وقتي نظارهگر چشمان پر از صبر و انتظار پدر و مادر احمد هستم، گوئي روزنههاي تازهاي از زندگي به رويم گشوده ميشود. با خود ميانديشم، دل غمديده والدين احمد قرار است چند سال ديگر منتظر باشند؟!در اين ميان تنها اين بيت معروف حافظ، در ذهنم تداعي ميشود:
«يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور»
۳۰ سال بيخبري از جگر گوشهات!؟ كمي كه با معادلات خود مقايسهاش ميكنم امري بعيد و دور از ذهن به نظر ميرسد...
اما نگاه به چشمان مادر بيسيمچي لشگر ۱۴ امام حسين(ع) تلنگري به انديشههايم ميزند و رشته افكارم را از هم ميگسلد.
صبر و شكيبايي توام با انتظار در چشمان اين مادر موج ميزند. آري به حق گفتهاند مادران شهدا اسوه مقاومت هستند و يادآور صبر زينبي...
اگرچه انتظار بازگشت يوسفشان در تمام نبودنهايش تكرار شده، اما زندگي زيبايشان هم هم چنان در جريان است، و تداومش همان سجاده پدري مهربان است كه تلولو نور خوشيد ايمانش، ميشود تكهاي از بهشت زميني.
خانه پدري شهيد مفقوالاثر احمد پر از اميد و صفاست. يكي از دلايلش هم همان باغچه سر سبز و زيباي وسط حياتي است كه اميد را در دل آدمي زنده ميكند. اينجاست كه بار ديگر بيتي از آن شاعر شيرازي را با خود زمزمه ميكنم:
«گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور»
با خود فكر ميكنم آيا ممكن است بعد از ۳۰ سال انتظار به پايان رسد و خبري از پيكر يوسف گمگشته خانواده صداقتي به دستشان برسد؟! نشاني، ردي، نه اصلا پلاكي؟! بايد هم كلامشان ميشديد تا طعم زيبا ودلنشين انتظار را اين اسوههاي صبر برايتان معنا كنند، چنان از احمد سخن ميگفتند كه به يقين و باور ميرسي كه همين روزها خبري از احمد به گوش جانهايمان ميرسد...
كمي بعد از ديدار با خانواده شهيد گمنام احمد صداقتي و درست در حوالي همان روزهاي بهاري آغازين سال ۱۳۹۲،تنها يك خبر ماتت ميكند، نه، مات چرا؟ مگر نميگويند كه شهدا زندهاند و...
پيكر احمدصداقتي بعد از ۳۰ سال به آغوش خانواده بازگشت. اينجاست كه معجزه صبر خانواده احمد برايت مرور ميشود.
آري !هر پدر و مادری آرزو دارد که فرزندش را در لباس دامادی ببیند، حال فرزند صداقتيها از پس سالها دوري به وطن بازگشت. حجله دامادي تازه از راه رسيده، ميشود پاداش ديدار تو از خانوادهاي كه ۳۰ سال، انتظار را عاشقانه معنا كردند.