کد خبر: 604104
تاریخ انتشار: ۰۴ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۳:۱۵
گزارشي از حضور در چند مصاحبه استخدامي و قرار گرفتن در برابر سؤالات عجيب و غريب
دعوت به مصاحبه استخدامي تدريس در دانشگاه از اعجاب انگيزترين پيامك‌هايي بود كه اين روزها روي گوشي تلفن همراهم ظهور كرد
زهرا انصاري
دعوت به مصاحبه استخدامي تدريس در دانشگاه از اعجاب انگيزترين پيامك‌هايي بود كه اين روزها روي گوشي تلفن همراهم ظهور كرد. خب سابقه و سعادت زيادي براي حضور در مصاحبه‌هاي استخدامي نداشته‌ام. آخرين مصاحبه‌ام به آزمون استخدامي يك بانك برمي‌گردد، دو سال پيش در چنين روزهاي گرم و طاقت‌فرسايي. اينكه من چقدر خوشحال بودم و خود را از الان پشت پيشخوان بانك و در حال شمارش پول‌ها و گاهي خوش و بش با مشتريان مي‌ديدم، بماند. تازه فراتر از آن در تصورم پرداخت قبض‌هاي آب و برق و تلفن كلافه‌ام مي‌كرد، آن زمان هنوز به اين اندازه پرداخت‌هاي تلفني و اينترنتي باب نشده بود.
خط‌هاي خيالم به هيچ كجا ختم نمي‌شد، مگر اينكه از بد ِ روزگار يك خط متقاطع از ناكجا آباد مي‌آمد و مي‌بريدش و دمش را كوتاه مي‌كرد تا اين همه خيال خام نداشته باشم. البته اصلاً هم تقصير ندارم، از آرزوي پزشكي و بعدش مهندسي و سرانجام به اينجا رسيدن باعث مي‌شود آدمي كمي فقط كمي خيال‌هايش را به پرواز در آورد! اصلاً ته اين تصورها را هم نمي‌شد ديد. رويا بود ديگر. يادم مي‌آيد من و رقيبم بوديم و او زودتر از من رفت و شايد پنج دقيقه‌اي طول كشيد و بعد خندان بيرون آمد و رفت. من ماندم و چهار پرسشگر. خيلي آرام بودم! خيلي! چه سؤال هايي پرسيدند. تقريباً نيم ساعتي طول كشيد. آخرين سؤالشان اين بود كه: «اگر يك شب باراني باشد و تو سوار اتومبيل و فقط يك جاي خالي براي اينكه كسي را سوار كني داشته باشي و بعد ببيني همسر يا پدرت و يك پيرزن زير باران هستند، كدامشان را سوار مي‌كني؟»
و من با نهايت صداقت گفتم «اگر پدرم باشد حتماً پدرم، اگر همسرم باشد چون جوان است و زير باران هم كه باشد خودش دست و پا دارد كه بيايد، پس پيرزن را سوار مي‌كنم» خنديدند. ولي خب من واقعاً همين كار را مي‌كردم.
خلاصه من مردود شدم و رقيبم كه يك مرد بودند، مقبول افتادند! الان به جاي تصورات من او پشت پيشخوان بانك است. البته خدا را شكر.
امروز هم يكي از آن روزهاي مصاحبه استخدامي بود با خيل عظيم دعوت‌شدگان. من سلانه سلانه دقيقه 91 رسيدم، زماني كه آفتاب سينه‌خيز خود را به وسط آسمان مي‌كشاند و با مغزت چنان قلقلك بازي مي‌كرد كه مي‌توانست تو را از هر مصاحبه‌اي منصرف سازد. خيلي‌ها بعد از من تشريف‌فرما شدند. اول وارد يك ساختمان بزرگ با كلي راهرو مي‌شدي و از آنجا يك فرم مي‌گرفتي و نام نويسي و بعد به يك ساختمان ديگر مي‌رفتي براي مصاحبه علمي. تعداد دعوت‌شدگان، از همان اول موجب دلزدگي بود. تازه اين ساختمان را بايد با ذكاوت و زيركي پيدايش مي‌كردي! پشت چند ساختمان نسبتاً غول پيكر مخفي شده بود و اگر خوب دست چپ و راستت را نمي‌شناختي ساختمان كه هيچ، خودت را هم گم مي‌كردي.
 بعد از كلي پله‌پيمايي و سربالايي رفتن بالاخره مقصد خودنمايي مي‌كند؛ مردي به عنوان راهنما، رشته‌ها را مي‌پرسد و هر كسي را به سمتي هدايت مي‌كند. دست راست، دست چپ، پس از گذران راهروهاي طويل و عريض بالاخره به دفتر مورد نظر مي‌رسم. نزديك ظهر بود و خيلي از مديران گروه‌ها نبودند و ديگر به دلخواه هر كسي را نزد يك استاد از هر رشته‌اي كه در دانشگاه حضور داشت مي‌فرستادند. من با رشته مديريت، نزد يك استاد شيمي بايد مي‌رفتم و عده‌اي ديگر با رشته‌هاي فيزيك، كامپيوتر، معارف و. . . عجيب بود!! بعد همان آقاي راهنما آمد و چند نفرمان را به استاد ديگري معرفي كرد. راستش از مصاحبه منصرف شده بودم، اصلاً حس خوبي نداشتم.
مصاحبه‌گر، خانم دكتر خوش‌اخلاقي بود. وراندازش كردم. صورتي استخواني، با كك و مك‌هايي كه صورتش را پوشانده. از بالاي عينكش نگاه مي‌كرد و يك انگشتر با نگين فيروزه‌اي در دستش؛ يادم نمي‌آيد چرا انگشترش توجهم را جلب كرد؛ شايد چون پرونده‌ها را مدام جا به جا مي‌كرد به دستانش توجه مي‌كردم. اول زماني را در جست‌وجوي ليست اسامي گذراند. تمام پوشه‌هاي روي ميزش را باز كرد. من ليستي را جلويش مي‌ديدم؛ فكر كردم ليست دومي هست و او در جست‌وجويش. چيزي نگفتم و او بعد از 10 دقيقه‌اي متوجه‌اش شد. خانم دكتر با تعجب نگاه مي‌كرد و مي‌گفت «پس چرا من نديدمش؟!» لابد گرسنگي ماه رمضان بر او غلبه كرده بود.
از بالاي عينكش مرا نگاه مي‌كند و سؤالاتي مي‌پرسد راجع به سابقه تدريس، تأليف كتاب، سخنراني. خب ادامه نمي‌داد كه خيلي بهتر بود! من را چه به اين كارها؟ شرمنده شدم.
بعد چند سؤال روانشناختي. آخرين سؤالش اينكه: «اگر استاد شويد و زندگي يك دانشجو به يك يا دو نمره‌اي كه در دست شماست بند باشد چه كار مي‌كنيد؟»
من: «خب شايد به او يك فرصت دوباره بدهم اگر حقي از كسي ضايع نشود» پاسخم شايد دلچسب نبود، اما چرا بايد زندگي ما به يك نمره بند باشد؟!! چرا يك نفر به خاطر يك نمره در زندگي‌اش لنگ بزند؟
پس از اتمام مصاحبه علمي، مصاحبه ديگري بود كه من شصت‌و‌ششمين نفر بودم. يك انتظار يك ساعته. اكثر شركت‌كنندگان مرد هستند... فكر مي‌كنم چند ساعت تدريس، چه دردي از كسي دوا مي‌كند؟! فقط يك سابقه كار است. خيلي اميدوار به نظر مي‌آيند. من عينك بدبيني را به چشم زده‌ام كه همه اينها فقط اتلاف وقت است...
با خود فكر مي‌كنم، اگر يك پسر بيكار باشد خيلي سخت است، هر چه تحصيلات بالاتر رود، بيكاري طاقت‌فرساتر. شايد براي فرار از بيكاري ساعت‌ها در خيابان‌ها رژه رود، شايد به همه دري بزند از كارگر بنايي بودن تا مترجم بي‌جيره و مواجب يك شركت. يعني نمي‌دانم چه بگويم. اما خودم اگر بيكار باشم و جايي استخدام نشوم، آن وقت چه؟ يعني فقط كارم زل زدن به در و ديوار آشپزخانه مي‌شود ؟! زياد هم بد نيست! اميدوارم همه اين افرادي كه اينجا نشسته‌اند، چه آنهايي كه با پوشه‌هاي پر از سابقه كار و مقاله و سخنراني آمده‌اند و چه آنهايي كه اينگونه نيستند، بهترين كار و منصب نصيب‌شان شود.
اما من مصمم هستم كه حتماً خودم كاري راه بيندازم؛ بالاخره بايد از آموخته‌هايم و ساعت‌ها وقت عزيزم پي‌درس دواندن، سودي ببرم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها