
بسياري از ما ذهنمان را عادت دادهايم در مواجهه و برخورد با رخدادهايي كه در ذائقه ما تلخ، اندوهآور و ناخوشايند به نظر ميرسند «همگرايانه» رفتار كند، يعني اگر باريكهاي از تلخي و شكست دور و بر ما يا در ما جريان يافته به طرفه العيني جلوي آن باريكه را بند بياورد، سد بزند آنگاه به چشم ببينيم كه سطح اين تلخيها و ناكاميها آرامآرام در ما بالا ميآيد و تحملناپذير مينمايد، آن وقت است كه اين ناكاميها از آستانه تحمل ما عبور ميكند و ما را به گسست ذهني و معنايي ميكشاند اما اغلب ميبينيم مواجهه ما با آنچه خوب، گرم، دلپذير و مثبت يافتهايم وارونه است و در قبال اين داشتنها و كاميابيها و شيرينيها رفتاري خنثي يا واگرايانه در پيش ميگيريم.
دو مكعب مستطيل را در ذهنتان مجسم كنيد. اين دو مكعب مستطيل قرار است دو وضعيت ذهني ما را در برابر پديدههاي ناظر به كاميابي يا شكست بار تشريح كنند. دو مكعب مستطيل هم رنگ و هم اندازه كه از دور با هم هيچ تفاوتي ندارند و مو نميزنند اما وقتي در دستشان ميگيري و لمسشان ميكني تازه ميفهمي در يك دست اسفنج گرفتهاي و در دست ديگر يك تكه سرب. گاهي ذهن ما در برابر نداشتهها و ناكاميها دقيقاً مثل يك اسفنج عمل ميكند، به محض اينكه در معرض آن ناكامي يا شكست قرار ميگيرد سريع آن را جذب ميكند، عين ماري كه دور گردن و ستون فقرات شكار افسونزدهاش چنبره ميزند.
در شكل و بافت و موجوديت اسفنج دقت كنيد. اسفنج، موجوديت فريبنده و گول زنندهاي دارد. اسفنج هم هست هم نيست. هست، چون سطح و بعد و حجم دارد اما نيست چون توخالي است، وزن ندارد با يك جنبش مختصر تعادلش را از دست ميدهد. اسفنج يك جذاب بالقوه است. پر از خلل و فرجهايي كه در برابر نفوذ هر مادهاي كه ميتواند به محض تماس حفرهها را پر كند، آسيبپذيرش ميكند.
اما ذهن ما گاهي در مواجهه با آنچه يك نداشته، موقعيت شكست بار يا رخدادي منفي تلقياش ميكند دقيقا از ساختار اسفنج عمل تقليد ميكند و تا آنجا كه خلل و فرجهايش اجازه ميدهد به هيچ فكر منفي نه نميگويد و حجم قابل توجهي از دادهها و تحليلها و حدس و گمانهاي ناخوشايند را به ذهن تحميل ميكند اما همين ذهن وقتي به انبوه داشتهها و پديدههاي مثبت ميرسد به يكباره دچار دگرديسي و اعوجاج ميشود و عين يك تكه سرب، سرد و نفوذناپذير به نظر ميآيد.
اما چرا اين اتفاق ميافتد؟ ذهن مثل هر ساختار و پديدهاي در عين حال كه مراقبت ميكند و هرس ميكند و تمييز ميدهد بينياز از هرس و مراقبت و تمييز دائمي نيست، درست مثل چاقويي تيز كه در تماس با اشيا ميبرد و پيش ميرود اما همين چاقو در ادامه نياز به ابزار تيزتر و تيزكنندهاي دارد كه دوباره لبههايش را برنده كند. زمينه و بستر ذهن را ميتوانيد مثل يك باغچه در نظر بگيريد. آيا كسي كه باغچه خانهاش را ۱۰ سال بدون نگهبان و باغبان رها كرده و رفته باشد ميتواند انتظار داشته باشد بعد ۱۰ سال كه به خانهاش برميگردد دوباره با همان باغچه و آن تنوع رنگها و عطرها مواجه شود؟ او هرگز با چنين منظرهاي روبهرو نخواهد شد چون ميداند هر كدام از آن گلها و درختها مراقبت خاص خود را ميطلبند. هر كدام در بازي نور و سايه قاعده و ذائقه خاص خود را دارند. تكثير و زاد و ولد و بزرگ و بالنده شدن هر كدام با ديگري متفاوت است، بنابراين بايد براي هر كدام برنامهريزي متفاوتي داشت.
كسي كه ۱۰ سال بعد به باغچه بيباغبان و بينگهبان خانهاش برگردد جز زميني سوخته كه بر بسترش علفهاي هرز روييدهاند و بالا آمدهاند نخواهد ديد. امكان ندارد تصادف و شانس و قرعه بتواند نقش مراقبت و نگهباني و هرس دائمي را بازي كند. شايد تصادف، ژنتيك، جان سختي يا شانس بتواند چند گل پراكنده را در گوشه باغچه نجات دهد اما هرگز از عهده علفهاي هرز برنخواهد آمد.
ذهن را در نظر بگيريد كه مدتها به حال خود رها شده و به تسخير انبوهي از علفها و افكار ناخواسته منفي درآمده است. معلوم است كه چه آن باغچهاي كه ۱۰ سال به حال خود رها شده و چه ذهن ما هر دو در مواجهه با هواي باردار از بذر علفهاي هرز قرار دارد، اصلاً نياز به هرس، نياز به تيز شدن دوباره از همين جا ميآيد، همچنان كه در طبيعت نميتوان باغچهاي را پديد آورد كه كاملاً عاري از آفات باشد ذهن هم در موقعيت مشابهي قرار ميگيرد. ما هر لحظه و هر آن در معرض تكانها، وسوسهها، پيش داوريها و دوراهيها قرار داريم. قانون طبيعت حكم ميكند كه جاذبه، محرك افتادن باشد، كسي كه از يك فراز و بلندي به پايين سقوط ميكند در لحظه افتادن نياز به تلاش ندارد، او ميتواند بيهيچ نگراني يا تلاش مضاعفي شاهد افتادن خود باشد اما صعود مستلزم تلاشي مجدانه و پيگير و مراقبتي دائمي است، اينجا ديگر جاذبه نه تنها هيچ كمكي به صعود نخواهد كرد بلكه درست در تقابل با صعود قرار خواهد گرفت.
وقتي از زير لاك نداشتهها بيرون نميآييمآن عاملي كه ميتواند ذهن ما را از تبديل شدن به دستگاه هيولايي جاذب بارهاي منفي نجات خواهد داد چيست؟ چگونه ميتوان ذهن را تربيت كرد كه به راحتي از كنار پديدههاي مثبت نگذرد و در عين حال مثل يك سياهچاله همه آنچه را رنج آور و منفي و عذاب آور مييابد جذب نكند.
آنچه من در بضاعت و قلمرو كوچك خود آزمودهام يكي از بهترين راهها كه صورت مسئله و موازنه مواجهه ذهن را با رخدادها عوض ميكند، دقيق شدن بيشتر در «داده»ها و «داشته»ها است، در همه آن چيزهايي كه به شما داده شده اما حواس پرتي، عادت، روزمرگي يا هر چيز ديگري كه اسمش را ميگذاريد اجازه نميدهد ما مواجههاي معرفت آميز با آن دادهها داشته باشيم. پس اول از همه داشتههايتان را معلوم كنيد. آنچه را داريد در ذهنتان واضح كنيد، به وضوح برسانيد. تكليفتان را با داشتههايتان معلوم كنيد. نگذاريد آن داشتهها زيست شبحوار و مبهم در ذهنتان داشته باشند.
اگر پدر و مادر از ديد تو يك داشته نيست، بسيار خب كنار بگذار اما اگر پدر و مادر در زندگي تو يك داشته به حساب ميآيد نگذار كه ماهيت و شكل اين داشته در ذهن تو شبح وار باشد. به ذهنم فرصت بدهم كه در تلاطم و شتاب زندگي و حواس پرتي و روزمرگي، لذت مواجه شدن با اين لذت را بچشد و درك كند. اگر فرزند خوب يك داشته و دارايي به حساب ميآيد براي دقايقي يا ساعاتي ذهنم را از همه آن واگنهايي كه مجبور است در طول روز بكشد باز كنم. آن وقت كه اين واگنها را باز كردم اين فرزند خوب را در برابر خود بنشانم، به رنگ چشمهايش خيره شوم و محو صورتش شوم و لذت ببرم در داشتن موجودي كه اگرچه در به وجود آوردنش دخيل بودهام اما كمترين ربطي در خلقش نداشتهام.
گاهي ما چنان با شتاب از كنار آنچه داريم رد ميشويم كه چيزي به چشممان نميآيد. مثل خانوادهاي كه تصميم گرفتهاند با خودرو شخصي به سفر بروند. اگر كسي كه هدايت خودرو را بر عهده دارد با سرعت ۳۰۰ كيلومتر در جاده رانندگي كند صف درختان كنار جاده تبديل به يك خط ممتد خواهند شد، چشم در اين شتاب، قدرت تطبيق با اشيا را از دست ميدهد و نميتواند اشيا را از همديگر تمييز دهد. اگر از سرنشينان چنين خودرويي ـ فرض كنيد دختر و پسر خانواده پيش از اين سفر درخت نديدهاند ـ پرسيده شود درخت چطور بود؟ تعريف اين دختر و پسر از درخت متناسب با آن شتاب خواهد بود، يعني درخت به علاوه يك سرعت سرسامآور و ضعف چشم در تطبيق و جداسازي صف درختان از يكديگر. آيا بسياري از تعريفها و داوريهاي سرنشينان خودرو درباره آنچه ديدهاند با آنچه در واقعيت وجود دارد متفاوت نخواهد بود؟ آنها با شتاب از كنار دادهها و داشتههايشان عبور كردهاند و عملا آن را نديدهاند يا به گونهاي تحريف شده و مبهم و كج و معوج ديدهاند.
ما آدمها گاهي يك تصميم نانوشته ميگيريم كه هيچ وقت از زير لاك و چتر آنچه نداده و نداشته فرض كردهايم بيرون نياييم. انگار كه قرار است تا آخر عمر يك وظيفه تعريف شده هميشگي را با خود به اينجا و آنجا بكشيم. فرض كنيد كه اين رفتارها در عالم طبيعت اتفاق ميافتاد آيا چرخه حيات ميتوانست دوام بياورد؟ فرض كنيد هوش و حواس همه موجودات عالم به تنوع امكانات و داراييهاي ديگران بود. زنبور عسل در حسرت بالهاي يك پروانه بود و پروانه در حسرت ديگري و آن ديگري هم در حسرت ديگري. اگر اين حسرتها جهان را فرا ميگرفت هيچ زنبوري به پرواز درنمي آمد و هيچ كندويي پر از شهد و شيريني نميشد. اگر اين حسرتها جهان را فرا ميگرفت هيچ گلي نميتوانست گرده افشاني كند و هيچ قاصدكي نميتوانست سرنوشتش را بسپارد به دست كوتاه و بلند نسيمي كه ميوزد، آن وقت ميرايي و پژمردگي جهان را دربر ميگرفت.
اين «بودن» كه روز به روز نو ميشودگاهي ما لاينقطع در آنچه «نداشته» يافتهايم و گمان ميكنيم نداشته و ناكامي است اتراق ميكنيم، آن وقت ييلاقها و قشلاقهايمان در نداشتههايمان است. دائم از يك نداشته به نداشته ديگر كوچ ميكنيم، از يك حسرت به حسرت ديگر، از يك غصه به غصه ديگر. چطور ميشود براي دقايقي از اين ييلاقها و قشلاقها بيرون آمد؟
خواندن متن را ميتوانيد همين جا متوقف كنيد و چشمهايتان را ببنديد و در نفس كشيدنتان خيره شويد. به يك نفس كشيدن ساده كه مثل موجي بران و توفنده اما آرام و بيصدا در ريههايتان اتفاق ميافتد. اين هوا هر لحظه به شما داده ميشود. آيا قدرت جذب و تجانس هوا و ريه محصول اراده ماست؟ قدرت جذب هوا به ريههاي ما اعطا شده است.
همچنان كه هر لحظه به ما داده ميشود هر لحظه هم در حال از دست دادنيم. وقتي در اتفاق ناگواري پدر، مادر، خواهر يا برادرت را از دست ميدهي اول از همه بهت زدهاي. اصلا باور نميكني. چرا بهت زدهاي؟ چرا باور نميكنم؟ چون هنوز با توازن «اين از دست دادن» و «هر لحظه نو شدن» كنار نيامدهام. پس شروع ميكني به بيتابي، بناي ناله و بيقراري را ميگذاري، حتي ممكن است از شدت اندوه، هشياريات را از دست بدهي. ممكن است ذهنمان فلج شود، افسرده شويم و مدتها مثل يك كاغذ مچاله و درهم فرورفته، گوشهاي در خودمان يا بيرون بيفتيم و كنج عزلت اختيار كنيم اما پرسش اين است چرا كساني كه وقتي نيستند و ما را ترك ميكنند بيتابشان ميشويم و مو پريشان ميكنيم و مويه ميكنيم و بر سر و صورت ميزنيم وقتي هستند جزو داشتهها و سرمايهها و ذخيرههاي زندگيمان به حساب نميآيند؟ يعني نميگوييم كه اين پدر، روز به روز نو ميشود، روز به روز نو ميشود كه من بتوانم رودرو نامش را بر زبان بياورم و صدايش بزنم. روز به روز نو ميشود اگرچه به حساب و كتاب روزها و قاعده تقويم، روز به روز فرتوتتر ميشود اما به حساب و كتاب «بودن» – يك «بودن» بيپيرايه و خشك و خالي ـ روز به روز براي من نو ميشود، هر روز و هر لحظه نفس در ريههايش بالا و پايين ميرود تا همچنان من با پسوند پدري ربط داشته باشم و بتوانم پدر را نه در زمانهاي ماضي كه در همين لحظه، همين حال صدايش بزنم.
گاهي آدم فاصلهاي بين خود و يك شب ظلماني نميبيندما در چه خانههايي زندگي ميكنيم؟ همه ما در خانههايمان زندگي ميكنيم. خانههاي ويلايي بزرگ و كوچك، شكيل و لوكس يا معمولي و محقر، آپارتمانها و برجها، خانههاي خشتي، خانههاي كپري، خانههايي كه به يك باد بند است، خانههايي كه توپ هم تكانشان نميدهند. اما همين خانهها در درون خانه بزرگتري قرار دارند. من و تو بيشتر در كدام خانه زندگي ميكنيم؟ من و تو اول حبس خانه درون هستيم يا خانه بيرون؟ اين طور نيست كه آدم اول از همه در ذهن و درونش زندگي ميكند؟ احتمالا همه ما از كوچك و بزرگ لمس كردهايم كه ما بيشتر از آنكه در عالم بيرون زندگي كنيم در ذهن زندگي ميكنيم. بيشتر از آنكه طوفانهاي بيرون را لمس كرده باشيم با گردبادها و طوفانها و گردابهاي درون روبهرو شدهايم. بيشتر از آنكه در دوراهيهاي بيرون گرفتار شده باشيم در دوراهيها و سه راهيها و چندراهيهاي درون گرفتار شدهايم. بيشتر از آنكه در برهوت و بيراهههاي بيرون گم شده باشيم سررشته را در بيراهههاي درون از دست دادهايم. بيشتر از آنكه از سرماي بيرون بيحس شده باشيم از سوزي كه در ذهن و درونمان پيچيده و حس كردهايم كرخت شدهايم.
احتمالاً تا به حال همه ما كم و بيش متوجه شدهايم كه اگر عالم بيرون، آفتاب و شب و ماه و ستاره دارد، ذهن و درون هم تك تك اينها را در دامن خود جمع كرده است. نديدهاي گاهي حس ميكني چقدر تاريك شدهاي؟ گاهي آدم فاصلهاي بين خود و يك شب ظلماني نميبيند؟ نديدهاي گاهي چه نسيمهاي روحبخشي در درون تو وزيدن ميگيرد؟ نديدهاي گاهي پر ميشوي از رقص خوشههاي طلايي گندم، گاهي اما دستهايت مثل بياباني لم يزرع خالي خالي است، يا اندك خوشههايي هم كه به بار آوردهاي به تاراج مورها و ملخها ميرود. نديدهاي گاهي رودخانههاي زايندهاي كه در تو جريان دارد چگونه خشك ميشوند؟ چگونه به چشم بر هم زدني به قحطسالي ميرسي؟ چگونه دنبال يك تكه ابر باردار هروله ميكني و ميگردي و ميگردي اما پيدا نميكني؟
تو مالك نفسهايت هم نيستيدر واقع من و تو مالك چيزي نيستيم اما هر آن به من و تو داده ميشود. سندهاي شش دانگ يك قرارداد است، من و تو حتي مالك نفسهايي هم كه ميكشيم نيستيم. كسي كه مالك نفسهايش باشد لابد بايد بداند چقدر نفس كشيده، چقدر نفس انباشته در سينه دارد و تا كي نفس خواهد كشيد. در واقع من و تو مالك هيچ چيز نيستيم. نور خورشيد به من و تو داده ميشود اما ما اين داده شدن را در جريان و شتاب زندگي حس نميكنيم و به هيچ ميانگاريم. اگر اين دهش نباشد و آفتاب براي هميشه در چتر ظلماني يك كسوف دائمي فرو برود آيا من و تو ميتوانيم يد بيضا كنيم و آفتاب را به روزهاي پيشين بازگردانيم؟ پس وقتي نميتواني در چيزي تصرف كني يعني مالك آن هم نيستي، چه آن چيز نفسهايت باشد كه در ششهايت به جزر و مد ميافتد و چه آفتابي كه در سينه آسمان به جنبش و تكاپو درميآيد. وقتي هم مالكيتي بر چيزي نداري يعني همه آنچه دور و برت ميبيني به تو داده ميشود، يعني تو هر لحظه در معرض بخشيدن در تن و كالبد و جهان بيرونت هستي و اگر اين مفهوم را با گوشت و پوست لمس كني قلبت پر از سپاس ميشود.