کد خبر: 601944
تاریخ انتشار: ۲۳ تير ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۸
گفت‌وشنود با سيد‌جواد ميرهاشمي به بهانه انتشار«بي‌سرو سيمين»
قبل از انتشار يادنامه «بي‌سرو سيمين» يكي دو يادنامه براي خانم دانشور و عمدتاً در زمان حياتشان منتشر شد كه ظاهر قضيه نشان مي‌داد بخش‌هايي از آنها بازنشر مطالبي بود كه قبلاً در مورد ايشان منتشر شده است.
محمدرضا كائيني
در عصرگاه جمعه 14تيرماه 1382، منزل مصفاي جلال آل احمد در«بن بست ارضِ تجريش» شاهد رونمايي از يادمان بانوي ادبيات ايران بود. «بي‌سرو سيمين» نام كتابي است كه يادها، خاطره‌ها و تحليل‌هاي دوستان و شاگردان دكترسيمين دانشور را در خود جاي داده و نهايتاً آنها را به ديدن تصاوير، دستخط‌ها و طرح‌هايي از آن نويسنده فقيد ميهمان مي‌كند. سيد جواد ميرهاشمي تدوينگر اين اثر كه درحال ساختن يك اثر مستند درباره دانشورنيز است، برخي از گفت‌و‌شنودهاي انجام شده خود را به همراه تصاوير و اسنادي دراين كتاب سامان بخشيده است. با او در چند و چون تدوين اين اثر به گفت‌وگو نشسته‌ايم.

قبل از انتشار يادنامه «بي‌سرو سيمين» يكي دو يادنامه براي خانم دانشور و عمدتاً در زمان حياتشان منتشر شد كه ظاهر قضيه نشان مي‌داد بخش‌هايي از آنها بازنشر مطالبي بود كه قبلاً در مورد ايشان منتشر شده است. وجه غالب اين يادنامه جديدالانتشار، اين است كه توليد شخص شماست. چه شد كه به فكر افتاديد اين يادمان را تدوين كنيد، آن هم به اين شكل و آيا اين بخشي از يك فرآيند يا يك كتاب كامل است؟
به‌نام خدا. بد نيست در آغاز به داستاني اشاره كنم. در 18 اسفند سال 90، يعني اولين سالگرد استاد ايرج افشار، ما تا حدود ساعت 12ظهر در بهشت‌زهرا بوديم. يكي دو روزي بود كه اسم خانم دانشور در ذهنم بود، چون آقاي محمد افشين‌وفايي كتابي به نام «نامه‌هاي خاموشان» منتشر كرده بود كه نامه‌هاي افراد فوت شده به استاد ايرج افشار بود. من در فهرست نمايه آخر كتاب به اسم خانم دانشور برخوردم! با آقاي حسن نيكبخت صحبت كردم و گفتم خانم دانشور كه زنده است. بازهم تأكيد مي‌كنم اينكه مي‌گويم دقيقاً در روز 18 اسفند سال 90 در بهشت‌زهرا بود...
يعني در واقع روز فوت خانم دانشور.
همان روز فوت ايشان، به هرحال به دوستم دكتر افشين‌وفايي گفتم در فهرست نمايه، اسم خانم دانشور هم هست، ولي ايشان كه فوت نشده است؟ ايشان تنها كسي بود كه در آن صفحه فوت نشده بود يا حداقل مي‌دانستم در آن صفحه، ايشان زنده است. دكتر لبخندي زد كه نمايه نام تمام افرادي است كه به استاد افشار نامه نوشته‌اند ولي به سفارش استاد فقط نامه‌هاي فوت شدگان را چاپ مي‌كنيم. همان روز ساعت چهار و نيم، پنج بود كه به خانه برگشتم و پيامكي از آقاي پيمان شوقي كه در روزنامه ايران كار مي‌كرد رسيد كه:«سووشون برپاست، سيمين به جلال پيوست!». ناگهان ذهن من به گذشته برگشت و اينكه از كجا و چگونه خانم دانشور را شناختم. خواندن اين جمله حسابي مبهوتم كرده بود...
يادتان افتاد كه دو ساعت قبل گفته بوديد «ايشان زنده است!»
اصلاً فراموش كردم كه چه گفته بودم! ياد اولين خاطراتم افتادم كه در خانه، كتاب‌هاي ممنوعه داشتيم و پدرم زياد راضي نبود اين كتاب‌ها را بخوانيم. دوم راهنمايي، شاگرد دوم شده بودم. آن روزها رسم بود پدر و مادرها كتاب مي‌خريدند و به مدرسه مي‌دادند كه به عنوان جايزه به ما بدهند. يادم است نون و القلم، مدير مدرسه و چند كتاب ديگر را كه قبلاً در كتابخانه عمويم هم ديده بودم، برايم خريدند. اولين آشنايي من با نام خانم دانشور از راه كتاب‌هاي آل‌احمد بود. بعدها كه بزرگ‌تر شدم و به هنرستان رفتم، بارها نام زوجه آل‌احمد را شنيده بودم. راستش دو بار هم به خانه‌شان زنگ زدم كه بار اول صداي خسته‌اي كه نمي‌دانم چه كسي بود، گفت:«خانم خسته است!»
صداي خودش بوده است.
به هر حال من نه صدايش را شنيده و نه تصويرش را ديده بودم. يكي دو نوبت ديگر هم زنگ زدم كه كسي جواب نداد. پرس و جو كردم گفتند مريض احوال است. يك ساعت بعد از اينكه خبر فوت خانم دانشور در شهر پيچيد، آقاي دهباشي تماس گرفت. قبلاً ايشان كتاب «بر ساحل جزيره سرگرداني» را تأليف كرده بود كه من كلمه به كلمه‌اش را خوانده بودم، چون به هر حال برايم يكي از منابع موجود بود. ايشان پيشنهاد داد:«هنوز مي‌خواهي از ايشان فيلم بسازي؟» گفتم:«بله.» گفت:«تعدادي عكس از ايشان داريم و خانوده دانشور هم اعلام آمادگي كرده‌اند.» از آنجا بودكه قضيه برايم خيلي جدي شد. قبل از آن مستندي در باره آقاي ديناني، آقاي باستاني پاريزي و آقاي ستوده ساخته بودم. خواسته يا ناخواسته فعاليتم در ساخت مستند شخصيت، شخصيت‌نگاري يا مستند پرتره تعريف مي‌شد و استادم اُرد زند پس از به پايان رسيدن فيلم «خون است دلم براي ايران» توصيه كرد همين روش را پي بگيرم. به هر حال كار ساخت مستند را آغاز كرديم و پيش برديم كه نهايتا، بيش از 40 گفت‌وگو انجام شد. دوستان خيلي مصرّ بودند كه اينها به عنوان تاريخ شفاهي پياده و چاپ شود. خاطرم است درخلال يكي از اين گفت‌وگو‌ها، به يكي از اساتيد گفت‌وگو شونده گفتم:«استاد يك پندي، نصيحتي برايم مي‌نويسيد؟» اول امتناع كرد و بعد نوشت:«اميدوارم اين قدر كه به ادبيات علاقه داري، مستند مستمسكي شود كه به سمت ادبيات بروي و صرفاً فيلم مستند نسازي.» سه چهار روز بعد از اين خدمت آقاي چهل‌تن رسيديم و گفت‌وگوي ما با ايشان چهار ساعت طول كشيد و ايشان هم گفت:«قطعاً بايد اين متن‌ها را پياده كني.» به پيشنهاد علي دهباشي ما اين كار را در فيلم آقاي باستاني پاريزي هم تقريباً انجام داديم، ولي بنا به دلايلي، كتاب در محاق ماند و فقط خود فيلم عرضه شد، ولي اين پيشنهاد يكي دو نفر نبود كه فيلم، تبديل به كتاب شود، چون گفت‌وگوهايمان خيلي به درازا كشيده بود. حتي خاطرم است آقاي ميرصادقي مي‌گفت:«حرف‌هايم نقد و تحليل داستان است. به درد فيلم نمي‌خورد.» نهايتاً اين كتاب حدود 22 گفت‌وگو و نزديك به 10مقاله شد. خيلي از گفت‌وگوها و مقاله‌ها هم بيرون از كتاب ماند، چون ناشر خيلي دوست داشت اين اثر را به نمايشگاه كتاب برساند، البته براي نمايشگاه كتاب هم آماده شد، ولي فيلم آماده نبود. ما نمي‌خواستيم فيلم كاملي هم باشد و گفتيم يك فيلم حداكثر 10، 20 دقيقه‌اي كنار كتاب باشد كه جواني كه فوتباليست معروفي را با امضايش مي‌شناسد، حداقل با جنس صدا و تصوير چنين فردي هم آشنا شود. اين بود كه هم در آخر كتاب عكس‌هاي اساتيد را اضافه كرديم و هم فيلمي را در كنار كتاب ارائه داديم. نمي‌خواهم بگويم اولين بار است كه اين كار در ايران انجام شده است ولي به هر حال كتاب به علاوه فيلم تنوع است و خوشحالم كه «نشر من» موجب شد اين دو كنار هم به دست مخاطب برسد.
 كمي هم به جنبه محتوايي اين كتاب بپردازيم. در اين كتاب دو ويژگي ديده مي‌شود، يكي اينكه گرايش‌هاي ديني و عرفاني سيمين‌خانم از لابه‌لاي بعضي از مقاله‌ها، مصاحبه‌ها و نيز تصاوير انتهاي كتاب استنباط مي‌شود و دوم اينكه به آل‌احمد به عنوان يك عنصر مؤثر در زندگي خانم دانشور چندان پرداخته نشده است. علت اين دو رويكرد چيست؟
البته اينها هست ولي از سوي ديگر نمي‌توان گفت جايگاه اصلي ايشان ديده نشده است. برخي از مصاحبه شوندگان تعبيري داشتند و مي‌گفتند آن خانه، چهارراه حوادث بود، يعني تمام نويسندگان از هر قشري، چه قبل و چه بعد از انقلاب به آن خانه رفت و آمد مي‌كردند، اين بود كه ما آمديم و تمام وجوه را ديديم. شايد حتي اگر شما دو سه مقاله را كنار هم بگذاريد، تضاد زياد ببينيد...
بله، همه حرف‌ها را جمع كرده‌ايد.
البته يك مقدار به شيطنت ما در فيلمسازي هم برمي‌گردد كه اين تضاد و (contrast) باشد، نه سياه سياه ببينيم، نه سفيد سفيد و حد وسط و خاكستري باشد. البته بخش‌هايي را چون در آنها خيلي اختلاف تاريخي بود حذف كرديم و آنها را در فيلم گذاشتيم. مثلاً يك روايت تاريخي را از چهار نفر به چهار شكل مختلف شنيديم. سه نفرشان ظاهراً آنجا بودند و يك نفرشان هم از بيرون شنيده بود و اين سه نفري كه بودند، هيچ كدامشان قضيه را درست نمي‌گويند و هر كدام به شكل متفاوتي آن را بيان مي‌كنند. تنها نقطه مشترك بين همه آنها اين است كه آن ديدار اتفاق افتاده است ولي «هر كسي از ظن خود شد يار» موضوع شده است.
متأسفانه برخي از آنها گرايش‌هاي امروزي خود را در نقل اتفاقاتي كه در زمان خودش افتاده‌اند دخالت مي‌دهند.
همين طور است. اين نكته را هم با افتخار مي‌گويم كه طيف سني در كتاب متفاوت است. مثلاً استاد ميرصادقي متولد 1312 و خانم دكتر باقري كه متولد دهه 50 هستند، از هر دوي ايشان در كتاب گفت‌و‌گو و مقاله داريم. يعني قرار نيست بگوييم فقط از هم دوره‌هاي خانم دانشور مطلب در كتاب مي‌يابيد.
از منظر چند نسل نوشته شده است؟
بله. قرار نبود فقط كساني كه خانم دانشور را ديده‌اند در باره ايشان بنويسند. مثلاً خانم باقري ايشان را نديده، ولي پايان‌نامه‌اش در باره ايشان است. بنابراين ما بسنده نكرديم به اينكه فقط پيران باشند يا صرفاً به سمت جوان‌ها نرفتيم. همه اينها در اين يادمان حضور دارند. با اين همه بايد باز اشاره كنم كه ما اصلاً قصد نوشتن كتاب را نداشتيم و قطعاً هم ايراداتي به آن وارد است كه اميدوارم در چاپ دوم تكميل‌تر و گفت‌و‌گوها و مقالاتي كه جا مانده‌اند اضافه و تكليف فيلم هم معلوم شود.
شما در باره كساني فيلم ساخته و كتاب نوشته‌ايد كه قطعاً يكي از مباحثي است كه در كانون توجهات روشنفكري قرار داشته است و هنوز هم دارد. دعواي تصنعي روشنفكران بر سر تأثيرگذاري يكي بر ديگري از ديدگاه شما چقدر اصالت دارد؟ تأثيرات اين دو نفر بر يكديگر به عنوان خالق اين دو اثر چيست؟
من به گفته خود خانم دانشور بسنده مي‌كنم كه مي‌گويد:«روشنفكران تافته جدا بافته نيستند و بايد در ميان مردم باشند و قرار نيست بروند گوشه‌اي بنشينند و براي جامعه رأي صادر كنند.» متأسفانه وقتي به واژه روشنفكر فكر مي‌كنيم، غالباً يك آدم از دماغ فيل افتاده به نظرمان مي‌آيد، در صورتي كه اين طور نيست. آقاي دكتر بقايي ماكان در مراسم رونمايي كتاب مي‌گفتند:«خانم دانشور با اتوبوس مي‌آمد و مي‌رفت!» يا همين حالا آقاي دكتر باستاني‌پاريزي يا جناب دكتر ديناني گهگاه با اتوبوس رفت و آمد مي‌كنند و در بين مردم هستند و قرار نيست از مردم جدا باشند. اين تعبير خود مرا هم آزار مي‌دهد و گاهي به خود من هم انگ مي‌زنند كه چرا داري از اين افراد فيلم مي‌سازي؟ من در پاسخ مي‌گويم:«من درباره مرحوم حاج بخشي و جانبازان هم فيلم ساخته‌ام. چطور آنها را نمي‌بينيد؟»
فكر نمي‌كنيد بخشي از روشنفكران ما واقعاً تافته جدا بافته هستند، منتها شما دست روي كساني گذاشته‌ايد كه سعي كرده‌اند اين روند را به هم بزنند، از قبيل خانم دانشور، مرحوم آل‌احمد، دكتر شفيعي كدكني، دكتر ديناني، دكتر باستاني پاريزي و... شايد اينها استثنا باشند كه خوي خود جدا كردن از جامعه را ندارند.
من وارد مقوله روشنفكران نمي‌شوم. اگر از من مي‌پرسيد كه چرا اينها را انتخاب كردي، مي‌گويم به دليل اقليم فرهنگي ايران. اين تعريفي است كه دكتر ستوده هشت سال پيش و در ديداري كه با ايشان داشتم، گفتند:«تاجيكستان، چين، افغانستان، قونيه و... را ايران فرهنگي ناميدند» كه يك وجه مشترك آن، زبان مشترك و مادري‌مان است. به كارگرداني گفتند:«شما در فيلم‌هايت از كلماتي استفاده مي‌كني كه تماشاگر فهم نيست.» ايشان جواب جالبي مي‌دهد:«تماشاگر سطح فهمش را بالا بياورد. قرار نيست من خودم را پايين بكشم!». وقتي فيلم تاريخي مي‌سازيم يا درباره فردوسي فيلم مي‌سازيم قرار نيست از زبان مردم كوچه و بازار استفاده كنيم. قرار است از زبان شاهنامه يا تاريخ جهانگشاي جويني يا تاريخ بيهقي استفاده كنيم. اگر به اين شكل نگاه كنيد، دسترسي به اين افراد خيلي سخت است، ولي خوبي‌شان هم اين است وقتي بدانند نيت‌تان خالص است و به شما اعتماد كنند، ارتباط با آنها كاري ندارد. از مرحوم افشار قبل از فيلم آقاي ستوده مگر چند نفر توانستند از ايشان تصوير و صدا بگيرند؟ يك روز به اتفاق علي دهباشي خدمت ايشان رسيديم، به شوخي گفت:«اينها آدم را اذيت مي‌كنند، حرف‌هاي آدم را كامل در فيلم نمي‌گذارند و تكه‌تكه مي‌كنند!». راست هم مي‌گفت. منِ فيلمساز مي‌توانم حرف شما را طوري در كنار حرف‌هاي ديگران بگذارم كه معنايي برخلاف آنچه شما گفته‌ايد از آن استنباط شود. من گفتم:«شما صحبت كنيد، هر چند دقيقه‌اي را كه خواستيد، من بدون اينكه برش بزنم، عيناً در فيلم مي‌گذارم.» بعدها مرحوم افشار فيلم «خون است دلم براي ايران» را كه در مورد آقاي ستوده است، ديد كه عين چهار دقيقه حرف‌هايش هست و به‌ جا و به وقتش هم در فيلم آمده است. بعد از آن براي فيلم آقاي دكتر باستاني پاريزي، خيلي راحت آمد و صحبت كرد. بنابراين بايد اعتمادسازي صورت بگيرد. اينها تافته جدا بافته نيستند و مثل من و شما هستند.
البته بخشي از آنها اينطور هستند.
من با آن بخش ديگر در ارتباط نيستم!
خب شما آدم‌هاي خوبي را انتخاب كرده‌ايد. ممنون از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد.
سلامت باشيد و از شما هم ممنونم. جا دارد از تمام دوستاني كه مهرشان هميشه ماناست و نام‌شان در اين گپ و گفت نيامد تشكر كنم. و همچنين از تمام بزرگواراني كه نام‌شان از سرشناسه كتاب و در چهار فصل كتاب ذكر شده و ديگر عزيزاني كه نام‌شان از قلم افتاده است، سپاسگزارشان هستم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار