
رهبر معظم انقلاب در ديدار اخير چند تن از اهالي سينما و برگزاركنندگان جشنواره فيلم عمار با ايشان، نكات مهمي در مورد سينماي ايران از جمله بحث نقش مسئولان و مراكز دانشگاهي مرتبط، در اثرگذاري بر فضاي سينمايي و رسانهاي كشور و اصلاح آن بيان فرمودند. ايشان با اين بيانات توجهات را به دانشگاهها جلب كردند. اينكه محيطهاي دانشگاهي با آنكه تأثير مستقيمي بر حوزه سينماي كشور دارند، تا چه حد توانستهاند در انجام وظيفه خود در اصلاح امور سينما موفق باشند.
انقلاب و دانشگاه سينما يكي از مظاهر مدرنيزه شدن جامعه ايراني است كه ورود آن به ايران در حكومت پهلوي اول همراه با موج عظيم هجوم فرهنگ غرب به كشور بود. متأسفانه دانشگاه يكي از راههاي اصلي ورود فرهنگ غرب و غربزدگي به ايران شد. همان طور كه پيش از آن و در دوره قاجار اكثر محصلان ايراني كه براي تحصيل به خارج از كشور فرستاده ميشدند، در بازگشت به ايران خود را در قامت يك غربزده نشان ميدادند و مبلغ بيمزد و مواجب فرهنگ غرب به شمار ميرفتند. از اين رو از زمان ايجاد تحصيلات عالي در كشور، دانشگاهها در تقابل با فرهنگ اسلامي برنامههاي خود را براي ايجاد مكانيسمي بلند مدت در جهت پيادهسازي مظاهر فرهنگ غرب به كار بستند؛ كاري كه با ايجاد رشتههاي علوم انساني و هنر سرعت بيشتري به خود گرفت.
از زماني كه فرح ديبا به عنوان يك تحصيلكرده هنر پايش به دربار پهلوي باز شد، سيل حضور هنرمندان غربزده در دانشگاهها با سرعت بيشتري روبهرو شد. علائق شخصي فرح باعث لجامگسيختگي فراواني در فرهنگ كشور شد كه علاوه بر متدينين جامعه حتي اعتراضاتي در داخل رژيم به همراه آورد. در اين دوره دانشآموختگان سينما موج نويي را در سينماي كشور به راه انداختند؛ موجي كه شايد از سينماي آبگوشتي فيلمفارسي دوري ميجست اما در عمل نگاه غربزدهاش بسيار بالاتر از نگاه عامهپسند فيلمهاي عادي سينماي ايران بود.
با وقوع انقلاب اسلامي، دانشگاههاي غربزده ابتدا به محل تجمع عناصر ضد انقلاب تبديل شدند و پس از آن با وقوع انقلاب فرهنگي زمينه براي اصلاح دانشگاهها به وجود آمد. رهبر كبير انقلاب از بدو پيروزي انقلاب مرز ميان دانشگاهها و فساد ناشي از غربزدگي را مشخص كردند. با وقفه موقتي كه در امور دانشگاهها به وجود آمد، زمينه براي پاكسازي برخي از اساتيد غربزده و محتواي برخي از دروس به وجود آمد، اما اين تغييرات آنقدر ريشهاي نبود كه بتواند تفكرات غلط حاكم بر برخي از رشتههاي تحصيلي را از بين ببرد.
علوم انساني اسلاميهم اكنون چند سالي است كه بعد از رهنمودهاي مقام معظم رهبري، بحث اسلامي شدن علوم اسلامي در دستور كار مراكزي چون وزارت علوم قرار گرفته است. در عمل نيز شاهد برخي از تغييرات هستيم. اما چرا اين تغيير و تحولات را در دامنهاي گستردهتر به رشتههاي هنر وارد نكنيم؟ بسياري از رشتههايي كه هم اكنون در دانشكدههاي هنر تدريس ميشوند، به طور مستقيم از غرب گرفته شدهاند. در رأس آنها هم سينما و تئاتر قرار دارند كه در غرب زاييده و سپس به ايران آورده شدهاند.
دانشجويان اين رشتهها مجبورند تمام قواعد درسي و فلسفي رشته خود را از منابع غربي به دست آورد. به نظر ميرسد در بحث اسلامي شدن علوم انساني بايد نگاه ويژهاي به هنر انجام شود. هنر برخلاف بسياري از رشتهها، بيواسطه با تمام مردم در ارتباط است و اين وجه مميزه اين رشته با ساير علوم به شمار ميرود. اي كاش همزمان با تدوين برنامههاي تغيير رشتههاي علوم انساني، براي هنر نيز فكري جدي ميشد.
چرا سينما بايد در اولويت باشد ؟سينما يكي از مردميترين هنرهاي شناخته شده است. دليل آن هم ارتباط آسان و گسترده سينما با تمامي مردم از هر جنس، سن، قشر و فرهنگي است. سينما ميتواند مردم را سرگرم كند، در كنارش به ذهن و تفكر آنها سمت و سو و به آنها آموزش بدهد كه چطور فكر كنند و به چه چيزي بينديشند. متأسفانه از زماني كه سينما به كشورمان آمد، بيشتر نگاه ما به آن بر اساس جنبه سرگرمكنندهاش بود.
به اينكه ايرانيها به سينما بروند و بليت بخرند و ساعتي را خوش بگذرانند. به همين دليل در ميان حجم عظيم فيلمهاي توليد شده در پيش از انقلاب تنها چند فيلم را ميتوان پيدا كرد كه هدف فيلمساز از ساخت آن چيزي فراتر از كسب درآمد بوده است. روندي كه در سالهاي بعد از وقوع انقلاب به شدت دچار تعيير و تحول شد و فيلمسازاني پا به عرصه فيلمسازي گذاشتند كه شايد به تنها چيزي كه در سينما فكر نميكردند، كسب درآمد بود.
در دهه ۶۰ سينماي اجتماعي ايران به مسائلي پرداخت كه بيشتر از آنكه تجاري باشند، روي قواعد ايدئولوژيك استوار بودند؛ ايدئولوژيهايي كه به طور صددر صد برمبناي سينماي مورد نظر انقلاب اسلامي نبودند. ردپاي سينماي روشنفكري دهه ۵۰ كه برخاسته از محيطهاي دانشگاهي بود نيز در سينماي دهه ۶۰ ديده ميشد.
سينماي ما امروز با حجم بالايي از فارغالتحصيلان دانشگاه روبهرو است؛ كساني كه به هر نحو ممكن ميخواهند وارد فعاليتهاي حرفهاي شوند. ديگر، دوران فيلمسازان تجربي به سر آمده و اين بار پرچم سينما در دست كساني كه قواعد آن را در كلاسهاي درس فراگرفتهاند، ميچرخد. با اين وجود باز هم نشاني از تغيير و تحول در افكار و آمالهاي سينماگران، مدرسان سينما و حتي دانشكدههاي هنر كه در آنها سينما تدريس ميشود، ديده نميشود.
ميتوان با نگاهي به فيلمهاي ساخته شده در سينماي ايران، جهتگيري فكري كارگردانان و فيلمنامهنويسان آن را رصد كرد. ميتوان متوجه شد كه تهيهكنندگان، كدام نوع سينما را ميپسندند و روي آن متمركز ميشوند.
خروجيهاي سينماي ما نشان ميدهد كه اين سينما تا چه حدي در راستاي تحقق اهداف انقلاب در حركت است يا با تحولات استراتژيك كشور همراه و همسو است؛ روندي كه شايد بررسي تغيير و تحول در نظام آموزشي و اسلامي شده رشتههاي هنر از جمله سينما را در اولويت تصميمات مسئولان قرار دهد.