
قاسم غفوري| امريكا از سال 2001 تاكنون چند محور را براي مبارزه با تروريسم مطرح كرده است. مبارزه با طالبان و القاعده در افغانستان، سرنگون كردن بعثيها در عراق، مبارزه با سلفيها و تكفيريها در صحنه جهاني و جلوگيري از به قدرت رسيدن اين گروهها از محورهاي اصلي تحركات امريكا در صحنه به اصطلاح مبارزه با تروريسم را تشكيل ميداد. امريكا در حالي با اين ادعا جنگهاي متعددي در صحنه جهاني به راه انداخته كه روند تحولات دو سال اخير منطقه نشانگر دگرگوني در اين ساختار است. امريكا اكنون در منطقه با چالشي بزرگ به نام پيروزيهاي گسترده مقاومت مواجه شده است كه هر روز ابعاد جديدي از شكست را به امريكا و متحدانش تحميل مينمايد.
امريكا زماني تلاش داشت تا با برجستهسازي نقش اخوانيها به مقابله با مقاومت بپردازد كه حمايت از اخوان در مصر، تونس و ليبي نمودي از اين رفتارها بوده است. كارنامه دو ساله جريان اخوان نشان داده است كه اين گروه نميتواند شريكي مطمئن براي اهداف امريكا باشد به ويژه اينكه اين جريان نتوانسته در ساختار سياسي و اجتماعي كشورهاي مقصد ايفاي نقش نمايد و به الگويي براي ساير كشورها مبدل گردد.
در چنين فضايي امريكا با چالشي ديگر به نام ناتواني در اجراي گزينه نظامي مستقيم در قبال مقاومت مواجه ميشود، به ويژه اينكه حتي مردم امريكا نيز از اين گزينه حمايت نميكنند. در چنين شرايطي امريكا رويكرد نزديكي به مهرههاي قديمي را در پيش گرفته است، بازيگراني كه زماني براي اين كشور ايفاي نقش ميكردند و در يك دهه گذشته امريكا بر اساس منافع خود ادعاي جنگ با آنان را مطرح كرده بود.
امريكا امروز از مذاكره با طالبان در افغانستان سخن ميگويد، در عراق به دنبال احياي حزب بعث است و در برابر سلفيها، تكفيريها و القاعده نيز موضعي نسبتاً ملايم در پيش گرفته و طرح جنگ با آنها بيشتر به يك شعار مبدل شده است. در ماههاي اخير امريكا در هيچ نقطهاي از جهان عمليات خاصي را عليه اين گروهها صورت نداده است كه نتيجه آن را نيز در تقويت موقعيت اين گروهها در آفريقا و حتي در اروپا و امريكا ميتوان مشاهده كرد. امريكا با اين رويكردها يك هدف را دنبال ميكند و آن اينكه زنجيرهاي از جريانهاي تروريستي را در قالب مديريت خود چنان هدايت كند كه در نهايت مجري طرحهاي امريكا باشند كه محور اصلي آن را جنگ عليه مقاومت تشكيل ميدهد.
نمود عيني اين امر در تحولات سوريه قابل مشاهده است كه اين مجموعه به نيابت از امريكا به كشتار مردم ميپردازند و امريكا و متحدانش نيز از همه امكانات و ابزارها براي حمايت از اين گروهها استفاده ميكنند تا همچنان از آنها به عنوان مهرههايي عليه مقاومت بهرهبرداري كنند.
نكته قابل توجه آنكه امريكا تلاش دارد تا در برخي از كشورها چنان وانمود كند كه اين گروهها ميتوانند نمادي از خواستههاي مردمي براي تحقق اهدافي باشند كه مقاومت تاكنون از انجام آنها باز مانده است. نمونه اين مسئله، ادعاهاي مطرح شده مبني بر نگراني صهيونيستها از به قدرت رسيدن سلفيها و تكفيريها در سوريه و لبنان است. آنها چنان وانمود ميكنند كه اين گروهها در جهت اجراي مطالبات مردم سوريه و لبنان مبني بر آزادسازي جولان اشغالي و مزارع شبعا گام بر ميدارند، در حالي كه مقاومت تاكنون از تحقق اين امور ناتوان بوده است. به عبارتي ديگر غرب با پيوند زدن اين گروهها به خواستههاي مردمي، به دنبال ايجاد شكاف در كشورها با محوريت موافقان و مخالفان مقاومت است. اين ادعا در حالي مطرح شده است كه كارنامه سلفيها و تكفيريها نشان ميدهد آنها هرگز سلاحي در حمايت از فلسطين يا مقابله با صهيونيستها دست نگرفته و حتي بر عدم تقابل با اين رژيم سخن گفتهاند.
در نهايت ميتوان گفت استراتژي جديد غرب بر اصل رويكرد به مهرههايي مانند طالبان، بعثيها، سلفيها و تكفيريها سوق يافته است تا در لواي آن بتوانند خواستههاي ضد مقاومتي را اجرايي سازند.
نكته قابل توجه آن كه سياست غرب براي استفاده از جريان اخواني براي تحقق اهدافشان به ويژه استفاده از آن به جاي مقاومت با ناكامي همراه شده است لذا آنها گزينه قديمي خويش يعني استفاده از گروههاي تروريستي و غيرمردمي را كه زماني ادعاي جنگ با آنها را سر ميدادند در پيش گرفتهاند كه نتيجه آن را در تحولات منطقه ميتوان مشاهده كرد.