در دو بخش گذشته اين گفت و شنود پارهاي رويكردهاي سياسي، فرهنگي و مالي «رضاخان» مورد بررسي قرار گرفت. اينك در واپسين بخش از اين مصاحبه، استاد دكتر موسي حقاني به روايت پارهاي از خصال شخصي و شخصيتي وي پرداخته و به وقايعي كمتر گفته شده، اشاره نموده است. با سپاس از ايشان كه با حوصله، پذيراي اين گفتوگو شدند.
اشارهاي داشتيد به پسزمينه رفتاري و فرهنگي رضاخان و اينكه او اساساً از فرومايگان جامعه بود و به خاطر پارهاي حمايتها رشد كرد و بالا آمد. روايتهايي كه از دوره جواني و شرارتهاي رضاخان نقل ميشود توسط چه كساني و در كدام منابع ذكر شده است؟
عليشاه- همدوره رضاخان- گفت و محمدرضا آشتيانيزاده يكي از كساني است كه حرفهايش را ثبت كرده است.
در كدام كتاب؟
خاطراتش را داريم آماده ميكنيم كه چاپ كنيم. البته همه آن سوابق در منابع قديمي آمده است و از همه مهمتر روايتهاي شفاهي است كه خيليها گفتهاند. يكي از نمايندگان دور اول مجلس در آن زمان به نام آشيخ تقي كه در منطقه سر قبر آقاي تهران ساكن بود، ميگفت يك روز داشتم سر قبر آقا ميرفتم، ديدم در آنجا دعواي شديدي درگرفته است و يك نفر را آن قدر زدهاند كه خونين و مالين شده است. جلو رفتم و ديدم دعوا بر سر قمار است. طرف كتكخور را از زير دست و بال بقيه بيرون كشيدم و پرسيدم: «چرا دعوا ميكنيد؟» او هم شروع كرد به فحش دادن كه فلان فلان شدهها پولم را خوردند! چاقوي بدي هم زير چشم و روي بينياش خورده بود. او را آورديم و سر و صورتش را شستم و پرسيدم: «اسمت چيست؟» جواب داد: «اسمم رضاست». بعداً كه شاه شد، فهميدم اين رضاخان همان رضايي است كه سر قبر آقا سر قمار چاقوكشي كرده بود. از اين دست روايات راجع به رضاخان زياد است.
سطح سوادش چقدر بود؟
بيسواد بود.
پس دستخطهايي كه از او باقي مانده است...
برايش مينوشتند. آن اواخر ظاهراً امضاي خودش را ياد گرفته و خطي هم پيدا كرده بود!
ملكالشعراي بهار دستخطي از او چاپ كرده كه دو خط نوشته اما 20 غلط املايي داشت!
بيسواد بود. رضاخان هم از جهت ادبي بيسواد بود و هم از نظر فرهنگي، ديني و اجتماعي آدم فوقالعاده بيتربيتي بود. براي همين انگليسيها او را روي كار آوردند، وگرنه آنها چهرههاي قَدَرتري در ايران داشتند. مشيرالدولهها و بسياري از نظاميهاي گردن كلفت مثل مسعودخان كيهان و... را داشتند كه آدمهاي باسوادي بودند. چرا رفتند سراغ رضاخان؟ چون كاري كه او ميكرد آنها نميتوانستند بكنند. آنها حريمهايي را براي خودشان قائل بودند.
و سر بزنگاه ميتوانستند آنها را دور بزنند...
بله، رضاخان را انتخاب و با اين كار توهين بسيار بزرگي به ملت ايران كردند. من نميدانم كساني كه از رضاخان مدح ميكنند، اين توهين را به خودشان و ملت ايران نميبينند كه چنين آدمي را در مقابل من نميگويم مدرس و بسياري از چهرههاي ملي ديگر، بلكه حتي در مقابل چهرههاي وابسته به انگلستان كه انصافاً با رضاخان قابل قياس نيستند، به مردم ايران تحميل كردند؟ به هر حال اين حرفها در خاطرات به جا مانده از آن دوره هست. البته خيليها هم جرئت نميكردند بنويسند يا در اين باره حرف بزنند. مثلاً ميدانيد كه عكسي از رضاخان هست كه در سفارت هلند پشت يك اسب ايستاده است و نگهباني ميدهد! اين عكس در خانه «صاحب اختيار» بود...
ظاهراً اصل عكس در مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر است؟
نه، اصل عكس نزد خانواده خودشان است، ما يك كپي از آن داريم. خانواده صاحب اختيار نه تنها بعد از شهريور 20، حتي تا بعد از انقلاب اسلامي هم جرئت نميكردند آن عكس را به كسي نشان بدهند. يكي دو سال بعد از انقلاب مرحوم مددي كه با آن خانواده رفت و آمد داشت، يك كپي از عكس تهيه ميكند و به اين ترتيب حالا ما يك سند تصويري داريم كه رضاخان با آن هيئت دارد در سفارت هلند نگهباني ميدهد! يكي از مسائلي كه رضاخان بهشدت پرهيز ميكرد و نميخواست مطرح شود، پدر و مادرش و وضعيت آنها بود. ميگويند در ميدان حسنآباد همين جايي كه الان آتشنشاني است، يك قبرستان بود و ظاهراً پدر و مادر رضاشاه در آنجا دفن بودند. موقعي كه ميخواستند آنجا را تبديل به پارك كنند و از حالت قبرستان دربياورند، ميرسند به قبر پدر و مادر رضاشاه! با شوق و ذوق ميآيند و به او خبر ميدهند كه ما قبر پدر و مادرتان را پيدا كردهايم. رضاشاه با صراحت ميگويد: «چرا دست از سر مردهها برنميداريد؟» و بهجاي تقدير و تشكر چند تا فحش چارواداري هم نصيب آن آدمها ميكند. وقتي به قزاقخانه رفت كه ثبتنامه كند، از او پرسيدند: «اسمت چيست؟» جواب داد: «رضا». پرسيدند: «اسم پدرت چيست؟» پاسخ داد: «به پدرم چه كار داريد؟ مگر ميخواهيد پدرم را استخدام كنيد؟!» و اسم پدرش را نگفت.
پدرش امنيه بود؟
جزو سواران امير مؤيد سوادكوهي بود.
قبل از پسرش به تهران آمد يا بعد از آن؟
قبلاً آمد. رضاخان در سوادكوه بود و بعد به تهران آمد. ماجرا هم از اين قرار بود كه وقتي رضاخان قنداقي بود، مادرش چون خانواده بيسرپرست شده بود، او را برداشت كه بياورد تهران و نزد برادرش كه در چهارراه اميراكرم و آن نواحي زندگي ميكرد. وسط راه تصور كرد كه بچه مرده است و او را در طويله امامزاده هاشم انداخت! اما اندكي بعد برگشت و ديد كه به دليل هواي گرم طويله، هنوز بچه زنده است لذا مجدداً بچه را برداشت و به تهران آورد.
پس از انتشار پارهاي آثار جانبدارانه درباره رضاخان، عدهاي در كشور به سخن آمدند كه اثر برخي آثار تفريطي داخلي درباره اين فرد، توليد آثاري است كه به شكلي افراطي آن را مدح ميكند. در واقع اين افراد مدعي هستند كه در اين عرصه بايد حدوسط را گرفت و «گفتمان اعتدال» در اين باب هم مصداق دارد. ديدگاه شما در اينباره چيست؟
در مورد جرياني در كشور كه مجال تاريخنگاري هم دارد بايد نكاتي را روشن كنيم. شايد بتوان اين بخش رابه عنوان تكمله نكاتي تلقي كردكه در آغاز سخن به آن اشاره كردم. الان بعضيها در ميانه ايستادهاند و معتقدند يك جريان افراطي در رد رضاشاه داريم و يك جريان افراطي در تأييد رضاشاه... جريان افراطي در تأييد رضاشاه نظير همين مستند يا كارهاي مشابهي است كه شد. جريان افراطي در نقد رضاشاه را جرياني ميدانند كه بعد از انقلاب آمد و سعي كرد همه چيز را نفي كند. در آغاز بايد اشاره كرد كه آغاز اين جريان بعد از انقلاب نبود و دهها سال قبل از آن شروع شد. شما به عنوان نمونه آثار مرحوم سيد اسدالله رسا را ببينيد...
در فاصله شهريور 20 تا مرداد 32 تندترين نقدها و حتي هجويات درباره رضاخان گفته شده است.
به خصوص هجويات شعرا عليه رضاخان را ببينيد، متوجه ميشويد جامعه ايراني چه نگاهي به رضاخان داشته است.
هجويات اگر جمع شود چندين جلد كتاب ميشود.
مثلاً يكي همين هجوياتي كه مرحوم سيد اسدالله رسا دارد كه ما دركتابي تحت عنوان «چند قطره خون براي آزادي» چاپ كردهايم. اكثر شعرا از ملكالشعراي بهار تا ديگران همه نسبت به رضاخان حس بدي دارند و غيراز اشعار سياسي هجويات بسيار تند و بعضاً زننده عليه او گفتهاند. منظور اينكه اين جريان ضد رضاشاهي در قبل از انقلاب هم وجود داشت و حتي در مقطعي هم اوج گرفت...
بلافاصله بعد از رفتن رضاخان شروع شد.
حتي ميتوان گفت در دوره خود او شروع شد، منتها با آنها برخورد شديد ميشد. بعد كه رضاشاه رفت، فضاي بازتري ايجاد و انتقادات علني وآشكار شدند.
بنابراين اين جريان مربوط به بعد از انقلاب نيست و اينها شايد ميخواهند قضيه را به يك تسويه حساب سياسي حكومت جديد با حكومت قبلي تبديل كنند، در حالي كه اصلاً اين طور نيست. نفرت از رضاشاه و پهلويها در دوران خودشان هم بود و حداقل در دو اتفاق تاريخي، اين نفرت را با همه وجودمان لمس كرديم، يكي شهريور 20 و رفتن رضاشاه از ايران و آن جشن و شادي گستردهاي كه در كشور برپا شد و ديگري رفتن محمدرضا پهلوي. بحث اينجاست كه اينها ميخواهند در ميانه بايستند و بگويند رضاشاه يكسري كارهاي خوب داشت و يكسري كارهاي بد! افراطيون اين طرف فقط كارهاي خوبش را ميگويند و افراطيون آن طرف فقط كارهاي بدش را! ولي به نظر من واقعاً اين طور نميشود در باره چهرههاي تاريخي و تاريخ قضاوت كرد. به نظر بنده اولاً ما بايد تابع نظر مردمي باشيم كه ديكتاتوري را با پوست و گوشت خود لمس كردند و آن را مانند تفالهاي بيرون انداختند و هميشه از ذكر نامش زجر ميكشيدند. بايد به اين قضاوت عمومي احترام بگذاريم. ثانياً فرض را بر اين ميگذاريم كه در دوره رضاخان كارهايي هم از جنس نوسازي انجام شده است. بايد ديد ماهيت اصلي اين كار چيست؟ مهندسي كه براي راهاندازي كارخانه سيمان كار ميكند يا كسي كه راهآهن را ميكشد، انگيزه دارد و ميخواهد كشورش آباد شود. آنها كه نميدانند اين راه، راه استراتژيك يا اقتصادي يا... است. بديهي است كه ما بايد به اصل آباداني كشور احترام بگذاريم، ولي همه اينها به چه قيمتي؟ به قيمت از دست رفتن آزاديهاي اجتماعي در ايران كه حتي در پستوهاي خانههاي مردم هم نفوذ ميكنند تا از سر زنهاي مردم چادر بردارند؟ رفتن سر قبر را براي زنان باحجاب ممنوع ميكنند! طرف پدر و مادرش مرده است و شب سوم، هفتم و چهلم است و اجازه ندارد با چادر سر قبر آنها برود! سوار كردن زنان با حجاب در وسايط نقليه عمومي ممنوع! عزاداري ممنوع! از آن طرف هم دادن حق و حسابها و امتيازات گسترده به خارجيها. شما به حساب اينكه ميخواهي حقوق ملت ايران را در ماجراي نفت استيفا كني، مضحكه معروف قرارداد دارسي را راه مياندازي و پروندهاي را كه در مجامع بينالمللي عليه شركت نفت انگليس، از مستندات محكم ماست، در بخاري مياندازي و بعد قراردادي را تمديد ميكني كه خود امضاكنندهاش از اينكه بگويد من امضا كردهام، شرم دارد! بعضيها چرتكه مياندازند و ميگويند قبلاً 14 شيلينگ ميگرفتيم، حالا 16 شيلينگ ميگيريم و اين به نفع ماست! در حالي كه شما يك قرارداد استعماري را تمديد كردهايد. اين منطق ظاهراً هيچ بويي از استقلال و آزادگي نبرده است.
و حتي ايراندوستي كه ادعايش را ميكنند.
اينكه رضايت بدهي منابع ملي كشورت غارت شود و حالا بهجاي 14 شيلينگ 16 شيلينگ بگيري؟ ما با اصل قضيه مشكل داريم. تقيزاده بعدها كه مورد انتقاد قرار ميگيرد ميگويد من آلت فعل بودم! اين فعل را چه كسي انجام داد؟ رضاخان؟ همان كسي كه در اين مستند و برخي از نوشتهها از او چهره يك قهرمان را ميسازند و دارند اين طور توجيه ميكنند كه از نظر اقتصادي براي ما صرفه بيشتري داشت! مدت قرارداد تمديد شد و اين بدترين ضرر بود. چه كسي نميتواند اين را توجيه كند؟
بحث من اين است كه آن اتفاقات و اقدامات بر فرض صحت به چه قيمتي تمام شد؟ آيا به عنوان مثال، شما به قيمت نابودي همسر و فرزندان خودتان، ميخواهيد صاحب يك خانه شيك شويد؟ آيا شما به قيمت پايمال شدن شرف ايراني، زير چكمه و باتوم بردن زن ايراني، نابودي ايلات و عشاير، نابودي نهادهاي مدني در كشور، نابودي مجلس كه رضاشاه از آن به عنوان «طويله» ياد ميكرد و هر وقت نمايندهاي حرفي ميزد- آن هم تازه نمايندگاني كه خودش به مجلس فرستاده بود- ميگفت: «اگر حرف زيادي بزنند، ميدهم در اين طويله را ببندند»، آيا با چند كيلومتر راهآهن و راه، بايد اين همه هزينه بپردازيم؟ جامعه ايراني اينها را نميپذيرد و عكسالعملش هم مشخص بود، يعني تمناي سقوط ديكتاتوري و شادماني از رفتن ديكتاتور. جامعه ايراني نميپذيرد. حالا اگر عدهاي سلطنتطلب ميخواهند به اين قضيه بها بدهند، داستان ديگري است و شايد انگيزههاي ديگري پشت اين نوع تبليغات نهفته باشد.
پس در واقع «وسط را گرفتن» و به قول امروزيها «اعتدال» در اينگونه بررسيهاي تاريخي جواب نميدهد.
اگر بخواهيم كارنامه رضاخان را بررسي كنيم، ميبينيم در حوزه سياسي حاكميت پهلوي اول و نيز پهلوي دوم چيزي جز زورمداري و خفقان در كشور پديد نيامد. مرحوم آخوند خراساني راجع به استبداد بعد از مشروطه تعبير جالبي به كار ميبرد. نميدانم اگر ايشان استبداد رضاخاني را ميديد، از چه تعبيري استفاده ميكرد؟ در خصوص استبداد روشنفكري در بعد از مشروطه ميگويد: «استبدادي اشنع از استبداد سابق در ايران به وجود آمده است». به نظر من ايشان عمق ماجرا را ميبيند و ميگويد استبداد سابق حداقل به دين مردم كاري نداشت اما استبداد جديد به دين مردم هم كار دارد كه بعد ديديم در دوره رضاشاه، اين رويكرد تبديل به سياست رسمي شد و مردم حتي آزادي نداشتند تا مناسك ديني خود را كه به خاطرش حاضر بودند جان بدهند، انجام دهند. اين عقده در دل مردم ما بود كه سالها نميتوانستند براي سيدالشهدا(ع) عزاداري بگيرند.
بحث كشف حجاب و تلفاتي كه در اين جنبه از نظر روحي و جسمي به جامعه ايراني وارد شد، واقعاً بيسابقه است، بنابراين اين را ميتوانيم به حساب يكي از دستاوردهاي بزرگ دولت به اصطلاح مدرن رضاشاهي بگذاريم.
علاوه بر اينها در حوزه سياسي هم بايد گفت كه دستگيريهاي سياسي، قتلهاي سياسي، تعطيلي احزاب، تعطيلي مطبوعات، ضرب و شتم ارباب مطبوعات توسط شخص رضاخان، كمسابقه است. رضاخان مدير ستاره امروز را شخصاً ميزند! لرد كرزن در مجلس لردهاي انگلستان گزارش ميدهد كه از وقتي رئيسالوزراي جديد آمده- هنوز رضاخان شاه نشده بود- به رغم جو شديد ضدانگليسي حاكم بر ايران و حاكم بر منطقه خاورميانه، مطبوعات ديگر خيلي جرئت نميكنند به ما حمله كنند. چرا؟ چون رضاخان مديران مسئول روزنامهها را شخصاً مورد ضرب و شتم قرار ميداد. براي اولينبار رئيسالوزراي يك كشور آمد و در قضيه جمهوريخواهي با مردم خودش گلاويز شد!...
و كار به كشتار چند نفرآن هم در برابر مجلس رسيد...
غير از اينكه دستور داد بزنند، خودش شخصاً وارد ميدان شد و...
خودش در آن روز جزو ابواب جمعي كتككاري جلوي مجلس بود!
مؤتمنالملك ميگويد: براي اولين بار ديدم كه يك رئيسالوزرا با مردم خودش گلاويز شده است و بزن بزن ميكند! كشتارهاي گسترده دوره رضاشاه ضربالمثل است. عشاير را قتل عام كرد، در سطح نخبگان هم كشتارهاي وحشتناكي را انجام داد و همه مخالفان را سركوب كرد. در ماجراي گوهرشاد كه داستان اظهر من الشمس است. يكي از وحشتناكترين كشتارها در آن ماجرا صورت گرفت...
اصلاً تعداد كشتههاي گوهرشاد معلوم نيست...
اين چه خلق و خويي است كه طرف به خودش اجازه ميدهد برود به حرم حضرت معصومه(س) حمله كند و پيرمردي به نام آيتالله بافقي را آن طور مورد ضرب و شتم قرار بدهد؟ بعد برود در مسجد گوهرشاد كشتار كند و با خنده و شادي در هيئت دولت گزارش هم بدهد كه كار گوهرشاد تمام شد! حتي بعد هم به سراغ دوستانش برود و ارباب كيخسرو شاهرخ را با آمپول هوا در يك ساختمان نيمهساز بكشد، تيمورتاش را به آن شكل، نصرتالدوله فيروز را به شكل ديگر...
تازه اينها كساني هستند كه كلي به او خدمت كردهاند...
بله، بعد هم 24 هزار نفري كه زير دست و پاي درگاهي و ركنالدين مختاري و آيرم و ديگر جنايتكاران نظميه رضاخاني و اداره آگاهي او لت و پار شدند. اين وضعيت سياسي مملكت است.
در حوزه اقتصادي هم مردم امنيت نداشتند. هر زمين مرغوبي را كه طمع ميكرد به سه طريق از مردم ميگرفتند يا غصب ميكردند و كله صبح زن و بچه طرف را در مازندران سوار كاميون ميكردند و به سيستان و بلوچستان ميبردند و آنجا ميريختند پايين! يكي ازراههاي تصاحب زمينها ضميمه كردن بود! و بدبخت كسي كه زمينش بين دوقطعه زمين رضاخان قرار ميگرفت، خود به خود ضميمه ميشد! حق مالكيت در اقتصاد، از حداقل حقوق است. مردم ايران حق مالكيت نداشتند و ملاكين بزرگ بابت زمينهايي كه داشتند كشتهها دادند. اميرمؤيد سوادكوهي كه ملاك بزرگي بود و البته عرق ملي هم داشت، دو فرزندش توسط رضاخان كشته و زمينهايش غصب ميشود. در بوشهر يكي ازخوانين بوشهري كه بعدها با خاندان سلطنت وصلت هم ميكند...
شوهر اشرف؟
بله، مهدي بوشهري. زمينهايشان را غصب ميكند، همينطور زمينهاي فرمانفرما و ديگران را. يك وقت در حكومتي زمينهايي مصادره و در اختيار مردم قرار ميگيرد ولي اين آقا زمينها را به نفع خودش مصادره ميكند! علاوه براين مردم زمينهاي غصب شده مجبور بودند در مزارع رضاخاني بيگاري كنند! آدم ياد مزارع بردهداري در امريكا ميافتد. كساني كه در مزارع رضاخان كار ميكردند، بيگاري ميكردند، حتي بچههاي خردسال و نوجوان! رضاشاه همه اقتصاد را دولتي كرده بود و مالكيت هر كارخانه فعالي متعلق به رضاشاه بود و عايداتش در دفاتر بانكي رضاخان موجود است. در بعضي از مقاطع 20 ميليون تومان پول نقد فقط در يكي از حسابهاي او وجود داشت كه عمدتاً از عايدات همين زمينهايي بود كه با بيگاري و شكنجه مردم به دست آمده بود.
سرنوشت اين زمينها چه شد؟ مرحوم شهيد مطهري در جايي اشاره ميكنند كه كل شهر فريمان متعلق به رضاشاه بود!
آن را هم عرض خواهم كرد. در حوزه صيانت از كشور در شهريور 20، با رسوايي تمام آن اتفاق ناگوار و اشغال پرهزينه اتفاق افتاد. علاوه براين در ماجراي اروندرود، بخشي از منطقه را به عراقيها واگذار ميكند. آرارات كوچك را به تركيه ميدهد. در ماجراي هيرمند و افغانستان هنوز ما داريم تاوان تصميمات آن دوره را ميدهيم. آنجا را به افغانستان واگذار ميكند و اخيراً خواندم كه دولتمردان افغانستان ميگويند نه آب به ايران ميدهيم نه مذاكره ميكنيم!
در حوزه فرهنگي غربگرايي، مصرفزدگي و بيبندوباري در كشور برقرار ميشود، البته اين كارها با كمك تيمورتاش و امثال او صورت ميگيرد. برخلاف ادعاهايي كه ميكنند، دست بيگانه در امور كشور بازتر و عملاً همه خواستههاي آنها انجام ميشود.
اينها ميراث آن دوران هستند. وقتي سرجمع ميكنيم، از آزاديهاي فردي در حوزههاي سياسي كه خبري نيست، آزاديهاي اجتماعي همين طور، آزادي در انجام مناسك ديني وجود ندارد. از آن طرف، از آزادي اقتصادي و بهرهمندي از امكانات اقتصادي هيچ خبري نيست و همه چيز در اختيار ديكتاتور است و بعد هم خشونت زائدالوصفي كه نظاميها، امنيه و دستگاه شهرباني رضاخاني اعمال ميكرد. در پايان دوره رضاخان ميبينيم هيچ چيزي به جا نمانده است. اگر چيزي به جا مانده بود كه مردم در مقابل اشغال مقاومت ميكردند. ايران تبديل به يك ويرانه و جزو كشورهاي عقب مانده شده بود. بهرغم ادعاهايي كه ميكنند، درآن مقطع يك كشور كاملاً عقب مانده بوديم. مگر چند كارخانه و يك خط آهن متروكه دليل بر توسعه است؟ رضاخان تمام توانمنديهاي ملت ايران را از بين برد.
فرجام املاك رضاخان هم فصلي درخور تأمل در موضوع داراييهاي اوست و اكنون هم توسط برخي، نكات انحرافي و گمراهكنندهاي درباره آن گفته ميشود. فرجام اين املاك چه شد؟
املاك رضاخاني به محمدرضا واگذار شد.
طبيعي بود، چون املاك ايران در جزيره موريس يا ژوهانسبورگ به دردش نميخورد. نهايتاً بر سر آن چه آمد؟
بعد از شهريور 20 دعوا بر سر اين بود كه املاك به صاحبانشان برگردد، يعني مردم شكايت كردند، ولي برگردانده نشد. بعد از 1327 محمدرضا پهلوي تغييراتي را انجام داد و يك بنگاه خيريه درست و زمينها را به آن بنگاه خيريه منتقل كرد. اداره آن بنگاه خيريه به دست خودشان بود و بعد شد بنياد پهلوي. در ماجراي اصلاحات ارضي از 2200 مورد زميني كه اينها داشتند، نزديك 1100 مورد واگذار شد، آن هم به اين شكل كه زمينها را ميفروختند! دهقانان كه پول نداشتند بخرند، از بانك عمران كه يك بانك شاهنشاهي بود، وام ميگرفتند، يعني در واقع زمين مردم را به خودشان فروختند! تازه 1100 قطعه بزرگ را فروختند و 1100 قطعه باقي مانده در اختيار بنياد پهلوي بود.
داراييهاي غيرملكي رضاخان هم هنوز به درستي شفاف و ردگيري نشده است. عدهاي از جمله در اين مستند تازهساز مدعي شدهاند كه رضاخان با خود هيچ نبرد و در خارج هم چيزي نداشت. همه اين ثروتها را براي مردم ايران توليد كرد و گذاشت و رفت! در مورد اين بخش از داراييهاي رضاخان چه برآوردي وجود دارد؟
رضاخان دو سه فقره بزرگ مثل حسابهاي بانكي را به خارج منتقل كرد كه هنوز تكليف آن سپردهها معلوم نشده است. ظاهراً بخش عمدهاي از پول نفت را هم از ايران خارج كرد كه در بانكهاي امريكايي و انگليسي بود و آنها اين را مصادره كردند. بخشي از پول و جواهراتي را كه با خودش برد، رفقاي انگليسياش در كشتي كش رفتند و نشان دادند كه هيچ حرمت و ارزشي براي نوكرهاي خودشان قائل نيستند! رضاخان خودش كه شاه بود و چمدان حمل نميكرد اما در اين سفر چمداني را شخصاً حمل ميكرد كه جواهرات در آن بود. اينها ثبت شده است. مثلاً مكاتبات فرزندان رضاخان را كه بين جزيره موريس و تهران رد و بدل ميشد بخوانيد، ردپاي اين مسائل درآن هست.
چند مورد نامه هم به محمدرضا نوشته است.
بله و اتفاقاً بسياري از آنچه مخالفان به او نسبت ميدادند را تأييد كرده است. در يكي از نامهها نوشته بود: من ماندهام اينها چرا مرا بركنار كردند؟ چون هر كاري كه از من خواستند انجام دادم! وقتي محمدرضا به متفقين ميپيوندد و به آلمانها اعلام جنگ ميكند، رضاشاه نامه تأييدآميزي را برايش مينويسد كه خيلي كار خوبي كردي- قابل توجه كساني كه معتقدند رضاشاه جلوي انگليسيها ايستاده و آلمانوفيل شده بود!- در نامههاي بچههاي رضاشاه دعواست بر سر خريدن تخمه الماس با چند قيراط! شمس براي جواهرات لهله ميزد! اطرافيان صدايشان درآمده بود كه پدر اينها را آواره و تبعيد كردهاند و فرزندان هر كدامشان دنبال اين هستند كه تخمه الماس با ويژگيهاي مختلف بخرند! سرنوشت اموال رضاخان به اين شكل درآمد كه بخشي را برد، بخشي را به محمدرضا منتقل كرد، بخشي هم توسط دزدان بينالمللي غارت شد.
با سپاس از حضرتعالي كه ساعاتي از وقت خود را به اين گفت و شنود اختصاص داديد. برقرار باشيد.
من هم از شما متشكرم، موفق باشيد.