زهرا انصاري| هر چه باشد تو خوب ياد ميگيري كه هر رخوتي را هزينهاي بايد. اما دريغ نكن. حيات است ديگر. نگاه كن كه هر چه باشد تو معني ركاب و نگاه و عدول را خوب ميداني.
نفس نفس ميزني، دو مسابقه برپاست، مسابقه تو با خودت وقتي ركاب ميزني و مسابقه دانههاي عرق روي پيشانيتو با چكچك آب از روي قالب يخ. تو آب ميشوي تا يخ آب نشود. به سرزنشها تن ميدهي، دستان كوچكت يخ ميزند. گويي سنگينترين كار دنيا به روي دوشهاي كوچك تو وصله شدهاند. يخهايي را جا به جا ميكني كه شايد از تو بيشتر قد كشيدهاند، اما طاقت و توانشان مثل تو نيست و گرما را برنميتابند. به پشت سر خود نگاه ميكني، رد دوچرخهات و قطرات آب... دل نگران ميشوي و سريعتر ميروي. عرق از سر و رويت ميبارد. در هر ركابي كه ميزني هزاران تصوير از جلوي چشمانت ميگذرد. شايد، الان بايد مانند همسالانت در كلاس درس ميبودي يا در زمين فوتبال.
شايد هم كلاس نقاشي يا موسيقي! شايد نيم نگاهي به زندگيهاي آرام همسايههايت بيندازي، به بچههايي فكر كني كه بيدغدغه ميخوابند. به بچهاي همسال خودت كه بيخيال همه ناملايمات در فكر توپ فوتبالش است. اما دستان تو خوب تصويرگري بلدند. هميشه خوب بلد بودهاي كه به اين تصاوير كممحلي كني. همه اين تصاوير را كنار ميزني، مادر چشم انتظار درآمد امروز توست براي خريدن نان. تو با آن جثه كوچكت، خوب همه چيز را ميفهمي، با همه ناملايمات خوب كنار آمدهاي، ميتواني سرت را بالا بگيري و پُز بدهي كه من مرد يك خانه بودهام. الان پول يخهاي فروخته شده در دستت و تو چه خوشحال ميدوي، ضربان قلبت شدت گرفته... و پولها در دستت عرق كرده. در باز ميشود و تو درآمد امروزت را سر سفره ميگذاري با اندكي بغض براي يخهاي ذوب شده. آخ از ركابهاي فرو مانده ات پسر. چه زود بزرگ شدهاي! صدايي از خاك همسايه در گوشم طنينانداز ميشود... صداي ركاب و نفسهاي خسته. انديشيدن به ناملايمات رنج هر كودكي، دردي به جانم مياندازد و من با خود فكر ميكنم كه كاش من توانايي آن را ميداشتم تا دستان يخزده كودكي را با مهر گرم كنم.