سحر بود. يادداشت روزنامه را آماده كرده بودم كه ديدم تلفن همراهم زنگ ميزند. شماره ناشناس، اين ساعت شب! برايم عجيب بود. از روي كنجكاوي جواب دادم. آقاي فخرالساعه بود. از فرماندهان و رزمندگان سالهاي جنگ، برادر شهيد، برادر ديگرش جانباز و خودش جانباز شيميايي كه اين روزها به سختي نفس ميكشد. خيلي دلش پر بود. ميگفت 25 سال است ميدوم تا بنياد ترتيب اثري به خواستهام بدهد و دريغ! هر بار بهانهاي ميآورند. هر چه بيشتر پا به سن ميگذارم دردها و عوارض بيشتر ميشوند. من از اين بزرگواران ميپرسم وقتي دهها پزشك تأييد ميكنند اين دردها ناشي از عوارض گازهاي خردل و امثالهم است، ديگر چه جاي ترديد است؟ ما كه گاز خردل را بر اثر استفاده از عطر «بلوليدي» استنشاق نكردهايم. گاز خردل مگر در بمبهاي شيميايي در جاي ديگري هست كه وارد بدن ما شده باشد؟ اين در حالي است كه خودش ميگويد تأييديه نهادهاي رزمي سالهاي جنگ را هم مبني بر مجروحيتش دارد. حكايت جانبازان شيميايي حكايت غريبي است. بسياري از آنها در سردشت در برخي روستاهاي غرب كشور نظير « بابا يادگار» و... و بسياري درهمين تهران و زيرگوشمان با مرگ دسته و پنجه نرم ميكنند و هر روز با فروش دار و ندارشان و قرض و وام، داروها و مايحتاج درمانيشان را تهيه ميكنند. چند هفته پيش وقتي آقاي دكتر احمدينژاد در صدا و سيما گزارش آخرينش را به مردم ميداد و از سي و چند ميليون نامه مردمي حرف زدكه در مورد بسياري اقدام شده و به بقيه لااقل پاسخ داده شده است، همين جانبازي كه ذكرش رفت يعني جناب فخرالساعه بلافاصله پيامكي تلخ برايم فرستاد كه خوشبختانه امشب حين نوشتن اين مطلب دوباره يافتمش. اينكه «طي هشت سال دهها نامه براي رئيسجمهور نوشته و شخصاً به دست شش معاون ايشان و هفت وزير و ديگر مديران رساندم، ليكن دريغ از يك اسپري تنفسي يا كوچكترين توجه و ترتيب اثر!»
يكبار هم او را در نمايشگاه مطبوعات ديدم. يك دستگاه تنفسي هفت كيلويي به گردنش انداخته بود و لولههاي اكسيژن در بينياش، با همين حال از اين غرفه به آن غرفه ميرفت و انبوهي از نامه و سند و مكاتباتش را به اهالي مطبوعات نشان ميداد تا شايد كسي كاري بكند. همان روزها چيزي درهمين ستون نوشتم. دريغ كه يكسال پس از آن او نحيفتر، به مرگ نزديكتر و بدهكارتر شده است و اما همه آنها كه بايد كاري ميكردند تنها تماشاگرند. چطور وقتي فوتباليستي توپي را وارد دروازه كرهايها ميكند، فيالفور حسن وظيفه و لطف دولتمردان گل ميكند و اين همه پاداش و جايزه در نظر ميگيرند كه البته بايد هم چنين كنند و حق آن بچههاست. بماند كه برخي از آنها اعتراض داشتند كه چرا مبلغ پاداش كم بوده است! اما حق جانبازاني نظير «فخرالساعه» را چه كسي بايد بدهد؟ پاداش آنها كجاست؟ مرداني كه امروز توان تنفس ندارند و رها شدهاند اما هم آن دولتمردان و هم آن قهرمانان فوتباليست، تنفسشان را در فضاي امن امروز اين سرزمين مديون آنهايند. در روزگاري كه حتي سلامت معتادان تزريقي و امثالهم مورد توجه نهادهاي مربوطه است و بايد هم باشد، چه كسي به فكر سلامت اينهاست؟ به خدا قسم كه اين بيتوجهيها عقوبتي دردناك دارد. بترسيد از روز جزا و دريابيد اين بچهها را!
خسته شديم و غريب.