
سمانه صادقي| منوچهر معتبر به سال 1315 در شهر شيراز متولد شد. در دوران متوسطه توسط ناصر نمازي (ازشاگردان كمالالملك) معلم نقاشياش با اين هنر آشنا ميشود و ميل و علاقه به هنر وادارش ميكند كه ترك خانواده كرده و براي ادامه تحصيل هنر به دانشكده هنرهاي زيباي تهران عزيمت كند. اما نياز به آموختن هنر و پيشرفت در هنر نقاشي معتبر را بر آن ميداردكه پس از فارغالتحصيلي از اين دانشكده به امريكا سفر كند . وي پس از دريافت مدرك فوق ليسانس آموزش هنر از دانشگاه اينديانا به كشور باز ميگردد و با مشاهده ضعف و كمكاريهاي موجود در زمينه طراحي به تدريس هنرهاي تجسمي در هنرستانها و دانشگاههاي هنري ميپردازد. علاوه بر اين ايشان تا به امروز سالهاست به آموزش طراحي در آتليه شخصيشان مشغول هستند و حاصل سالها تدريس شان تربيت شاگردان برجستهاي در اين رشته است. منوچهر معتبر معتقد است كه هنرمند متفكري است كه در برابر مسائل پيرامون و اتفاقاتي كه در جامعهاش رخ ميدهد مسئول است و بايد پيامش را با آثارش به جامعه منتقل كند؛ چراكه در قبال مردمش بدهكار است و مسئوليت آگاهي جامعه بر عهده اوست. با او در يك صبح تابستاني در آتليه زيبايشان پيرامون وضعيت امروز جامعه هنري به گفتوگو نشستيم. با تشكر از ايشان كه پذيراي ما بودند.
چطور به حيطه هنر علاقهمند شديد؟
كاملاً نميتوانم بفهمم كه از چه زماني به نقاشي علاقهمند شدهام ولي در تمام دوران تحصيلم تا زمان دريافت مدرك ديپلم از ساعات درس نقاشي و كار دستي خيلي لذت ميبردم و در كل از همان دوران كودكي آدمي فكور بودم و راجع به مسائل اطرافم فكر ميكردم، كل زندگيام در تنهايي ميگذشت با آنكه در خانواده پرجمعيتي رشد ميكردم.
با توجه به اينكه در شيراز زندگي ميكرديد چطور به دانشكده هنرهاي زيبا ورود پيدا كرديد؟
همانطور كه اشاره كردم در دوران تحصيلم در مقطع دبيرستان زماني كه ميديدم نقاشي پرتره كسي را كار ميكند بسيار هيجان زده ميشدم و البته به نظرم كار مشكلي ميآمد.
با وجود اين علاقه در كنكور پزشكي شركت كردم اما به صورت اتفاقي شب قبل از اعلام نتايج و مصاحبه به دعوت يكي از دوستانم كه در دانشكده دندانپزشكي بود وارد سالن تشريح شدم. ديدن سالن تشريح مرا از انجام مصاحبه منصرف كرد.
ترسيديد؟
نه. بوي اتر و ديدن جنازهها روي ميز تشريح مرا به اين نتيجه رساند كه پزشكي كار من نيست، پس در كنكور دانشكده ادبيات شركت كرده و پذيرفته شدم اما به خاطر علاقهاي كه به نقاشي داشتم بيشتر ساعات درس از استاد و اطرافيانم طراحي ميكردم، به همين خاطر با وجود عدم رضايت پدر و مادرم به تهران آمدم و در كنكور دانشكده هنرهاي زيبا شركت كرده و پذيرفته شدم.
شيوه آموزشي دانشكده با آنچه شما به آن علاقه داشتيد يكي بود؟
تقريباً در همان زمينه بود. البته بنده به خاطر علاقهام به طراحي بيشتر از جنبه طراحي به نقاشي نگاه ميكردم به اصول و بيسيك كار خيلي اهميت ميدادم و در آن دوران بسيار شيفته آثار لوترك و دوميه شده بودم و آثار اين افراد بيشتر از آثار رامبراند برمن تأثير ميگذاشت و خوشبختانه اساتيد بسيار خوبي هم داشتيم و برنامه آموزشي دانشكده همان برنامهاي بود كه در دانشكده بوزار پاريس تدريس ميشد. از طرفي چون به آقاي حيدريان علاقهمند بودم و ميدانستم ايشان هم آثار رامبراند را كپي ميكند دوست داشتم شاگرد وي باشم.
با توجه به شرايط آن دوره و موج هنرمدرن علاقه شما به استاد حيدريان كمي عجيب است. شما چرا مانند همدورهايهايتان در مورد هنر فكر نميكرديد؟
آن زمان در يك دوره مدرن بازي در حقيقت قرار گرفته بوديم و از سياه مشقهاي 40 سال قبل اروپا استفاده ميكرديم. نقاشانمان هم نگاهشان به آثار پيكاسو و امثالهم بود و ما متأسفانه گرفتار نقاشي وارداتي شده بوديم، به همين خاطر اكثر هنرجوها به شيوه مدرن كار ميكردند اما آقاي حيدريان هيچ گاه اجازه نميداد كسي از حيطه آكادميك خارج شود و اگر هم كسي از اين حيطه خارج ميشد پروژهاش را رد مي كرد.
بنده هم به خاطر آنكه آقاي حيدريان طرحي فوقالعادهاي داشته و به آن كاري كه ميكرد اعتقاد داشت از وي خوشم ميآمد و به آن چارچوبي كه داشت علاقهمند بودم. اما از ديكتاتوري حاكم بر دانشكده خوشم نميآمد. در آن دوران تمام بچههاي دانشكده هنرهاي زيبا اعتقاد داشتند دوره آثاري به شيوه حيدريان گذشته اما من اعتقاد داشتم اين دوره براي آنها گذشته نه براي ما!
چون ما 500 سال از تاريخ هنر دوره رنسانس عقب بوده و هنوز به طراحي وارد نشدهايم و بايد اين 500 سال عقبافتادگي را جبران كنيم و نميتوانيم از هنرمندان معاصر تأثير بگيريم چون آنها برخلاف ما اين راه 500 ساله را طي كردهاند تا به نقطه امروز رسيدهاند. به همين خاطر در تمام دوران تحصيل و كارم طراحي كردهام.
به نظر شما بين طراحي و نقاشي مرزي وجود دارد؟
بله. اما مرز بسيار سيالي است.
چطور؟
ببينيد در كل انسانها با آنچه ميبينند يا ميشنوند ارتباط برقرار ميكنند و برخي با تصوير، به اين صورت كه تصويري را كه ديدهاند را براي شما تصويرش ميكنند. حال اگر اين تصويري كه ايجاد كردهاند را توصيفش كنند وارد مرحله ديگري شدهاند كه همان حيطه نقاشي است؛ مثل به تصوير كشيدن يك گل قرمز يا صورتي زيبا زماني كه يك اتفاق را فردي براي معرفي به فردي ديگر به تصوير بكشد يك ارتباط تصويري يا بيان تصويري صورت گرفته كه امروزه يكي از شيوههاي ارتباطي همين بيان تصويري است. در واقع نقاشي و طراحي هم بيان تصويرياند. پس بين اين دو مرزي وجود ندارد و حتي يك طراحي خوب هم ميتواند اثري مستقل باشد و نيازي به توصيف كردن نداشته باشد.
و شما چرا طراحي را براي انتقال پيامهايتان انتخاب كرديد؟
براي آنكه به نظر من طراحي شيوهاي بدون بزك است. نقاش از زنگ استفاده ميكند كه بيننده را كمي متوجه اثرش كرده و فريبش بدهد كه كمي به اثرش نگاه كند و من اين مسئله را نمي پسندم.
شما وقتي آثار كتي كلويتس را ميبينيد متوجه ميشويد كه بيشتر طراحي است و رنگها فريبت نميدهند.
اما كمتر نقاشي را ميتوان امروزه يافت كه از رنگ كمتر بهره برده باشد.
متأسفانه همين طور است. به نظرم كاري كه نقاش ميكند، به نمايش كشيدن واكنشهاي جامعه است و حال كه جامعه ما جامعهاي خاكستري است نميتوان براي به تصويركشيدنش از رنگهاي روشن استفاده كرد. حال آنكه اين وضعيت در اروپا به گونهاي ديگر است. شكي نيست كه من هنرمند آنچه را كه از جامعهام ميگيرم به تصوير ميكشم و آثارم بازگو كننده انديشه و نگاهي است كه به جامعهام دارم. هنرمند يا حرف دارد يا نه! اگر دارد بايد بهترين قالبي كه به حرفش بيايد را پيدا كرده و با آن حرفش را بزند. قالب من هم نقاشي كشيدن است.
يكي از افتهاي امروز دنياي هنر كپي كاري است. به نظرتان چگونه ميتوان اين معضل را حل كرد؟
كسي كه ميخواهد يك اثر اورجينال خلق كند بايد تمام آثار ديگر هنرمندان را ببيند، چون بايد بفهمد كه كساني ديگر چگونه كار كردهاند و هنرمندي كه از آثار ديگر هنرمندان خبر ندارد نميتواند يك اثر اورجينال خلق كند. در كل نديدن آثار ديگران اثري را اورجينال نميكند، در واقع بايد خواند، شنيد و اگر عرضه داشت زيرش زد. البته تا مدتي كه هنرمند خودش را بشناسد ميتواند در سبك و سياق ديگران كار كند اما بعد از آن بايد كمكم جدا شود و به پرسونالتي خود برسد. در راه ديگران ماندن از بياستعدادي و تنبلي است.
با توجه به اينكه سالها طراحي آموزش دادهايد چطور توانستهايد هنرجوها را از كپيبرداري باز داريد؟
اتفاقاً سوال خوبي است. سعي كردهام الفبا را به آنها آموزش دهم و برخلاف دوستان نوچه پروري نكردهام با وجود آنكه بسياري از استادان امروز شاگردانم بودهاند؛ مثل خانمها مظفري، شرف جهان يا آقايان رضا عابديني، مهران زماني و علي ندايي و.... سعيام اين بوده در همان راهي كه ميروند روشنشان كنم نه اينكه آنها را به خط خودم وارد كنم. در كل از تنوع در كار خوشم ميآيد. چون مثل من وجود دارد، هنرجو بايد شخصيت خودش را پيدا كند. هميشه سعيام اين بوده كه هنرجو را به عمق كار ببرم تا معنا را بيابد و از مهارت دور شود. چون اعتقاد داشتهام كه مهارت با كار زياد كسب خواهد شد اما جان به كار دادن مشكل است و تمام تلاشم در اين راه همين بوده، حال تا چه اندازه موفق بودهام را نميدانم.
چقدر هنر سنتي را قبول داريد، با توجه به اينكه استادي مثل آقاي حيدريان داشتهايد؟
شكي در اين نيست كه قبولش دارم اما ما هنر سنتي به آن شكل نداشتهايم. هنر سنتي هنري است كه همه ملتها مثل ما داشته و دارند كه بيشتر جنبه تزئيني دارد مانند مينياتور و نقش قالي در كشور ما. اما هنري كه ما به آن بيان تصويري ميگوييم و اقتباس از طبيعت است سابقهاش بيشتر از هشت، 9 دهه نيست. من معتقدم در دوره كمالالملك اين اقتباس وجود نداشته و بيشتر آثار تخيلي و كپي بودهاند اما از دوره استاد حيدريان به خاطر تجربه بالايي كه داشتند اين اقتباس از طبيعت شكل گرفت.
با اين وصف به نظرتان آيا هنر مدرن در كشور ما كارايي دارد و آيا با هنر سنتيمان هماهنگ است.
با وجود آنكه شيفته هنر روز هستم اما شيفته هنر مدرن نيستم. چون همانطور كه اشاره كردم اين هنر در ادامه تحول در غرب است و به ما تعلق ندارد و ما هنوز راه 500 سالهاي را كه عرض كردم طي نكردهايم. اگر قرار باشد ما به دنبال هنر مدرن برويم بايد از آن 500 سال قبل شروع كنيم تا به هنر مدرن امروز برسيم. ويدئو آرت و...كار ما نيست تمام اين تحولات هنري دنباله راهي است كه آنها طي كردهاند. پيش از آمدن شما داشتيم به همين مسئله فكر ميكردم كه غرب تجربهاي كرده حال به نقطه امروزي رسيده و ميگويد زمان تغيير است و دوره راههاي ديگر گذشته ! درحالي كه همانطور كه گفتم زمان براي آنها گذشته نه براي ما كه هنوز تجربه گذشته آنها را به خوبي ياد نگرفتهايم. امروزه ما به صورت جامعه مصرفي درآمدهايم و غرب هرچه دارند را به ما تحميل ميكنند و ما هيچكدام را تمام نكرده نيمه رها كرده و بهدنبالشان ميرويم.
با وجود تاريخ غني كه داشتهايم چرا اين مسئله اتفاق افتاده است؟
براي آنكه دنياي سرمايهداري روزبهروز سعي كرده ما را از خود و طبيعتي كه در آن هميشه زندگي كردهايم دور كند. فرض كنيد نسل مرا، بالاي سر تخت خوابمان هميشه دو سه كتاب بود و با كتاب به خواب ميرفتيم اما نسل شما با لپتاپ به خواب ميرود و اين چيزي است كه به ما تحميل كردهاند و ما مرعوب آنها شدهايم در حالي كه بايد به دنبال كسب تجربه مطابق فرهنگ خودمان باشيم.
در واقع شما هم معتقديد سياستي وجود داشته كه ما را نسبت به تاريخ و فرهنگمان سرد و بياطلاع كنند و از ما ملتي بدون تفكر بسازند.
بله. ما فقط به دنبال غرب حركت ميكنيم، در واقع غرب ما را به بازي گرفته وگرنه تصور كنيد فيلمي كه هنرمند فيلمساز ما ميسازد به گونهاي نيست كه از جشنوارهها و فستيوالهاي آنها جايزه دريافت كند. در واقع ما را با اهداي جايزه در شرايطي قرار ميدهند كه به دنبالشان راه بيفتيم و به اين طريق كمكم هويتمان را از دست خواهيم داد و بدون پشتوانه خواهيم ماند.
به امريكا كه نگاه كنيد ميبينيد از تمام تجربيات كشورهاي مختلف استفاده كرده و براي خود برج و بارويي ساخته در حالي كه ما هيچ نساختهايم. در واقع ما در دنيايي كه در آن امروزه زندگي ميكنيم ذرهاي سهم نداريم. ما قبل از آنكه به اجاق گاز احتياج پيدا كنيم غرب برايمان ساخته بود. هيچ كس به موبايل فكر نكرده بود و برخي حتي تلفن معمولي هم نداشتند كه موبايل آمد و همه يك موبايل به دست گرفتند در حالي كه اصلاً نميتوانيم بفهميم اين وسيله كارايياش چيست و چه سيستمي دارد فقط استفاده ميكنيم! در اين شرايط هنري آفريده ميشود كه هنر ابزارهاست. هنر امروز هنر دنياي اقتصاد و پول است. چون غرب همانطور كه گفتم راه را رفته و به اين مرحله از هنر رسيده و بازارهاي هنري هم تفكرشان همين شده است. هنر امروز هنر ديجيتال است. حالبايد دانست اين هنر ديجيتال كه همه از آن صحبت ميكنند چيست و آيا قابل مقايسه با آثار رامبراند كه با دست و روحش كار ميكرده است؟! ما هنوز تجربه آثاري از اين دست را پيدا نكرده بايد به دنبال هنر ديجيتالي باشيم! ديگر از خانه پدري و سرزمين مادري خبري نيست و اينكه هويت ما به خاطر وطنمان است. هويت ما كمكم دارد از بين ميرود. هنرمند تصور ميكند مهاجرت كند پيشرفت خواهد كرد اما نميداند كه هنرمند خارج از وطن هنرش خشك خواهد شد. بدترين بدبختي يك هنرمند به نظرم اين است كه مهاجرت كند. شما نگاه كنيد بعد از انقلاب خيلي از هنرمندان ما مهاجرت كردند در هر رشتهاي فرقي نميكند اما هيچ كدام كار اساسي و خوبي در غربت ارائه ندادهاند. چون ريشه ما در ايران است. كسي كه مهاجرت ميكند آنجايي ميشود و ديگر مسائل كشورش اهميت ندارد. اگر رئيسجمهور امريكا كشته شود براي مني كه در ايران هستم اهميتي نخواهد داشت اما براي كسي كه در آنجا زندگي ميكند اهميت دارد و بر زندگياش تأثير ميگذارد. همانطور كه گفتم امريكا براي پيشرفت فرهنگها بهره برده و اين امكان را ميدهد كه از امكاناتش استفاده شود اما علم و هنر افراد را به حساب خودش ميگذارد و معتقد است كه او مسببش بوده است مثلاً برخي از رؤسايي كه در ناسا هستند ايرانياند اما دولت امريكا معتقد است كه او پرورش دهنده آنهاست.
مسئله اين است كه برخي اساتيد هنريمان نسل جوان را به همين سمت هدايت ميكنند.
بله. در تمام كارهايمان اينگونه هستيم اما اين افراد بايد بدانند كه اين هنر بيپايه است و هنر غرب است و نه ما. هنرمند با اثرش كه زبانش هم است ميتواند شعور جامعه را بالا ببرد مثل جاكومتي يا دلاكروا كه تنها به تأثير اثرشان فكر ميكردهاند به همين خاطر آثارشان تا به امروز ماندگار شده است اما هنرمند امروزي چنين دغدغهاي ندارد چون امروزه شعور جامعه پول شده است.
هنرجوي امروز با هنرجوي زمان تحصيل شما چه تفاوتي كرده است؟
من فكر ميكنم امروزه وضعيت خيلي بهتر از گذشته شده است. مخصوصاً بعد از انقلاب در حيطه طراحي پيشرفت بيشتري داشتهايم. سال 40 كه بنده وارد دانشكده هنرهاي زيبا شدم و طراحي كار ميكردم شايد يكي دو نفر جلوتر از من در اين مسير حركت ميكردند و طراحي ميدانستند البته نه به صورتي كه امروزه وجود دارد؛ مثلاً كسي به نام بهروز گلزاري بود كه در خيابان از مردم طراحي ميكرد و من از كارش بسيار خوشم ميآمد، اما امروزه 50 طراح قابل در ميان نسل جوان وجود دارد. در واقع رنسانسي بعد از انقلاب به وجود آمد و از آن مدرن بازي و شلختهبازي هنرمندان سعي نمودند كه دور شوند و كار جدي را شروع كردند.
چطور؟
چون اين زمان مصادف بود با آثار فوتورئاليستها و هايپررئاليستها كه بيشتر از روي عكس و يا طبيعت به صورت جدي كار ميكردند. همين مسئله باعث شد كه هندمندان به گذشته هنر اروپا توجه كنند و برخوردشان با جهان پيرامونشان جديتر باشد. البته در كنار اين افراد هستند عدهاي كه باب روز كار ميكنند اما هميشه كساني كه واقعاً در هنر حرفي براي خود دارند و آرتيست هستند و رؤياي بزرگ دارند در دنيا كم بوده است.
در واقع هميشه هنر وسوسهانگيز بوده و همه دلشان ميخواسته كه دستي در آن داشته باشند.
بله. هنر دنياي مغشوشي است و در هر دورهاي هستند افرادي كه از پز هنرمندي بيشتر خوششان بيايد تا خلق يك اثر هنري. از طرفي امروزه امكاناتي وجود دارد كه كار هنرمند و علاقهمندان هنري را راحتتر از گذشته كرده است. امروزه با ورود به شبكههاي اينترنتي با انواع مدلهاي طراحي روبهرو خواهيد شد اما در گذشته چنين امكاناتي وجود نداشت. از طرفي امروزه ميتوان آثار تمام موزهها را حتي به صورت ديتيل مشاهده كرد و اين امكانات براي افرادي كه واقعاً طلبه هستند بسيار مفيد است. اما نسل امروز به خاطر اينكه همه چيز برايش فراهم است و هيچ زحمتي براي كسب اطلاعات نميكشد نسل بسيار تنبل و بيسوادي شده، به همين خاطر چيزي نميآموزد و تمام اين امكانات امتيازهاي منفي براي او شدهاند. ببينيد پدر بنده صبح كه بيدار ميشد هيزم ميشكست و از چاه آب ميكشيد و بعد صبحانه ميخورد اما امروزه كسي از نظرفيزيكي كاري نميكند، تكنولوژي همه را تنبل كرده است. نسل امروز هم هيچ زحمتي نميكشد به همين خاطر عقب است و روح جستوجوگري و هيجان در آنها ديده نميشود. در گذشته رنگها را خود هنرمند ميساخت اما امروزه بهترين رنگها را هنرمند ميتواند بخرد!
به نظرتان شيوهاي كه شما و ديگر اساتيد همدورهتان پيش گرفتيد به ارتقاي سطح هنريمان كمكي كرده است؟
فكر ميكنم كاري كه من و دوستانم انجام دادهايم آن خلئي كه در طراحي داشتهايم را پر كرده و يك نقاش امروزي ميتواند از بعد از ما كارش را شروع كند و ادامه دهد. در واقع ما آن پله جا افتاده را براي بعديها در اين مسير پر كردهايم. نسل امروز ميتواند راه ما را ادامه دهد و به گذشته باز نگردد.
حرف پاياني.
همه آنچه گفتم را پيش از من مردم دنيا گفتهاند. به قول آندره ژيد «همه چيزهاي گفتني را همه گفتهاند از بس كه گوش شنوا در دنيا نيست من هم بايد تكرار كنم.»