کد خبر: 514312
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰
در مصاحبه با نعمت‏الله مظفرپور ديپلمات سابق جمهوري اسلامي ايران در اندونزي‌ عنوان شد
مسعود محموديان

بحث را از نقش و جايگاه تفهم و شناخت و تقدم نظر بر عمل شروع كنيم. به نظر شما، سياست خارجي ايران در اين حوزه، چه كمبود‏هايي دارد؟ با تخصص شما در حوزه شرق دور، شناخت سياست خارجي ايران در اين حوزه، بر چه موضوعاتي مي‌تواند متمركز شود؟ 

در جمهوري اسلامي ايران در طول ۳۰ سال گذشته كنش‏هاي سياسي زيادي و همچنين برنامه‌‏هاي زيادي تدوين شده يا اقدامات متنوعي به عمل آمده، منتها آنطور كه بايد و شايد قرين موفقيت نبوده است. نقص ما بيشتر به‌خاطر فكر بوده تا عمل. در سياست خارجي هم همين طور است و به نظرم ما قبل از اينكه حتي تفكر استراتژيك داشته باشيم و به دنيا به عنوان يك مجموعه با رهيافت استراتژيك نگاه بكنيم، بايد رهيافت فرهنگي و فلسفي داشته باشيم. به اين معنا كه استراتژي‏ها برخاسته از يك سري ايستارها و نيز پايه‌هاي فرهنگي و ايدوئولوژيك و حتي فلسفي در جوامع مختلف هستند. در اين باره روش شناسي قومي (Ethnomethodology) بسيار جالب توجه است. با قاطعيت مي‏گويم كه به هيچ وجه رهيافت‏هاي واقعگرايانه و منفعت محور قادر به حل و فصل دعواهاي فكري يا ايجاد تفاهم لازم براي پيشبرد سياست خارجي و كارهاي ديپلماتيك ما نيست. گرچه رهيافت‏هاي واقعگرايانه بر قدرت، منفعت و منافع ملي و امنيت ملي تأكيد دارند، اما همه اينها مسائلي است كه در درون و در بطن فرهنگ و ايدوئولوژي و فلسفه و هويت توليد مي‏شود و پيش مي‏رود. بنابراين لزوماً بايد آنهايي كه كار سياسي مي‏كنند به شناخت حداقلي در اين خصوص دسترسي داشته باشند. 

در خصوص سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران چه مشكلات فكري باعث شده است ما با محدوديت مواجه شويم؟ 

كاهش توجه به موضوعات تفهمي [نظري] كه بين فعالان سياسي در جمهوري اسلامي ايران در دهه اخير به‌وجود آمده باعث شده كه هم به پروسه‌ها و پروژه‌هاي سياست داخلي ما و هم به سياست خارجي ما لطمه وارد شود. مثلاً تقسيم‏بندي جناح‌ها در جمهوري اسلامي ايران به اصولگرا و اصلاح‌طلب يكي از مشكلات فاحش و تاريخي بوده كه به طور عميق خيلي از جوشش‌هاي مدنيت‏، تفكر و دينداري ما را مختل كرده است و همين موضوع دقيقاً سياست خارجي ما را تضعيف كرده و طبقه متوسط را از پشت سياست خارجي ما برداشته است. سياست خارجي كه طبقه متوسط پشت سرش نباشد، عملاً نمي‏تواند كاري انجام دهد. نكته اساسي ديگر اين است كه ما در خيلي مواقع به خاطر اينكه خيلي از چيز‏هايي را كه مي‏فهميم و اظهار مي‏كنيم مبتني بر نظريه و روش شناسي نيست، بنابراين نمي‏توانيم آنها را روشمند كنيم. يعني بايد جايگاه مفاهيم مشخص شود كه هر مفهومي در چه جايي استفاده شود. 

نظر شما درباره جهان‌بيني‌‏هاي كلاني كه در مناسبات بين‌المللي و منطقه‏اي تأثيرگذارترند، ‌چيست؟ اين جهان‌بيني‏ها چه تأثيري بر خاورميانه يا ديگر نقاط دنيا دارند؟ 

۱۵سال پيش كتابي به نام هراس بنيادين به فارسي ترجمه شده بود. در اين كتاب ذكر شده رژيم‏هاي سكولار و سلطاني رو به اضمحلال هستند و اين رژيم‏ها ديگر پاسخگوي نياز غربي‏ها و حتي امريكايي‏ها نيستند و ديريا زود به بن‌بست خواهند رسيد. به نظر مي‌رسد تحولات تركيه و راه اندازي شبكه الجزيره براي مديريت اين تحولات توسط غربي‌ها رقم خورده بود. يعني آنها تا حدودي مي‏دانستند كه وضعيت موجود ديگر دوام نخواهد داشت. در كتاب هراس بنيادين آمده است كه دو نوع جهان بيني مي‏خواهند جايگزين رژيم‏هاي سلطاني بشوند. يكي مدل كماليسم است كه برگرفته از نام كمال آتاتورك مي‏باشد و ديگري مدلي كه در ايران ايجاد شد. 

چرا مدل ايراني هنوز نتوانسته به عنوان الگوي شماره يك از سوي ديگر كشورهاي خاورميانه به اجرا بيايد؟ 

من فكر مي‏كنم بخش زيادي از آن ناشي از فشارهاي امريكايي‏ها و همچنين تبليغات رسانه‌هاي غربي‏ها و عناصر دست‌نشانده غربي بوده است كه نيازي به توضيح ندارد. منتها نكته حساس اين است كه سياست داخلي ما در طول ۵ يا ۶ سال اخير با وضعيتي مواجه شده كه همان نگاه اسلامگرايانه امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري را دنبال نمي‌كند. به اين معنا كه متأسفانه اراده بر عقل غلبه و اصالت پيدا كرده است. بعد از اينكه در سياست داخلي ما عمل بر انديشه غلبه و اراده بر عقل تقدم پيدا كرد، موجب شد تا سياست خارجي ما نتواند آنطور كه بايد و شايد ساطع شده و اشاعه پيدا كند. فراموش نكنيم كه بزرگ‌ترين موفقيت يك سياست خارجي برخاسته از سياست داخلي است و بزرگ‌ترين موفقيت سياست داخلي هم آن است كه بتواند الگو واقع شود. اينكه ما چه پروژه‌هايي را اجرا كنيم و چه كارها و برنامه‌هايي داشته باشيم در مرحله بعد قرار دارد. يعني پروسه بسيار اصيل‏تر و اثرگذار‏تر و ماندگار‏تر از پروژه است. 

پس شما معركه جهان بيني‏ها را در خاورميانه بحث آتاتورك و مدل ايراني مي‏دانيد؟ 

با توجه به تحولات مصر بله. مصر كشوري در حال «شدن» است و مصري‏ها بنا بر علل مختلف بيشتر به تركيه توجه دارند. البته شك نبايد كرد كه در مرحله جهان‏گيري (خيزش و انقلاب) ملهم از جمهوري اسلامي بوده‌اند اما بيم دارم كه در مرحله جهان‌داري (اثبات وضعيت بديل) به تركيه بيشتر ميل كنند.
به نظر مي‏رسد تركيه در حال حاضر در حال نزديك شدن به تحولات منطقه است، اما اگر با يك چرخش قدرت، اسلامگراها از دور قدرت خارج شوند آيا نگاه تركيه بارديگر به سمت اروپا نخواهد بود؟
تحول به‌وجود آمده در تركيه گفتماني است نه حزبي. براي اينكه اين موضوع با رضايت اروپايي‏ها و امريكايي‏ها و درحقيقت با رضايت نخبگان و مردم تركيه ايجاد شد. گفتمان تركيه براي پوشش دولت‌هاي شناور و بريده از سلطانيسم و نيز جهت مسلط شدن بر ملت‌هاي خاورميانه و همگرايي با جوامع خاورميانه پديد آمده است. آنها مي‏خواهند رشد مدل ايراني را با هويت‏دهي به كنشگران خاورميانه مديريت و كنترل نمايند. بد نيست اين را هم بگويم كه ترك‌ها لااقل در طول دو دهه آتي زياد هم به دنبال پيوستن به اتحاديه اروپايي نخواهند بود؛ چرا كه در تركيه بعد از روي كار آمدن يك حزب مسلمان، شاهد سياست خارجي چند بعدي بوديم. بدين معنا كه چون آنها سكولار هستند با اروپايي‏ها و غربي‏ها رابطه خوبي دارند و چون مسلمان هستند و لااقل لائيك نيستند و مي‏خواهند از وضعيت لائيك و ضد ديني به وضعيت سكولار منتقل شوند، باعث مي‏شود تا يك مصالحه ملي و ديني در داخل كشورشان شكل بگيرد و چون از ديدگاه غربي‏ها مسلمان معتدلي هستند، باز براي خيلي‏ها مناسب تلقي مي‏شوند و چون تا حدودي در ظاهر از آرمان فلسطين و آرمان كشورهاي اسلامي دفاع مي‏كنند، نزد مسلمانان تا حدودي محبوبيت دارند. از سوي ديگر غربي‏ها هم مي‏دانند كه امكان ادامه وضعيت گذشته ديگر ممكن نيست. بنابراين سياست خارجي تركيه سياست خارجي چند بعدي است كه مي‏خواهد پلي بين شرق و غرب باشد. اروپايي‏ها هم به تركيه بيشتر نه به عنوان يك عضو اتحاديه اروپا بلكه به عنوان يك شريك استراتژيك نگاه مي‏كنند. از اين رو گفتمان سياست خارجي تركيه گفتمان چند بعدي يا همان «ابرگفتمان» است. به اين معنا كه صيغه‌هاي مختلفي از درون آن بيرون مي‏آيد. از اين رو ترك‌ها ديگر تلاش نخواهند كرد كه عضو اتحاديه اروپايي بشوند چرا كه در صورت عضويت ديگر نمي‏توانند در جهان اسلام پيشرو باشند. يعني قدرت مانور آنها محدود خواهد بود. براي امريكايي‏ها و اروپايي‏ها اين موضوع يك گام براي مديريت تحولات نوين خاورميانه است كه توسط امريكايي‏ها و با حمايت امريكايي‏ها صورت مي‏گيرد. 

يعني طي دو دهه آينده شما اسلامگرايان تركيه را در رأس هرم قدرت خواهيد ديد؟ 

آنها اسلامگرا نيستند بلكه مسلمان هستند؛ موضوعي كه هم براي غرب خوب است و هم براي خود ترك‏ها. چون غربي‏ها و امريكايي‏ها ضرورتاً پذيرش لازم را به اين مسئله داده‌اند كه اين گفتمان رقم بخورد.
به نظر شما تأثيرگذاري قدرت‏هاي بزرگ و نوع تأثير‏گذاري و ايدئولوژي‏هاي آنها بر دنيا چگونه خواهد بود؟
درموضوع استراتژي‏ها مي‏گويند بهترين وضعيت معمولاً وجود ندارد و كشورها و قدرت‌ها، اعم از كوچك و بزرگ به دنبال مناسب‌ترين وضعيت باشند. من مي‏خواهم مجدداً بحث تركيه را عنوان كنم تا ارتباط اين موضوعات و جهان‏بيني‏ها و تحولات فكري در جهان اسلام با قدرت‏هاي بزرگ مشخص شود. امريكايي‏ها تا حدودي فحواي كتاب هراس بنيادين را فهميدند كه رژيم‏هاي خاورميانه و شمال آفريقا نمي‏توانند ماندگار باشند و فروخواهند پاشيد. البته حسني مبارك تقريباً بهترين وضعيت براي صهيونيست‌ها و امريكايي‌ها بود اما زماني كه ديگر اين امر ممكن نبود بايد به اين زايمان و متعاقباً سزارين تن در مي‏دادند. 

با اين حال آينده را در خاورميانه به همين سبك و سياق مي‏بينيد؟ 

به نظر مي‏رسد جهان بيني كه در تركيه مطرح است با حمايت امريكايي‏ها صورت مي‏گيرد و تلاشي است براي اينكه انتقال از رژيم‏هاي سلطاني خاورميانه به جاي اينكه به سوي جمهوري اسلامي ايران باشد با يك وضعيت مناسب‌تر و نه مطلوب‌تر و واقع‌بينانه‌تري به سوي دموكراسي سكولار تركيه حركت و مديريت كنند. اين هم تلاشي است براي اينكه تكاپوي جهان‌بيني ايراني و اثرگذاري جمهوري اسلامي ايران را خنثي نمايند. 

به نظر مي‌آيد كه امريكا به دنبال يك كوچ امنيتي به شرق آسيا و جنوب شرق آسيا است. با اين اوصاف امريكا چه نيازي دارد كه چنين تغييراتي در خاورميانه انجام دهد؟ 

درست است كه عمدتاً نگاه امريكا بيشتر از گذشته به سمت شرق آسيا خواهد بود و گفته مي‏شود ۶۰‌درصد نيروي نظامي امريكا در دهه آتي مستقر و متوجه شرق آسيا خواهد بود، اما ۴۰‌درصد باقي مانده هم درصد كمي نيست و مطمئن باشيد امريكا خاورميانه را به عنوان يك‏‏ هارت‏لند استراتژيك و هارت‏لند ايدئولوژيك و اسلامگرايي با توجه به مسئله فلسطين، جمهوري اسلامي ايران و وجود رژيم صهيونيستي، محور قرار خواهد داد. امريكايي‏ها با توجه به مشكلات ۵۰ و ۶۰ سال گذشته به اين نتيجه رسيده‌اند كه در خاورميانه بايد اين مديريت صورت بگيرد تا راحت‌تر به شرق آسيا كوچ كنند. 

اما شايد امريكا مي‏توانست بدون هزينه، چنين كوچي را داشته باشد يعني بدون اينكه نياز باشد تا در منطقه يك سزارين انجام شود؟ 

اين وضعيت خود به خود به‌وجود آمد و دست امريكايي‏ها نبود. من معتقد نيستم كه امريكايي‏ها خودشان اين كار را كردند. منتها امريكايي‏ها تلاش كردند خودشان را براي مديريت اين موضوع آماده كنند و اين انتقال را چه از نظر قدرتي و چه از نظر منفعتي و امنيتي و به لحاظ فكري مديريت و سزارين نمايند كه در اين مسير گفتمان تركيه و شبكه الجزيره پديدار شد. 

حالا برويم به سمت بحث جنوب شرق آسيا و شرق آسيا؛ شما تغييرات و مناسبات آنجا را چطور مي‏بينيد؟ 

جنوب شرق آسيا منطقه فوق‌العاده حساسي است. هنري كيسينجر هم چند سال پيش گفته بود كه قدرت و محوريت قدرت از سوي اقيانوس اطلس يعني حوزه آتلانتيك در حال انتقال به اقيانوس آرام و پاسيفيك است. جوزف ناي نظريه‌پرداز شهير دانشگاه هاروارد هم مي‏گويد قبل از انقلاب صنعتي حدود سه پنجم توليد دنيا توسط آسيايي‏ها صورت مي‏گرفت اما بعد از انقلاب صنعتي در قرن ۱۹و۲۰ اين مقدار به يك‌پنجم تقليل پيدا كرد. با اين حال وي معتقد است كه در سال ۲۰۴۵ مجدداً سه پنجم توليد دنيا در آسيا صورت مي‏گيرد و اين نشان‌دهنده اهميت آسيا است. بنابراين آسيا هم به لحاظ جهان‌بيني خيلي مهم است و هم حضور قدرت‌هايي مثل چين و هند و ژاپن و شبه جزيره كره خيلي مهم است. همچنين مجموعه آسه آن اهميت وافري براي امريكايي‏ها دارد. در حوزه شرق آسيا بايد به دو يا سه نكته اشاره شود. يكي اينكه امريكايي‏‏ها تلاش دارند تا در راستاي مديريت و مهار چين ائتلافي از دموكراسي‏ها در شرق آسيا را رقم بزنند. بنابراين كشورهايي همانند استراليا، اندونزي، مالزي و كشورهاي آسه آن و كره جنوبي، ژاپن و نيز تايلند در اين راستا هستند تا با امريكايي‏ها ائتلاف داشته باشند. 

امريكايي‏ها طبق طرح TPP يعني مشاركت فرا پاسيفيكي مي‏خواهند دو سوي اقيانوس پاسيفيك را به همديگر ارتباط بدهند تا بتوانند از اين طريق چين را چه از نظر تجاري و چه از نظر اقتصادي و همچنين از نظر جهان‌بيني منزوي كنند. همچنين در آن سوي پاسيفيك و در جنوب شرق آسيا ما مجموعه‏اي داريم به نام آسه آن. مجموعه آسه آن به دنبال وضعيتي در جنوب شرق آسياست كه مبتني بر رقابت دو قدرت چين و امريكا نباشد؛ چرا كه اين دست از كشورها از رقابت و تنازع دو قدرت هراس دارند بنابراين علاقه دارند از همه قدرت‏ها دعوت بكنند كه به صورت جامعه (Community) با يكديگر مشاركت داشته باشند و فعاليت كنند. البته امريكا هم مي‌خواهد به آسه آن بفهماند كه اگر بناست ما حضور داشته باشيم، محوريت با شما نيست. البته در داخل خود آسه آن هم بعضي كشورها هستند كه گرايش‌هاي بيشتري به امريكا دارند؛ مانند فيليپين، تايلند و ويتنام. منتها كشورهاي اندونزي و مالزي احساس مي‏كنند كه بايد براي ايجاد موازنه قوا، قدرت‏هاي ديگري هم وجود داشته باشند. 

پس با اين اوصاف مي‏شود تصور كرد كه چالشي بين ايدئولوژي‏ها پيش خواهد آمد؟ 

بله من فكرمي‏كنم كه مناقشات در آينده تا حدود زيادي ايدئولوژيك هم خواهد بود و نظريات سياست مي‏گويند، مناقشات ايدئولوژيك گريزناپذير است و چيني‏ها براي اينكه بتوانند روي پاي خودشان بايستند و بخواهند از خودشان دفاع كنند بايد به سطح بالاتري برسند و استدلال بكنند كه دموكراسي آنطور كه غربي‏ها مي‏گويند خوب نيست، چرا كه بحران‌هاي جوامع غربي اين را نشان داده است. 

كشورهاي مسلمان جنوب شرق آسيا در چنين شرايطي چگونه عمل مي‌كنند؟ 

در جنوب شرق آسيا كشوري به نام اندونزي وجود دارد كه سركرده آسه آن است و تقريباً سياست خارجي همانند سياست خارجي تركيه در پيش گرفته است و در حال تبديل شدن به يك رفيق و شريك استراتژيك اروپايي و امريكايي است و چون اندونزيايي‏ها، شرقي هستند، با چين و ژاپن رابطه بسيار خوبي دارند، چون مسلمان هستند با كشورهاي مسلمان دنيا رابطه خيلي خوبي دارند، چون مسلمان معتدل هستند از مناقشات مذهبي خاورميانه تا اندازه‌اي دور هستند و از آنجا كه عضو جنبش عدم‌تعهد هستند، مقبوليت نسبي در ميان كشورهاي عدم‌تعهد و دنياي جنوب دارند و براي اينكه مسلمان سكولار هستند، با غربي‏ها رابطه خوبي ايجاد كرده‌اند. اين همان سياست پل‌سازي است كه جهان‌بيني‏هاي مختلف را به هم ارتباط مي‏دهد. من معتقدم كه در آينده كشورهايي همانند اندونزي در آن سوي جهان اسلام و تركيه در اين سوي جهان اسلام پيوند خواهند خورد و رابطه‌شان گسترش خواهد يافت. 

اينجا نقش ما چيست و ما در مقابل چه مي‏توانيم انجام دهيم؟ 

هر نوع موفقيت ما در سياست خارجي از داخل كشور نشأت مي‏گيرد. اينكه ما چه پروژه‏اي را اجرا كنيم و چه كار رسانه‌اي را انجام دهيم يا چه كار استراتژيكي را انجام بدهيم يا چه كمك‏هايي را به غزه يا لبنان بنماييم، اينها مسائل استراتژيك و پروژه‏اي است.
باورها و معاني مد نظر مقام معظم رهبري را در نظر بگيريد؛ ايشان در طول سال‌هاي اخير هم از فتنه حرف زدند و هم از فشار‏هاي امريكا و هم از توطئه غربي حرف زدند. هم از جنبش نظريه‏پردازي و جنبش نرم افزاري به مثابه جلوه‌هاي مدني و حقوق بشري نظام اسلامي حرف زدند و هم از مسائل كارشناسي و دعواهاي فكري و روشنفكري صحبت كردند. از اعتدال‏گرايي و خردمندي هم صحبت به ميان آوردند. بنابراين ما نبايد با فشارهاي امريكايي‏ها و غرب عكس‏العملي برخورد كنيم و نبايد همه اينها را فقط با يك رهيافت امنيتي به محاق ببريم و جلوه‌هاي مدني و حقوق بشري و ايجابي نظام اسلامي را فراموش كنيم، چرا كه اين هم به نوعي انفعال است. انفعال اين هم هست كه ما مجبور باشيم به‌طور انقباضي عمل بكنيم كه با اين كار بسياري از ارزش‏هاي ايجابي خودمان را در سياست داخلي فراموش بكنيم. زماني كه اين طور شود طبقه متوسط به محاق مي‏رود و زماني كه طبقه متوسط از پشت سر سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران برداشته شود، اين سياست خارجي نمي‏تواند در كشورهاي ديگر مانند مصر و ليبي اثرگذار باشد. بايد مفهوم سياست خارجي پيشرو را جايگزين سياست خارجي تهاجمي كرد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار