در همه انقلابها و تحولات بزرگ اجتماعي سه عنصر اصلي نقش تعيينكنندگي داشته است و اين قاعدهاي است كه در همه آنها وجود داشته و استثنايي نيز ندارد. اين سه عنصر چيزي نيست جز مردم، رهبري و ايدئولوژي و آنچه تاكنون موجب پيروزي شده، محصول نقش و تعامل اين عناصر بوده است و تا زماني كه اين عناصر در يك حلقه كامل همچون نخ تسبيح عمل نكنند و به صورت مجزا فعاليت كنند، نبايد انتظار داشت كه انقلاب به پيروزي نهادينه شدهاي نائل شود. آنچه در انقلاب اسلامي ايران شاهد بوديم، محصول همگرايي و همتكميلي اين عناصر حياتي بوده است. ايدئولوژيها هرچند برگرفته از مكاتب سياسي - اعتقادي و متن جامعه و متناسب با خواسته يا مطلوبهاي مردم و حتي جريانات فكري، سياسي يك جامعه شكل ميگيرد اما تا زماني كه ايدئولوژي فاقد رهبري دلسوز براي انتقال و نهادينه كردن آن باشد، نبايد انتظار تحقق آن و در نهايت شكلگيري رفتار مردم و نخبگان در جهت درست و ادامه مسير انقلاب را داشت. مردم نيز براي حمايت از انقلاب خود به گفتمان رهبران و ايدئولوژي مقبولي كه ارائه ميشود، نگاه ميكنند و اگر اين گفتمان و ايدئولوژي همراستا با خواستههاي اوليهاي كه براي آن قيام كردهاند، باشد حاضرند تا پاي جان به حمايت از آن بايستند. اما قطعاً در ميان اين عناصر، وجود يك رهبري فهيم، كاردان و كاريزما، حرف اصلي را ميزند. چه بسا حركتهاي بزرگ اجتماعي در يك منطقه جغرافيايي ظهور و بروز پيدا كند ولي به جهت فقدان يك رهبر كاريزماتيك و مقبول اجتماعي هيچگاه به نتيجه نرسيده و در كمتر زماني با سركوب نظام حاكم مواجه شود و يا بر فرض پيروزي اوليه، به علت عدم توان براي انسجام بخشي جامعه، توسط بقاياي نظام گذشته به انحراف رفته و با شكست مواجه شود.
آنچه امروز انقلاب اسلامي ايران از خود تصوير روشني را براي جهانيان به نمايش گذاشته است، محصول انسجام و همگرايي اين عناصر بوده است. اگر يك انقلاب را به ماشيني تشبيه كنيم، يقيناً موتور اين ماشين ايدئولوژي، سوخت آن رهبري و بدنه و ديگر اجزاي آن مردم خواهند بود و همانگونه كه حركت يك خودرو بدون هر كدام از اين عناصر غيرممكن خواهد بود، ادامه مسير انقلاب نيز در صورت فقدان هر يك از اين عناصر سهگانه، محال است. بيداري اسلامي كه در مصر شاهد آن بوديم هرچند خوشحالي را در چهره دوستداران مبارزه با نظامهاي استكباري و استبدادي نشاند ولي در كمتر زماني، همين حركت مردمي در مقابل جرياني ايستاد كه با شعارهاي مردمي پاي به عرصه نهاده بود. اينكه رهبر فرزانه انقلاب در ديدارهاي مختلف بيداري اسلامي حداقل سه شاخص مهم را براي اين تحول بزرگ برميشمارند و تأكيد ميكنند: ماهيت بيداري اسلامي،مردمي است و اين بيداري از درون مردم برخاسته و نبايد آن را در مؤلفههايي مانند نهادها و جريانهاي سياسي و مذهبي خاصي جستوجود كرد يا اينكه بيداري اسلامي، كاملاً اسلامي است و نبايد با انديشههاي غلط ليبرالي و تفكراتي از اين جنس خلط شود و يا اينكه رويكرد ضد استكباري و ضد صهيونيستي و ضد ديكتاتوري از خصايص برجسته بيداري اسلامي است، يك گراي روشن براي كشورهايي بود كه وارد اين تحول سرنوشتساز شده بودند. مصر از جمله اين كشورها بود كه اي كاش به توصيههاي ولي امر مسلمين در باب بيداري اسلامي توجه ميكرد.
از اين رو عمدهترين آسيبهايي را كه براي جنبشهاي مردمي و بيداري اسلامي در حال حاضر متصور است و تحولات روزهاي اخير در مصر و بركناري دولت قانوني محمد مرسي گوياي آن است، ميتوان به قرار زير برشمرد:
1- عدم برخورداري از رهبري كاريزماتيك و داراي مقبوليت جامع نزد مردم و انقلابيون 2- حفظ اركان و ساختارهاي قبلي به ويژه در حوزههاي امنيتي و نظامي آن هم در كشورهايي كه بيش از 70 درصد اختيارات حكومتي در دست عناصر امنيتي و نظامي است. 3- فقدان تعريف نظام سياسي براي جايگزيني حكومتهاي قبلي از سوي جريان انقلابي و گروههايي همچون اخوانالمسلمين 4- آزاد شدن ظرفيتهاي حزبي، سياسي، مذهبي و قومي در منطقه و در نتيجه افزايش تضادهاي داخلي و نداشتن هيچ برنامه و نقشه راه روشن براي مديريت و مشاركت اين گروهها در ساخت جديد سياسي قدرت.
5- تأثيرپذيري جريانهاي سياسي داخلي از بازيگران مداخلهگر خارجي منطقهاي و بينالمللي همچون قطر، عربستان، امريكا و... 6- فعال شدن هدفمند جريانهاي افراطي مذهبي مانند سلفيها با طيف گسترده از عناصر وابسته و ليبرال خارجي. 7- عدم قاطعيت رهبران و مسئولان در حذف نمادها و ريشههاي حكومتهاي منسوخ شده. 8- سهمخواهي انقلابيون و ايجاد چنددستگي در اردوگاه آنها و بيتوجهي جريان حاكم به اين خواستهها. آنچه در دولت مرسي اتفاق افتاد محصول همين رفتار با ديگر گروههاي دخيل در تحولات مصر بود. حتي مرسي در درون اخوانالمسلمين كه خود برخاسته از اين گروه بود، نتوانست در تقسيم قدرت رفتار منطقي از خود نشان دهد. 9- مصادره شدن انقلاب و حركتهاي خودجوش مردمي توسط جريانهاي سياسي خاص. 10- نداشتن برنامه روشن براي پيگيري اهداف قيام و حركتهاي زيگزاگي و ناهمسو با خواستههاي مردمي.
آنچه مرسي در زمينه سياست خارجي و نزديكي به برخي كشورها و دوري از برخي ديگر انجام داد به ويژه مواضع و رفتارهاي متناقض درباره رژيم صهيونيستي مصداق بارز اين بيبرنامگي و نسنجيدگي رفتار بود.
اگر امروز ميبينيم وضعيت مصر دچار چنين سرنوشتي شده است، علاوه بر تحليل رفتاري كه بايد از مرسي و اخوانالمسلمين داشت، بايد به نقش و كاركرد بازيگران خارجي به ويژه امريكا، رژيم صهيونيستي و عمال منطقهاي آن نيز توجه ويژه داشت كه از آن جمله ميتوان به اين موارد اشاره داشت:
الف) تلاش براي استمرار وابستگي مصر به خارج و نهادينهسازي رويكردهاي ضداسلامي كه عمدتاً ازسوي امريكا، غرب و رژيم صهيونيستي دنبال ميشد. عدم پاسخ امريكا به مرسي در رابطه با درخواست كمك مالي براي رفع مشكلات داخلي از نمونههاي بارز آن است.
ب) تلاش براي به خدمت گرفتن مزيتهاي مصر در جهت اهداف و منافع جهان غرب و دور كردن مصر از اتخاذ رويكردهاي مستقل منطقهاي كه از سوي كشورهاي غربي به ويژه قطر، امارات و عربستان دنبال ميشد. در نهايت بايد گفت اتفاق ناگواري كه پس از يك سال از استقرار يك دولت قانوني و در بستر قانون اساسي در مصر افتاد، محصول دو عنصر اساسي بود و اين دو عنصر چيزي نبود جز ارائه ناقص ايدئولوژي براي جامعهاي كه تشنه آن بود و فقدان يك رهبري عاقل، فهيم و آيندهنگر و به تعبير غربيها كاريزماتيك كه بتواند نهال نوپاي انقلاب را رشد داده و بارور نمايد. اتفاقي كه در اين سوي خاورميانه 34 سال پيش با وجود اين عناصر يعني رهبري حضرت امام (ره)، ايدئولوژي ديني و حضور گسترده و حمايت مردمي افتاد و دولت مرسي و اخوانالمسلمين باوجود ادعاي چند دهه در امر مبارزه با نظامهاي سلطه نتوانستند يا نخواستند از اين الگوي كارآمد و امتحان شده استفاده كنند. بنابراين براي بازگشت به مسير روشن انقلاب، راهي جز پيوند رهبري، ايدئولوژي و مردم نيست و هر تحول يا انقلابي در مصر بدون هماهنگي اين سه عنصر حياتي، طي كردن مسير در بيراهه است.