کد خبر: 601218
تاریخ انتشار: ۱۸ تير ۱۳۹۲ - ۱۱:۱۲
نگاهي به تسريع روند سرعت ماشين هاليوود در توليد فيلم‌هايي با محتواي اسلام‌هراسي
سينما از زمان پيدايشش همواره هنر – صنعتي بوده در راستاي بازنمايي احساسات و عواطف انسان‌هايي كه در تعريف اتمسفر اين هنر سرگرم‌كننده با واژه‌اي به نام «مخاطبان» يا «تماشاگران» تعريف مي‌شوند.
   امين خرمي| سينما از زمان پيدايشش همواره هنر – صنعتي بوده در راستاي بازنمايي احساسات و عواطف انسان‌هايي كه در تعريف اتمسفر اين هنر سرگرم‌كننده با واژه‌اي به نام «مخاطبان» يا «تماشاگران» تعريف مي‌شوند. اين روند بازنمايي به نحوي است كه جادوي دوربين و دستگاه حقه‌پرداز «سينماتوگراف» بر پرده نقره‌اي شرايط سفر انسان به عنوان تنها موجود صاحب تعقل را به هر دنياي ممكن و ناممكن فراهم مي‌آورد تا آنكه ديگر هيچ مرزي براي انسان بي‌تعريف در قيد انحصاري توسعه، پيشرفت و تعالي نتوان متصور بود. 

اين داستان جذاب سينما تا زماني كه بر رسالت هنري خود وفادار بود، آنچنان شگفت و تأثيرگذار بود كه تنها با گذشت نيم‌قرن از حيات خود از زمان پيدايش تا اوايل دهه 60 ميلادي به عنوان مؤثرترين دستگاه فرهنگ‌ساز و صادركننده ايدئولوژي‌هاي جهاني معرفي شد. 
همين سرعت رشد و تأثيرگذاري بالا از يك سو و جذب كرور كرور مخاطب از فرهنگ‌هاي مختلف به اين هنر جادويي از سوي ديگر، استعمارگران، چپاولگران و سردمداران اميال شر و شيطاني را بر آن داشت تا ماشين مخرب ذهن خود را با هدف غارت داشته‌هاي فرهنگي و فراهم آوردن زمينه‌هاي متعدد استعمار و تحت سيطره گرفتن كشورهاي در حال توسعه و جريان‌ساز در امور اقتصادي، سياسي و اجتماعي جهان را با سرعت بيشتر و به مدد جادوي سينما به حركت درآورند. 

  از چهره مخدوش انسانيت در جنگ جهاني تا تبلور كاراكترهاي ضد‌قهرمان

همين جريان باعث ظهور امپراتوري هاليوود با سرمايه‌گذاري سرمايه‌داران صهيونيست به عنوان مغز متفكر ايدئولوژي استعماري و امپرياليستي در جهان شد. كمپاني‌هاي فيلمسازي كه با سرعت بي‌حد و مرزي در شكل تجسد بخشيدن به رؤياهاي مخاطبان و تماشاگران خود در حال پيمودن مسير تعامل يك هنر ناب بودند، مجبور شدند به دستور اربابان و سياستمداران كشور خود به جاي استفاده بهينه از اين گونه هنري آن را به ماشيني جهت ترويج و اشاعه افكار و انديشه‌هايي بدل سازند كه به واقع خودشان نيز به آن اعتقادي نداشتند. 
بر همين اساس اين دستگاه عريض و طويل هنري يوغ هدايت خود را به دستان سرمايه‌داران ليبراليستي سپرد كه از جهان تنها يك معني را استفهام مي‌كردند و آن «چپاول انديشه‌ها» و «استعمار تفكر» بود، دستگاهي كه براي نشان دادن خود به عنوان ناجي قلندر مآب جهان نيازمند دشمن‌تراشي‌هاي عظيم و گسترده بود. 

خوشبختانه يا متأسفانه جنگ‌هاي خونين جهاني درست زماني به پايان رسيد كه هنر سينما هنوز به ابزار قدرت‌طلبي استعمارگران بدل نشده بود و اين افراد مجبور بودند براي دشمن‌تراشي‌هاي خود دست به داشته‌ها و اندوخته‌هاي تخيل خود فرو برند، چراكه بازتاب تلخ و خونبار جنگ جهاني اجازه نمي‌داد تا تفكر امپرياليسم براي ظهور و بروز به درياي خوانين آن دست يازد، پس بايد دشمناني ترسيم مي‌شد كه هدف آنها نابودي انسان به عنوان موجودي كمال‌گرا بود و در عين حال جنسيت‌شان از نوع انسان نبود، چراكه تصوير به جا مانده از انسان به عنوان موتور محرك پويايي و شكوفايي در آن سال‌ها تنها مملو بود از خون، جنگ، اسارات، تجاوز، كشتار و. . . 
ديگر دستگاه رؤياپرداز و قهرمان‌ساز هاليوود قادر به تمسك به داشته‌هاي انساني خود نبود و بر همين اساس مجبور شد بر نگاه ابتدايي خود يعني قهرمان‌سازي‌هاي رؤياگونه و منطبق بر ذهنيت مخاطبان و تماشاگران بالقوه خود قلمي بكشد و اين بار به جاي تربيت قهرمان دست به خلق «ضدقهرمان‌هايي» بزند تا تصوير گره خورده از خون و جنگ و تلخي و كشتار قهرمان‌هاي انسان‌گونه خود را به نوعي بهبود بخشد و اينگونه بود كه ضدقهرمان‌هايي چون «دراكولا»، «انسان‌هاي گرگ نما»، «موميايي»، «خون‌آشام‌ها» و «زامبي‌ها» بر پرده نقره‌اي ابراز وجود كردند. ضد‌قهرمان‌هايي كه فصل مشترك آنها جنگ، خون، كشتار و نابودي بود. 

اينگونه بود كه ماشين رؤياپرداز، جذاب، اثرگذار و جريان‌ساز سينما با موتور محرك غول‌آساي هاليوود در عرض مدت‌زمان كوتاهي با جايگزين كردن اين «ضدقهرمان‌ها» (كاراكترهاي دراماتيك آنتاگونيست) به عنوان مسببان جنگ و كشتار و خونريزي معرفي شدند و چهره سياه شده قهرمانان انساني را كه در عرض دو جنگ جهاني، كره زمين را به تلي از خاك بدل كرده بودند را بار ديگر به چهره‌اي روشن و قابل رؤيت بدل كردند. 
در عرض كمتر از دو دهه و در سايه توليد فيلم‌هاي متعدد ضد قهرمان محور، هاليوود با معرفي اين چهره‌هاي خبيث بار ديگر حضور يك ناجي و «قهرمان» (كاراكترهاي دراماتيك پروتاگونيست) انساني را در اذهان مسخ‌شدگان جادوي سينماي خود معرفي كرد؛ انساني كه تنها 20 سال پيش با راه‌اندازي جنگ‌هاي جهاني به چهره‌اي نفرت‌آور و نابودگر بدل شده بود، بار ديگر بايد در قامت يك ناجي ظهور مي‌كرد تا انسان‌هاي ضعيف (توده مردم و نسل مسخ و تسخيرشده پرده نقره‌اي) را از دست ضدقهرمان‌هاي پوشالي، توهمي، تخيلي و غيرواقعي چون خون‌آشامان و زامبي‌ها و انسان‌هاي گرگ‌نما نجات دهد. 

تبلور تفكر «ضحاك ماردوش» در قامت «زامبي‌ها»

در چنين فضايي بود كه سينماگران اجير شده و غرق در تجمل و ثروت تصميم گرفتند تا در راستاي تفكرات شوم اربابان خود دست به سيل توليداتي بزنند كه اين بار نه تنها گوشه‌چشمي به تفكر والاي هنر به معناي «تزكيه نفس» (كاتارسيس) نداشت كه سعي مي‌كرد تفكرات پليد امپرياليستي، استعمارگرانه و سياه سردمداران خود را براي طرح تئوري شوم «سلطه» بر پرده نقره‌اي جاري سازد. 
در اين ميان توليد فيلم «Night of The Living Dead» يا «شبي كه زندگي مرد» به كارگرداني «جورج رومرو» در سال 1968 يكي از نخستين گام‌ها را براي معرفي شخصيت‌هاي ضدقهرمان به عنوان «زامبي‌ها» برداشت. موجوداتي در قامت انساني كه به مرده‌هاي متحركي بدل شده‌اند كه تنها يك هدف دارند و آن نابودي انسان‌ها و تبديل كردن آنها به موجوداتي مرده است كه تنها به يك مسئله مي‌انديشند و آن انتقال ويروس مرگبار خود با گاز گرفتن انسان‌هاي عادي و بدل ساختن آنها به موجوداتي چون خود كه تنها به خوردن گوشت و مغز انسان مي‌انديشند و بس!

بدل شدن يك انسان معمولي با تمام آرمان‌ها و جهان‌بيني‌هايش به موجودي كه تنها با خوردن مغز همنوع خود توان زيست دارد نشانه آشنايي از تفكر منحوس «ضحاك ماردوش» است كه تنها هدفش از بين بردن انسان‌هاي آزاده، صلح‌طلب و صاحب انديشه است. 
حال اين بار «ضحاك» غربي‌ها در قامت «زامبي» ابراز وجود مي‌كند و به خوردن مغز و گوشت انسان‌هاي بي‌گناه مي‌پردازد و با اين تفكر و ارائه آن بر پرده جادويي سينما، مخاطبان و تماشاگران خود را بر اين وا‌مي‌دارد كه بر غريزه خود – ناميرايي و ميل به زيستن – بيشتر و بيشتر بينديشند و در كنار فرو رفتن در باتلاق سياهي و مرگ دست به دامن فرد يا افرادي به نمايندگي از كشورهاي صاحب قدرت شوند تا آنها را از دست اين دشمن كه قصد نابود كردن زندگي آنها را دارد، خلاص شوند و به حداقل حقوق خود از زندگي كه همان صرف فعل زيستن است دسترسي داشته باشند. 

بله! اين جادوي سينماست كه پيشتر قدرت خود را بر تفكر عام جامعه و جهان انساني به اثبات رسانده بود و حالا اين دستگاه به موتور محرك دولتمرداني بدل شده بود كه تنها به يك چيز فكر مي‌كردند و آن منافع خود بود؛ منافعي چون منابع طبيعي، نيروي انساني و پيشينه كهن فرهنگي، آنها با جادوي سينما مردم اغلب كشورهاي در حال توسعه جهان را به سمتي پيش بردند كه براي جلوگيري از نابودي‌شان به دست «زامبي‌ها» (كه استعاره‌اي از استعمارگران براي نابودي مردم در راستاي منافع‌شان بود) به پديد آورندگان آن موجودات (همان دولتمردان سرمايه‌دار) براي نابودي اين ضدقهرمان‌ها پناه ببرند. 

  افول فلسفه پوچ ماركسيست و ظهور فلسفه سترگ مقاومت اسلامي 

سياسان امپرياليسم و غاصبان زورگو و قدرتمدار جهاني از تمام توان رسانه‌اي خود براي ايجاد جو «پروپاگاندايي» (فراگيري مسئله‌اي در بين قشر عام جامعه با اهرم تبليغات و فعاليت‌هاي رسانه‌اي) استفاده كردند و در كنار توليد انبوه فيلم‌هاي «زامبي» اين كاراكتر ضدقهرمان را به بازي‌هاي رايانه‌اي (بازي رزيدنت اويل) وارد كردند و در اين ميان پا را فراتر از اين امر نهادند و روز 12 اكتبر را به عنوان روز جهاني زامبي‌ها به ثبت رساندند تا در اين روز خود انسان‌ها با فرو بردن چهره و سيماي ظاهري‌شان در قالب «زامبي‌ها» همواره به فكر خطر اين موجودات نابودگر باشند تا تمسك آنها براي نابودي اين موجودات به دست كشورهاي صاحب قدرت فراموش نشود و اين تئوري هر چه بيشتر به شكل عمل‌گرايانه و جريان‌ساز خود بدل شود كه همواره عموم مردم در خطر نابودي و مرگ توسط انسان‌هايي از جنس خود اما بدل شده به «زامبي» هستند و در اين ميان تنها افراد معدودي (شما بخوانيد كشورهاي معدودي) – همان كشورهاي استعمارگر و پيرو فلسفه امپرياليسم ـ قادر به دفع اين دشمنان هستند و بس! 

جاري ساختن مفهوم «زامبي‌لند» (سرزمين زامبي‌ها) در كره زمين و تثبيت اين تعريف كه جهان به دو بخش تقسيم خواهد شد، بخش اول در اختيار انسان‌ها و سرزمين آنها قرار دارد و بخش ديگر كه محكوم به جداسازي است به «زامبي‌ها» و سرزمين آنها متعلق است، پرواضح است كه در بطن ترسيم چنين تفكري حتي ساده‌ترين انسان‌ها نيز حكم به جدا‌سازي اين دو منطقه از هم مي‌دهند تا دست اشرار ونابودگران رؤياي زندگي انسان‌ها به افراد معمولي جامعه كه از زندگي جز حق زيستن به عنوان ساده‌ترين فلسفه آفرينش ندارند، نرسد!... 
تنها با كمي تأمل اين مسئله جدا‌سازي دو سرزمين ما را به ياد واژه آشنا در ادبيات رسانه‌اي و البته محاوره‌اي امروز جهان يا همان «ديوار حائل» (براي جدا‌سازي صهيونيست‌هاي غاصب از وارثان حقيقي بيت‌المقدس و فلسطينيان) نمي‌اندازد!

همه اينها با يك نگاه آماري ما را به حقايق تلخ‌تري نيز مي‌رساند و آن اينكه از سال 1968 به عنوان سال مبدأ توليد نخستين فيلم «زامبي‌ها» تا امروز بيش از 300 فيلم با محوريت اين كاراكتر ضدقهرمان توليد شده است وحقيقت هول آورتر آنكه از ميان اين تعداد بيش از نيمي از آنها از سال 2001 و بعد از حملات «11 سپتامبر» به بعد و تا امروز توليد و ساخته شده‌اند. 
تفكر سينماي هاليوود، بعد از پايان «جنگ سرد» ديگر نمي‌توانست بر تئوري «شوروي هراسي» به عنوان تنها نيروي ايستاده در برابر تفكر امريكايي و تحقق رؤياهاي امپرياليستي آن استوار باشد چراكه عملاً با فروپاشي «شوروي» و تبديل آن كلوني كشورهاي مشترك المنافع ديگر خطي به نام «شوروي» را از اذهان دور مي‌كرد و جالب آنكه در كنار افول و زوال قدرت «ماركسيستي» به عنوان نيروي معاند اهداف اسرائيلي – امريكايي، تفكر اسلامي «مقاومت»، «جهاد» و «ايستادگي در برابر استعمارگران» توسط رهبران مذهبي شرق با حركت بزرگ و ماندگار انقلاب شكوهمند اسلامي در حال رشد و توسعه بود، تفكري كه به گواه تمامي اتاق فكرهاي غربي به دليل تمسك عقلانيت اسلام بر ريسمان الهي به عنوان تنها راه نجات و سعادت بشري مانند تفكر سطحي و پوچ ماركسيستي قادر به فروپاشي چند تكه شدن و اضمحلال نبود. 

  پايان عصر «شوروي هراسي» و تبلور تفكر «اسلام هراسي»

غربي‌ها كه در تئوري دشمن تراشي خود براي استيلا بر جهان توانسته بودند دشمن هميشگي خود (شوروي) را نابود كنند اين‌بار در برابر نگرشي قرار گرفته بودند كه ياراي مبارزه رو در رو با آن را نداشتند؛ پس بار ديگر دست به دامان تفكر صهيونيست‌ها و لابي‌هاي اسرائيلي رخنه كرده خود در كمپاني‌هاي هاليوودي شدند و بار ديگر از اين ماشين پر قدرت براي رسيدن به اهداف خود بهره بردند. 

با از بين رفتن تئوري «شوروي هراسي» كه تبلور آنها را در فيلم‌هاي هاليوودي چون مجموعه فيلم‌هاي «رمبو» يا مجموعه فيلم‌هاي «جيمز باند» (مأمور 007) شاهد بوديم اين بار نوبت به پر رنگ‌تر شدن تئوري «اسلام هراسي» رسيد؛ تئوري‌اي كه با تفكر «آخر الزماني» گره خورد و با اتكاي محور توليدات هاليوودي بر پايان دنيا و رسيدن به آخر الزمان بستري را براي ظهور و بروز موجودات فراهم كننده پايان زمين و حيات آن چون «خون آشام‌ها»، «گرگ نماها» و «زامبي‌ها» فراهم ساخت. 

موجوداتي كه بايد خلق مي‌شدند و در روايت فيلم‌هاي سينمايي به تصوير كشيده مي‌شدند تا تفكر جدا‌سازي (ديوار حائل) انسان‌هاي بي‌گناه (استعاره‌اي از تفكر خير) از چنگال انسان‌هاي استحاله پيدا كرده به قامت «زامبي» (استعاره‌اي از تفكر شر و محور شرارت) در اذهان مخاطبان يا همان مسخ شدگان جادوي سينما جاري و ساري شود.  قدرت نوظهور اسلام، تفكر مقاومت و ايستادگي موجود در بطن آن برابر استعمارگران، متجاوزان و ظالمان، بار ديگر پايگاه‌هاي پوشالي قدرت غربيان را به لرزه واداشت و اينگونه بود كه تنها بين سال‌هاي 2001 تا 2013 حدود 160 فيلم تنها با كاراكتر «زامبي» و با خرج ميلياردها دلاري توليد شد تا بستر موجه جلوه دادن غربي‌ها براي جاري ساختن تفكر جداسازي و پوشاندن محوريت اعمال غاصب گونه آنها را فراهم سازد.  در 12 سال اخير و طي فاصله بسيار كوتاه سير تطور و تحول «زامبي‌ها» در ادبيات رسانه‌اي غرب به اصلي جداناپذير از شكل توليدات رسانه‌اي بدل شد و جالب آنكه در اين ميان با هدايت برنامه ريزان اسرائيلي اشاعه واژه «تروريست» در غول‌هاي رسانه‌اي غرب با سايه گسترده لابي‌هاي صهيونيستي بيش از هر زماني شدت گرفت و با وجود آنكه عمليات منجر به كشتار انسان‌هاي بي‌گناه در راستاي تحقق انديشه‌هاي جزم انديشانه از سال‌ها و دهه‌هاي پيش حضور داشت اما تبلور واژه «تروريسم» بعد واقعه 11 سپتامبر و همسو با قدرت گرفتن تفكر اسلامگرايانه و انديشه‌هاي ناب و تعالي بخش و از همه مهم‌تر ضد خشونت آن، غربيان را به پرتگاهي هدايت مي‌كرد كه بايد هر چه زودتر مفري براي نجات خود در بطن اين دره هول پيدا مي‌كردند. 
پس اين بار نوبت به طراحي يك «زامبي» واقعي با هيئت انساني اما منبعث از تفكر آن كاراكترهاي خيالي بود و اينچنين بود كه غول‌هاي رسانه‌اي «اسامه بن لادن» را به عنوان «زامبي حقيقي» معرفي كردند، انساني كه با تفكر نابودي تعريف شد و در نهايت به دست افرادي نابود شد كه خود آنها مسبب به وجود آوردن آن بودند و اينگونه بود كه تنها در فاصله يك سال از كشتن «بن لادن» فيلم «Osombie» كه نام آن تشكيل شده بود از دو لغت «Osame + Zombie» توليد شد كه نشان مي‌داد «بن‌لادن» بعد از كشته شدن به دست سربازان امريكايي و رها ساختن جسد آن بي‌هيچ دليل منطقي در دريا بار ديگر در قامت يك زامبي و با هدف نابودي جهان بشريت ظهور مي‌كند تا نشان دهد كه ويروس «زامبي‌ها» همچنان ادامه دارد چراكه غربي‌ها به هيچ وجه حاضر نيستند تا از منافع استعماري و چپاولگرانه خود بر كشورهاي صاحب انديشه و پيشينه فرهنگي چشمپوشي كنند. 

همچنين بود توليد فيلم «سي دقيقه بامداد» به كارگرداني «كاترين بيگلو» و وارد ساختن آن به هر ترفندي به جايزه «اسكار» و برجسته‌سازي رسانه‌اي آن با اهداي جوايز متعدد اين رخداد سينمايي، تا ماشين رؤيا پرداز هاليوود همچنان در ركاب تفكر اربابي باشد كه جهان عاري از جنگ و خون را برخلاف منافع چپاولگرانه خود مي‌دانند. 

  پرهيز از غفلتي كه بهاي سنگيني به همراه خواهد داشت 

با كنار هم قرار دادن اين واگويه‌ها كه صد البته به دليل محدوديت بستر ارائه بيشتر در شكل كلي‌گويانه ارائه شد بايد به اكران جديدترين فيلم از خانواده آثار «زامبي» به نام «جنگ جهاني ضد» (World War Z) با بازي «برد‌پيت» اشاره كنيم كه چيزي حدود دو هفته است كه به شكل جهاني اكران شده است و در كنار اشارات معنايي مستقل و متفاوت فيلم توانسته ركورد توليد آثار اينگونه سينمايي را با بودجه 260 ميليون دلاري (190 ميليون دلار بودجه توليد و 70 ميليون دلار بودجه تبليغات) به شكل محسوسي بشكند. 

اين فيلم بعد از بستر سازي‌هاي فراوان غربي‌ها درباره ماهيت محتوم به نابودي فعاليت «زامبي ها» به شكل مستقيم به عيان‌سازي تفكر پليد غربي‌ها پرداخته است و طي آن شاهد هستيم كه با شيوع ويروس‌«زامبي‌ها» از يك كودك چيني (نماد كشور تهديدكننده امريكا در مسائل اقتصادي) اين ويروس به مردم فلسطين مي‌رسد و حالا زامبي‌هاي فلسطيني قصد نفوذ به منطقه جداسازي شده اسرائيلي‌ها در اورشليم (بيت‌المقدس) را دارند و براي اين كار بايد از «ديوار حائل» عبور كنند. 
همين داستان خطي ساده در حقيقت بازتاب دهنده تفكر صهيونيستي – امريكايي موجود در اين فيلم است كه در ساده‌ترين لايه‌هاي خود قصد دارد روند شهرك‌سازي و توسعه ديوار حائل را كاملاً موجه جلوه دهد و جالب آنكه در ادامه مسلمانان فلسطيني زامبي شده كه قصد جان انسان‌هاي مظلوم اسرائيل را دارند! با حمله «پاكستان» و «ايران»، اين ويروس مرگبار و نابودگر را به آنها منتقل مي‌كنند و حالا جمعيت حداكثري مسلمانان با ويروس نابودگر زامبي قصد از بين بردن حيات انسان‌هاي كره زمين را دارند تا آنكه باز هم ناجي غربي، سفيد پوست، چشم آبي و. . . (برد پيت) وارد مي‌شود و به دفاع از مظلومان و دفع شر ظالمان (زامبي ها) مي‌پردازد. 

توليد اين فيلم به وضوح نشان مي‌دهد كه ويروس 45 ساله «زامبي ها» بعد از سير مسير تحول خود از 1968 تا 2013 ميلادي به اسلحه جديد اسلام هراسي امريكايي‌ها و اربابان صهيونيست آنها بدل شده است و طي آن به مردم سراسر جهان در قالب اكران وسيع و تبليغات هنگفت آن اينگونه بازنمايي مي‌كند كه اسلام و پيروان آن در حقيقت همان انسان‌هاي نابودگر عصر جديد هستند كه در صورت عدم جداسازي منطقه زيست آنها با عموم افراد دنيا، گريزي از مرگ و فنا براي انسان نيازمند و دوستدار زندگي و حيات در كل جهان نيست!

توليد اين اثر سينمايي كه پيش از اكران، قول توليد ادامه‌هاي آن نيز از طرف هفت كمپاني تهيه‌كننده اين اثر داده شده بود بار ديگر نشاندهنده اين نكته است كه دشمنان اسلام و مسلمانان از هيچ لحظه‌اي براي تحقق آرمان‌هاي استعمارگرانه خود غفلت نمي‌كنند و براي تحقق اميال شيطاني خود نيز با تمام قوا در عصر ارتباطات و رسانه وارد شده‌اند. 

اميد آنكه توليد اين دست از آثار زنگ خطر جدي غفلت سينماي ايران و جهان اسلام را براي توليد آثاري با محتواي رونمايي از ماهيت اصلي تفكر سياه و پوچ غربي‌ها را بار ديگر براي مسئولان به صدا درآورد و آنها را مجاب سازد كه در كنار اقدام ارزنده آنها در سرمايه‌گذاري جهت توليد پروژه‌هاي فاخر سينمايي از روايت زندگي راننده دختر رالي و مسابقات اتومبيلراني ايراني (پروژه سينمايي در دست توليد لاله) اولويت‌هاي مهم‌تري نيز وجود دارند كه غفلت از آنها مي‌تواند عواقب بسيار دردناك و زيانباري را با خود به همراه داشته باشد. 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار