجا تبعيد شد، براي اصلاح نزد حاج علي آقا كاشاني مي‌آمد. بعد از فوت مرحوم كاشاني، يك روز پدر خانم ما، خدابيامرز به من گفت:«من مي‌خواهم مطلبي را برايت تعريف كنم كه حاج علي آقا كاشي برايم روايت كرده است.» چند روز پيش از رحلت آيت‌الله كاشاني حاج علي آقا كاشي به همراه تني چند از دوستان براي عيادت از ايشان به بيمارستان رفته بودند. آقاي كاشاني حال مناسبي نداشت. با اين حال ايشان را بلند كردند و حاج علي آقا مشغول اصلاح موهايشان شد. در همان حال صحبت كردند و از آيت‌الله كاشاني پرسيدند:«آقا! اگر خداي نكرده پيشامدي براي شما روي داد، ما به دنبال كدام روحاني برويم كه درك و بينش سياسي داشته باشد و وابسته نباشد. خوشفكر و اهل مبارزه باشد؟ مريد چه كسي شويم؟» آيت‌الله كاشاني با همان لحن كاشي خودش گفته بود:«مي‌رويد قم دنبال حاج آقا روح‌الله خميني.» افرادي كه در آنجا حضور داشتند، نگاهي به هم انداختند و چون هيچ يك هنوز اسم امام را نشنيده بودند، دوباره پرسيدند:«حاج آقا ايشان چه كسي هستند؟ هيچ كدام از ما ايشان را نمي‌شناسيم.» آيت‌الله كاشاني گفته بود:‌«به‌زودي عالمگير مي‌شود و همه او را مي‌شناسند.»

با تشكر از جنابعالي كه پذيراي اين گفت‌وگو شديد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار